۱۳ مرداد ۱۳۹۶

پرسه در متون

عامل نسا و ابیورد ، خانه پیر زنی به غصب بگرفت .پیر زن به غزنین آمد و از وی به سلطان شکایت کرد .
سلطان محمود فرمود فرمانی به عامل نسا نوشتند که از املاک وی دست بدارد . زن نامه بستد و شادان نزد عامل بازگشت و فرمان بدو  بنمود .
وی بدان فرمان اعتنایی نکرد ،  پیر زن   دیگر بار راه غزنین پیش گرفت و قصه به سلطان باز گفت .
محمود در آن زمان به کاری مشغول بود .  در خشم شد و گفت :  بر ما بود که گوش به  تظلم تو دهیم و فرمان بر دفع ظلم ظالم بنگاریم ، اگر وی نامه نخواند برو خاک بر سر کن !
پیر زن گفت : تو را فرمان نبرند  ، من چرا خاک بر سر کنم ؟ خاک بر سر آن پادشاه باید کرد که حکم وی را در زمانه نخوانند !
چون محمود این سخن از زن بشنید از گفتار خود پشیمان شد و گفت : آری ! خاک بر سر مرا باید کرد نه تو را ......

از :  روضات الجنات - معین الدین اسفزاری 

۱۱ مرداد ۱۳۹۶


خود کشی با خیار ......
آقا ! ما توی این عمر کوتاه هزار ساله مان ! خیلی چیز ها دیده و شنیده بودیم اما خدا بسر شاهد است تا حالا نشنیده بودیم کسی بخواهد با خیار خودکشی بکند !
آن قدیم ندیم ها ما یک رفیقی داشتیم که رفته بود بالای کوه توی یک جنگلی - که آدمیزاد هنوز پایش را آنجا نگذاشته بود - خودش را روی درختی دار زده بود . یکی را هم میشناختیم که می توانست نویسنده بسیار معتبری بشود اما هنوز بیست و یکی دو سالش نشده بود که رفته بود یک عالمه تریاک خورده بود و خودش را از شر زندگی خلاص کرده بود . اما خود کشی آنهم با خیار ؟ بحق چیزهای ندیده و نشنیده !
حالا اجازه بفرمایید یک داستان دیگری برایتان تعریف کنیم شاید شما هم مثل خود ما تصمیم گرفتید بروید با خیار خودکشی بفرمایید ! خدا را چه دیده اید ؟
دیروز یک آقای محترمی آمدند فروشگاه مان و رو بما کردند و گفتند : آقا ! این پرتقال هایی که اینجا چیده ایدهسته دارند یا بدون هسته اند ؟
گفتیم : اینهایی که اینجا ملاحظه میفرمایید هسته دارند اما محض اطلاع سرکار عالی باید خدمت تان عرض کنیم که ما در کالیفرنیا دو نوع پرتقال داریم . پرتقال زمستانی و پرتقال تابستانی ! یعنی یک نوعش در فصل پاییز و زمستان بعمل میآید و نوع دیگرش اواسط بهار . آنکه پرتقال زمستانی است نامش Navalاست . بسیار شیرین است . هسته هم ندارد .
اما آن دیگری که در اواخر بهار بدست میآید نامش Valencia است . پر آب است . هسته هم ندارد . چندان هم شیرین نیست
این آقای محترم نگاهی به سر تا پای مان می اندازد و میگوید : شما نباید پرتقال بدون هسته بفروشید ! هندوانه بدون هسته هم نباید بفروشید !
ما که نزدیک بود روی کله مبارک مان یک فقره اسفناج سبز بشود به خودمان گفتیم شاید این عالیجناب از دریای قلزم و سوق القنادیل گذشته است و هزاران جور سپرغم و امرود و نارنج و ترنج و ریاحین جور واجور را دیده است که میخواهد به لقمان حکمت آموزی بفرماید
به خیال مان هم گذشت که شاید هم عقل آقا مختصری پاره سنگ ور میدارد وبقول گفتنی ها یک تخته اش کم است . یعنی فی الواقع بغدادش خراب است و اندک دان بسیار گوست .
بعدش به خودمان گفتیم : نه بابا ! این آقا ماشاالله هزار ماشاالله فلان بن فلان است نه دوغ ترکمان ! بنا بر این گفتیم : چه فرمودید ؟
فرمودند : بهتر است شما اصلا میوه های بدون هسته نفروشید ! پرتقال بدون هسته هم نفروشید ، خداوند متعال در تولید این نوع پرتقال هیچ دخالتی نداشته است ! اگر شما کتاب مقدس را خوانده باشید - که حتما خوانده اید - دیده اید که خداوند تبارک و تعالی همه میوه ها را با هسته خلق کرده است . آدمها و حیوانات هم همگی هسته دار هستند ! بنا بر این میوه های بدون هسته یعنی دخالت در کار خدا ! یعنی فضولی در کار خلقت ! و همه اینها کفر است . مجازات آنجهانی دارد ! مردم هم نباید پرتقال بدون هسته و هندوانه بی هسته بخرند .
گر بر سر خاشاک یکی پشه بجنبد
جنبیدن آن پشه عیان از نظر اوست
میمانیم معطل که خدایا ! این دیگر چه جانوری است ؟
جای تان خالی آنقدر گفتند و گفتند و موعظه مان کردند که کم مانده بود از خیر همه میوه های بی هسته بگذریم و همه شان را بریزیم توی دریا !
وقتیکه میخواستند تشریف مبارک شان را ببرند میخواستیم بگوییم آقا ! قربان آن شکل ماهتان ! حالا که شما اینقدر به آقای باریتعالی نزدیک هستی میشود شفاعت ما را هم بفرمایی ؟ اما از خیرش گذشتیم و گفتیم : ببخشید آقا ! شما کشیش هستید ؟ اسقفی ؟ کاردینالی ؟ پاپی ؟
فرمودند : نه خیر ! نه خیر ! من کشیش نیستم ،اما همه ما باید زندکی مان را بر اساس آیات کتاب مقدس تنظیم کنیم .
خب ،حالا لابد خواهید پرسید چه رابطه ای است بین این قضییه و ماجرای خودکشی با خیار ؟ حالا خدمت تان عرض میکنیم .
سالها پیش ، یک جوانی را که دست به خودکشی زده بود آورده بودند بیمارستانی در مشهد .
به دکتر ها کفتند میخواسته است خود کشی بکند .
دکتر ها از جوانک پرسیدند : خودکشی ؟ آن هم با خیار ؟ آخر چرا ؟
جوانک در جواب گفت : آقا جان ! پدر مان چهار پنج هزار تومان به یک حاج آقای شکم گنده نزول خوار بدهکار است ، . توان پرداختش را هم ندارد .
حاج آقا آمده است پدرم را تهدید کرده است که یا پولش را بدهد ، یا برود زندان، یا اینکه ما برویم داماد حاج آقا بشویم !
پرسیدند : خب ، چرا دختر چنین حاج آقایی را نگرفتی ؟ اگر میگرفتی نانت که توی روغن می افتاد مرتیکه بی عقل !
گفت : اخر دخترک هم کور است ، هم کر است ، هم شل . اگرچه نامش محبوبه است !
پرسیدند : خب ، چرا میخواستی با خیار خودکشی بکنی ؟
گفت : والله هر چه گشتیم نه مرگ موش گیرمان آمد نه تریاک . رفتیم پنج کیلو خیار پلاسیده خریدیم و همه اش را هم با پوست خوردیم بلکه از این زندگی نکبتی خلاص بشویم . خیار هم خیلی ارزان تر از تریاک بود ، وسع مان نمیرسید تریاک بخریم !
آقا ! به گلوی عطشان علی اصغر قسم اگر دیروز خیار پلاسیده دم دست مان بود ، ده بیست کیلویش را با پوست -بدون نمک - میخوردیم تا خودمان را از دست این خلایقی که هنوز بین میوه های بی هسته و با هسته فرق میگذارند خلاص کنیم . اصلا آقا ! اگر موزری ، تپانچه ای ، قرابینه ای ، . قمه ای ، قداره ای ، تفنگی ، چیزی دست مان بود میزدیم هم خودمان را می کشتیم هم این پسر خاله آقای باریتعالی را .
خدا به هر دوی ما رحم کرد به ابلفرض !!
وقتی ایشان تشزیف شان را بردند ما از منگی در آمدیم و پند حافظ جان جانان را آویزه گوش کردیم که :
در کار یار باش که کاری است کردنی ،،،،