۲ مهر ۱۳۹۴

مسلمان شويد تا کامروا باشيد ...!!!
يک روزنامه نگار مسلمان پاکستانی - بنام آقای فاروق سليم - در یک پژوهش خواندنی واپس ماندگی تاريخی مسلمانان جهان را مورد بررسی قرار داد و با نشان دادن وضعيت دردناک جوامع مسلمان و فاصله وحشتناک مسلمانان با جهان پيشرفته ؛علل عقب ماندگی تاريخی مسلمانان را بر شمرد .
او می نويسد : مسلمانان ؛ بيست و دو در صد جمعيت جهان را تشکيل ميدهند ؛ اما کمتر از پنج در صد توليد نا خالص ملی جهان به حساب آنها گذارده ميشود . 
توليد ناخالص ملی 57 کشور مسلمان جهان رويهمرفته زير سه تريليون دلار است در حاليکه امريکا به تنهايی کالای خدماتی ای به ارزش ده تريليون و چهار صد ميليارد دلار عرضه ميکند .
سازمان ملل متحد ميگويد : نيمی از زن های عرب مسلمان بيسواد هستند ؛ از هر پنج نفر مسلمان جهان دستکم يک نفر با کمتر از روزی دو دلار زندگی ميکند
- پانزده در صد از نيروی کار کشور های مسلمان بيکارند که اين تعداد در ايران به 25 در صد ميرسد .پيش بينی ميشود که تعداد بيکاران مسلمان دو برابر شود .
- نرخ رشد سرانه در آمد طی بيست سال گذشته در کشور های مسلمان فقط نيم در صد در سال بوده است .
- فقير ترين کشور های جهان شامل اتيوپی ؛ سير لانکا ؛ سييرا لئون ؛ افغانستان ؛ کامبوج ؛ سومالی ؛ نيجريه ؛ پاکستان ؛ و موزامبيک است .
دستکم ؛ شش کشور از فقير ترين کشور های جهان کشور هايی هستند که مسلمان اند .
- در مجموع ؛ برای يک ميليارد و چهار صد ميليون نفر مسلمان در 57 کشور اسلامی ؛ کمتر از ششصد دانشگاه وجود دارد ؛ در حاليکه هند به تنهايی دارای هشتهزار و چهارصد و هفت دانشگاه و ايالات متحده امريکا دارای پنجهزار و 785 دانشگاه است.
- طی 105 سال گذشته ؛ از ميان يک ميليارد و چهار صد ميليون مسلمان جهان تنها هشت مسلمان موفق به دريافت جايزه نوبل شده اند ؛ در حاليکه از چهارده ميليون يهودی جهان تاکنون 167 نفر جايزه نوبل برده اند
ريشه اين واپس ماندگی تاريخی را در کجا بايد جستجو کرد ؟؟
آيا دادن شعار های تو خالی ؛ آنهم در چنين وضعيت وحشتناکی و سخن گفتن از قدرت اسلام !و ادعای رهبری جهان !بيش از هر زمان ديگر ياوه و پوچ و مسخره نيست ؟؟؟
ز منجنيق فلک سنگ فتنه ميبارد
تو ابلهانه گريزی به آبگينه حصار ؟

۱ مهر ۱۳۹۴

جناب آقای مستضعف !
اوائل انقلاب يک آقای لاغر اندام ريشوی ميانسالی راوزير کشاورزی کرده بودند . اسمش يادم نيست . بگمانم چيزی بود مثل شيبانی ...يا چيزی در همين مايه ها .
اين آقای وزير برای آنکه نشان بدهد چقدر مستضعف پرور است اولين کاری که کرده بود اين بود که دستور داده بود همه ميز ها و مبل های اتاق کارش را بيرون ريخته بودند و خودش توی اتاق روی يک بالش می نشست و به سبک و سياق دوران خواجه نصير الدين طوسی و خواجه نظام الملک به رتق و فتق امور می پرداخت !
يادم ميآيد در همان اوائل انقلاب يک روز رفته بودم وزارت اطلاعات و جهانگردی که نامش را وزارت ارشاد ملی گذاشته بودند و آقايی بنام ميناچی بر آن وزارت ميکرد .
من رفتم توی اتاق مدير کل امور اداری ؛ديدم دارند مبل های شيک را بيرون می برند و جايش صندلی های معمولی ميگذارند .
پرسيدم : اين چيکاری است ؟؟
گفتند : ای آقا ! حکومت ما حکومت مستضعفين است !در حکومت مستضعفين که نمی شود روی مبل های طاغوتی نشست !
حالاسی و چند سالی از آن روز ها گذشته است و می بينيم که همين حکومت مستضعفين چه دماری از روزگار همين مستضعفين در آورده است .
وقتی تاريخ را ورق می زنيم ؛ می بينيم تازيانی هم که با شعار " سيد قريشی و سياه حبشی برابرند ! " ايران را فتح کردند ؛ بسرعت به غارت مردم و تحميل ماليات های گوناگون سرگرم شدند . مردم ايران بصورت موالی در آمدند ؛ مادران و خواهران ما به اسيری رفتند و در بازار های برده فروشان فروخته شدند و کشاورزان ايرانی با از دست دادن آزادی و زمين های خود محبور شدند به عنوان کارگران کشاورز در اراضی خودشان به بيگاری بپردازند و نان بخور و نميری دريافت کنند .
من سی و چند سال پيش ؛ کتاب " تاريخ دروغ " را در ايران نوشته ام و در ايران هم چاپ شده است . به نقل از همين کتاب برايتان بخوانم که :
..... عثمان روزی که کشته شد يکصد هزار دينار طلا و يک ميليون درهم وجه نقد داشت و املاک او در وادی القری و حنين صد هزار دينار ارزش داشت ( بنقل از مروج الذهب مسعودی )
زبير بن عوام ؛ هزار اسب و هزار کنيز داشت و تازی ديگری بنام زيد بن ثابت ؛ بقدری طلا و نقره از خودش باقی گذاشت که پس از مرگش ورثه اش با کلنگ وتيشه شمش های طلا و نقره را شکستند و بين خود تقسيم کردند ....
خيال ميکنيد اين ثروت های افسانه ای که پا برهنگان تازی به آنها دست يافته بودند از کجا آمده بود ؟؟ تاريخ را بخوانيد .

۲۹ شهریور ۱۳۹۴

مسافرنامه

" از داستان های بوئنوس آیرس "

**آخرین روز های تابستان 1984 است . از فرانکفورت به بوئنوس آیرس پرواز میکنیم . دل توی دلم نیست . نه زبان اسپانیولی میدانم نه چیزی در باره بوئنوس آیرس شنیده ام . فقط چند کتابی از خورخه لوییس بورخس خوانده ام که تصاویری است از باجگیران و چاقو کشان و محله های راز آمیزی که شباهت تام و تمامی به دروازه غار و میدان قزوین و شترخان و دروازه دولاب و محله های پرت تهران دارد .
دختر دو ساله ام در هواپیما بلبل زبانی میکند و گهگاه برای مسافران می رقصد و با زبان کودکانه اش به دلبری مشغول است .
خانمی از من می پرسد : چرا به بوئنوس آیرس میروید ؟
داستان گریز ناگزیرم را برایش شرح میدهم . کارتی از کیفش در میآورد و بمن میدهد و میگوید : اگر در بوئنوس آیرس با مشکلی بر خوردید حتما با من تماس بگیرید . آلمانی است و در سفارت آلمان در آرژانتین مقامی دارد .
به فرودگاه میرسیم . فرودگاه بوئنوس آیرس سوت و کور است . راننده های تاکسی دور و برمان می چرخند و هر یک سعی میکند ما را از دیگری بقاپد . دو سه کلام انگلیسی میدانند .
به یکی شان میگویم : از اینجا تا مرکز شهر چقدر فاصله است ؟
میگوید : یکساعت
- چقدر میگیری ما را به هتلی برسانی ؟
- صد دلار
توی ذهنم صد را ضربدر شصت تومان میکنم و می بینم  نمیتوانم به چنین ولخرجی گزافی رضایت بدهم .
چمدان ها را بر میداریم و از سالن فرودگاه بیرون میآییم . در صدد آن هستم که اگر بشود با اتوبوس خودمان را به مرکز شهر برسانیم .
یک اتومبیل استیشن جلوی پای مان می ایستد تا دو تا خانمی را که سوارش هستند پیاده کند .
بطرف راننده اش میروم و میگویم : آیا می توانید انگلیسی صحبت کنید ؟
میگوید : یس
میگویم : ما میخواهیم خودمان را به مرکز شهر برسانیم اما این راننده ها صد دلار از ما میخواهند . شما می توانید کمک مان کنید ؟
با خوشرویی میگوید : چرا نه ؟ اجازه بدهید مسافرانم را به ترمینال برسانم چند دقیقه دیگر بر میگردم .
ده دوازده دقیقه ای منتظر میمانیم . از آقای راننده خبری نمیشود . دو باره به سالن فرودگاه بر میگردم و با زبان بی زبانی شروع میکنم به چانه زدن با یک راننده تاکسی . ناگهان چشمم به بیرون سالن می افتد ؛ می بینم که همان آقا از راه رسیده است و دارد چمدان های مان را توی ماشینش میگذارد . شتابان خودم را به او میرسانم . سوار میشویم . خودمان را بهم معرفی میکنیم .
میگویم : از سر زمین آیت الله ها گریخته ایم .
او هم خودش را معرفی میکند و میگوید : یهودی هستم و در سفارت آرژانتین در اسراییل کار میکنم و . حالا به مرخصی تابستانی آمده ام .
روز یکشنبه است . جاده ها خلوت است .تا مرکز شهر با هم گپ میزنیم و درد دل میکنیم .
می پرسد : چه نوع هتلی میخواهید ؟
زنم میگوید : تمیز و ارزان .
ما را به مرکز شهر می برد .تمامی عصر یکشنبه اش را از این هتل به آن هتل می بردمان تا هتلی تمیز و ارزان پیدا کنیم .
سرانجام هتلی در مرکز شهر پیدا میکنیم . پیاده می شویم و بگرمی خدا حافظی میکنیم .
هتل مان حول و حوش ترمینال اتوبوسرانی است . اسمش اونسه . اتوبوس ها مثل مور و ملخ می چرخند و میروند و میآیند . نه یکی . نه دو تا . هزار تا .  من در تمامی عمرم اینهمه اتوبوس ندیده بودم . خیابانها سنگفرش است و هوا بهاری است .
آنچنان خسته ایم که دو سه شبانه روز می خوابیم . فقط گهگاه بیدار میشویم و نان و مربایی را که مادرم در چمدان مان چپانده است میخوریم و دو باره بخواب میرویم .
بما گفته اند که بوئنوس آیرس یکی از گران ترین شهر های دنیاست . گفته اند که مواد غذایی و پوشاک بسیار گران است . ما قصد داریم به امریکا برویم . خیال میکنیم یکی دو هفته ای در بوئنوس آیرس میمانیم و بعدش به سانفرانسیسکو پرواز میکنیم . چه خیال های خوشی ؟!
یک روز نزدیکی های ظهر از خواب بیدار میشوم . از پنجره نگاهی به بیرون می اندازم و می بینم صد ها اتوبوس در هم میلولند . لباس می پوشم و از هتل بیرون میآیم . چه دنیای غریبی است ! آدم ها و اتوبوس ها در هم تنیده اند .
جلوی یک فروشگاه مرغ سوخاری می ایستم . مرغ های سرخ شده را جلوی ویترین مخصوصی چیده اند و روی هر کدام شان هم قیمتی گذاشته اند . من از قیمت ها سر در نمی آورم .
وارد مغازه میشوم . مرغ سرخ شده ای را بر میدارم و آنرا به صاحب فروشگاه نشان میدهم و با ایما و اشاره قیمتش را می پرسم . چیزی میگوید که حالی ام نمیشود
دست توی جیبم میکنم و یک مشت دلار در میآورم و نشانش میدهم . میآید یک اسکناس یک دلاری بر میدارد و مرغ را توی جعبه مخصوصی میگذارد و یک مشت پول هم توی کف دستم میریزد .
بعد ها می فهمیم که آرژانتین ارزان ترین کشور دنیاست . آنچنان ارزان که اگر صد دلار در ماه در آمد داشته باشی در زمره طبقه متوسط آن کشور در میآیی .
پنج سال در بوئنوس آیرس میمانیم . دخترم  - آلما - انچنان زبان اسپانیولی را یاد میگیرد که در یکی از شبکه های تلویزیونی بوئنوس آیرس برنامه تلویزیونی برای کودکان اجرا میکند . یواش یواش دارد سر شناس میشود . گهگاه کودکان در خیابان برایش ابراز احساسات میکنند . یک آپارتمان دو اتاقه در یکی از محلات بالای شهر به یازده هزار دلار میخریم و خودمان هم میشویم بقال خرزویل !
کاشکی هرگز به هوای آب به سراب امریکا نیامده بودیم . اینجا مردمان ؛ بردگان اند  اما بردگان مدرن . ما نیز یکی از آنها میشویم .