۱۵ دی ۱۳۹۳

رشوه نمیگیری ؟؟

ایرج میرزا شاعر بزرگ میهن ما در سال 1326 هجری قمری همراه مهدیقلی خان مخبر السلطنه هدایت فرمانفرمای آذربایجان  با حفظ مقام خود در وزارت معارف به تبریز رفت و ریاست دفتر ایالتی را بعهده گرفت و در انقلاب تبریز با او از راه قفقاز به تهران آمد و اداره عتیقه جات را - که بعدها بنام اداره کل باستان شناسی موسوم شد - بنیاد نهاد 
ایرج دو سال بعد به معاونت حکومت اصفهان رفت 
وحید دستگردی شرح این ماموریت را از قول خود ایرج اینچنین گزارش داده است : 
" ...در زمان حکومت مشترک سردار جنگ و سردار ظفر بختیاری  به معاونت حکومت اصفهان منصوب شدم .هر دو حکمران ظاهرا نسبت بمن احترام فوق العاده قائل بودند . 
من چهار روز در دفتر حکومتی کار کردم ؛ با اینکه ریاست دفتر با من بود ولی مرد نادان بیسوادی بنام حاجی یعقوب خان بدون اجازه من در آنجا رتق و فتق میکرد .
شبی سردار ظفر مرا نزد خود خواست و گفت : " بیا ببینم چقدر پول گیرت آمده ! " 
از این متعجب شده پرسیدم : " چه پولی و از کجا ؟ " 
حکمران فرمود : " معاون حکومت اصفهان باید روزی هزار تومان بمن برساند ! " 
به پاسخ گفتم : " این کار از من ساخته نیست " 
گفت : " پس معلوم میشود شما میل ندارید معاون حکومتی اصفهان باشید " 
من دیگر به دفتر حکومتی نرفتم و پس از چند روز اقامت در اصفهان ؛ پولی قرض کرده به تهران آمدم ....
**
ایرج میرزا در 22 اسفند 1304 خورشیدی در گذشت 

۱۴ دی ۱۳۹۳

سه طلاقه ......

.... جلو در یک کپر ( بافته شده از حصیر و نی نخل ) زنی نشسته بود ؛ رو زانو ؛ سر یک ( روسری ) سبزی هم آویزان مشکی موهاش ؛ دو سه ( بقول بلوچ ها ) بچک هم  می لولیدند  رو ماسه و خاک ؛ جلو در کپر
پرسیدم : " شوهرت کجاست ؟ چه کاره ست ؟ "
اشاره کرد به دو کپر آنطرف تر ؛ گفت : " اون جاست ؛ دیگه اینجا نمیاد "
گفتم : " چرا ؟ " 
گفت : " طلاقم داد " 
" چطوری ؟ "
" اومد سه تا ریگ انداخت تو کپر ؛ جلو من ؛ یعنی سه طلاق " 
" به همین راحتی ؟ " 
" بله "
آن طرف تر ؛ یک پلاس ( بافته شده از موی بز ) رنگی ...
احوال شوهرش را پرسیدم 
گفت : " کویته ....رفته کار " 
گفتم : " برای شما می فرسته پول و پله ای ؟ " 
گفت : " آخریش یک پاکت بود ؛ دادن دستم ؛ وا کردم ؛ سه تا اسکناس دو تومنی بود ؛ یعنی سه طلاق " 
( این هم نوعی طلاق پستی در بلوچستان )
از یاد داشت های دکتر محمود زند مقدم 
نویسنده کتاب " حکایت بلوچ "