۲۹ بهمن ۱۳۹۵


پدر کشتی و تخم کین کاشتی
میگوید : آقای گیله مرد ! دیدی چطوری آقای عظما توی دهن این آقای سید خندان زد ؟
میگویم : اینکه تازگی ندارد کاکو ! پیش از اینها بهش گفته بود شاه سلطان حسین .
میگوید : خب ! این سید خندان چرا از رو نمیرود ؟ 
میگویم : مگر ما از رو رفتیم ؟
می پرسد : منظورتان از " ما " کیست ؟
میگویم : بنده و جنابعالی . قاطبه اهالی شریف و محترم ایران . مگر وقتی آقای امام خمینی در سال  57 آنطوری توی دهن ما کوبید از رو رفتیم ؟ هنوز هم میرویم به سبز و بنفش و قرمز و نارنجی رای میدهیم . ما دهن مان از آن شیر داغی که امام امت توی حلقوم مان ریخت سوخته است و میبایست حالا از ترس به دوغ هم فوت میکردیم .
میگوید : نظرتان در باره آشتی ملی چیست ؟
میگویم : دست روی دل مان نگذار کاکو !
پدر کشتی و تخم کین کاشتی
پدر کشته را کی بود آشتی ؟
میگوید : بینی و بین الله ما داریم به کجا میرویم ؟ چه خواهد شد . بر سر ما و مملکت ما چه خواهد آمد ؟
 میگویم : اندر احوال موطن اجدادی و در باب وقایع حالیه دارالخرافه اسلامی باید خدمت تان عرض کنم از آنجا که علمای اعلام و آیات عظام کثرالله امثاله رتق و فتق امور دنیوی و اخروی ممالک محروسه را در کف با کفایت خود گرفته و بر خر مراد سوارند و میتازند ؛ حکایت ما عینهو همان حکایت سعدی است که :
 مردکی را چشم درد خاست ؛ پیش بیطار رفت که دوا کن . بیطار از آنچه در چشم چارپای میکند در دیده او کشید و کور شد .حکومت به داور بردند. گفت برو هیچ تاوان نیست ؛ اگر این خر نبودی پیش بیطار نرفتی.
 مقصود ازین سخن آنست تا بدانی که هر آن که ناآزموده را کار بزرگ فرماید با آنکه ندامت برد به نزدیک خردمندان به خفت رای منسوب گردد.
ندهد هوشمند روشن راى
به فرومایه کارهاى خطیر
بوریا باف اگر چه بافنده است
 نبرندش به کارگاه حریر

۲۷ بهمن ۱۳۹۵

مابقی اش با خودم !!

آقای اسدالله علم وزیر دربار شاهنشاهی خدا بیامرز ؛ یک روز صبح سوار ماشینش شده بود و میخواست از در بزرگ آهنی جلوی خانه اش بگذرد و برود دربار . چشمش افتاد به یک آقای میانه سالی که شق و رق کنار دروازه ایستاده بود .
وقتیکه ماشین آقای علم از دروازه گذشت و خواست بپیچد توی خیابان ؛  آن آقای محترم کلاهش را برداشت و تعظیم غرایی کرد و خبر دار ایستاد .
فردایش و پس فردایش و پسین فردایش هم همین داستان تکرار شد . یکماه تمام هر وقت ماشین آقای علم از دروازه آهنی میگذشت آن آقای محترم کلاهش را از سر بر میداشت و تعظیم غرایی میکرد و خبر دار می ایستاد . تا اینکه یک روز آقای علم به راننده اش گفت : یک لحظه بایست ببینم این آقا چه میخواهد . راننده توقف کرد . آقای علم شیشه ماشین را پایین کشید و رو به آن آقای محترم کرد و گفت : شما با من کاری داشتید ؟
آن آقای محترم دو باره تعظیمی کرد و گفت : قربان ! شما فقط یکبار به سلام ما جواب بدهید باقی اش با خودم !

۲۶ بهمن ۱۳۹۵

زنده باد مرده ها !!

داشتیم به خودمان میگفتیم  ما آدمیزادگان براستی طرفه معجونی هستیم . آدمیزاد تا زنده است از زاویه دید بعضی ها  اهریمن و دروغگو و دزد و دغل و  حقه باز و دروغساز است . نا اهل و نا بکار است .از خود راضی و قمپز در کن و افاده ای و چس دماغ و عصا قورت داده و از دماغ فیل افتاده و بر ما مگوزید است . نادان و بی مروت است . هزار تا چاقو میسازد که یکی اش دسته ندارد .ظالم و جبار است .  ژاژ خاست . خود خواه و خود محور است . تا آنجا که حضرت مولانا میفرماید :
آدمیخوارند اغلب مردمان
از سلام علیک شان کم جو امان
اما همینکه میمیرد یکباره صاحب چنان کمالات و فضایلی میشود که آب به دهن زندگان می اندازد .
ما تا زنده ایم مدام در حال دشمنی و بدگویی و حسادت و حذف یکدیگریم . سایه همدیگر را با تیر میزنیم . مدام زنده و مرده همدیگر را میلرزانیم و هیچ جای آباد باقی نمیگذاریم .اما همینکه میمیریم یکباره میشویم  عابد و زاهد و مسلمانا ...!!
لطیف جوهر و جانی ؛ غریب قامت و شکلی
نظیف جامه و جسمی ؛ بدیع صورت و خوبی
ندیدم آبی و خاکی بدین لطافت و پاکی
تو آب چشمه حیوان و خاک غالیه بویی
والله با این فضایل و کمالات و کراماتی که  ایرانی ها به دوستان مرده خود نسبت میدهند آدمیزاد دلش میخواهد سرش را بگذارد بمیرد بلکه سهمی از اینهمه فضایل و کمالات ببرد .ما حرف مان این است که آخر  پدر آمرزیده ها!
کنونم آب حیاتی به حلق تشنه فرو کن
نه آنگهی که بمیرم به آب دیده بشویی