۲۶ دی ۱۳۹۴

خدا خیرش دهاد ...!

مولانا شمس الدین محمد بخارایی - معروف به محمد معمایی - که سالها در نهایت اقتدار و اعتبار صدارت بابر میرزا را بعهده داشت  ( و معروف بود که چندان حلال و حرام نمیشناسد )  در ایام توانایی خود در شیراز ؛ بر سر تربت حافظ گنبدی و بنایی ساخت .
پس از پایان کار ؛  ضیافتی بر پا کرد و برای گشایش این بنا بابر میرزا را به ضیافت خواند .
در اثنای آمد و رفت و ازدحام ؛ ظریفی شیرازی  این بیت را بر جانبی که نظر  " میرزا بابر " بر آن می افتاد نوشته بود و بر منظر بلندی نصب کرده :
اگر چه جمله اوقاف شهر غارت کرد
خداش خیر دهاد آنکه این عمارت کرد .
چشم بابر شاه بر آن نوشته افتاد و تا دیری با مولانا محمد معمایی مطایبه ها میکرد .
گویند که مولانا از این ظرافت بغایت خشمگین شد اما هر چه پرس و جو کرد نویسنده را نیافت که نیافت ...
از " حریم سایه های سبز " - مهدی اخوان ثالث 

۲۴ دی ۱۳۹۴

قرمساق ....

ناصر الدین شاه در دستخطی خطاب به شخصی بنام مسیح ؛ واژه قرمساق را به غلط " قرمصاق " نوشته بود .
شمس الشعرا سام میرزا یک رباعی ساخت به این مضمون . بعرض رساندند .  دستخط اصلاح شد .
الحمد مسیحا که جمادت کردند
آتش بودی و پس رمادت کردند
زن قحبه ! به عزل هم ترقی کردی
زیرا که قرمصاق به صادت کردند .
از کتاب : خاطرات و خطرات . مهدیقلی خان هدایت مخبر السلطنه 

۲۲ دی ۱۳۹۴

رجل ملی ....!

....شاه ؛ شریف امامی را عامل انگلیسی ها تصور میکرد . نمیدانم چه ذهنیتی داشت .
شاه ؛ گاهی با وجود این تصورات ؛ اینگونه افراد را در مشاغل نگه میداشت . موقعی که شریف امامی در سال 1339 نخست وزیر شد ؛ کمیته ای در نخست وزیری بنام " کمیته طرح و فکر " تشکیل شده بود که در آن چند نفر از اعضای دولت شریف امامی ( از جمله احمد آرامش وزیر مشاور و سرپرست سازمان برنامه و بودجه و شوهر خواهر او - علی آبادی معاون نخست وزیر - وزیر دادگستری - و سرلشکر پاکروان رییس ساواک ) عضو آن بودند که در باره انجام اصلاحات اساسی در کشور بررسی هایی کرده و برنامه وسیعی را برای مبارزه با فساد تهیه و بموقع اجرا بگذارند .
من از طرف ساواک چندین گزارش و اسناد و مدارک به این کمیته تسلیم کردم .
با سقوط دولت شریف امامی این کمیته تعطیل و بعد دولت های علی امینی و اسدالله علم روی کار آمدند .
در دولت علم ؛ پاکروان که هنوز در راس ساواک بود بمن گفت : " به اعلیحضرت عرض کردم اگر اجازه بدهند کمیته ای نظیر کمیته طرح و فکر زمان شریف امامی دو باره تشکیل و تعدادی از رجال ملی و خوشفکر و خوشنام کشور عضو آن باشند و مسائل اساسی مملکت در این کمیته مطرح شود   "
اعلیحضرت پرسیدند : " رجال ملی ؟ مثل کی ؟ "
عرض کردم : شریف امامی
ناگهان شاه با حالت بر افروخته گفت : " این جاسوس پدر سوخته از کی رجل ملی شده !؟ "

از کتاب " در دامگه حادثه " - پرویز ثابتی -صفحه 80

* و حیرت انگیز اینجاست که آن اعلیحضرت همایونی همین شریف امامی جاسوس را در سخت ترین و خطرناکترین شرایط بحرانی کشور دوباره نخست وزیر کردند و همه چیز را به باد فنا دادند .
لابد شاعر حق داشته است که میفرماید :
آدمی را که بخت برگردد
اسبش اندر طویله خر گردد
یا بقول حضرت سعدی :
هر آنکه گردش گیتی به کین او بر خاست
به غیر مصلحت اش رهبری کند ایام
کبوتری که دگر آشیان نخواهد دید
قضا همی بردش تا بسوی دانه و دام .

آن هفتمین ترنج .....

* این شعر را خانم پوران فرخزاد - خواهر فروغ فرخزاد  - دهها سال پیش در سوک مرگ آن ترنج سخنگوی شهر سروده است
من این شعر را دهها سال است در ذهن و ضمیر خود حفظ کرده ام .
امروز صبح یکباره جرقه ای در خاطرم درخشید و دیدم دارم آنرا زمزمه میکنم . اسمش هست آن هفتمین ترنج . شعر زیبایی است :

در باغ سبز زندگی مادرم
روییده بود هفت ترنج طلایی
و مادر ؛ با هفت چشم پر از مهر
پاسدار خسته این باغ سبز بود .
اما ؛ یک روز سرد زمستان
که پلک های مادر از خواب گرم شد
دیو سیاه مرگ
که در طلب زیبا پری  سخنگوی شهر
از هفت بیابان گذشته بود
از ره فرا رسید
و بی تامل ؛ طلایی ترین ترنج باغ را
از شاخه چید .
فریاد چید چید !
مادر را ز خواب خوش پراند
اما چه سود ؟
چون دیو دل سیاه
زیباترین پری سخنگوی شهر را
با خود به عمق سیاهی کشانده بود .
اکنون بیچاره مادرم
در زیر شش ترنج پلاسیده فریاد میزند :
کو آن هفتمین ترنج ؟
وآن هفتمین
در زیر خاک
پوسیده میشود
پوسیده میشود .

۲۱ دی ۱۳۹۴

آقا محمود ...... و آقای راج

آقا محمود از لبنان آمده است امریکا .  زن امریکایی دارد . ته ریشی روی صورتش ماسیده است و میگوید شیعه اثنی عشری است .
آقا محمود آمده است یک گوشه پرتی از یک مزرعه قدیمی را خریده است و یک میوه فروشی راه انداخته است . کاسبی چندانی ندارد . صبح تا شب خودش و زنش آنجا می نشینند و چشم براه مشتری میمانند
زنش آدم کم حرفی است . گاهگاه سراغی از ما میگیر د و سری بما میزند و هرگز هم در باره وضع قاراشمیش کاسبی شان گلایه ای نمیکند .
آقای راج اما از هند آمده است . آقای راج همسایه دیوار به دیوار محمود آقاست . آقای راج دهها هکتار زمین دارد . زمین ها را از دولت اجاره کرده و درخت گردو کاشته است . درختان گردویش دیگر ببار نشسته اند .
آقای راج هلو و گلابی و زرد آلو و شفتالو هم در زمینش کاشته است . تابستانها که میشود آقای راج چادر بزرگی در مزرعه اش میزند و میوه هایش را آنجا  میفروشد . گاهگداری هم سراغ من میآید و پسته و بادام میخرد تا  جنس اش جور باشد .
کف دست  آقای راج عینهو سنگ را میماند . وقتی با آدم دست میدهد انگاری دستش را از سنگ ساخته اند .
آقای راج میخواست توی مزرعه اش یک فروشگاه بزرگ میوه راه بیندازد اما محمود آقای شیعه لبنانی از راه رسیده است و بیخ گوش آقای راج یک میوه فروشی راه انداخته است و همه نقشه های آقای راج را نقش بر آب کرده است .
حالا آقای راج و آقا محمود شیعه لبنانی مثل کارد و پنیر شده اند . چشم دیدن یکدیگر را ندارند . گاهگداری به همدیگر دندان قروچه میروند . یکی دو بار هم کارشان به کلانتر و کلانتری کشیده است
آقای راج اما یک فکر بکری بسرش زده است . آمده است چند هزار دلاری خرج کرده است و دور تا دور مغازه محود آقا یک دیوار بلند سرتاسری کشیده است . یعنی کاری کرده است که هیچ تنابنده ای نمیتواند مغازه محمود آقا را پیدا کند . محمود آقا حالا مدت هاست آنجا در مغازه اش نشسته است و سماق میمکد و آقای راج هم به هیچ وجه من الوجوه حاضر نیست آن دیوار چین بد قواره ای را که دور مغازه محمود آقا کشیده است پایین بیاورد .
به آقای راج میگویم : راج جان ! با این کارت بیچاره محمود آقا را از نان خوردن انداختی . گناه دارد والله ! بگذار بیچاره چهار دلار کاسبی بکند . به گاو و گوسفند شما که لطمه ای نمیزند . شما که الحمدالله کیف ات کوک است و کاسبی ات که روبراه است .
میگوید : من دور زمین خودم دیوار کشیده ام . کاری به آقا محمود ندارم
میروم سراغ آقا محمود . میگویم : محمود جان ؛ قربانت بروم ؛ چیکار کرده ای که این آقای راج آمده است دور مغازه ات دیوار چین کشیده است ؟ نمیتوانی یکجوری باهاش کنار بیایی ؟
با خشم میگوید : آقا ! من یک شیعه لبنانی هستم . اسراییلی ها با آنهمه ید و بیضای شان از شیعه های لبنان می ترسند !. مثل سگ هم می ترسند .  برای اینکه ما شیعیان لبنان همگی از دم دیوانه ایم ! زیر بار زور نمیرویم . من تا پدر این آقای راج را در نیاورم و بخاک سیاه ننشانمش آرام و قرار نخواهم داشت !
حالا ترسم این است که نکند دعوای آقای راج و آقا محمود تبدیل به جنگ فرقه ای بشود ولبنانی ها و هندی ها بجان هم بیفتند . اصلا آقا ممکن است جنگ جهانی سوم از همیجا شروع بشود . بقول ترک ها گورخورم ! و بقول لوییزای خودمان : تنگو می یدو !
*Tengo Miedo میترسم به زبان اسپانیولی

بلای سبیل !
آنروز ها سبیل سیاه کت و کلفتی داشتیم ، نمیدانیم چرا ، لابد به این خاطر که عینک و سبیل از نشانه های روشنفکری بود !
ما هرگز میانه خوشی با توده ای ها و جناب استالین نداشتیم اما سبیل لا کردارمان سبیل استالینی بود
یک روز از شیراز پاشدیم رفتیم تبریز تا ریز نمرات دانشگاهی مان را بگیریم ، قصد داشتیم بزنیم به چاک جاده و خودمان را به کشور امنی برسانیم و در غبار زمانه گم و گور بشویم
رفتیم ریز نمرات مان را گرفتیم و فردایش آمدیم فرودگاه تا برویم تهران 
یک جوانک شانزده هفده ساله تفنگ بدوش خودش را بما رساند وگفت : برادر ! دنبال من بیایید
گفتیم : کجا؟
گفتند : تشریف بیاورید میخواهیم دو کلام باشماحرف بزنیم
ما هم دنبالش راه افتادیم و رفتیم توی یک اتاق، سه چهار تا ریشوی مسلسل بدست هم آنجا نشسته بودند
گفتند : بنشین !
ما هم نشستیم
گفتند : کجا میروی؟
گفتیم : تهران
- تهران برای چه ؟
گفتیم :از شیراز آمده ایم تا ریز نمرات دانشگاهی مان را بگیریم
گفتند : فدایی هستی ؟
گفتیم : خیر
فرمودند : توده ای ؟
گفتیم :خیر
- پیکاری ؟
_ خیر
- درشیراز چه میکنی؟
ما هم عصبانی شدیم و گفتیم : مگس های خایه خر را میشماریم !
ماشینی از راه میرسد و ما راچشم بسته سوار میکنند و می برند به دوستاق خانه مبارکه اسلامی
آنجا ما را می اندازند توی یک اتاقک بو گندو وچند دقیقه بعد یک آقایی با یک ماشین سر تراشی از راه میرسد و سبیل نازنین مان را از ته می تراشد
روز بعد نوبت بازجویی مان میشود ، جوانک بو گندویی بازجویی مان میکند
میگوید : شما ضد انقلاب هستید و نوکر اسراییل!
میگویم : از کجا میدانید؟
مشت محکمی توی ملاج مان میکوبد و میگوید : انشاء الله بقدرت خدا نسل همه شما مادر قحبه ها را از روی زمین بر میداریم
میگویم :آقا جان ! آخر سبیل کلفت مان چه ربطی به اسراییل دارد؟
مشت محکم دیگری توی صورتم میکوبد و میگوید :خفه شو مادر قحبه!
بگمانم طفلکی خیال میکرد استالین نخست وزیر اسراییل است
خوب شد ما را نکشتند لا کردار ها بابت سبیل بی صاحب شده استالینی مان