دنبال کننده ها

۷ دی ۱۴۰۴

دعوای پشه و حبشه


Gileh_Mard.jpgدیشب جای‌تان خالی رفته بودیم مهمانی.

آقای صاحبخانه هی یک تکه کباب می‌گذاشت توی ظرف‌مان، می‌گفت: بخور آقا!

می‌گفتیم: داریم می‌خوریم آقا!
می‌گفت: بیشتر بخورید آقا!
می‌گفتیم: داریم می‌خوریم آقا!

می‌گفت: بخور آقا! فکر کلسترول و قند خون و این حرف‌ها نباش! این شام ممکن است شام آخرتان باشد!

گفتیم: چه فرمودید؟ نکند توی غذای‌مان مرگ موشی چیزی ریخته‌اید، می‌خواهید ما را بفرستید عرش اعلی خدمت حضرت باری‌تعالی؟ نکند می‌خواهید سرمان را ببرید؟

می‌گفتند: نه آقا! هیچ از این خبرها نیست؛ این‌طوری که دنیا شیر تو شیر شده، هیچ معلوم نیست بنده و جنابعالی تا همین فردا زنده‌ایم یا نه؟ بنا براین بخور آقا!

آقا! از روزی که این آقای تزار روس به اوکراین لشکرکشی فرموده است، ما آدم‌هایی که نه سر پیازیم نه ته پیاز باید تقاص پس بدهیم. شب می‌خوابیم، صبح بیدار می‌شویم، می‌بینیم قیمت بنزین رفته است کهکشان.

آخر جنگ پشه و حبشه چه ربطی به ما دارد؟ ما چرا باید تاوان نادانی دیگران را بدهیم؟ مگر ما از این خمیر و از آن فطیر سهمی و نصیبی می‌بریم؟ ما کاره‌ای هستیم؟ مگر ما نقشی در این تیر و ترقه‌اندازی‌ها داریم؟

اصلاً آقا! ما اهالی محترم ینگه دنیا می‌دانیم کریمه کدام خراب‌شده‌ای است؟ اصلاً می‌دانیم اوکراین کجاست؟ از جغرافیا چیزی می‌دانیم؟ از سیاست چیزی می‌فهمیم؟ اصلاً می‌دانیم دعوا بر سر چیست؟ کس را وقوف هست که انجام کار چیست؟

اصلاً به ما چه که این عقرب جراره و غول بی‌شاخ و دم لندهور می‌خواهد برود از آسمان شوربا بیاورد!

چرا نمی‌گذارید زندگی‌مان را بکنیم، آبجوی تگری‌مان را بدون ترس و لرز نوش جان بفرماییم؟ ها؟ اصلاً گور پدر آقای پوتین و شرکا؛ مگر از قدیم نگفته‌اند:

خلق گویند مغز خر خورده است - هر که در احمقی تمام بود؟

آقا! ما این روزها اصلاً دل و دماغ نداریم؛ هی جوش و جلا می‌زنیم؛ هی تن‌مان عینهو خایه حلاج می‌لرزد.

باز خدا پدر این آقای انوری ابیوردی را بیامرزد که مختصری تسلای‌مان می‌دهد و می‌فرماید:

کسی ز چون و چرا دم نمی‌تواند زد
که نقش‌بند حوادث ورای چون و چراست

و گرنه این آبجوی تگری‌مان به کام‌مان زهر می‌شد!

یک نکته دیگر را هم خدمت‌تان عرض کنیم، برویم پی بدبختی‌های‌مان.

آقا! چند وقتی بود توی امریکا دیگر ودکای روسی گیر نمی‌آمد! پدرسوخته‌ها همه ودکاهای روسی را از روی قفسه‌ها برداشته و پنهان کرده بودند

(کس لذت این باده چه داند که نخورده است؟)

ما که هیچ، ما می‌رویم سری به این همسایه روسی‌مان، تاواریش پاسکویچ می‌زنیم، بلکه مختصری از آن ودکاهای دست‌ساز به ما عنایت بفرماید، اما دل‌مان برای رفقای دست‌چپی‌مان بدجوری می‌سوزد! طفلکی‌ها چطوری بروند بدون ودکای روسی برای آقای تزار روس و شرکا هورا بکشند؟ ها؟

گیله‌مرد (حسن رجب‌نژاد)


۲۷ آذر ۱۴۰۴

ما سنگ زن و تیشه زن ممد علی شاهیم


Gileh_Mard.jpgدر طول تاریخ، مردمان «آتش‌به‌اختیار» بسیار داشته‌ایم. مردمانی که پاره‌استخوانی از زرمداران و زورمداران و قدرتمندان می‌گیرند و خنجر بر گلوگاه برادران و خواهران و پدران و مادران خویش می‌نهند.

نمونه‌های بسیاری از این مردمان آتش‌به‌اختیار را در دوره‌های مختلف تاریخ ایران می‌توانیم ببینیم که چیگین‌ها و قزلباشان و تبرائیان عصر صفوی و نیز محتسب‌ها و داروغه‌ها و شحنه‌ها و عسس‌ها و گزمه‌ها و قاضیان و نقیب‌الاشراف‌ها و شیخ‌الاسلام‌ها و پنهان‌پژوهان از جمله آن‌ها هستند.

از اوباش سیاسی و قداره‌بندهای شناخته‌شده دوران استبداد صغیر، مردی است به‌نام «اصغر دوه‌چی» که شباهت‌هایی با شعبان بی‌مخ و رمضان یخی و ده‌نمکی و زهرا خانم دوران ما دارد.

او از چهره‌های شناخته‌شده طرفدار محمدعلی‌شاه قاجار بود که هم‌زمان با به توپ بستن مجلس شورای ملی، با پشتیبانی شیخ فضل‌الله نوری، به‌همراه گروهی از اوباش و قداره‌بندان به سرکوب مشروطه‌خواهان می‌پرداخت.

او وابسته به شبکه‌ای از اوباش درباری بود که با دریافت دستمزد در خدمت سیاست‌های شاه قاجار قرار گرفته بود و در حمله به خانه‌ها و حجره‌های بازاریان مشروطه‌خواه و انجمن‌ها و روزنامه‌های طرفدار مشروطه نقش بسیار فعالی داشت.

در دوره استبداد صغیر محمدعلی‌شاه قاجار، او را که از سرکردگان اراذل و اوباش تبریز بود به تهران آورد؛ به او درجه سرهنگی داد و به جان آزادی‌خواهان انداخت. آنان ضمن حمله به انجمن‌ها و روزنامه‌ها، مشروطه‌خواهان را لت‌وپار می‌کردند و شعارشان هم این بود:

ما سنگ‌زن و تیشه‌زن ممد علی‌شاهیم
هرکس بزند حرفی؛ ما خوارشو میگاییم!

IMG_3031.jpeg

این شعار و شعارهایی از قبیل «ما دین نبی خواهیم، مشروطه نمی‌خواهیم» بیش از آن‌که باور شخصی این اوباش باشد، زبان القاشده منبری‌ها و مشروعه‌خواهان افراطی بود که به‌دست لات‌ها اجرا می‌شد.

بسیاری از منابع تاریخی عصر مشروطیت، از جمله تاریخ بیداری ایرانیان نوشته ناطم‌الاسلام کرمانی، تاریخ مشروطه کسروی و تاریخ مشروطیت ملک‌زاده، تأکید می‌کنند که این اوباش ـ از جمله اصغر دوه‌چی ـ مردمانی پول‌محور، فاقد مرام، ابزار قدرت و نماد پیوند استبداد و مذهب عوامانه و خشونت خیابانی بوده‌اند؛ چیزی که متأسفانه امروز هم آن را در جامعه خود می‌بینیم.

آن‌چه هفته گذشته در مشهد گذشت مرا به یاد سنگ‌زنان و تیشه‌زنان ممد علی‌شاهی انداخت و دانستم تاریخ تکرار می‌شود.


۲۴ آذر ۱۴۰۴

لطفا خرها را آزاد نکنید


Gileh_Mard.jpgروایت میکنند: خری را به درختی بسته بودند
شیطان آمد افسار خر را برید آزادش کرد.
خر به راه افتاد رفت مزرعه همسایه را خراب کرد
زن همسایه خر را تیر زد و کشت.
صاحب خر آمد زن همسایه را کشت
مرد همسایه آمد زنش را کشته دید؛ رفت مرد همسایه را کشت!
از شیطان پرسیدند : چیکار کردی؟
گفت: کار مهمی نکردم ؛ فقط خر را آزاد کردم !
حبیب یغمایی تعریف می‌کرد: " شبی در راه سمنان بودم و چون دیر وقت شد به منزل دوستی وارد شدم تا فردا صبح ادامه طریق بدهم . دوستم پذیرایی کرد و بعد از شام هم به عادت مالوف به رختخواب رفتم ؛ ولی خر صاحبخانه تا کله سحر عرعر کرد نگذاشت راحت بخوابم!
صبح دوستم بعد از صبحانه مرا بدرقه کرد و دم در پرسید که انشاالله بد نگذشته باشد ؟
و منهم فی البداهه گفتم :
خود آدمک بدی نبودی
اما پدر خرت بسوزد !
و همین تک بیت فی البداهه دوستی چندین و چند ساله ما را خراب کرد!
یک آقایی آمده است در تلویزیون میگوید چند هزار متر زمین در مریخ خریده است !
می پرسند : کره مریخ ؟ زمین در مریخ به چه کاری میآید ؟
میگوید : ای آقا ! قبل از ما روسیه و امریکا هم‌در کره مریخ زمین هایی خریده اند ! ایران اکنون سومین کشوری است که در کره مریخ صاحب زمین است !
می پرسند : خب ! این زمین به چه کاری میآید ؟
میگوید : میخواهم در آنجا دانشگاه آزاد بسازم !
آقای خبرنگار البته یادش رفته است بپرسد خب این زمین ها را از چه کسی خریده است ؟!
شیخ بهایی در دفتر پنجم کشکول میفرماید :
در گردش افلاک چو کردم نظری
از مردم آدمی ندیدم اثری
هر جا که سری بود فرو رفت به خاک
هر جا که خری بود بر آورد سری.

ای خدا ! ای فلک ! ای طبیعت ! لطفا خرها را آزاد نکنید

۱۹ آذر ۱۴۰۴

Gileh_Mard.jpgاینجا رودخانه ای است که تابستان‌ها در ساحلش میآساییم و تن به آب میدهیم.

اکنون اما ، چنان می جوشد و میخروشد که زهره آدم آب میشود.

اینجا روزی روزگاری کعبه آمال طلا جویان و کاشفان فروتن شوکران بوده است ، امروز اما تنها آسیابی و پلی و موزه ای از آن بر جای مانده است

کودکانی را از مدرسه ای دور به تماشای بقایای معادن طلا آورده اند.

معلم شان توضیح میدهد تنها بیست در صد از طلای موجود در این‌معادن را توانسته اند استخراج کنند و هنوز هشتاد در صد آن در دل کوهها و کوهساران باقی است .

کم مانده است بروم بیلی ‌و کلنگی فراهم کنم در دل کوهساران دنبال طلا بگردم ! خدا را چه دیدی؟ یکوقت دیدی ما هم شده ایم یکی از کاشفان فروتن طلا !



کنار رودخانه بالا پایین میروم ، خسته میشوم ، در سایه سار درختی می نشینم و به آوای رودخانه گوش میدهم ؛ زیر آسمانی آبی و آفتابی دل انگیز.

میگویم سهراب اگر اینجا بود حالا شعر بالا بلندی در باره رود و آفتاب و آسمان و سنجاب ها میگفت.

لابد شعری هم‌در باره کرکس ها میسرود و گلایه میکرد که چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست !

من اما کرکس ها را دوست‌نمیدارم.

کرکس ها میهنم را از من گرفته اند: کارونم را ؛ زاینده رودم را ، ارس و ارسبارانم را ، ارومیه و سپید رودم رانیز .


اینجا ، در همان نقطه ای که نخستین رگه های طلا پیدا شده است ایستاده ام ‌وبه سنگ نبشته ای مینگرم که صدو‌ هشتاد سال از عمر آن گذشته است.

مردی از تبار طلاجویان ؛ به برادری یا خواهری نوشته است امروز اینجا فلزی یافته اند که میگویند طلاست .

نامه تاریخ ۱۸۴۸ را دارد.

نامه اش سه غلط نوشتاری دارد

معلوم میشود تب طلا او‌را از آنسوی اقیانوس ها به اینجا کشانده است .

نمیدانم آیا او‌هم سهمی از این « گلد » برده است یا اینکه همچون هزاران طلاجوی دیگر در بن سنگ ها و کلوخ ها دفن شده است !

اینجا ، کنار کاخ قدیمی دادگستری ، زنگ بسیار بزرگی را آویخته اندکه هر بار از کنارش رد میشوم بیاد زنجیر عدل انوشیروان عادل می افتم .

همان شاهی که مزدک را کشت ، پدر را به زندان افکند ، و بنا بنوشته سیاست نامه خواجه نظام الملک طوسی « در یک روز هفتاد هزار مزدکی بکشت »

چند قدم که پایین تر میروم تندیس مردی آویخته بر دار را بر دیوار ساختمانی قدیمی می بینم که یادگار کشت و کشتارهای زمانه ای است که کاشفان فروتن طلا به افسون کشف طلا هزار هزار از فراسوی گیتی به این شهر میآمدند و گذر برخی از آنان بر دار می افتاد لاجرم کاشفان فروتن شوکران میشدند

بگمانم شباهت هایی است بین آن زنجیر عدل انوشیروانی و این زنگ آویخته بر کاخ دادگستری در این سوی دنیا.
سرزمینی که هنوز کعبه آمال آرزومندان است

گویی « عدالت» در همه جای جهان به یک زبان سخن میگوید : زبان شمشیر

۵ آذر ۱۴۰۴

Wednesday, Nov 26, 2025

صفحه نخست » بیخواب ابدی، (به یاد غلامحسین ساعدی که بیگاه رفت)، گیله مرد

Gileh_Mard.jpg۱-رفته بودم گورستان پرلاشز . رفته بودم ساعدی را ببینم. چشم که گرداندم دیدم صادق خان هم آنجاست ؛ زیر یک تخته سنگ سیاه ؛ تخته سنگ مرمر ؛ اما سیاه .

همسایه شده بودند. همسایه شده بودند صادق خان و غلامحسین خان ؛ این دو بیخواب ابدی .

شعر شاملو را زمزمه میکردم:
«به نو کردن ماه
بر بام شدم
با عقیق و سبزه و آیینه....
داسی سرد بر آسمان گذشت
که پرواز کبوتر ممنوع است ....
صنوبر ها به نجوا چیزی گفتند
وگزمگان به هیاهو
شمشیر در پرندگان نهادند...
ماه
بر نیامد»

چه سرمایی بود ؛ چه سرمایی ؛ میلرزیدم ؛از درون و بیرون ؛ اشکی هم بر چهره ام نشست .
میلرزیدم ؛ همچون بیدی در باد .
به میخانه ای پناه بردم . سرمای درون فرو نشاندنی نبود .
سرمای بیرون را با جامی فرو نشاندم .

۲- عینکی روشنفکر !

......بعد از انقلاب بود. داشتم از پهلوی دانشگاه رد می شدم که گفت، «وایسا ببینم»،
برگشتم دیدم یک لات، یک زنجیر هم دستش بود. گفت : «عینکی روشنفکر ، وایسا ببینم»،
من هم ایستادم. گفت، «ببینم اون چیه زیر بغلت؟»
گفتم کتاب.
گفت، «بنداز دور».
گفتم برای چه؟
گفت، «انقلاب را ما کردیم شماها می خواهید بیایید سر کار؟»
گفتم : ما کاری نداریم، کدام کار؟
گفت، «نه، من زمان انقلاب شیشه ی پنجاه تا بانک را شکستم، تو چند تا را شکستی؟»
دیدم اگر من بگویم که من نشکستم یا اگر چهل و نه تا بگویم مرا می زند، گفتم من پنجاه و یک تا.
گفت، «پس برو» و مرا نزد.
( از حرف های ساعدی)

saedi.jpg

۳-سربازی

رفته بودم سربازی .رییس پادگان ما عباس قره باغی بود که بعدها ارتشبد قره باغی شد .
گردان ما ۱۳۴ نفر بود . من طبیب پادگان بودم ؛ رسما پزشک پادگان بودم .
همان جناب سرهنگ ها که مدام به سربازها فحش میدادند و تهدیدشان میکردند با همه اهن و تلپ شان میآمدند پیش من ؛ خبردار می ایستادند ؛ خواهش و تمنا میکردند که : دکتر جان ! چهار روز برای من استراحت بنویس ! دکتر جان یک مقدار ویتامین برای زنم یا بچه م بنویس!
من لج میکردم میگفتم نمی نویسم.

من در حالیکه پزشک پادگان بودم اما بخاطر فعالیت های سیاسی دوران دانشجویی ام مرا سرباز صفر کرده بودند . من هم لات و لوت میگشتم ؛ افسر بودم ولی درجه نداشتم .

یکوقت میدیدی عباس قره باغی تلفن میکرد میگفت :
پزشک وظیفه غلامحسین ساعدی!
میگفتم : بله قربان !
میگفت : میروی خانه ام ؛ دخترم شهین مریض است ؛ فکر میکنم آنژین گرفته ! سه تا آسپیرین به او میدهی دو تا ویتامین ث ! میگویی به او‌سو‌پ بدهند ! مطلقا پنیسیلین نمیزنی !
من هم میگفتم : تیمسار ! خب شما خودتان که اینها را میدانید ؛ خودتان دستور بدهید به خانم این کار را بکند ؛ سه تا آسپیرین ؛ دوتا ویتامین ث ؛ سوپ . پس من برای چه بروم آنجا ؟
میگفت : دستور دستور نظامی است ! باید بروی.

ما آنجا در پادگان یک آمبولانس قراضه ای داشتیم که به زور هل میدادیم روشن میشد سوار میشدم میرفتم خانه تیمسار قره باغی ؛ بعد از سه ساعت میرسیدم آنجا

خانمش در را باز میکرد میگفت : پزشک وظیفه ! کفش هایت را در آر ! دستت را بشور !
میرفتم دست هایم را می شستم و الکل میزدم . دهن بچه را باز میکردم میدیدم مثلا گلو درد دارد یا آنژین ، قرمز است
بعد بنا به فرموده فرمانده کل پادگان دو تا آسپیرین وسه تا ویتامین ث و کمی هم جوش شیرین میدادم و خانم هم تایید میکرد

معلوم بود قبل از اینکه من نسخه بنویسم تیمسار با خانم تماس گرفته دستورات پزشکی اش را صادر فرموده است
اصلا دنیا یک دنیای کافکایی بود

( از حرف های ساعدی در پروژه تاریخ شفاهی دانشگاه هاروارد )

غلامحسین ساعدی یکی دیگر از جوانمرگان سرزمین ماست( در عرصه هنر و ادبیات از این جوانمرگان بسیار داشته ایم)
هنوز به پنجاه سالگی نرسیده بود که در دوم آذر ۱۳۶۴ در غربت پاریس دق کرد و مرد ( در واقع خود کشی کرد )
از کارهای برجسته او می‌توان از چوب بدست های ورزیل ؛ آی با کلاه آی بی کلاه ؛شب نشینی با شکوه ، واهمه های بی نام و نشان ، پروار بندان ، دیکته و زاویه و عزاداران بیل نام برد

ساعدی در جستجوی مداوم برای شناخت ایران و مردمانش بود بهمین سبب به نقاط مختلف ایران سفر کرد و تک نگاری ها و سفرنامه های ایلخچی ، خیاو ؛ اهل هوا ، وترس و لرز را نوشت که بر واقعیات جامعه آنروز ایران تکیه داشت .

گیله مرد ( حسن رجب نژاد )

۲ آذر ۱۴۰۴

بیخواب ابدی

(به یاد غلامحسین ساعدی که بیگاه رفت)
رفته بودم گورستان پرلاشز . رفته بودم ساعدی را ببینم . چشم که گرداندم دیدم صادق خان هم آنجاست . زیر یک تخته سنگ سیاه . تخته سنگ مرمر . اما سیاه .
همسایه شده بودند . همسایه شده بودند صادق خان و غلامحسین خان . این دو بیخواب ابدی .
شعر شاملو را زمزمه میکردم :
«به نو کردن ماه
بر بام شدم
با عقیق و سبزه و آیینه....
داسی سرد بر آسمان گذشت
که پرواز کبوتر ممنوع است ....
صنوبر ها به نجوا چیزی گفتند
وگزمگان به هیاهو
شمشیر در پرندگان نهادند...
ماه
بر نیامد»
چه سرمایی بود . چه سرمایی. میلرزیدم . از درون و بیرون .اشکی هم بر چهره ام نشست . میلرزیدم . همچون بیدی در باد .
به میخانه ای پناه بردم . سرمای درون فرو نشاندنی نبود . سرمای بیرون را با جامی فرو نشاندم

۱ آذر ۱۴۰۴

دادگاه نورنبرگ و دادگاه ملایان


Gileh_Mard.jpgهشتاد سال از برگزاری دادگاه نورنبرگ برای محاکمه جنایتکاران نازی میگذرد.

دادگاه نورنبرگ نخستین محاکمه های بین‌المللی برای رسیدگی به جنایات جنگی و جنایت علیه بشریت بود که در آن رهبران بلند پایه رژیم نازی محاکمه شدند

این دادگاه نقطه عطف مهمی در تاریخ حقوق بین الملل است زیرا پایه های حقوق بین المللی کیفری و مفاهیم مربوط به جنایت علیه بشریت در آن شکل گرفت و به تشکیل نهادهایی همچون دیوان کیفری بین المللی کمک کرد و نشان داد که هیچیک از رهبران سیاسی جهان از پاسخگویی نسبت به عملکرد خود معاف نیستند .

برگزار کنندگان این دادگاه امریکا ؛ شوروی ؛ فرانسه و بریتانیا بودند که طی آن ۲۴ تن از بلند پایه ترین مقامات نازی از جمله هرمان گورینگ محاکمه شدند

در این محاکمه دوازده تن به اعدام و تعدادی نیز به زندان های دراز مدت محکوم شدند

از جمله محکوم شدگان به اعدام هرمان گورینگ دومین مقام ارشد رایش سوم بود که پیش از اجرای حکم با سیانور خودکشی کرد

ریبن تروپ وزیر خارجه و ویلهلم کایتل رییس ستاد فرماندهی کل نیروهای مسلح و نیز آلفرد روزنبرگ ایدئولوک اصلی نازی ها در زمره اعدام شدگان بودند .

آدلف آیشمن از مهم ترین چهره های اس اس و مسئول اردوگاه مرگ نازی ها که پس از جنگ با نام جعلی ریکاردو کلیمنت به آرژانتین گریخته بود پس از پانزده سال سرانجام بسال ۱۹۶۰ توسط ماموران موساد شناسایی و‌دستگیر شد و به اسراییل انتقال یافت

او بسال ۱۹۶۱ در اورشلیم محاکمه و به مرگ با طناب دار محکوم شد .

اهمیت حقوقی دادگاه نورنبرگ این است که بسیاری از اصول حقوق بین‌المللی را که امروز در دادگاههای جهانی به آنها استناد میشود بنیان نهاد و برای نخستین بار در تاریخ بشری سه جرم را بعنوان جرم بین‌المللی قابل مجازات دانست. این سه جرم عبارتند از:

۱-جنایت علیه صلح( یعنی برنامه ریزی و آغاز یک جنگ تجاوزکارانه )

۲-جنایت جنگی( مشتمل بر نقض قوانین جنگ ؛ قتل اسیران جنگی ؛ تخریب بی دلیل شهر ها ؛ و رفتار غیر انسانی با شهروندان)

۳-جنایت علیه بشریت ( مشتمل بر قتل عام ؛ بردگی ؛ تبعید؛ شکنجه ؛ ‌و رفتارهای ضد بشری علیه غیر نظامیان حتی در زمان صلح )

آیشمن و بسیاری از ژنرال های نازی بهنگام محاکمه همواره بر بک اصل‌پافشاری میکردند و مدعی بودند آنها فقط دستورات مافوق خود را اجرا میکرده اند

دادگاه نورنبرگ چنین استدلالی را نپذیرفت و کفت : اطاعت کورکورانه از دستور مافوق برای فرار از مسئولیت کیفری کافی نیست که بعد ها این اصل در کنوانسیون ژنو و دادگاههای مربوط به جنگ بالکان و رواندا نیز تکرار شد .

دادگاه نورنبرگ باعث شد نهاد های مهم حقوقی دیگری شکل بگیرند که دادگاه یوگسلاوی سابق ، دادگاه رواندا و دادگاه سییرا لئون ، و‌نهایتا دیوان کیفری بین المللی از جمله آنهاست که مستقیما از اصول ساختاری دادگاه نورنبرگ الهام
گرفته اند .

در باره فاجعه رواندا بگویم که نسل کشی رواندا یکی از دردناک ترین فجایع انسانی قرن بیستم است که بسال ۱۹۹۴ تنها طی صد روز بیش از هشتصد هزار نفر در این کشور کوچک آفریقایی قتل عام شدند

جرقه اصلی این نسل کشی زمانی زده شدکه هواپیمای رییس جمهور ( از قوم هوتو) سرنگون شد و رهبران افراطی هوتو این حادثه را به قوم توتسی نسبت دادند و فرمان پاکسازی قومی آغاز شد

در نتیجه شبه نظامیان هوتو همراه نیروهای دولتی حمله گسترده ای را علیه توتسی ها آغاز کردند و بیش از هشتصد هزار نفر را با قمه و شمشیر به قتل رساندند .

کشتار های سییرا لئون هم به جنگ داخلی خونینی اشاره دارد‌که از سال ۱۹۹۱ میلادی تا سال ۲۰۰۲ در این کشور کوچک آفریقایی روی داد و یکی از خونبارترین جنگ ها در تاریخ معاصر بشری است

سییرا لئون دارای معادن الماس بسیاری است ؛ جنگجویان این الماس ها را استخراج میکنند و با پول آن اسلحه میخرند و به آدمکشی و آدم ربایی و تجاوز دست میزنند و شهر ها و روستاها را به آتش میکشند

بهمین سبب است که الماس سییرالئون به الماس خون معروف است

آرزویم این است روزی روزگاری - که چندان هم‌دیر نباشد - دادگاهی برای بررسی جنایات آدمخواران جمهوری اسلامی و نیز سایر جنایتکارانی که از کشتار زنان و کودکان و انسان های بی دفاع پرهیز نمیکنند و شهرها و روستاها بر سر آنان خراب میکنند بر پاشود و این آدمکشان دزد پلشت به محاکمه کشیده شوند

۲۸ آبان ۱۴۰۴


اما پدر خرت بسوزد

حبیب یغمایی تعریف می‌کرد : " شبی در راه سمنان بودم و چون دیر وقت شد به منزل دوستی وارد شدم تا فردا صبح ادامه طریق دهم . دوستم پذیرایی کرد و بعد از شام هم به عادت مالوف به رختخواب رفتم ؛ ولی خر صاحبخانه تا صبح عر عر کرد و نگذاشت راحت بخوابم !
صبح دوستم بعد از صبحانه مرا بدرقه کرد و دم در پرسید که انشاالله بد نگذشته باشد ؟
و منهم فی البداهه گفتم :
خود آدمک بدی نبودی
اما پدر خرت بسوزد !
و همین تک بیت فی البداهه دوستی چندین و چند ساله ما را خراب کرد
May be an image of 1 person
See insights and ads
All reactions:
Mina Siegel, Banoo Saberi and 45 others

۲۲ آبان ۱۴۰۴

صفحه نخست » ممد چرانمیمیرم؟ گیله مرد

Gileh_Mard.jpgسالروز مرگ محمد علی جمالزاده است.
او صدو هفت سال - یا بقولی صد و پنج سال- زندگی کرد و سرانجام در هشتم نوامبر ۱۹۹۷ این جهان را وانهاد
پدر او سید جمال واعظ اصفهانی یکی از معروف ترین خطیبان و سخنوران نهضت مشروطیت ایران بود که در هنگامه استبداد صغیر به دستور محمد علیشاه در بروجرد به قتل رسید
دکتر محمد عاصمی مدیر مجله کاوه که شصت هفتاد سال با جمالزاده رفاقت داشت در باره آخرین روزهای زندگی جمالزاده می نویسد :
یک روز آفتابی که گذارم به ژنو افتاده بود به خانه سالمندان - محل اقامت محمد علی جمالزاده- به زیارت او رفتم
گفتتد : فایده ای ندارد ؛ او همیشه در خواب است و گاهی چشم میگشاید و عجیب است که وقتی بیدار میشود برهمه حواس خود مسلط است
گفتم : اشکالی ندارد ، میخواهم او را در هر حالتی که هست ببینم
روی تخت دراز کشیده و در خوابی آرام فرو رفته بود
مقابل او نشستم و به این
انسان - که بیش از صد سال گفت و نوشت و آرام نداشت - چشم دوختم و به سر نوشت آدمیان که چه آغاز و فرجامی برای شان رقم زده اند
چشم در چشم او داشتم که ناگهان چشم هایش را باز کرد و به من خیره شد با حیرتی آشکار
از ترس اینکه مبادا دوباره چشم بر هم بگذارد هیچ نگفتم و تکان نخوردم
با صدایی بسیار ضعیف گفت : تو محمد نیستی؟
گفتم : چرا آقا جمال
گفت : اینجا چه میکنی؟
گفتم : آمده ام شما را ببینم
گفت : من که دیدن ندارم
گفتم : چرا ، شما را همیشه با شوق و شادی می توان دید
گفت : من چرا نمیمیرم ؟
گفتم : چرا بمیرید آقا جمال ؟ شما هنوز باید برای ما باز هم از سفر به بندر پهلوی و آن ماجراها حرف بزنید
گفت : آخر همه مردند ؛ من دیگر زبان این آدم ها را نمی فهمم و با کسی آشنا نیستم
وچشم بر هم گذاشت و به خواب رفت
مدتها همانجا نشستم. باور نداشتم که این سعادت غیر مترقبه نصیب من شده است و توانستم شاید تنها کسی باشم که آخرین حرف های او را بشنوم
بگو به خضر که از عمر جاودانه ترا
چه حاصل است بجز مرگ دوستان دیدن؟
جمالزاده در خاطرات خود میگوید:
زمانی که در ژنو تحصیل میکردم چنان دچار بی پولی و دست تنگی شده بودم که هیچ چیز برای خوردن نداشتم .
در همان پانسیونی که بودم یک شب آنقدر بیدار ماندم تا همه خفتند.
نیمه شب رفتم آشپزخانه دیدم دیگ بزرگی شیر آنجاست.
لیوانی برداشتم همینکه لب بر آن گذاشتم یک آقایی که گویا سر و سری با دخترک آشپز باشی داشت یواشکی وارد آشپزخانه شد .
من لیوان شیر را ریختم توی دستشویی و گفتم :سرم درد میکرد آمدم آب بخورم !
او‌هم گفت سرش درد میکرده است !
مرا برد به اتاقش چند تا قرص داد که با شکم خالی خوردم .
فردایش یکی به دیدنم آمد .گفتم : نامه ای به ایران نوشته ام پول تمبرش را ندارم .
میخواستم پولی بدهد بلکه بتوانم نانی بخرم .
ولی از شانس من او چند تا تمبر از جیبش در آورد و بمن داد !
سبک نوشتاری جمالزاده بسیار ساده و روان ، نزدیک به گفتار مردم کوچه و بازار ؛ سرشار از ضرب المثل های عامیانه و آکنده از نقد جهل و خرافه و ریا است
جمالزاده با خلق آثاری همچون یکی بود یکی نبود ؛ دارالمجانین ؛ سرو ته یک کرباس و صحرای محشر راهی تازه برای نثر پارسی گشود و پس از او نویسندگانی چون صادق هدایت و بزرگ علوی و صادق چوبک راه او‌را ادامه دادند
یاد و نامش جاوید