دنبال کننده ها

۲۳ آذر ۱۴۰۲

کریسمس در تابستان

" از داستان های بوئنوس آیرس "
هفته اول تابستان بود . تازه بهار زیبای بوینوس آیرس را پشت سر گذاشته بودیم . از در و دیوار نور و روشنایی می بارید . کریسمس از راه رسیده بود . کریسمس در تابستان .
شب کریسمس ، حوالی هشت شب ، سوار مترو شدیم رفتیم قلب بوینوس آیرس . میدان اوبلسکو . یا بقول یکی از بچه های ایرانی : میدان میخ .
پرنده پر نمیزد . انگار هیچ تنابنده ای در شهر نبود . فقط تک و توکی آدم علاف و غریب اینجا و آنجا پرسه میزدند . رستورانها و بار ها و سینما ها بسته بود . دیگر کسی در خیابان گیتار نمی نواخت و میلونگا نمیخواند . دیگر از آن هیاهوی هوسناک خیابان " ریواداویا " و " کورین تس " نشان و نشانه ای نبود . خواستیم بر گردیم خانه مان . مترو ها تعطیل شده بودند . اتوبوس ها دیگر نعره نمیکشیدند . و تاکسی ها انگار آب شده بودند و به زمین فرو رفته بودند .
دخترک مان - آلما - بیتابی میکرد. میخواست به خانه بر گردیم . خانه مان تا مرکز شهر بیست کیلومتری فاصله داشت . ترس ورمان داشته بود . یعنی اینهمه راه را باید پیاده گز کنیم ؟ دخترک مان را چه کنیم ؟ بدوش بگیریم ؟ اینهمه راه ؟ آیا از پای نمی افتیم ؟
ناگهان از یک خیابان فرعی تاکسی نارنجی رنگی پدیدار شد . جلوی پای مان ایستاد و گفت : کجا ؟
گفتیم : پالرمو
گفت : من باید بروم خانه ام . مسیرم هم به مسیر شما نمیخورد . زن و بچه ام چشم براه هستند ....آنگاه تاملی کرد و گفت : بپرید بالا . چون بچه دار هستید میرسانم تان .
و رساند .
فردایش دو باره کفش و کلاه کردیم رفتیم مرکز شهر . همان میدان اوبلسکو . همان میدان میخ . از در و دیوار نور و شور و شادی می تراوید . سرتا سر خیابان لاواژه و فلوریدا از آدمی موج میزد . مرد و زن و پیر و جوان . هر کدام به رنگی . رقص رنگها در ازدحام آدمیان .
اینجا و آنجا ، گروههای موسیقی می نواختند و میخواندند ، میرقصیدند و میرقصاندند . ناگهان ناقوس کلیساها به صدا در آمدند و از فراز ساختمانهای بلند میلیارد ها تکه کاغذ سپید - بنشانه برفی که هرگز در بوینوس آیرس نمیبارید - فرو بارید و تمامی خیابانها و کوچه ها را سپید پوش کرد .
و این نخستین کریسمس ما در بوینوس آیرس بود .
بوینوس آیرس . شهر شعر و شراب و ماته و تانگو . شهر خورخه لوییس بورخس . شهر خولیو کورتازار . شهر چه گوارا . شهر اوا پرون . شهر مارادونا . شهر همیشه بیدار . شهر سینیور کاپه لتی . شهر همیشه شاد. شهر هیمیلسه . شهر مونیکا . شهر ریکاردو . شهری که بسیار دوستش میدارم و آرزوی دیدن دوباره اش را دارم .
May be an image of monument and skyscraper
See insights and ads
All reactions:
Jahangir Jon Sedaghatfar, Mojgan Farahmand and 53 others

۲۲ آذر ۱۴۰۲

ما نیز مردمی هستیم

من سالیانی چند در آرژانتین زیسته ام ، با زبان و فرهنگ گستره ای بنام امریکای لاتین آشنایی نسبی دارم .
در آرژانتین دیده ام چگونه مردمان آن سرزمین بزرگان خود را پاس میدارند . کوچه ای و خیابانی نیست که بنام قهرمانان ملی و بزرگان ادب و فرهنگ شان نامگذاری نشده باشد .
در شیلی ، دو‌تن از نویسندگان و شاعران آن سر زمین جایزه ادبی نوبل گرفته اند : خانم گابریلا میسترال ، و آقای پابلو نرودا
خانم گابریلا میسترال که در دهکده دور افتاده ای در شیلی به دنیا آمده بود از نو جوانی شروع به آموزگاری کرد . بعدها نماینده شیلی در سازمان ملل شد و در سال ۱۹۴۵ بخاطر نوشتن داستان معروف « دعا برای آنها که خودکشی کردند » برنده جایزه نوبل شد
پابلو نرودا اما شاعر نوگرای شیلی عضو حزب کمونیست آن کشور بود
نرودا در زمان جنگ های داخلی اسپانیا کنسول شیلی در مادرید بود . همانجا بود که با گارسیا لورکا شاعر انقلابی اسپانیا که بعدها توسط رژیم فرانکو تیرباران شد دوستی یافت
بسال ۱۹۴۶به دنبال سرکوب جنبش کارگری شیلی از آن کشور گریخت و با اسب به آرژانتین رفت .
در بوئنوس آیرس با ‌نویسنده گواتمالایی میگل آنخل آستوریاس - که بعد ها برنده جایزه نوبل شد - آشنا شد و چون از نظر قیافه شباهت هایی با آستوریاس داشت با پاسپورت او به فرانسه رفت
بسال ۱۹۷۰ نامش بعنوان نامزد ریاست جمهوری مطرح شد اما او از سالوادر آلنده حمایت کرد .
نرودا بسال ۱۹۷۱ برنده جایزه ادبی نوبل شد و بسال ۱۹۷۳ چند روزی پس از کودتای ژنرال پینوشه و قتل سالوادر آلنده به بیماری سرطان در گذشت .
اگر شما به شیلی بروید خیابان‌ها و بنیادها و مراکز علمی و ورزشگاهها وموزه های بسیاری را می بینید که بنام گابریلا میسترال یا پابلو نرودا نامگذاری شده و کسی نمیرود سنگ قبر نرودا را بشکند به این بهانه که او‌در تمامی عمرش یک کمونیست باقی مانده بود .
مردم به داشتن چهره هایی همچون گابریلا میسترال ‌و پابلو نرودا افتخار میکنند و آنها را به اشکال مختلف میستایند .
در ایران هم ، پیش از این طاعون اسلامی ، از دوران رضا شاه به همت بزرگمردانی همچون محمد علی فروغی و علی اصغر حکمت و داور و ملک الشعرای بهار و دیگران ، نام بسیاری از خیابان ها بنام بزرگان و‌مشاهیر ایران نامگذاری شد. از جمله ناصر خسرو ،سعدی، رودکی، حافظ ، نظامی و فردوسی . و دیدیم که بیمارستان ها و مراکز پزشکی کشور هم نام هایی چون پورسینا و رازی داشته اند
حالا در این دوران نکبت ، در آن جغرافیای زوال ، نام هایی چون فضل الله نوری و کاشانی و شریعتی و کلاهدوز و ولیعصر و ابو حمار و ابو جمال و ابو پشمک شامی بر پیشانی خیابان ها می درخشد و نیکان و بزرگان سرزمین مان همچون محمد علی فروغی و پور داود و شاملو و ایرج افشار سنگ قبرشان حتی ازآسیب پتک های فرهنگمداران ! در امان نمانده است .
براستی که : ما نیز مردمی هستیم
See insights and ads
All reactions:
Mina Siegel, Touradj Parsi and 70 others

۲۱ آذر ۱۴۰۲

سعدی و جنگ

بالاخره ما نتوانستیم از پس اینهمه سال تکلیف مان را با این آقای« ابو محمد مشرف الدین مصلح بن عبدالله بن مشرف » روشن کنیم . بالاخره نفهمیدیم این عالیجناب زنگی زنگی است یا رومی رومی!
وقتی غزل های عاشقانه اش را میخوانیم میگوییم خدایا ،خداوندا ،پروردگارا، ایزدا ، روزی رسانا ، خالقا ، مگر میشود آدمیزادی از خطه شیراز پابشود و چنان غزل هایی بسراید که انس و جن در صلابت و زیبایی سخنش حیران بمانند ؟
مگر میشود نصایح حکیمانه و پند های مصلحانه اش را شنید و لب به دندان حیرت نگزید؟
پس چگونه است که همین سعدی انسانمدار گهگاه یهود و گبر و ترسا را به باد دشنام میگیرد و مرگ شان را آرزو میکند؟
مگر میشود از جنگ یهود و نصارا دلخوش بود و به خویشتن تهنیت گفت و چنین سرود ؟
سپاس دار خدای لطیف دانا را
که لطف کرد و به هم بر گماشت اعدا را
همیشه باد خصومت جهود و ترسا را
که مرگ هر دو طرف تهنیت بود ما را
اگر امروز سعدی زنده بود در جنگ بین آذربایجان و ارمنستان و جنگ بین حماس و اسراییل جانب چه کسی را میگرفت ؟
آیا از جنگ میان مسلمانان و مسلمانان ( یعنی آنچه که در یمن و لیبی و سودان و افغانستان و سوریه و‌عراق میگذرد ) جانبداری میکرد و میگفت : ز هر طرف که شود کشته نفع اسلام است ؟
آنوقت آن شعارهای انسانمدارانه اش که « بنی آدم اعضای یک پیکرند » چه توجیهی داشت؟
آقا! راستش را بخواهید ما با غزلیات عاشقانه حضرت سعدی شیرازی از عالم ناسوت به عالم جبروت و لاهوت و ملکوت پرواز میکنیم اما نصایح متشرعانه جناب ابو محمد مشرف الدین مصلح بن عبدالله بن مشرف - هر چند نام دیگرش سعدی شیرازی باشد - حال مان را به هم میزند .
باید بنشینم کتابی در باب « بد آموزی های دیوان سعدی » بنویسم .
May be an illustration of 1 person
See insights and ads
All reactions:
Mort Shahmir, Mina Siegel and 55 others