دنبال کننده ها

۶ بهمن ۱۴۰۴


صفحه نخست
 » آن‌ها که دیر آمدند، گیله‌مرد

Gileh_Mard.jpgتراژدی رستم فرخزاد -- که حکیم فردوسی با مهارتی بی‌نظیر آن را در شاهنامه به تصویر کشیده است -- یکی از اندوه‌بارترین فصل‌های تاریخ ایران در آستانه فروپاشی ساسانیان است.
نه‌تنها تراژدی شکست یک سردار؛ بلکه در حقیقت شکست یک جهان است.

رستم فرخزاد؛ آخرین صدای عقل

رستم فرخزاد یا فرخزادان، سپهسالار بزرگ ایران، از خاندان نامدار اسپهبدان بود؛ مردی کارآزموده، سیاست‌دان و آگاه به فرسودگی درونی دولت ساسانی.
او نه‌تنها یک فرمانده نظامی، بلکه آخرین صدای عقل و بانگ هشدار در برابر سقوط بود.
تراژدی رستم فرخزاد نه فقط در میدان نبرد، بلکه پیش از آن آغاز شده بود.

هرج‌ومرج سیاسی پس از قتل خسرو پرویز؛ فروپاشی اقتدار حکومت مرکزی و چنددستگی میان اشراف و موبدان و سرداران؛ اقتصاد فرسوده و جامعه‌ای خسته از جنگ‌های بی‌پایان با روم؛ و بی‌اعتنایی به هشدارهای رستم که گوش شنوایی برای آن نبود، به این تراژدی رنگ واقعیت بخشید.

قادسیه؛ شکست پیش از نبرد

در جنگ قادسیه -- به سال ۶۳۶ میلادی -- رستم با سپاهی خسته و ناهمدل، روبه‌روی نیرویی ایستاد که ایمان و انگیزه و انسجام داشت؛ اما آشفتگی در فرماندهی سپاه ایران و خیانت و بی‌کفایتی و ناکارآمدی برخی از سرداران، کار را یکسره کرد و ایران به چنگال خونین بیابان‌گردان تازی افتاد و ویران شد.

حکیم فردوسی در شاهنامه، در بیان پادشاهی یزدگرد، نامه رستم فرخزاد اسپهبد ایرانی در آستانه جنگ قادسیه را با هنرمندی بی‌مانندی به تصویر می‌کشد و ضمن یادآوری نابودی تدریجی دولت ساسانی و آزمندی بیابان‌گردان تازی، آینده تیره‌وتاریکی را برای ایران پیش‌بینی می‌کند:

چو با تخت منبر برابر شود
همه نام بوبکر و عمر شود
تبه گردد این رنج‌های دراز
نشیبی دراز است پیشِ فراز

این نامه نماد سقوط ایران ساسانی است که در ادبیات ملی ما، حس اندوه تاریخی و شکست تمدنی سرزمین ما را بازتاب می‌دهد.

از رستم تا مصدق و بختیار

مقایسه تراژدی رستم فرخزاد با تراژدی مصدق و شاپور بختیار یک سنجش تاریخی نیست، بلکه مقایسه‌ای وجودی است.
رستم فرخزاد می‌دانست کشور از درون فرسوده است و دشمن فقط در خارج از مرزهای ایران نیست.
او می‌دانست شکست نظامی حاصل فروپاشی‌های سیاسی و اخلاقی است.

در زمان رستم فرخزاد، شاهان بی‌اعتبار یکی پس از دیگری می‌آمدند و کنار زده می‌شدند؛ اشراف برای حفظ منافع خود سرگرم زدوبندهای پیدا و پنهان بودند و موبدان نیز در پی حفظ قدرت خود.

تراژدی رستم فرخزاد و تراژدی مصدق و بختیار اگرچه چهارده قرن با هم فاصله دارند، اما از آن تراژدی‌های ایرانی‌اند که استخوان‌بندی مشترک دارند:
آگاهی، تنهایی، و شکست در برابر ایمان یا هیجان کور جمعی.

تراژدی رستم فرخزاد رویارویی عقل در برابر تقدیر است و تراژدی مصدق و بختیار، تراژدی قانون‌مداری در سرزمینی است که هرگز با قانون آشتی نکرده است.

تنهایی و پایان‌ها

تراژدی مصدق و بختیار، تراژدی تنهایی و بی‌کسی است.
مصدق و بختیار در لحظات سرنوشت‌ساز تنها ماندند؛ نه بدین سبب که اشتباه کردند، بلکه بدین دلیل که درست ایستادند.

رستم فرخزاد پایان ایران کهن را دید؛
مصدق ناکامی ایران مشروطه را؛
و بختیار مرگ ایران مدرن را.

مرگ رستم فرخزاد، مرگ آخرین توهم قدرت ساسانی بود؛ تراژدی امروز ما مرگ تدریجی «امید» و عادی‌شدن «درد» است.
ما به درد خو گرفته‌ایم؛ این مرگ بی‌صدا اما بسیار خطرناک است.

رستم فرخزاد می‌دانست سپاه او پیش از آن‌که در میدان بشکند، در دل‌ها شکسته است.
اسب‌ها هنوز ایستاده بودند، اما امید از پای افتاده بود.

امروز ملت ما به‌ظاهر رستم فرخزادی ندارد، اما اگر امیدمان را از دست ندهیم، خواهیم دید هر خانه‌ای سرداری یا سردارانی چون رستم فرخزاد دارد؛ خسته اما پرامید.

امید؛ خط آخر دفاع

دشمن اگر همچنان می‌کشد و می‌تازد و می‌نازد، در فرسودگی ماست؛ در عادت‌کردن ما به دردها، و در امیدی است که می‌تواند آهسته‌آهسته از تقویم زندگانی ما حذف شود.

اگر ملتی امیدش را دفن کند، دیگر تاریخی نمی‌ماند تا ادامه یابد.
تراژدی نه در شکست و سقوط، بلکه در ماندنِ بی‌معناست.


۲ بهمن ۱۴۰۴


صفحه نخست
 » چرا این‌همه «جناب سرهنگ» داریم؟ گیله‌مرد

Gileh_Mard.jpgمی‌شود بما بفرمایید چرا حکومت ایران این‌همه «جناب سرهنگ» دارد؟

ما هر گوشه و کنار را که نگاه می‌کنیم، می‌بینیم همهٔ این چماق‌به‌دستان و آدمکشان درجهٔ سرهنگی دارند! مگر درجهٔ سرهنگی را کیلویی می‌فروشند؟

آخر مگر می‌شود هر میرزا حسینقلی‌خان پیزی افندی دبنگ شیره‌مال یاردان‌قلی بنگی؛ که قرابینه و قمه و قداره به کمرش بسته و قیافه‌اش هم به نیمرخ گوز فیثاغورث می‌ماند و انگار هفتصد سال است حمام نرفته است؛ درجهٔ سرهنگی داشته باشد؟

در دورهٔ آن اعلیحضرت رحمتی، برای رسیدن به درجهٔ سرهنگی باید کلی جان کند و کلی آموزش دید؛ یک ضرب‌المثلی هم بود که می‌گفتند:
«دویست من استخوان باید که صد من بار بردارد.»

اما حالا انگار می‌روند از کوچه‌پس‌کوچه‌ها و برزن‌ها و محلات هزار‌توی چاله‌میدان و دروازه‌غار و یافت‌آباد و نازی‌آباد و خانی‌آباد، یک مشت دله‌دزدان قمه‌کش و پهلوان‌پنبه‌های پیزری و گردنه‌گیرها و معرکه‌گیرها و کفتر‌بازان و چماق‌الشریعه‌ها و معتقدان به سلام و صلوات و تکبیر و ایضاً اراذل و اوباش و اشرار را جمع می‌کنند،
یک عالمه پیزر لای پالان‌شان می‌چپانند،
یک درجهٔ سرهنگی روی دوش‌شان می‌چسبانند،
یک موزر و یک چماق هم دست‌شان می‌دهند،
می‌گویند: «جناب سرهنگ! حالا برو آدم بکش!»


۲۷ دی ۱۴۰۴

سگ خودت باش

 

Gileh_Mard.jpgآقا! چند دقیقه به فرمایشات ما گوش بدهید!

دور از جناب، دور از جناب، بی‌ادبی می‌شود؛ ما که کاهگل لگد نمی‌کنیم! داریم حرف حسابی می‌زنیم. پس سراپا گوش بشوید!

ما معتقدیم آقای آمریکا دو سه روز دیگر به ایران حملهٔ نظامی می‌کند!

حتی روز و ساعتش را هم می‌دانیم!

حتی می‌دانیم کجاها را خواهد زد!

می‌دانیم از چه اسلحه‌ای استفاده خواهد کرد!

ما پاره‌ای چیزها می‌دانیم که شماها نمی‌دانید! یک عالمه راپورتچی داریم که مدام برای‌مان خبر می‌آورند و همهٔ اسرار مگو را از جاپون گرفته تا پتل‌پورت به عرض ما می‌رسانند.

حتی می‌دانیم به‌جای چهارتا آدم ضایع بی‌کلاس داف زاقارت ترکمون جوات شکلات!

(مثل نرگس محمدی و نسرین ستوده و سپیده قلیان و محمد نوری‌زاد و تاج‌زاده و مسیح و حامد و توماج)

قرار است یک ولی‌فقیه سبیلو ـ شاید هم غیرسبیلو ـ بلکه هم یکی از آن جعفرقلی‌ها، نوادهٔ بیگلرآقاهای قزاق را بر تخت شاهی بنشانند! بسته به این است مظنهٔ کدام‌یک بالاتر است. (خوشبختانه از تاواریش‌ها و رفقا! آدمی که سرش به تنش بیارزد باقی نمانده است. خدا را هزار مرتبه شکر)

می‌پرسید از کجا می‌دانم؟ به شما چه؟ شما مگر کدخدا رستم هستی؟ ترا چه افتاده خودت را داخل کارهای محرمانهٔ دولتی می‌کنی؟
مگر حافظ نخوانده‌ای که می‌فرماید:

به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات

بخواست جام می و گفت: راز پوشیدن؟

ما هم به پیروی از اوامر آقامان حافظ، فعلاً رازپوشی می‌کنیم تا ببینیم فردا چه زاید سحر!

یک آقای دانشمندی که لولهنگش هم خیلی آب برمی‌داشت می‌گفت: در روسیه از زمان پطر کبیر تا امروز هیچ‌کس به مرگ طبیعی نمرده است! در ایران هم همچنین! از زمان کورش کبیر تا زمان آسیدعلی‌آقای صغیر هیچ‌کس سر سالم به گور نبرده است!

او می‌گفت:

«شما وقتی می‌میرید خودتان نمی‌فهمید که مرده‌اید، تحملش فقط برای دیگران سخت است؛ بی‌شعور بودن هم دقیقاً همین‌طوری است.»

خدا کند حرف‌های این دانشمند محترم به کسی برنخورد و شعار مرگ بر ساعت و مرگ بر آفتابه و مرگ بر ملا نصرالدین سر ندهند!

می‌گویند: روزی سگی داشت تو چمن علف می‌خورد؛ سگ دیگری از کنار چمن گذشت؛ چون این منظره را دید ایستاد (آخر ندیده بود سگ علف بخورد).

ایستاد و با تعجب گفت: اوی! تو کی هستی؟ چرا علف می‌خوری؟

سگی که علف می‌خورد نگاهش کرد و باد در گلو انداخت و گفت:

من؟ من سگ قاسم‌خان هستم!

آن یکی سگ پوزخندی زد و گفت:
-- سگ حسابی! تو که علف می‌خوری؛ دیگر چرا سگ قاسم‌خان؟ اگر پاره‌استخوانی جلوت انداخته بودند باز یک چیزی؛ حالا که علف می‌خوری دیگر چرا سگ قاسم‌خان؟ سگِ خودت باش!

ضمناً حرف‌های این رفیق مرحوم‌مان، میرزا ایرج‌خان شازده را هم باور نکنید که صد و ده بیست سال پیش حرف‌های بوداری زده بود. این شازده هم از آن پنجاه‌وهفتی‌های دوران مشروطیت بود؛ حرف‌هایش یک صنار ارزش ندارد:

نمی‌دانی که ایران است اینجا؟
حراج عقل و ایمان است اینجا؟
یکی از انگلستان پند گیرد
یکی با روس‌ها پیوند گیرد
به مغز جمله این فکر خسیس است
که ایران مال روس و انگلیس است
تهیدستان گرفتار معاش‌اند
برای شام شب اندر تلاش‌اند
تو خود گویی که هر کس بود بیدار
در ایران می‌رود آخر سر دار

ختم کلام این‌که هرکس برای ما شاخ بشود و ادای باباشمل‌ها را دربیاورد و فرمایشات ما را باور نکند، با همین چاقو می‌زنیم شکمش را سفره می‌کنیم! تازه اگر ما رضایت بدهیم و آقایی بکنیم، روده‌اش را بیرون نریزیم؛ این اصغرآقای ما که دست‌بردار نیست. اصغرآقا را که می‌شناسید؟ نمی‌شناسید؟ خدا نکند کفرش بالا بیاید! وای به حال‌تان!

فرمایش دیگری نداریم!

۲۲ دی ۱۴۰۴

نقش بازار در خیزش های اعتراضی


Gileh_Mard.jpg

چون نخستین جرقه‌های خیزش اعتراضی کنونی در بازار زده شده است، نگاهی می‌اندازیم به نقش بازار در شورش‌های اعتراضی از مشروطیت تاکنون.

در تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران «بازار» و بازاریان نقش مهم و برجسته‌ای در شعله‌ور شدن بسیاری از خیزش‌ها، اعتراض‌ها و انقلاب‌ها ایفا کرده‌اند.
این نقش را می‌توان از نظر درگیری عملی از طریق اعتصابات و تعطیلی بازارها و هم‌پیمانی با گروه‌های اجتماعی دیگر بررسی کرد.

بازار سنتی ایران همواره سه ویژگی کلیدی داشته است:

اول: قدرت اقتصادی (شامل شبکه توزیع؛ سرمایه و نقدینگی)

دوم: انسجام صنفی و شبکه‌ای (مثل اتحادیه‌ها و اعتماد درون‌گروهی)

سوم: پیوند با نهاد دین (یعنی پیوند با روحانیت؛ مساجد؛ حسینیه‌ها و هیئت‌ها)

به همین سبب؛ هم در انقلاب مشروطیت؛ هم در نهضت ملی شدن صنایع نفت ایران و هم در انقلاب شوم اسلامی، بازار یکی از بازیگران تعیین‌کننده بود.

بازار اما پس از انقلاب ۱۳۵۷ دچار تغییرات عمده‌ای شد.
نخست اینکه بازار دیگر یک نهاد یکپارچه نیست.

یک بخش آن بخش سنتی مستقل است که شامل کسبه خرده‌پا و مغازه‌دارهاست.

بخش دیگر بخش رانتی و شبه‌دولتی است که واردکنندگان بزرگ؛ از جمله پیمانکاران و بازرگانان مرتبط با نهادهای قدرت را شامل می‌شود.

این بخش عموماً از وضع موجود سهم کلان می‌برد و انگیزه‌ای برای هیچ‌گونه کنش اعتراضی ندارد.
فشارهای امنیتی؛ مالیات‌های هدفمند؛ وابستگی به ارز دولتی و نیاز به مجوزهای حکومتی سبب شده است بازار کمتر بتواند مانند گذشته کنش سیاسی مستقل پایدار داشته باشد.

بازار امروز بیش از آنکه سیاسی باشد، معترض اقتصادی است که علت آن هم تورم مهارگسیخته و کاهش قدرت خرید مردم؛ نوسان قیمت ارز و رکود اقتصادی است.
بازار در ایران نه ذاتاً انقلابی است و نه حامی قدرت. یک بازیگر عقلانی محافظه‌کار است که با سه معیار تصمیم می‌گیرد: برای او ثبات سیاسی و امنیت سرمایه و گردش پول دارای اهمیت اساسی است.

به همین دلیل در انقلاب ۵۷ دیر وارد معرکه شد؛ در سال ۸۸ کلاً کنار کشید و نقشی نداشت؛ و در خیزش‌های سال ۹۶ و سال ۹۸ به‌کلی غایب بود.

در خیزش اخیر؛ بازار در وضعیت میانی ناپایدار قرار دارد، یعنی هنوز اعتصاب سرتاسری طولانی نکرده؛ اعلام موضع سیاسی آشکار نکرده و رهبری یا سازمان‌دهی اعتراض‌ها را بر دوش ندارد.
آنچه بازار کرده تعطیلی‌های مقطعی و منطقه‌ای و همدلی با معترضین بدون صدور هیچ‌گونه بیانیه‌ای است.

بازار امروز بر خلاف گذشته دیگر ساختاری یکپارچه نیست. بخش بزرگی از آن به واردات رانتی؛ ارز دولتی؛ و نهادهای شبه‌دولتی گره خورده، لاجرم طبقه بازاری مستقل کوچک‌تر شده و توان اعتصاب سرتاسری ندارد.
بازار نه پیشرو است نه دنباله‌رو بلکه هنوز محافظه‌کارترین بازیگر است.

گیله‌مرد (حسن رجب‌نژاد

۲۰ دی ۱۴۰۴

یک بام و دو هوا

Gileh_Mard.jpgآقای نیکلاس مادورو، رئیس‌جمهور پیشین ونزوئلا را در نیویورک به دادگاه کشانده‌اند.

اتهام؟ دست داشتن در صدور مواد مخدر به آمریکا!

اینکه این اتهام از پی و بن بی‌اساس است، نکته‌ای است که سازمان ملل متحد هم بر آن مهر تأیید می‌زند و می‌گوید ونزوئلا اساساً در چرخه معاملات بین‌المللی مواد مخدر هیچ نقشی ندارد.

اگر یادتان مانده باشد، در فوریه ۲۰۲۲ آقای خوان اورلاندو هرناندس، یکی از گانگسترهای بنام هندوراس ـ که از سال ۲۰۱۴ تا سال ۲۰۲۲ رئیس‌جمهور آن کشور بود ـ دستگیر و به آمریکا تحویل داده شد و در دادگاه فدرال منهتن مورد محاکمه قرار گرفت و در فوریه ۲۰۲۴ به اتهام قاچاق اسلحه و صدور چهارصد تن کوکائین به آمریکا به چهل‌وپنج سال زندان محکوم شد؛ اما از آنجا که این دستگیری در زمان ریاست‌جمهوری بایدن صورت گرفته بود، آقای ترامپ طی یک فرمان ملوکانه او را مورد عفو قرار داد و در همین دسامبر گذشته او را از زندان آزاد کرد.

البته حمله به کشورهای دیگر و دستگیری رهبرانی که مورد علاقه آمریکا نیستند، پیشینه دیرینه‌ای دارد؛ کمااینکه آقای رونالد ریگان در اکتبر ۱۹۸۳ به گرانادا حمله کرد و رئیس‌جمهورش را برکنار کرد؛ آقای جرج بوش (پدر) به‌سال ۱۹۸۹ به پاناما حمله کرد و ژنرال مانوئل نوریگا، رئیس‌جمهور آن کشور را دستگیر کرد و به آمریکا آورد و به ۴۵ سال زندان محکوم کرد که سرانجام در زندان مرد.

آقای جرج بوش (پسر) صدام حسین را به پای دار کشاند و اینک نوبت به آقای مادورو رسیده است.
اینکه فردا نوبت چه کسی است، فقط خدا می‌داند و سازمان سیا.

در این گیرودار، آقای وزیر خارجه‌ی حکومت ملایان ـ که هم تیر می‌اندازد هم کمان پنهان می‌کند و گهگاه دوسیه به بغل، چپق روس و چین و عمان را چاق می‌فرماید ـ کم مانده است دست به دامان اجنه و پریان و دعانویس‌ها بشود که آقا! قربان‌تان بروم؛ رسم مروت نه این است و آیین فتوت نه چنین. انگاری برای حکومت عزیز ما روز خوش از قلم کبریا نیفتاده است.

حالا که از مهدی موش و باقر کچل و حسین آمیتی و ناصر جیگرکی و تقی آب‌منگل و مرتضی تکیه و آقا مجتبی کاری ساخته نیست، بیایید برای ما دعای باطل‌السحر و دعای هفتاد و دو باد بخوانید، این مقام معظم ما را از مهلکه برهانید. هرچه هم بخواهید در طبق اخلاص می‌گذاریم تقدیم‌تان می‌کنیم؛ نفت که قابلی ندارد. اگر بخواهید شش‌دانگ قباله مملکتی به نام ایران را تقدیم‌تان می‌کنیم، تنها به این شرط که نگذارید این حکومت محبوب ما و آن رهبر محبوب‌ترمان خدای ناکرده سرنگون شده و نوه‌نتیجه‌های ما از آقایی و نان خوردن بیفتند.


۱۳ دی ۱۴۰۴

 پوست از سرتان می‌کنیم 

Gileh_Mard.jpgمی‌گویند یا با ما باش یا اینکه دندان‌هایت را می‌شکنیم و پوست از سرت می‌کنیم.

می‌گویم: ای آقا! چیکار به کار من یک لاقبای بیچاره داری؟ ما که آسته می‌رویم آسته می‌آییم، گربه شاخ‌مان نزند. چرا نمی‌روید یقه این خواجه حافظ شیرازی نمک‌نشناس را نمی‌گیرید که یکی از سردمداران پنجاه و هفتی‌ها بوده است؟

مگر زبانم لال، عالیجناب پرویز ثابتی ـ قهرمان ملی وطنی! ـ مرده است؟

حافظ را بدهید دست این قهرمان ملی تا استخوان‌هایش را خرد کند! اتاق تمشیت در لس‌آنجلس ندارید؟ ایجاد کنید آقا! ایجاد کنید! اینکه زحمتی ندارد.

مگر همین حافظ نبود که در سال پنجاه و هفت سرود یاد مستان می‌داده، پیشاپیش پنجاه و هفتی‌ها فریاد می‌کشیده است:
«دیو چو بیرون رود فرشته درآید؟»

چنین خائن وطن‌فروش نمک‌نشناسی را رها کرده، یقه من بیچاره را چسبیده‌اید که نه سر پیازم نه ته پیاز؟
شما هم عجب آدم‌هایی هستید ها! باز صد رحمت به سنگ‌زنان و تیشه‌زنان ممدعلی‌شاهی!

گیله‌مرد (حسن رجب‌نژاد)

۷ دی ۱۴۰۴

دعوای پشه و حبشه


Gileh_Mard.jpgدیشب جای‌تان خالی رفته بودیم مهمانی.

آقای صاحبخانه هی یک تکه کباب می‌گذاشت توی ظرف‌مان، می‌گفت: بخور آقا!

می‌گفتیم: داریم می‌خوریم آقا!
می‌گفت: بیشتر بخورید آقا!
می‌گفتیم: داریم می‌خوریم آقا!

می‌گفت: بخور آقا! فکر کلسترول و قند خون و این حرف‌ها نباش! این شام ممکن است شام آخرتان باشد!

گفتیم: چه فرمودید؟ نکند توی غذای‌مان مرگ موشی چیزی ریخته‌اید، می‌خواهید ما را بفرستید عرش اعلی خدمت حضرت باری‌تعالی؟ نکند می‌خواهید سرمان را ببرید؟

می‌گفتند: نه آقا! هیچ از این خبرها نیست؛ این‌طوری که دنیا شیر تو شیر شده، هیچ معلوم نیست بنده و جنابعالی تا همین فردا زنده‌ایم یا نه؟ بنا براین بخور آقا!

آقا! از روزی که این آقای تزار روس به اوکراین لشکرکشی فرموده است، ما آدم‌هایی که نه سر پیازیم نه ته پیاز باید تقاص پس بدهیم. شب می‌خوابیم، صبح بیدار می‌شویم، می‌بینیم قیمت بنزین رفته است کهکشان.

آخر جنگ پشه و حبشه چه ربطی به ما دارد؟ ما چرا باید تاوان نادانی دیگران را بدهیم؟ مگر ما از این خمیر و از آن فطیر سهمی و نصیبی می‌بریم؟ ما کاره‌ای هستیم؟ مگر ما نقشی در این تیر و ترقه‌اندازی‌ها داریم؟

اصلاً آقا! ما اهالی محترم ینگه دنیا می‌دانیم کریمه کدام خراب‌شده‌ای است؟ اصلاً می‌دانیم اوکراین کجاست؟ از جغرافیا چیزی می‌دانیم؟ از سیاست چیزی می‌فهمیم؟ اصلاً می‌دانیم دعوا بر سر چیست؟ کس را وقوف هست که انجام کار چیست؟

اصلاً به ما چه که این عقرب جراره و غول بی‌شاخ و دم لندهور می‌خواهد برود از آسمان شوربا بیاورد!

چرا نمی‌گذارید زندگی‌مان را بکنیم، آبجوی تگری‌مان را بدون ترس و لرز نوش جان بفرماییم؟ ها؟ اصلاً گور پدر آقای پوتین و شرکا؛ مگر از قدیم نگفته‌اند:

خلق گویند مغز خر خورده است - هر که در احمقی تمام بود؟

آقا! ما این روزها اصلاً دل و دماغ نداریم؛ هی جوش و جلا می‌زنیم؛ هی تن‌مان عینهو خایه حلاج می‌لرزد.

باز خدا پدر این آقای انوری ابیوردی را بیامرزد که مختصری تسلای‌مان می‌دهد و می‌فرماید:

کسی ز چون و چرا دم نمی‌تواند زد
که نقش‌بند حوادث ورای چون و چراست

و گرنه این آبجوی تگری‌مان به کام‌مان زهر می‌شد!

یک نکته دیگر را هم خدمت‌تان عرض کنیم، برویم پی بدبختی‌های‌مان.

آقا! چند وقتی بود توی امریکا دیگر ودکای روسی گیر نمی‌آمد! پدرسوخته‌ها همه ودکاهای روسی را از روی قفسه‌ها برداشته و پنهان کرده بودند

(کس لذت این باده چه داند که نخورده است؟)

ما که هیچ، ما می‌رویم سری به این همسایه روسی‌مان، تاواریش پاسکویچ می‌زنیم، بلکه مختصری از آن ودکاهای دست‌ساز به ما عنایت بفرماید، اما دل‌مان برای رفقای دست‌چپی‌مان بدجوری می‌سوزد! طفلکی‌ها چطوری بروند بدون ودکای روسی برای آقای تزار روس و شرکا هورا بکشند؟ ها؟

گیله‌مرد (حسن رجب‌نژاد)


۲۷ آذر ۱۴۰۴

ما سنگ زن و تیشه زن ممد علی شاهیم


Gileh_Mard.jpgدر طول تاریخ، مردمان «آتش‌به‌اختیار» بسیار داشته‌ایم. مردمانی که پاره‌استخوانی از زرمداران و زورمداران و قدرتمندان می‌گیرند و خنجر بر گلوگاه برادران و خواهران و پدران و مادران خویش می‌نهند.

نمونه‌های بسیاری از این مردمان آتش‌به‌اختیار را در دوره‌های مختلف تاریخ ایران می‌توانیم ببینیم که چیگین‌ها و قزلباشان و تبرائیان عصر صفوی و نیز محتسب‌ها و داروغه‌ها و شحنه‌ها و عسس‌ها و گزمه‌ها و قاضیان و نقیب‌الاشراف‌ها و شیخ‌الاسلام‌ها و پنهان‌پژوهان از جمله آن‌ها هستند.

از اوباش سیاسی و قداره‌بندهای شناخته‌شده دوران استبداد صغیر، مردی است به‌نام «اصغر دوه‌چی» که شباهت‌هایی با شعبان بی‌مخ و رمضان یخی و ده‌نمکی و زهرا خانم دوران ما دارد.

او از چهره‌های شناخته‌شده طرفدار محمدعلی‌شاه قاجار بود که هم‌زمان با به توپ بستن مجلس شورای ملی، با پشتیبانی شیخ فضل‌الله نوری، به‌همراه گروهی از اوباش و قداره‌بندان به سرکوب مشروطه‌خواهان می‌پرداخت.

او وابسته به شبکه‌ای از اوباش درباری بود که با دریافت دستمزد در خدمت سیاست‌های شاه قاجار قرار گرفته بود و در حمله به خانه‌ها و حجره‌های بازاریان مشروطه‌خواه و انجمن‌ها و روزنامه‌های طرفدار مشروطه نقش بسیار فعالی داشت.

در دوره استبداد صغیر محمدعلی‌شاه قاجار، او را که از سرکردگان اراذل و اوباش تبریز بود به تهران آورد؛ به او درجه سرهنگی داد و به جان آزادی‌خواهان انداخت. آنان ضمن حمله به انجمن‌ها و روزنامه‌ها، مشروطه‌خواهان را لت‌وپار می‌کردند و شعارشان هم این بود:

ما سنگ‌زن و تیشه‌زن ممد علی‌شاهیم
هرکس بزند حرفی؛ ما خوارشو میگاییم!

IMG_3031.jpeg

این شعار و شعارهایی از قبیل «ما دین نبی خواهیم، مشروطه نمی‌خواهیم» بیش از آن‌که باور شخصی این اوباش باشد، زبان القاشده منبری‌ها و مشروعه‌خواهان افراطی بود که به‌دست لات‌ها اجرا می‌شد.

بسیاری از منابع تاریخی عصر مشروطیت، از جمله تاریخ بیداری ایرانیان نوشته ناطم‌الاسلام کرمانی، تاریخ مشروطه کسروی و تاریخ مشروطیت ملک‌زاده، تأکید می‌کنند که این اوباش ـ از جمله اصغر دوه‌چی ـ مردمانی پول‌محور، فاقد مرام، ابزار قدرت و نماد پیوند استبداد و مذهب عوامانه و خشونت خیابانی بوده‌اند؛ چیزی که متأسفانه امروز هم آن را در جامعه خود می‌بینیم.

آن‌چه هفته گذشته در مشهد گذشت مرا به یاد سنگ‌زنان و تیشه‌زنان ممد علی‌شاهی انداخت و دانستم تاریخ تکرار می‌شود.


۲۴ آذر ۱۴۰۴

لطفا خرها را آزاد نکنید


Gileh_Mard.jpgروایت میکنند: خری را به درختی بسته بودند
شیطان آمد افسار خر را برید آزادش کرد.
خر به راه افتاد رفت مزرعه همسایه را خراب کرد
زن همسایه خر را تیر زد و کشت.
صاحب خر آمد زن همسایه را کشت
مرد همسایه آمد زنش را کشته دید؛ رفت مرد همسایه را کشت!
از شیطان پرسیدند : چیکار کردی؟
گفت: کار مهمی نکردم ؛ فقط خر را آزاد کردم !
حبیب یغمایی تعریف می‌کرد: " شبی در راه سمنان بودم و چون دیر وقت شد به منزل دوستی وارد شدم تا فردا صبح ادامه طریق بدهم . دوستم پذیرایی کرد و بعد از شام هم به عادت مالوف به رختخواب رفتم ؛ ولی خر صاحبخانه تا کله سحر عرعر کرد نگذاشت راحت بخوابم!
صبح دوستم بعد از صبحانه مرا بدرقه کرد و دم در پرسید که انشاالله بد نگذشته باشد ؟
و منهم فی البداهه گفتم :
خود آدمک بدی نبودی
اما پدر خرت بسوزد !
و همین تک بیت فی البداهه دوستی چندین و چند ساله ما را خراب کرد!
یک آقایی آمده است در تلویزیون میگوید چند هزار متر زمین در مریخ خریده است !
می پرسند : کره مریخ ؟ زمین در مریخ به چه کاری میآید ؟
میگوید : ای آقا ! قبل از ما روسیه و امریکا هم‌در کره مریخ زمین هایی خریده اند ! ایران اکنون سومین کشوری است که در کره مریخ صاحب زمین است !
می پرسند : خب ! این زمین به چه کاری میآید ؟
میگوید : میخواهم در آنجا دانشگاه آزاد بسازم !
آقای خبرنگار البته یادش رفته است بپرسد خب این زمین ها را از چه کسی خریده است ؟!
شیخ بهایی در دفتر پنجم کشکول میفرماید :
در گردش افلاک چو کردم نظری
از مردم آدمی ندیدم اثری
هر جا که سری بود فرو رفت به خاک
هر جا که خری بود بر آورد سری.

ای خدا ! ای فلک ! ای طبیعت ! لطفا خرها را آزاد نکنید

۱۹ آذر ۱۴۰۴

Gileh_Mard.jpgاینجا رودخانه ای است که تابستان‌ها در ساحلش میآساییم و تن به آب میدهیم.

اکنون اما ، چنان می جوشد و میخروشد که زهره آدم آب میشود.

اینجا روزی روزگاری کعبه آمال طلا جویان و کاشفان فروتن شوکران بوده است ، امروز اما تنها آسیابی و پلی و موزه ای از آن بر جای مانده است

کودکانی را از مدرسه ای دور به تماشای بقایای معادن طلا آورده اند.

معلم شان توضیح میدهد تنها بیست در صد از طلای موجود در این‌معادن را توانسته اند استخراج کنند و هنوز هشتاد در صد آن در دل کوهها و کوهساران باقی است .

کم مانده است بروم بیلی ‌و کلنگی فراهم کنم در دل کوهساران دنبال طلا بگردم ! خدا را چه دیدی؟ یکوقت دیدی ما هم شده ایم یکی از کاشفان فروتن طلا !



کنار رودخانه بالا پایین میروم ، خسته میشوم ، در سایه سار درختی می نشینم و به آوای رودخانه گوش میدهم ؛ زیر آسمانی آبی و آفتابی دل انگیز.

میگویم سهراب اگر اینجا بود حالا شعر بالا بلندی در باره رود و آفتاب و آسمان و سنجاب ها میگفت.

لابد شعری هم‌در باره کرکس ها میسرود و گلایه میکرد که چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست !

من اما کرکس ها را دوست‌نمیدارم.

کرکس ها میهنم را از من گرفته اند: کارونم را ؛ زاینده رودم را ، ارس و ارسبارانم را ، ارومیه و سپید رودم رانیز .


اینجا ، در همان نقطه ای که نخستین رگه های طلا پیدا شده است ایستاده ام ‌وبه سنگ نبشته ای مینگرم که صدو‌ هشتاد سال از عمر آن گذشته است.

مردی از تبار طلاجویان ؛ به برادری یا خواهری نوشته است امروز اینجا فلزی یافته اند که میگویند طلاست .

نامه تاریخ ۱۸۴۸ را دارد.

نامه اش سه غلط نوشتاری دارد

معلوم میشود تب طلا او‌را از آنسوی اقیانوس ها به اینجا کشانده است .

نمیدانم آیا او‌هم سهمی از این « گلد » برده است یا اینکه همچون هزاران طلاجوی دیگر در بن سنگ ها و کلوخ ها دفن شده است !

اینجا ، کنار کاخ قدیمی دادگستری ، زنگ بسیار بزرگی را آویخته اندکه هر بار از کنارش رد میشوم بیاد زنجیر عدل انوشیروان عادل می افتم .

همان شاهی که مزدک را کشت ، پدر را به زندان افکند ، و بنا بنوشته سیاست نامه خواجه نظام الملک طوسی « در یک روز هفتاد هزار مزدکی بکشت »

چند قدم که پایین تر میروم تندیس مردی آویخته بر دار را بر دیوار ساختمانی قدیمی می بینم که یادگار کشت و کشتارهای زمانه ای است که کاشفان فروتن طلا به افسون کشف طلا هزار هزار از فراسوی گیتی به این شهر میآمدند و گذر برخی از آنان بر دار می افتاد لاجرم کاشفان فروتن شوکران میشدند

بگمانم شباهت هایی است بین آن زنجیر عدل انوشیروانی و این زنگ آویخته بر کاخ دادگستری در این سوی دنیا.
سرزمینی که هنوز کعبه آمال آرزومندان است

گویی « عدالت» در همه جای جهان به یک زبان سخن میگوید : زبان شمشیر

۵ آذر ۱۴۰۴

Wednesday, Nov 26, 2025

صفحه نخست » بیخواب ابدی، (به یاد غلامحسین ساعدی که بیگاه رفت)، گیله مرد

Gileh_Mard.jpg۱-رفته بودم گورستان پرلاشز . رفته بودم ساعدی را ببینم. چشم که گرداندم دیدم صادق خان هم آنجاست ؛ زیر یک تخته سنگ سیاه ؛ تخته سنگ مرمر ؛ اما سیاه .

همسایه شده بودند. همسایه شده بودند صادق خان و غلامحسین خان ؛ این دو بیخواب ابدی .

شعر شاملو را زمزمه میکردم:
«به نو کردن ماه
بر بام شدم
با عقیق و سبزه و آیینه....
داسی سرد بر آسمان گذشت
که پرواز کبوتر ممنوع است ....
صنوبر ها به نجوا چیزی گفتند
وگزمگان به هیاهو
شمشیر در پرندگان نهادند...
ماه
بر نیامد»

چه سرمایی بود ؛ چه سرمایی ؛ میلرزیدم ؛از درون و بیرون ؛ اشکی هم بر چهره ام نشست .
میلرزیدم ؛ همچون بیدی در باد .
به میخانه ای پناه بردم . سرمای درون فرو نشاندنی نبود .
سرمای بیرون را با جامی فرو نشاندم .

۲- عینکی روشنفکر !

......بعد از انقلاب بود. داشتم از پهلوی دانشگاه رد می شدم که گفت، «وایسا ببینم»،
برگشتم دیدم یک لات، یک زنجیر هم دستش بود. گفت : «عینکی روشنفکر ، وایسا ببینم»،
من هم ایستادم. گفت، «ببینم اون چیه زیر بغلت؟»
گفتم کتاب.
گفت، «بنداز دور».
گفتم برای چه؟
گفت، «انقلاب را ما کردیم شماها می خواهید بیایید سر کار؟»
گفتم : ما کاری نداریم، کدام کار؟
گفت، «نه، من زمان انقلاب شیشه ی پنجاه تا بانک را شکستم، تو چند تا را شکستی؟»
دیدم اگر من بگویم که من نشکستم یا اگر چهل و نه تا بگویم مرا می زند، گفتم من پنجاه و یک تا.
گفت، «پس برو» و مرا نزد.
( از حرف های ساعدی)

saedi.jpg

۳-سربازی

رفته بودم سربازی .رییس پادگان ما عباس قره باغی بود که بعدها ارتشبد قره باغی شد .
گردان ما ۱۳۴ نفر بود . من طبیب پادگان بودم ؛ رسما پزشک پادگان بودم .
همان جناب سرهنگ ها که مدام به سربازها فحش میدادند و تهدیدشان میکردند با همه اهن و تلپ شان میآمدند پیش من ؛ خبردار می ایستادند ؛ خواهش و تمنا میکردند که : دکتر جان ! چهار روز برای من استراحت بنویس ! دکتر جان یک مقدار ویتامین برای زنم یا بچه م بنویس!
من لج میکردم میگفتم نمی نویسم.

من در حالیکه پزشک پادگان بودم اما بخاطر فعالیت های سیاسی دوران دانشجویی ام مرا سرباز صفر کرده بودند . من هم لات و لوت میگشتم ؛ افسر بودم ولی درجه نداشتم .

یکوقت میدیدی عباس قره باغی تلفن میکرد میگفت :
پزشک وظیفه غلامحسین ساعدی!
میگفتم : بله قربان !
میگفت : میروی خانه ام ؛ دخترم شهین مریض است ؛ فکر میکنم آنژین گرفته ! سه تا آسپیرین به او میدهی دو تا ویتامین ث ! میگویی به او‌سو‌پ بدهند ! مطلقا پنیسیلین نمیزنی !
من هم میگفتم : تیمسار ! خب شما خودتان که اینها را میدانید ؛ خودتان دستور بدهید به خانم این کار را بکند ؛ سه تا آسپیرین ؛ دوتا ویتامین ث ؛ سوپ . پس من برای چه بروم آنجا ؟
میگفت : دستور دستور نظامی است ! باید بروی.

ما آنجا در پادگان یک آمبولانس قراضه ای داشتیم که به زور هل میدادیم روشن میشد سوار میشدم میرفتم خانه تیمسار قره باغی ؛ بعد از سه ساعت میرسیدم آنجا

خانمش در را باز میکرد میگفت : پزشک وظیفه ! کفش هایت را در آر ! دستت را بشور !
میرفتم دست هایم را می شستم و الکل میزدم . دهن بچه را باز میکردم میدیدم مثلا گلو درد دارد یا آنژین ، قرمز است
بعد بنا به فرموده فرمانده کل پادگان دو تا آسپیرین وسه تا ویتامین ث و کمی هم جوش شیرین میدادم و خانم هم تایید میکرد

معلوم بود قبل از اینکه من نسخه بنویسم تیمسار با خانم تماس گرفته دستورات پزشکی اش را صادر فرموده است
اصلا دنیا یک دنیای کافکایی بود

( از حرف های ساعدی در پروژه تاریخ شفاهی دانشگاه هاروارد )

غلامحسین ساعدی یکی دیگر از جوانمرگان سرزمین ماست( در عرصه هنر و ادبیات از این جوانمرگان بسیار داشته ایم)
هنوز به پنجاه سالگی نرسیده بود که در دوم آذر ۱۳۶۴ در غربت پاریس دق کرد و مرد ( در واقع خود کشی کرد )
از کارهای برجسته او می‌توان از چوب بدست های ورزیل ؛ آی با کلاه آی بی کلاه ؛شب نشینی با شکوه ، واهمه های بی نام و نشان ، پروار بندان ، دیکته و زاویه و عزاداران بیل نام برد

ساعدی در جستجوی مداوم برای شناخت ایران و مردمانش بود بهمین سبب به نقاط مختلف ایران سفر کرد و تک نگاری ها و سفرنامه های ایلخچی ، خیاو ؛ اهل هوا ، وترس و لرز را نوشت که بر واقعیات جامعه آنروز ایران تکیه داشت .

گیله مرد ( حسن رجب نژاد )

۲ آذر ۱۴۰۴

بیخواب ابدی

(به یاد غلامحسین ساعدی که بیگاه رفت)
رفته بودم گورستان پرلاشز . رفته بودم ساعدی را ببینم . چشم که گرداندم دیدم صادق خان هم آنجاست . زیر یک تخته سنگ سیاه . تخته سنگ مرمر . اما سیاه .
همسایه شده بودند . همسایه شده بودند صادق خان و غلامحسین خان . این دو بیخواب ابدی .
شعر شاملو را زمزمه میکردم :
«به نو کردن ماه
بر بام شدم
با عقیق و سبزه و آیینه....
داسی سرد بر آسمان گذشت
که پرواز کبوتر ممنوع است ....
صنوبر ها به نجوا چیزی گفتند
وگزمگان به هیاهو
شمشیر در پرندگان نهادند...
ماه
بر نیامد»
چه سرمایی بود . چه سرمایی. میلرزیدم . از درون و بیرون .اشکی هم بر چهره ام نشست . میلرزیدم . همچون بیدی در باد .
به میخانه ای پناه بردم . سرمای درون فرو نشاندنی نبود . سرمای بیرون را با جامی فرو نشاندم

۱ آذر ۱۴۰۴

دادگاه نورنبرگ و دادگاه ملایان


Gileh_Mard.jpgهشتاد سال از برگزاری دادگاه نورنبرگ برای محاکمه جنایتکاران نازی میگذرد.

دادگاه نورنبرگ نخستین محاکمه های بین‌المللی برای رسیدگی به جنایات جنگی و جنایت علیه بشریت بود که در آن رهبران بلند پایه رژیم نازی محاکمه شدند

این دادگاه نقطه عطف مهمی در تاریخ حقوق بین الملل است زیرا پایه های حقوق بین المللی کیفری و مفاهیم مربوط به جنایت علیه بشریت در آن شکل گرفت و به تشکیل نهادهایی همچون دیوان کیفری بین المللی کمک کرد و نشان داد که هیچیک از رهبران سیاسی جهان از پاسخگویی نسبت به عملکرد خود معاف نیستند .

برگزار کنندگان این دادگاه امریکا ؛ شوروی ؛ فرانسه و بریتانیا بودند که طی آن ۲۴ تن از بلند پایه ترین مقامات نازی از جمله هرمان گورینگ محاکمه شدند

در این محاکمه دوازده تن به اعدام و تعدادی نیز به زندان های دراز مدت محکوم شدند

از جمله محکوم شدگان به اعدام هرمان گورینگ دومین مقام ارشد رایش سوم بود که پیش از اجرای حکم با سیانور خودکشی کرد

ریبن تروپ وزیر خارجه و ویلهلم کایتل رییس ستاد فرماندهی کل نیروهای مسلح و نیز آلفرد روزنبرگ ایدئولوک اصلی نازی ها در زمره اعدام شدگان بودند .

آدلف آیشمن از مهم ترین چهره های اس اس و مسئول اردوگاه مرگ نازی ها که پس از جنگ با نام جعلی ریکاردو کلیمنت به آرژانتین گریخته بود پس از پانزده سال سرانجام بسال ۱۹۶۰ توسط ماموران موساد شناسایی و‌دستگیر شد و به اسراییل انتقال یافت

او بسال ۱۹۶۱ در اورشلیم محاکمه و به مرگ با طناب دار محکوم شد .

اهمیت حقوقی دادگاه نورنبرگ این است که بسیاری از اصول حقوق بین‌المللی را که امروز در دادگاههای جهانی به آنها استناد میشود بنیان نهاد و برای نخستین بار در تاریخ بشری سه جرم را بعنوان جرم بین‌المللی قابل مجازات دانست. این سه جرم عبارتند از:

۱-جنایت علیه صلح( یعنی برنامه ریزی و آغاز یک جنگ تجاوزکارانه )

۲-جنایت جنگی( مشتمل بر نقض قوانین جنگ ؛ قتل اسیران جنگی ؛ تخریب بی دلیل شهر ها ؛ و رفتار غیر انسانی با شهروندان)

۳-جنایت علیه بشریت ( مشتمل بر قتل عام ؛ بردگی ؛ تبعید؛ شکنجه ؛ ‌و رفتارهای ضد بشری علیه غیر نظامیان حتی در زمان صلح )

آیشمن و بسیاری از ژنرال های نازی بهنگام محاکمه همواره بر بک اصل‌پافشاری میکردند و مدعی بودند آنها فقط دستورات مافوق خود را اجرا میکرده اند

دادگاه نورنبرگ چنین استدلالی را نپذیرفت و کفت : اطاعت کورکورانه از دستور مافوق برای فرار از مسئولیت کیفری کافی نیست که بعد ها این اصل در کنوانسیون ژنو و دادگاههای مربوط به جنگ بالکان و رواندا نیز تکرار شد .

دادگاه نورنبرگ باعث شد نهاد های مهم حقوقی دیگری شکل بگیرند که دادگاه یوگسلاوی سابق ، دادگاه رواندا و دادگاه سییرا لئون ، و‌نهایتا دیوان کیفری بین المللی از جمله آنهاست که مستقیما از اصول ساختاری دادگاه نورنبرگ الهام
گرفته اند .

در باره فاجعه رواندا بگویم که نسل کشی رواندا یکی از دردناک ترین فجایع انسانی قرن بیستم است که بسال ۱۹۹۴ تنها طی صد روز بیش از هشتصد هزار نفر در این کشور کوچک آفریقایی قتل عام شدند

جرقه اصلی این نسل کشی زمانی زده شدکه هواپیمای رییس جمهور ( از قوم هوتو) سرنگون شد و رهبران افراطی هوتو این حادثه را به قوم توتسی نسبت دادند و فرمان پاکسازی قومی آغاز شد

در نتیجه شبه نظامیان هوتو همراه نیروهای دولتی حمله گسترده ای را علیه توتسی ها آغاز کردند و بیش از هشتصد هزار نفر را با قمه و شمشیر به قتل رساندند .

کشتار های سییرا لئون هم به جنگ داخلی خونینی اشاره دارد‌که از سال ۱۹۹۱ میلادی تا سال ۲۰۰۲ در این کشور کوچک آفریقایی روی داد و یکی از خونبارترین جنگ ها در تاریخ معاصر بشری است

سییرا لئون دارای معادن الماس بسیاری است ؛ جنگجویان این الماس ها را استخراج میکنند و با پول آن اسلحه میخرند و به آدمکشی و آدم ربایی و تجاوز دست میزنند و شهر ها و روستاها را به آتش میکشند

بهمین سبب است که الماس سییرالئون به الماس خون معروف است

آرزویم این است روزی روزگاری - که چندان هم‌دیر نباشد - دادگاهی برای بررسی جنایات آدمخواران جمهوری اسلامی و نیز سایر جنایتکارانی که از کشتار زنان و کودکان و انسان های بی دفاع پرهیز نمیکنند و شهرها و روستاها بر سر آنان خراب میکنند بر پاشود و این آدمکشان دزد پلشت به محاکمه کشیده شوند