۲۸ اسفند ۱۳۸۹

ای وطن ....

ای وطن ؛ حالت خراب است ای وطن
تشنه کامی ؛ قحط آب است ای وطن
سهم تو از خوردنی های جهان
سيخ داغ بی کباب است ؛ ای وطن
از کثافتکاری آخوند ها ..........
چشمه هايت فاضلاب ا ست ای وطن
از غذاها ؛ هست توليد تو کشک
وز صنايع ؛ کشک ساب است ای وطن
جای جای پيکرت اين سالها
زخمی از اسلام ناب است ای وطن
یر سرت خاک است و بالای سرت
عکس رهبر توی قاب است ای وطن
همچنان هم ؛ شيخ بيرون ميروی
در مزاجت انقلاب است ای وطن


7.jpg

۲۳ اسفند ۱۳۸۹


صفحه اصلی | اجتماعی | بخند آقا ! بخند جانم !!

بخند آقا ! بخند جانم !!

توسط
اندازه حروف Decrease font Enlarge font
بخند آقا ! بخند جانم !!
ما ایرانی ها با شادی چندان میانه ای نداریم .انگار با خنده و خندیدن قهریم . سراسر فرهنگ ما - از شعر و نثرش بگیر تا تاریخ و فلسفه و تئاتر و سینمایش - سرشار است از غمنامه ها و رنجنامه ها و زنجموره های خاله زنکی .
ما در چهل سالگی پیریم . مادران مان با اولین شکمی که میزایند دیگر خودشان را در زمره پیران میدانند . اگر لباس خوش رنگی هدیه شان کنیم میگویند : پسر جان ! من دیگر پیر شده ام . این رنگ مال جوان هاست ( هر چند اگر سن شان هنوز به سی سال نرسیده باشد )
البته تقصیری هم نداریم . وقتی سخن پرداز بزرگ مان حضرت سعدی میفرماید :

چوایام عمر از چهل بر گذشت
مزن دست و پا آبت از سر گذشت
دیگر چاره ای نیست .باید در جوانی احساس پیری کرد .
انگاری خندیدن و شاد بودن در آیین ما -از دین مان بگیر تا سنت های بجا مانده از مرده ریگ نیاکان مان - به سبکسری و بی شخصیتی و جلفی تعبیر میشود و آنکس که اخموتر و عنق منکسره تر است محترم تر و با شخصیت تر تلقی میشود .
حالا چون در آستانه بهار و نوروزیم ؛ وبهار و نوروز هم پیام آور شادی است و باید همه اندوهها را به تاق فراموشی کوبید ؛ چند تایی طنز کوتاه برایتان می نویسم که اگر نمی خنداندتان دستکم لبخندی بر لب هایتان بنشاند .
اول اجازه بفرمایید داستان حسابدار امریکایی ام را برایتان بگویم :
حسابدارم هشتاد و چهار ساله است . ولی هنوز کار میکند . گهگاه همراه من به رستوران میآید وشامی میخوریم و ته یک بطر ودکا را بالا میآورد .
چند وقت پیش بمن زنگ زده بود که : فلانی ! من چند روزی در شهر نخواهم بود . اگر کاری داری بده انجامش بدهم که چند روزی به جنوب کالیفرنیا خواهم رفت .
گفتم : میروی جنوب برای چه ؟
گفت : عروسی برادر خانمم است
گفتم : مبارک است . امیدوارم خوش بگذرد .
گفت : میدانی برادر خانمم چند سالش هست ؟ گفتم : نه !
گفت : هشتاد و شش سال !!
آنوقت ما ایرانیها میگوییم : چو ایام عمر از چهل بر گذشت .......مزن دست و پا آبت از سر گذشت !!
**************
1- ویسکی
* یک بنده خدایی در تهران به رفیقش زنگ میزند و میگوید : ویسکی خوب سراغ نداری ؟
رفیقش می پرسد : ویسکی میخوای برای چه ؟

میگوید : پدرم رفته زیارت کربلا و شب جمعه بر میگردد. یک عالمه مهمان خواهیم داشت !!

2- کشاورز امریکایی


آ قا ى جو - كشا ورز امريكا يى - چنا ن به پيسى افتا ده بود كه تصميم گرفت توى مزرعه اش ، در حا شيه ى جا ده ، يك مغا زه ى فسقلى بسا زد و پر تقا ل و هلو و سيب و گلا بى و زرد آ لو و بادام و يك مشت هله هوله ى ديگر بفروشد و به قول ما در بزرگ خدا بيا مرزما ن ، با شا ش موش آسيا ب بگردا ند !
عيا ل آ قا ى جو - خا نم ما رگريت - كه از اين حصير بودن و ممد نصير بودن آ قا ى جو كفرش خیلی با لا بود و از جا ن گرو بودن و جا مه گرو بودن خودش هم جا نش به لبش رسيده بود ، برا ى اينكه بيش از اينها بنده ى آ ه كش و به به گوى خد ا نبا شد ، تصميم ميگيرد آ ستين ها يش را با لا بزند و همه ى هنر آشپزى اش را بكا ر بگيرد و يك مشت كلوچه و شيرينى خا نگى درست بكند و در مغا زه ى فسقلى اش بفروشد ، بلكه خدا خدا يى بكند و يك روز هم كه شد ه با شد آب به جوى آ قا شفيع برود و از اين بى كفنى زنده بودن بيرون بيا يند !!

فردا صبحش ، آ قا ى جو - كشا ورز امريكا يى - كله ى سحر مغا زه اش را آ ب و جا رو كرد و يك تا بلوى حسا بى با خط خوش ، جلوى پيشخو ا ن مغا زه اش نصب كرد و روى آن نوشت : كلوچه ى خا نگى ، پنجا ه سنت !
اولين مشترى آ قا ى جو ، يك آ قا ى پنجا ه و چند سا له بود كه داشت نرمك نرمك براى خودش در حا شيه ى جا ده دوندگى ميكرد .

اين آ قا ى محترم ، آمد جلوى مغا زه ى آ قا ى جو ، توقف كوتا هى كرد ، دو تا سكه ى 25 سنتى از جيبش در آ ورد و گذا شت روى پيشخو ا ن و بدون آ نكه كلوچه اى - چيزى بر دا رد ، دوا ن دوا ن ، را هش را كشيد و رفت .
فردا يش ، دو با ره ، سر و كله ى همين آ قا ى دونده پيدا شد . آمد جلوى مغا زه ى آ قا ى جو ، توقف كوتا هى كرد ، دو تا سكه ى 25 سنتى از جيبش در آ ورد و گذا شت روى پيشخو ان و بدو ن آ نكه كلو چه اى - چيزى بردا رد ، دو ا ن دو ا ن ، را هش را كشيد و رفت .

پس فردا و پسين فردا و پس پسين فردا ، همين آ قا ى دونده ، هر روز آ مد جلوى مغا زه ى آ قا ى جو ، توقف كوتا هى كرد ، دو تا سكه ى 25 سنتى از جيبش در آورد و گذا شت روى پيشخوا ن و بدون آ نكه كلوچه اى - چيزى بردارد ، دوا ن دوا ن را هش را كشيد و رفت .

يكى دو ما ه گذشت ، يك روز اين آ قا ى محترم ، آ مد جلوى مغا زه ى آ قا ى جو ، توقف كوتا هى كرد ، دو تا سكه ى 25 سنتى از جيبش در آورد و گذا شت روى پيشخو ا ن و بدون آنكه چيزى بردا رد ، را هش را كشيد كه برود .آ قا ى جو از مغا زه اش بيرون آمد و شروع كرد همپا ى او دويدن !

آ ن آ قا ى محترم ، وقتيكه ديد آ قا ى جو دارد همپا يش ميدود در آ مد كه : ها ن ؟؟؟ لا بد ميخو ا هى بدا نى چرا من هر روز پنجا ه سنت روى پيشخو ا ن مغا زه ات ميگذا رم و ميروم ؟؟!!

آ قا ى جو گفت : نه آ قا ! نه ! من فقط ميخوا ستم بشما بگويم كه از امروز قيمت كلوچه هاى ما ن يك دلا ر شده است !!!

3- پول تو ... پول من ....

يك آقاى دزدى ، جلوى يك آقاى خوش پوش و تر و تميزى را گرفت و هفت تيرش را گذاشت روى شقيقه اش و با تحكم و تشدد گفت : give me your money
آقاى خوش پوش ، رو به آقاى دزد كرد و گفت : ميدانى من چه كسى هستم ؟؟ من عضو كنگره ى امريكا هستم .
آقاى دزد با تحكم بيشتر گفت : حالا كه اينطوره پس Give me MY money
4-آقای جيم .....

ای جيم متهم است که سر چند تا از بندگان خدا کلاه گذاشته است . شايد بهتر است بگويم آقای جيم کلاه چند تا از بندگان خدا را از سرشان بر داشته است .
آقای جيم حالا کارش به دادگاه کشيده است و قرار بود امروز صبح ؛ در دادگاهی در ماساچوست حاضر بشود و در برابر آقای قاضی از خودش دفاع بکند . اما آقای جيم امروز در دادگاه آفتابی نشد ! در عوض نامه ای را از لاس و گاس برای آقای قاضی فکس کرد با اين مضمون :

عاليجناب !
من اين نامه را از لاس و گاس ؛ از کازينوی ميراژ برای تان می نويسم . من متاسف هستم که امروز نتوانستم در دادگاه حاضر بشوم . در عوض به لاس و گاس آمده ام تا با بازی پوکر ؛ چند هزار دلاری برنده بشوم و اين پول را بابت خسارت به همان آقايان و خانم هايی بدهم که از من شکايت کرده اند !
با احترام : جيم
بنا به گفته راديوی NPR ؛ آقای قاضی ؛ دستور دستگيری آقای جيم کلاهبردار قمار باز را صادر کرده است

5- بانوی حامله

**********

توی صف اداره راهنمايی و رانندگی ايستاده بوديم و منتظر بوديم تا کارمان راه بيفتد .

چند تا کارمند داشتند با خونسردی و دقت به کارهای خلايق رسيدگی ميکردند .
توی صف ؛ يک خانم حامله هم ايستاده بود .
صف ؛ با کندی پيش ميرفت و حوصله مان پاک سر رفته بود .
پشت سر من ؛ پيرمرد خوش ذوق و خوش زبانی ؛ توی صف ؛ ايستاده بود و گاه و بيگاه جوکی ميگفت و همه مان را می خندانيد .

يک بار رو کرد به آن خانم حامله و گفت :
- ببخشيد خانوم ! شما وقتی توی صف اومدين حامله بودين ؟؟؟

6- چه آدمهايی ....!!!!

***********

آقای ممد آقا ؛ توی ايران ؛ کارش توی يکی از اين اداره جات دولتی گير کرده بود و هر چه ميرفت و ميآمد و قربان صدقه رييس و مرئوس و دالاندارباشی و آبدار باشی و قاپوچی باشی ميرفت ؛ گره ای از کارش گشوده نمی شد .
اين بنده خدا ؛ يکماه و دو ماه و سه ماه ؛ هی رفت و هی آمد و دست آخرش دست به دامان يکی از دوستان اهل فن شد بلکه گره فروبسته اش را با انگشتان هنربارش باز کند .
اين دوست سرد و گرم چشيده روزگار ؛ که راه و رسم چک و چانه زدن با مقامات اسلامی و صاحبمنصبان نماز خوان و خدا ترس را ميدانست و معتقد بود که هيچ گره ای نيست که در ايران اسلامی امروز با طلسم " پول " باز نشود به ممد آقا توصيه کرد که برود چند ده هزار تومانی به يکی از همين قاپوچی باشی ها و دالاندار باشی ها بدهد تا کارش در اسرع وقت راه بيفتد .

ممد آقای بيچاره ؛ که توی جيب هايش عنکبوت تار تنيده بود ؛ رفت پيش عباس آقا و ريشی گرو گذاشت و صد هزار تومانی از او قرض گرفت تا به جيب يکی از اين اداره جاتی های نماز خوان بريزد .

فردايش که ميخواست به ديدن آن آقای رشوه گير به اداره مربوطه برود ؛ يک اسکناس هزار تومانی را از توی پول ها برداشت تا هم پول يک ساندويچ ؛ و هم پول بازگشت به خانه را داشته باشد
معمولا قرار بر اين است که رشوه خور ها ؛ يواشکی پول را از رشوه دهندگان ميگيرند و پرتش ميکنند توی کشوی ميز شان و کار رشوه دهنده را که معمولا به يک امضای آقای حاج فلانی بند است راه می اندازند . اما اين بار ؛ از شانس خوش ممد آقا ؛ آقای رشوه گير وقتيکه بسته پول ها را از ممد آقا گرفت ؛ بجای آنکه يواشکی بگذارد توی جيبش يا پرتش کند توی کشوی ميز ؛ شروع کرد به شمردن پول ها !!

يک ... دو ... سه ... چهار ...ششصد ... نهصد ...چهار هزار و هشتصد ...هفت هزار و دويست ....سی و سه هزار و سيصد ...نود و هشت هزار و هفتصد .....

و وقتی فهميد ممد آقا يک اسکناس هزار تومانی را کش رفته است ؛ نگاهی شماتت بار به ممد آقا انداخت و گفت :
- ميدونی آقا ؟؟ توی اين مملکت ؛ آدم های دزد و پدر سوخته ای مثل شما هستند که مملکت مون به اين روز افتاده ...!!!!

7 - کاليفرنيا کجاست ؟؟

*************

* کاليفرنيا جايی است که شما اگرچه صد هزار دلار در آمد سالانه داريد اما هنوز نتوانسته ايد برای خودتان خانه ای بخريد !
* کاليفرنيا جايی است که هم شما و هم سگ تان ؛ دارای يک دکتر روانپزشک هستيد !!
* کاليفرنيا جايی است که قيمت بنزين ؛ گالنی يک دلار گران تر از همه جای امريکاست !
*کاليفرنيا جايی که وقتی سوار اتوبوس می شويد از اينکه دو نفر با هم انگليسی صحبت ميکنند دچار تعجب می شويد !
* کاليفرنيا جايی است که معلم فرزند هشت ساله تان ؛ موهای بنفش دارد و سيصد تا زلم زيمبو به گوش و دماغ و لب و زبانش آويخته است !
* کاليفرنيا جايی است که وقتی در شهر هايی مثل سانفرانسيسکو و لس آنجلس جای پارکينگ برای اتومبيل تان پيدا می کنيد ؛ از شادی اشک تان جاری ميشود !
* کاليفرنيا جايی است که راديو تلويزيون ها در گزارش هايشان ؛ نم نم باران را " توفان سهمگين " گزارش ميدهند .
*کاليفرنيا جايی است که وقتی نم نم باران ميبارد بايد يک ساعت زود تر از خانه خارج بشويد چرا که توی جاده ها و اتوبان ها ؛ بخاطر همين نم نم باران ؛ صد تا تصادف شده و راهها بند آمده است !
*کاليفرنيا جايی است که وقتی از کنار يک مدرسه ابتدايی رد می شويد می بينيد بچه های کوچک بجای الک دو لک بازی

دارند با تلفن های دستی شان حرف ميزنند .1

* کاليفرنيا جايی است که شما يادتان نمی آيد که آيا کشيدن ماری جوانا قانونی است يا غير قانونی !

* کاليفرنيا جايی است که .......

* حالا که صحبت از کاليفرنيا شد اجازه بدهيد خاطره ای برای تان تعريف کنم :

چند وقت پيش خانمی وارد فروشگاه ما شد . اين خانم مثل همه خانم های مکش مرگ ما يک عالمه چسان فسان کرده بود و يک عالمه هم زلم زيمبو به گوش و دماغ و لب و گردنش آويخته بود .
مقداری هله هوله خريد و آمد پای صندوق تا پولش را بدهد . دختر خانمی که صندوقدار فروشگاه ماست خرت و پرت های اين خانم را حساب کرد و آنها را گذاشت توی پاکت پلاستيکی و پولش را گرفت و وقتی ميخواست مابقی پولش را پس بدهد به سياق معمول تشکری کرد و گفت : متشکرم خانم !
خانمه براق شد که : خانوم ؟؟ مگه من خانومم ؟؟
و بيچاره صندوقدار مان تا بنا گوش قرمز شد و گفت : اوه ببخشيد !!متشکرم آقا !!

* چند هفته پيش يک جوانک بيست و چند ساله هم آمد توی فروشگاه ما و از من پرسيد : تا TAHOE چقدر راه است ؟ گفتم : حدود دو ساعت
خنديد و گفت : ميخوام برم اونجا ازدواج کنم .
گفتم : اوه ... مبارکه ! پس عروس خانوم کو ؟؟
پير زنک هفتاد هشتاد ساله ای را که همراهش بود نشانم داد و گفت : اين هم عروس خانوم !!!

_ کاليفرنياست ديگر !!!

8- انشاء الله ایر لاین

**********

داشتم با دوستی در ایران تلفنی صحبت ميکردم . می خواست از تهران برود دبی .
پرسيدم : با چه پروازی ميروی ؟ با هواپيمايی جمهوری اسلامی ؟؟
خنديد و گفت :
- مگر از جانم سير شده ام که با " انشا الله ار لاين " پرواز کنم ؟؟

نوروز بر شما خجسته باد