۱۹ خرداد ۱۳۹۶

آقای ارشمیدس

ما یک رفیقی داریم که اسمش را گذاشته ایم اقای ارشمیدس .  این آقای ارشمیدس هم سیاستمدار است . هم حقوقدان است . هم ریاضی دان است . هم فیزیک و شیمی میداند . هم جغرافی دان است . پزشک است . دامپزشک است . چشم پزشک است . منجم است .روانشناس است . خلاصه اینکه از علم کیمیا و سیمیا و هواشناسی و گیاه شناسی و حشره شناسی بگیر تا طبابت و پیرا پزشکی و شکسته بندی و قولنج و زخم اثنی عشر وسنگ شناسی و میکرب شناسی  صاحب نظر و علامه دهر است .
شما لابد آن آقای ارشمیدس را که سیصد سال پیش از میلاد مسیح  در یونان میزیست می شناسید . آن آقای ارشمیدس خدا بیامرز  همان است که وقتی وارد خزینه حمام شد فهمید که حجم آبی که از خزینه حمام بیرون میریزد با حجم بخشی از بدن او که وارد خزینه شده است برابر است . این بود که لخت و پاپتی از حمام بیرون پریده بود و فریاد کشیده بود یافتم یافتم ! اما ما همینجا  در کالیفرنیا بغل گوش خودمان یک آقای ارشمیدسی داریم که به آن آقای ارشمیدس میگوید زکی !

این آقای ارشمیدس که بقدرتی خدا هیچ زبانی هم غیر از زبان مادری اش را نمیداند  یک روز مریض شده بود . از ما پرسید : آقا جان ! شما که توی این شهر مثل گاو پیشانی سفید هستید دکتری ؛ موکتری ؛ دوستی ؛ رفیقی ؛ آشنایی ؛ ندارید ما برویم پیش شان ببینیم چه مرگ مان است و چرا همه جوارح و اعضای بدن مان درد میکند ؟
ما هم زنگ زدیم به این رفیق دیرینه مان دکتر نیکاس . گفتیم : دکتر جان ؛ این رفیق مان جناب آقای ارشمیدس را میخواهیم بیاوریم خدمت تان ببینید چه شان است .
گفتند : فردا ساعت یازده و نیم صبح بیاوریدش . ما هم ساعت یازده آقای ارشمیدش را برداشتیم رفتیم مطب دکتر نیکاس .
آقای دکتر نیکاس نیم ساعتی از فرق سر تا ناخن پای آقای ارشمیدس را معاینه کرد و چند تا آزمایش خون و ادرار و نمیدانم کت اسکن و اینها نوشت و برای اینکه آقای ارشمیدس زیاد درد نکشد عجالتا یکی دو تا دارو هم برایش نوشت و گفت : بروید همین پایین داروها را بگیرید .
آقای ارشمیدس نگاهی بمن و نگاهی هم به دکتر نیکاس انداخت و گفت : میشود از جناب  آقای دکتر بخواهید فلان دارو را برایم بنویسد ؟
من حرف هایش را ترجمه کردم . دکتر نیکاس سری تکان داد و گفت : تا تشخیص ندهم که بیماری اش چیست نمیتوانم هیچ دارویی برایش تجویز کنم
آقای ارشمیدس گفت : ای آقا ! بگو ما تو تهران در خیابان ناصر خسرو هر دارویی را که میخواهیم می توانیم بدون نسخه بخریم . حالا نوشتن یک نسخه که اینهمه دنگ و فنگ و ناز و افاده ندارد !
دکتر نیکاس پرسید : چه میگوید ؟
خجالتم آمد ترجمه اش کنم . یک جوری سر و ته قضیه را با شوخی و خنده سر آوردم .
آقای ارشمیدس که همچون همه ارشمیدس ها و افلاطون های وطنی اطلاعات مبسوطی از سیاست و نجوم و جغرافیا و علوم پزشکی و پیرا پزشکی و گردش کواکب و سیارات دارد رو بمن کرد و گفت : به این آقای دکتر بگو من خودم میدانم بیماری ام چیست . خیلی بهتر از شما دکتر ها هم میدانم . خودم هم میدانم چه دارویی درمان درد من است . فقط آمده ام اینجا ببینم سرطانی ؛ مرطانی ؛ چیزی نگرفته ام ؟

دکتر نیکاس با کنجکاوی نگاهم کرد .ما هم فرمایشات آقای ارشمیدس را مو بمو ترجمه کردیم .
دکتر نیکاس از روی صندلی اش پا شد و بمن گفت : به این دوستت بگو بیاید اینجا بنشیند جای من !
آقا ! اگر بدانید چه خجالتی کشیدیم  دل مان میخواست زمین دهان باز کند و ما را ببلعد .
حالا پشت دست مان را داغ کرده ایم ارشمیدس که هیچ ؛ اگر آقای افلاطون و ذیمقراطیس و اپیکور هم مریض بشوند وسراغ ما بیایند از بردن شان پیش دکتر و ترجمه احوالات شان بپرهیزیم .  آبرومان بباد رفت از دست این آقای ارشمیدس !

۱۸ خرداد ۱۳۹۶

مشدی ابراهیم ...



نامش مشدی ابراهیم بود .
 توی کوچه از جلوی مان که میگذشت سلامش میکردیم . جواب مان را نمیداد . جواب سلام هیچکسی را نمیداد این مشدی ابراهیم . همیشه اخمالو بود . عینهو عنق منکسره .
مشدی ابراهیم در کمرکش شیطان کوه چند هکتار باغ چای داشت . بهار و تابستان ده بیست نفر توی باغش کار میکردند . بهترین محصول چای را بر داشت میکرد . 
یکی دو سالی بود که آنجا - در کنار آرامگاه شیخ زاهد گیلانی - بر بلندای تپه ای   - خانقاهی ساخته بودند . همه با سنگ سپید . درویش استخوانی مظلومی هم خانقاه را می چرخانید . 
گهگاه رهبر فرقه شان  - مطهر علیشاه - سری به خانقاه میزد و بار عام میداد و صد ها نفر را به شامی و آشی و آبگوشتی مهمان میکرد . میگفتند غذا متبرک است . اسمش هم دیگ جوش . 
یکروز با خبر شدیم مشدی ابراهیم همه باغاتش را فروخته است . حیران مانده بودیم که حالا چکونه زندگی خواهد کرد . 
مشدی ابراهیم در کنار خانقاه  خانه ای ساخت . خانه ای با سنگ سپید . دیگر شبانه روز در خانقاه بود . درویش شده بود . با هیچ تنابنده ای هم رفت و آمد نداشت . زن و دو فرزند نیز داشت . مردم میگفتند از کجا میآورد و میخورد ؟ 
 من در آن عالم نوجوانی همواره از خودم می پرسیدم چگونه ممکن است آدمیزادی با داشتن زن و فرزند ؛ یکباره بر همه چیز چهار تکبیر بزند و درویش بشود ؟ 
سالها گذشت . مشدی ابراهیم به چنان فقر و فلاکتی دچار شده بود که پوستی و استخوانی از او بر جا مانده بود . 

امروز که کتاب " اسرار التوحید " و داستان دستار طبری را میخواندم بیاد مشدی ابراهیم افتادم . داستان این است : 


( خواجه  حسن مودب گوید رحمه الله  که  چون آوازه شیخ در نیشابور منتشر شد که پیر صوفیان آمده است از میهنه  و مجلس می گوید و از اسرار بندگان خدای تعالی خبر باز میدهد   و من صوفیان را خوار نگریستمی ، گفتم صوفی علم نداند چگونه مجلس گوید ؟ و علم غیب خدای تعالی به هیچ کس نداد و نمیدهد  ؛  و او از اسرار بندگان حقتعالی چگونه خبر باز دهد ؟ 

 روزی بر سبیل امتحان به مجلس شیخ شدم و پیش تخت او بنشستم ، جامه ها ی فاخر پوشیده و دستار طبری در سر بسته با دلی پرانکار و داوری .
شیخ مجلس می گفت ، چون مجلس به آخر آورد ، از جهت درویشی جامه ای خواست ، مرا در دل آمد که دستار خویش بدهم ، باز گفتم با دل خویش که مرا این دستار از آمل هدیه آورده اند و ده دینار نیشابوری قیمت این است ، ندهم .
دیگر بار شیخ حدیث دستار کرد . باز مرا در دل افتاد که دستار بدهم ، باز اندیشه را رد کردم و همان اندیشه اول در دلم آمد ....
 پیری درپهلوی من نشسته بود ، سئوال کرد ای شیخ : حق سبحانه و تعالی با بنده سخن گوید ؟ 
شیخ گفت :  گوید . از بهر دستار طبری دوبار بیش نگوید . با آن مرد که در پهلوی تو نشسته است دو بار گفت که این دستار که در سر داری بدین درویش ده . او میگوید . ندهم . که قیمت این ده دینار است و مرا از آمل هدیه آورده اند . 

حسن مودب گفت : چون من آن سخن شنودم ، لرزه بر من افتاد ، برخاستم و فرا پیش شیخ شدم و دستار و جامه جمله بدان درویش دادم و هیچ انکار و داوری با من نماند . به نو مسلمان شدم و هر مال و نعمت که داشتم در راه شیخ فدا کردم و به خدمت شیخ بایستادم 
... و او خادم شیخ ما بوده است و باقی عمر در خدمت شیخ بیستاد و خاکش به میهنه است .

۱۷ خرداد ۱۳۹۶

ایران . زین . بازی

میگویم : مگر نمیدانی من آدم شیشه ای هستم ؟ با یک " ها " میشکنم و پخش و پلا میشوم ؟
نگاهم میکند . فقط نگاهم میکند . هیچ نمیگوید .
میگویم : چه سالی بود ؟ پنجاه سال پیش بود ؟ شصت سال پیش بود ؟  هزار سال پیش بود ؟ خانم معلم مان سر بچه ها داد میکشید .  توی کتاب مان نوشته بود : ایران . زین . بازی
خانم معلم مان سر بچه ها داد میکشید . میخواست " ر " و " ز" را بما یاد بدهد . یاد نمیگرفتیم . داد میکشید . آنقدر داد کشید که حمید و مجید و یارعلی و مرتضی  دیگر مدرسه نیامدند . رفتند توی غبار گم شدند . اسکندر و جلال هم بعد تر ها رفتند .
توی کتاب مان نوشته بود : ایران . زین . بازی
ایران را از کف دادم .
زین را بر پشت هیچ اسبی نتوانستم بگذارم .
بازی را هم باختم . بد جوری هم باختم .
نگاهم میکند . توی چشمانم نگاه میکند . هیچ نمیگوید . چقدر شبیه خانم معلم ماست . مرا می ترساند . میرماند . . چرا میخواهد مرا بترساند ؟ من که کار بدی نکرده ام ! گفت : سلام . من هم گفتم : سلام . همین .
کی بود ؟ پنجاه سال پیش بود ؟ شصت سال پیش بود ؟ هزار سال پیش بود ؟ همشاگردی ام داشت زیر لب برای خودش آواز میخواند . اسمش در خاطرم نیست . اسم هیچکس در یادم نمیماند .
همشاگردی دیگرم گفت : خانوم . خانوم ! اجازه ؟ این مصطفی داره آواز میخونه !
خانم معلم گفت : دهاتی ها تو مستراح هم آواز میخوانند .
مصطفی از فردا دیگر مدرسه نیامد . آوازش نیمه تمام ماند
کی بود ؟ شصت سال پیش بود ؟ هزار سال پیش بود ؟ مصطفی کجاست ؟ آواز نیمه تمامش را تمام کرد ؟
میگویم : مگر نمیدانی من آدم شیشه ای هستم ؟ با یک " ها " میشکنم و پخش و پلا میشوم ؟ نترسانم . مرنجانم . مرانم ....
نگاهم میکند . فقط نگاهم میکند . هیچ نمیگوید . با آن چشمان شیشه ای .

۱۵ خرداد ۱۳۹۶

با من نسیمی شو
نفسی در نفسی
شوری در شرری
عطری در گذرگاهی
که باغ و بهاران را به هم پیوند دهم .
بر من بپیچ
و گیسوانت را به دستم بسپار
بگذار در جوی روشن جانت
شعله ور شوم .
دیشب خوابت را دیدم . از پله های چوبی هتلی بالا میرفتیم . دست در دست هم و شادان . هتل نبود . بشکل همان مسافرخانه های آستارا بود . با پله های چوبی . و غبار آلود .
ناگهان دوستم - رضا قاسمی - نویسنده کتاب " همنوایی ارکستر چوب ها " در برابر مان ظاهر شد .  سلامی و حالی و احوالی و . کفتم برویم به دیدن دوست نویسنده دیگرمان - که نامش از خاطرم رفته بود -
گفت : نه ! اول برویم چیزی بخوریم . گرسنه ام . و اگر با شکم گرسنه به دیدار آن دوست برویم مجبوریم ودکا بنوشیم . و این معده ام را سوراخ میکند
 و نه غذایی خوردیم . نه آن دوست را دیدیم . نه باده ای نوشیدیم . و من ترا گم کردم . وبیدار شدم