۳۰ تیر ۱۳۹۰

کفش هایت کو ؟؟

کفش هایت کو؟

- پدرم با خشم از من پرسید:

باز رفتی مسجد

مومنان کفش تو را دزدیدند؟

من قسم خوردم دیگر نروم

پدرم لبخندی زد:

باز خوشحالم عقلت سرجاست!


شعر از : عسکر آهنین

۲۶ تیر ۱۳۹۰

صفحه اصلی | فرهنگی | از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت

از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت

توسط
اندازه حروف Decrease font Enlarge font
مزدك ميگفت : " خداوند ، ارزا ق را ، روى زمين آفريد كه آن را بين بندگا ن ، برابر تقسيم كند . و هيچكس را از ديگرى بيشتر نباشد ......
هرگا ه كسى را اموا ل ، زنا ن ، خد م ، و متا ع زياد باشد ، بگيريم و او را با ديگرا ن يكسان كنيم . تا كسى را بر كسى امتيا ز نما ند ..
.......... نقل از : ابن بطريق ......

به دستور انوشيروا ن عا دل !! مزدك را بكشتند ، و پوست او بيا هختند ، و پر كا ه كردند ، و بيا ويزيدند ....و او ، اند پنجم روز ، هشتا د هزا ر مزدكى را بكشت ....
مزدك ميگفت : " خدا ى عز و جل ، روزى خلق اندرين زمين نها ده است ، و بخشش پد يد بكرده است . از توانگرا ن ببايد ستد و به درويشا ن ببا يد داد ، تا همه را ست گردند ... "

..................نقل از : زين الاخبا ر گرديزى ..........


عمر ، به وا لى خود در بحرين ، هر ما ه ، پا نزده شا هى حقوق ميدا د . چون به او خبر دا دند كه حا كم در آن جزيره ، برا ى خود خا نه اى سا خته است ،عمر او را مورد با ز پرسى قرا ر داد و پرسيد كه پول سا ختن خا نه را از كجا آورده است ؟؟

...............نقل از : ابن خردا د .......


عثما ن، روزى كه كشته شد يكصد هزا ر دينا ر طلا و يك ميليون درهم وجه نقد دا شت .و املا ك او در " وادى القرا " و " حنين " و جا ها ى ديگر ، صد هزا ر دينا ر ارزش داشت ....
.........نقل از : مروج الذهب مسعودى .......

يزيد بن مهلب، سر دا ر اموى ، در گرگا ن سوگند خورد كه با خون عجم آسيا ب بگرداند . گويند بسيا رى از جوا نا ن و دليرا ن و سوا را ن و مرز با نا ن را گردن زد ، چون خون روا ن نمى شد ، براى اينكه امير عرب را از كفا ره سوگند نجا ت دهند ، آب در جوى نها ده و خون با آن به آسيا ب بردند ، و گندم آرد كردند ، و يزيد بن مهلب از آن ، نا ن بخورد ، تا سوگند خود وفا كرده با شد ..
......نقل از : تا ريخ طبرستا ن ، ابن اسفنديا ر ، ص 174 ...

سفا ح، نخستين خليفه بنى عبا س، وقتى در گذشت، از وى جز " نه جبه و چها ر پيرا هن و پنج شلوار و و چها ر طيلسا ن و سه مطرف خز " با قى نما ند. اما منصور كه بجا ى او نشست ، چندا ن در جمع آورى پول و ثروت حرص ورزيد كه پس از مرگ ، نزديك " ششصد هزار هزار دينا ر " از وى با قى ما ند . و در هنگا م مرگ به فرزند خود مهدى گفت : من ترا در اين شهر ، چندا ن ما ل فرا ز آورده ام كه اگر ده سا ل نيز خرا ج بتو نرسد ، ارزا ق سپا ه و نفقا ت و مخا رج ثغور را بدا ن كفا يت توا نى كرد ! "
.....نقل از : تا ريخ طبرى .....

ما مون ، در شب زفا ف با پورا ندخت ، كيسه اى پر گوهر نثا ر كرد كه شمردند به هزا ر دا نه الما س تا بنا ك بى نظير با لغ آمد ......و سى ميليون درهم انفا ق كردند ..
از جمله تكلفا تى كه در اين عروسى بوسيله وزير ( حسن بن سهل ) به انجا م رسيد يكى آن بود كه : چون ما مون به ميا ن سراى رسيد ، طبقى پر كرده بود از موم به شكل مرواريد گرد . هر يكى چون فندقى ، در هر يكى پاره اى كا غذ ، نا م دهى بر او نوشته ، در پا ى ما مون ريخت ، و از مردم مامون هر كه از آن موم بيا فت ، قبا له آن ده بدو فرستا د ...

.......چها ر مقا له ، چا پ ليدن ، ص20 ......

روزى معتصم از مجلس شرا ب بر خا ست و در حجره اى شد . زما نى بود بيرون آمد و شرا بى بخورد . با ز بر پا خا ست و در حجره اى ديگر شد و با ز بيرون آمد و شرا بى بخورد و سه با ر در سه حجره شد . آنگا ه به گرما به رفت و غسل كرد و مصلا ى نما ز خواست و دو ركعت نما ز كرد و به مجلس با ز آمد ، و به قا ضى يحيى گفت :
دا نى كه اين چه نما ز بود ؟
گفت : نه !
گفت : اين نما ز شكر نعمت ها يى است كه خدا ى عز وجل ، امروز ، مرا ارزانى داشت . كه اين سه سا عت ، سه دختر را ، دخترى ببردم ، كه هر سه ، دشمن من بودند . يكى دختر ملك روم ، يكى دختر با بك ، و يكى دختر ما زيا ر گبر ....
.........................نقل از : سيا ست نامه ، نظا م الملك ، ص 256 .....................................

نوبتى به سمع سلطا ن محمود رسا نيدند كه شخصى در نيشا بور ، ما ل فرا وا ن دا رد . آن شخص را به غزنين طلبيده گفت :
چنا ن مسموع ما شده كه تو مذهب قرا مطه دا رى ؟؟
مرد متول جوا ب داد : من قرمطى نيستم . خدا ى عز وجل ، مرا از متا ع دنيوى غنى گردا نيده است ، هر چه دا رم از من بستا ن و اين نا م بر من منه !
سلطا ن ، اموا ل او را بستد ، و در با ب حسن عقيده آن مرد ، فرمود تا نشا ن نوشتند ...

...روضه الصفا ، ج4 ص124....

محمود اگر در مذهب كسى مشكوك شدى ، اگر بو حنيفه به علم بودى ، او نگا ه نكردى و بر دا ر كشيدى ...و بيش از صد هزا ر كس را از بد دينا ن ، بدين علت از جها ن بر دا شته بود ...

..... تا ريخ بيهقى ، ابوالفضل بيهقى ...

سلطا ن محمود " بسيا ر دا رها بفرمود زدن . و بزرگا ن ديلم را بر دار كشيد ، و بهرى را در پوست گا و دوخت و به غزنين فرستا د .و مقدا ر پنجا ه خروا ر دفتر روافض و با طنيا ن و فلاسفه ، از سر ا ها ى ايشا ن بيرون آورد و زير درخت ها ى آويختگا ن بفرمود سوختن ....

.......مجمل التوا ريخ و القصص ...

شا ه عبا س ، يك دسته جلا د مخصوص داشت كه به آنا ن " چيگين " يعنى گوشت خا م خور مى گفتند .و وظيفه آنها اين بود كه مقصرا ن را به فرما ن شا ه ، زنده زنده مى خوردند !!
" زنده خوا را ن شا ه را ، ملك على سلطان ، جا ر چى با شى ، ادا ره ميكرد . و اينا ن ، گنا هكا را ن واجب القتل را از يكديگر مى ربودند و اعضا ى بدن شا ن را با دندا ن قطع نموده ! بلع ميفرمودند !!! ""

............................... روضه الصفويه ..............................................

وبه قول فرزانه ى توس :
بريزند خون از پى خوا سته
شود روز گا ر بد آر ا سته
زيا ن كسا ن از پى سود خويش
بجويند و " دين " اندر آرند پيش ......