۲۳ دی ۱۳۹۵

اسب شاه گوزید......


مدرسه میرفتیم . دبیرستان ایرانشهر لاهیجان . در محله امیر شهید . هفتصد هشتصد تا دانش آموز بودیم . از هر قوم و قبیله ای . آقای کنارسری مدیر مان بود . برای خودش هیبت و قدرتی داشت . اسمش را گذاشته بودیم حضرت محمد !
 شاگرد اول کلاس بودم . ریزه میزه و مردنی . یکپارچه استخوان . بقول رشتی ها : عینهو ماهی خشک غازیان .اما بیدار و اهل کتاب .
 توی کلاس مان با علیرضا کشور دوست رقابت داشتیم . میخواست شاگرد اول باشد. لباس تر و تمیزی می پوشید و روزی هزار بار کفش هایش را برق می انداخت . بابایش در لاهیجان کفشدوزی و کفش فروشی داشت .
 مبصرمان از آن تخم جن های روزگار بود . نامش اصغر مطلبی . بی چاک دهان و لات . از اصغر مطلبی بیشتر از آقای کنارسری می ترسیدیم .
همشاگردی های مان از هر قوم و قماشی بودند . اسکندر  ؛ هم سنش و هم قدش دو برابر ما بود . ته کلاس می نشست و هیچکس را زهره آن نبود که بگوید بالای چشمت ابروست . از آن لات های چاله میدانی بود که آمده بود درس بخواند .
 چند تا همشاگردی داشتیم که بعد ها چریک شدند و جان شان را چه در جنگل های سیاهکل و چه در نبردهای خیابانی از کف دادند : رحمت پیرو نذیری ؛ محمد گلشاهی ؛ اسدالله بشر دوست ؛ آزاد سرو ؛ محمد رحیمی مسچی و دیگران ....
 یک روز سرد زمستانی ؛ باران میبارید . چه بارانی هم میبارید . باد هم بیداد میکرد . در آن سوز سرما سوار دوچرخه مان شدیم و خودمان را بمدرسه رساندیم . تا بمدرسه برسیم جان مان به لب مان رسیید . موش آبکشیده شده بودیم . آمده بودیم مدرسه شاید از مرده ریگ نیاکان چیزی بیاموزیم و سری در میان سرها در بیاوریم ( که خوشبختانه نه چیزی آموختیم و نه کسی شدیم و نه سری توی سرها در آوردیم )
 آمدیم توی کلاس . دیدیم بچه ها کیف و دفتر و دستک شان را جمع کرده اند و میخواهند بزنند به چاک جاده . پرسیدیم : چه خبر است ؟
اصغر مطلبی در آمد که : بمناسبت گوزیدن اسب شاه مدرسه تعطیل است .
ما هم بار و بندیل مان را روی کول مان گذاشتیم و توی آن باد و باران و توفان تا خانه رکاب زدیم ...
مادرمان پرسید : پسر جان ! چرا بر گشته ای ؟
ما هم در جواب در آمدیم که : بمناسبت گوزیدن اسب شاه مدرسه تعطیل است !
 از شما چه پنهان در آن عالم نوجوانی چقدر به اسب شاه آفرین گفتیم که ما را از شر معلمان پر مدعای بیسواد خلاص کرده است و کلی هم دعا کردیم بلکه این اسب نازنین آقای شاه - که آنوقت ها هنوز آریامهر نشده بود - بیش از اینها بگوزد تا یکسره از مصیبت جانگزای رفتن بمدرسه راحت بشویم !
 سالها گذشت و آقایانی رفتند و آقایان دیگری بساط مارگیری شان را پهن کردند و ما هم آواره کشور ها و قاره ها شدیم :
چنان زد بر بساطم پشت پایی
 که هر خاشاک ما افتاد جایی
امروز که داشتیم خبر های ایران را میخواندیم بخودمان گفتیم این بچه های امروزی چقدر خوشبخت اند که سالی سیصد روزش را بمناسبت گوزیدن اسب امام ها و نایب امام ها و تولد و رحلت دوازده امام و چهارده معصوم تعطیل اند و از عذاب مدرسه رفتن خلاص .
 آنوقت ها که ما مدرسه میرفتیم این اسب نازنین شاه سالی فقط سه چهار بار - آنهم در روزهای چهارم آبان و بیست و یکم آذر و ششم بهمن و نهم آبان - میگوزید و ما مجبور بودیم ماهها عمرمان را در کلاس های نمور بگذرانیم و ضربا ضربا بیاموزیم که هیچگاه در هیچ جای زندگی مان بکارمان نیامده است .
 خدا شاهد است ما به این بچه های امروزی حسودی مان میشود . میدانید چرا حسودی مان میشود ؟ برای اینکه این لاکردار ها تا دری به تخته ای میخورد جل و پلاس شان را بر میدارند و راهی شهر های ساحلی میشوند و به ریش نسل ما میخندند . نسلی که بجای "سلاح فرهنگ " به "فرهنگ سلاح " روی آورده بود و هم خودش و هم چند نسل از فرزندان این میهن را بنابودی کشاند .

۲۲ دی ۱۳۹۵


زیارتگاه شهید ....!
سی سال پیش زمانی که من در بوئنوس آیرس زندگی میکردم ؛ یک پیرمرد آلمانی هشتاد و چند ساله را گرفته بودند که نازی است و جنایتکار است . در جریان محاکمه اش معلوم شد که آن بنده خدا آشپز فلان اردوگاه مرگ بوده است . بعد ها شنیدم در اسراییل به زندانش انداخته اند تا در آنجا بپوسد و بمیرد . آنوقت در مملکت ما این ملت شگفت انگیز ؛ پشت جنازه مردی نابکار و تبهکار که یکی ازعمده ترین اضلاع حکومت آدمخواران بوده است راه می افتند و فریاد میزنند : هاشمی ؛ هاشمی ! راهت ادامه دارد .
 پرسشم باری همه این است که آیا این قوم ذلیل فلکزده هرگز حتی یک صفحه از تاریخ وطن بلازده اش را نخوانده است ؟
اجازه بدهید تاریخ را ورق بزنیم و ببینیم که ما هزار سال است همین بوده ایم که اکنون هستیم
در تاریخ بلخ میخوانیم که : سردار خونخوار عرب - قتیبه بن مسلم باهلی - چندین هزار نفر از ایرانیان را در خراسان و منطقه ماوراء النهر کشتار کرد و در یکی از جنگها بسبب سوگندی که خورده بود آنقدر از ایرانیان کشت که از خون آنها آسیاب گردانید و گندم آرد کرد و نان پخت و خورد و زن ها ودختران ایرانی را در برابر چشمان پدران و مادران شان به سپاهیان عرب بخشید .....
شادروان علامه قزوینی در جلد اول " بیست مقاله " با اشاره به این رویداد خونین با تاسف و اندوه و درد می نویسد :
" آنگاه قبر این شقی ازل و ابد را پس از کشته شدنش " زیارتگاه " قرار داده و همواره  برای تقرب به خدا و بر آوردن حاجات ؛ تربت آن " شهید ! " را زیارت میکردند .

۲۱ دی ۱۳۹۵

حسن جان ! زنده ای ؟

رفیقم تلفن میکند و میگوید : حسن جان ! زنده ای ؟
می پرسم : چطور مگر ؟
میگوید : با این توفان و سیلابی که راه افتاده خیال کردم لابد غرق شده ای !

آقا ! یکی دو هفته است که در شمال کالیفرنیا  کون آسمان سوراخ شده و شبانه روز باران میبارد . آنهم چه بارانی ! همه جا را آب گرفته است . حالا که اینجا نشسته ام و از پشت پنجره بیرون را نگاه میکنم می بینم همه باغها و باغستانها و مزارع و راههای روستایی زیر آب فرو رفته اند . اگر دو سه روز دیگر همینجوری باران ببارد یقین بدانید ما را آب برده است و باید برای شادی روح مان صلوات بفرستید .
حضورمبارک تان عرض کنیم که : ما در کالیفرنیا چهار پنج سال خشکسالی داشتیم . دیگر کم مانده بود که آب مان را هم از چین و ماچین وارد کنیم .در این چهار پنج سال آسمان ناخن خشکی میفرمود و یک قطره باران برای مان نمی فرستاد .همه دار و درخت ها و جنگل ها خشک شده بودند . هر سال تابستانها هم یکی دو ماهی جنگل سوزی داشتیم .
یک روز که ما داشتیم در یک جاده جنگلی کوهستانی رانندگی میکردیم با دیدن آنهمه جنگل های تشنه کام  رو به آسمان کردیم و گفتیم : جناب آقای باریتعالی ! ما هیچ ! ما نگاه ! ما تخم مبارک جنابعالی هم نیستیم  !  اما آیا دل حضرتعالی برای این دار و درخت ها و جنگل ها و بوقلمون ها و آهوان و کبک ها و زنجره ها و گرگ ها و شغالان نمیسوزد که طفلکی ها دارند از تشنگی هلاک میشوند ؟ حالا نمیشود به آن فرشته موکل باران تان جناب آقای میکاییل امر بفرمایید چهار قطره باران برای مان بفرستد ؟
آقا ! چشم تان روز بد نبیند ؛ هنوز شب نشده بود که دیدیم جنگل های دور و بر خانه مان آتش گرفته و همین حالاست که خودمان هم توی این دود و آتش جزغاله بشویم .
عصبانی شدیم و گفتیم : جناب آقای باریتعالی ! یعنی حضرتعالی با آنهمه اهن و تلپ و آن دستگاه کبریایی تان هنوز فرق بین آب و آتش را نمیدانی ؟ ما از شما باران خواسته بودیم حضرتعالی برای مان آتش میفرستی ؟ بنازم به آن جلال و جبروت کبریایی سرکار عالی !
باری . حالا یکی دو هفته ای است که شبانه روز باران میبارد . کم مانده است شهرمان با شهردار و کدخدا و دالاندارش  برود زیر  آب .
ما وقتی این آب های گل آلود خروشان را می بینیم که اینطوری نعره کشان از بیخ گوش مان میگذرند به خودمان میگوییم اگر چه ما در تمامی عمر بی حاصل مان هرگز باج به شغال نداده ایم اما حالا که جناب باریتعالی با ما سر لج افتاده و پاسخ استغاثه ها و ناله ها و ندبه های ما را عوضی میدهد چطور است دعا کنیم که : خدایا ! خداوندا !پروردگارا ! ایزدا !  ای آفریدگاری که توانی به آنی تپانی جهانی ته استکانی !لطف بفرما و برای مان باران بیشتری بفرست . اصلا آقا سیل و تندر و نمیدانم توفان نوح بفرست . اصلا آقا بیا ما را تناول بفرما !!
زبان درازی شد ؛ ایزدا ببخش مرا
بکن هر چه دلت خواست ؛ خانه آبادان !


۲۰ دی ۱۳۹۵

تفنگ ساچمه ای ....


یاد ننه جان خدا بیامرزمان بخیر !. همیشه خدا بما میگفت : ننه ! به این تفنگ دست نزنی ها !
میگفتیم : چرا ننه ؟
میگفت : یکوقت دیدی شیطان گولت زد و چهار تا ساچمه خالی کردی توی چشم و چال مان !
 یادش بخیر ؛ ما توی خانه مان یکی از آن تفنگ های ساچمه ای حسن موسایی عهد شاه شهید مرحوم مغفور ناصر الدین شاه داشتیم که اگر چه از پس چهار تا و نصفی گراز و بچه گراز و شغال بر نمیآمد اما چنان هیبت و هیئت ترسناکی داشت که اگر دستش میزدیم ننه جان خدا بیامرزمان زهره ترک میشد .
ما توی آن عالم کودکی دیده بودیم که آقا جان مان چطوری  باروت و ساچمه توی لوله تفنگ میریزد و چگونه تکه پارچه ای توی لوله می چپاند و چطوری سمبه میزند اما نمیدانستیم این کار ها حساب و کتاب و اندازه و میزان دارد و نمیشود همینطور قضاقورتکی هر قدر دل مان بخواهد توی لوله اش باروت و ساچمه بچپانیم .
 یک روز عصر تابستان که ننه جان مان به خواب ناز قیلوله فرو رفته بود ما یواشکی این تفنگ را بر داشتیم و از دامنه شیطان کوه بالا رفتیم بلکه کبکی ؛ سهره ای ؛ گنجشککی ؛ چیزی شکار کنیم و بیاوریم کباب کنیم و بلمبانیم .
کمی از دامنه کوه بالا رفتیم . آنجا روی درخت گردو پرنده ای نشسته بود که نمیدانیم جغد بود زاغ بود  ؛عقاب بود ؛ کشکرت بود ؛ چه زهر ماری بود .
 ما لوله تفنگ مان را بسوی آن پرنده بینوا نشانه رفتیم و ماشه را فشردیم . دنگ....... دودی بر خاست و صدای مهیبی در کوه پیچید و آن پرنده مظلوم ! ریشخندی بما زد و پر کشید و رفت .
 ترسان و لرزان و دمغ و نومید پای درخت گردو نشستیم و کیسه باروت و ساچمه را که به گردن مان آویزان کرده بودیم باز کردیم و مقداری باروت و ساچمه توی لوله تفنگ ریختیم و تکه پارچه ای هم تویش تپاندیم و یک عالمه هم سمبه زدیم و همچون رستم دستان آماده شدیم برای شکار ....
چهار قدم بالا تر دیدیم همان پرنده مظلوم !  روی شاخه درخت دیگری نشسته است و زل زل بما نگاه میکند و لابد به ریش ما میخندد .
گفتیم : حالا چنان پدری از حضرتعالی در بیاوریم که حظ کنید .
لوله تفنگ را بسویش نشانه رفتیم و ماشه را فشردیم و دنگ.....
 آقا ! خدا نصیب گرگ بیابان نکند .مخزن تفنگ مان با صدای مهیبی ترکید و آتشی از آن زبانه کشید و در چشم بهم زدنی موهای سر و ابرو و صورت و گردن مان را سوزاند .
افتادیم روی زمین و دیدیم چشم مان دیگر جایی را نمی بیند . کور کور شده بودیم .  شروع کردیم به ناله و فریاد : آی...بدادم برسید ... وای مردم ... وای خدا سوختم ...
 آنقدر نالیدیم که یک بنده خدای کوه نشین فریاد های مان را شنید و به داد مان رسید و ما را به خانه خودش برد و چشم و روی ما را با آب شست و روی صورت و گردن سوخته مان هم کلی دوا گلی مالید و دست مان را گرفت و ما را نالان و گریان به خانه مان رساند .
آقا ! پنجاه و چند سال از آن ماجرای سهمناک ! گذشته است اما هنوز هم که هنوز است  با آنهمه بلاهایی که بر سرمان آمده است باز هم وقتی چشم مان به تفنگ می افتد تن مان شروع میکند به لرزیدن و ممکن است پس بیفتیم .
هرچه خاک مادر بزرگ خدا بیامرز ماست عمر شما باشد .آن بیچاره همه اش میگفت :
به تفنگ دست نزنی ها ننه جان !
میگفتیم : تفنگ که خالی است ننه !
 میگفت : شیطان پرش میکند !!