۲۳ خرداد ۱۳۸۸

درمملکت که غرش شيران گذشت و رفت ....اين عوعوی سگان شما نيز بگذرد .

بمناسبت کودتای آخوند ها در ايران ؛ بی مناسبت نيست که اين شعر زيبای سيف الدين فرغانی را بار ديگر با هم بخوانيم .




هم مرگ برجهان شما نیز بگذرد
..هم رونق زمان شما نیز بگذرد

وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب
…بردولت آشیان شمانیز بگذرد

بادخزان نکبت ایام ناگهان
……برباغ و بوستان شما نیز بگذرد

در مملکت چو غرش شیران نماند ورفت
..این عوعوی سگان شما نیز بگذرد

آب اجل که هست گلو گیر خاص و عام
..برحلق و بردهان شما نیز بگذرد

ای تيغ تان چونیزه برای ستم دراز
..این تیزی سنان شما نیز بگذرد

چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد.
.بیداد ظالمان شما نیز بگذرد

آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست.
.گرد سم خران شما نیز بگذرد

بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت.
.هم برچراغدان شما نیز بگذرد

زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت
..پس نوبت کاروان شما نیز بگذرد

ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن.
.تاثیر اختران شما نیز بگذرد

این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
..نوبت زناکسان شما نیز بگذرد

بیش از دوروز بود از آن دگر کسان .
.بعداز دوروز از آن شما نیز بگذرد


برتیر جورتان زتحمل سپر کنیيم.
.تا سختی کمان شما نیز بگذرد

در باغ دولت دیگران بود مدتی .
.این گل زگلستان شما نیز بگذرد

آبی است ایستاده درین خان مال و جاه
..این آب از ناودان شما نیز بگذرد

ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع.
.این گرگی شبان شما نیز بگذرد

پیل فنا که شاه بقا به حکم اوست
..هم بر پیادگان شما نیز بگذرد

ای دوستان خواهم که به نیکی دعای سیف
//یک روز بر زبان شما نیز بگذرد

۲۲ خرداد ۱۳۸۸

دکتر چيز .......و ...مير چيز ...!!!

شاهين نجفی

----------
آن روزها وقتی در خیابان با پرده های رنگین سینما ها روبرو می شدم بغض می کردم .وقتی در تاکسی و خانه و مغازه ها موسیقی ایرانی می شنیدم بغض می کردم .وقتی مادر یا خواهرانم برای موفقیت و سلامتی من به فلان چاه پول و نامه می انداختند یا زن های لکاته و مردان خنزرپنزری حلقه می زدند و سفره می انداختند بغض می کردم . وقتی در سالن های شعر خوانی صدایمان را می شکستند .وقتی برای مرگ شاملو حتی اجازهء نصب یک پردهء ساده را به ما ندادند. وقتی رئیس ارشاد از اتاقش بیرونم کرد. وقتی در بازداشتگاه اطلاعات گفتند که همان گیتار را در ماتحتم فرو می کنند.دوره ء اصلاحات بود. اسم آن جوان چه بود خدایا؟ . ما سر خیابان بودیم و مردم هم نگاه می کردند وقتی مامور با مشت به بینی اش کوفت .روی زمین خون بود و زن هایی که چشمان کودکان شان را می گرفتند و مردان نگاه می کردند. من با این بغض ها بالیدم . نه لهیده شدم .دورهء اصلاحات بود. هی پسر آن روز که مست بودیم را می گویم و تو لورکا می خواندی . بعد گفتی شاهین چرا همیشه برای ما ساعت پنج عصر است و من بغض کردم .یادت می آید وقتی از آن تنهایی عظما حرف می زدم و کلاه کجی بر سر داشتم و 57 می کشیدم .صبح که چشمانم را باز کردم ,دیدم در بیمارستانم . گفتند تصادف کردی . ما سه شب بعد, باید دور هم جمع می شدیم .چند ساله بودیم ؟ریش هایم کم کم پر می شد و تازه جاذبهء اندام زن را فهمیده بودم .تو با من از تجسم اندام انسان در دورهء هلنی حرف می زدی و من "فاطمه فاطمه است " را کنار گذاشتم.لنگ می زدم ,اما آمدم .با اسپری در و دیوار شهر را سیاه کردیم . شنیده ام که امروز ایران را سبز گرفته اند و من خاکستری ام پسر ,خاکستری .با شیاری که در صورتم کشیده شده است و دانه دانه موهای سفیدی که کودکی ام را از من دور تر می کند .گفتم یا باید بروم یا خودم را خلاص کنم ;چون نمی خواهم دیوانه شوم .من طاقت دیدن این روزها را ندارم .من حالم از همه چیز به هم می خورد و تو هی از صدای آن فلوت بغض کرده در آهنگ "حکومت نظامی "حرف می زدی .این صدای ما بود نه؟ما بیشمار نبودیم و نخواهیم بود .گفتی هر جا حجم شکل می گیرد ,یعنی حماقتی در کار است .می دانستم از چه حرف می زنی .گفتم نمانم که وطن را بسازیم؟ پوزخندی زدی و یک پک عمیق سیگارت را نصف کرد .گفتم تو می گی بشاش به اینها و جملات قصار لنین را بر سرم می زدی .لیاقت شان است.گفتی در مردابیم وقتی رفتی میبینی که چقدر حقیریم .گفتی این جماعت را با نان تلیت شده در آبی گندیده می شود به خیابان کشاند .گفتی هر چه می کشیم از همین آل احمد ها و حاج سید جوادی ها ست .گفتی همان ها که "سربداران "را در جنگل های آمل قلع و قمع کردند و بعد خودشان هم از سفره ء خلیفه بی نصیب ماندند ,می شوند فعالان عرصهء تحریم یا انتخاب. تو اگه آدمی صادق هدایت را جلو چشمت داشته باش . حقیریم پسر .چند سال می گذرد و چه حقارت غمگینی . چه خوب نیستی که ببینی. سال 67 بود. درب خانه که با مشت کوبیده شد مادرم چادر به سر کرد و من هم پشت سرش دویدم .درب را که باز کرد خواهرم با گریه در آغوشش رها شد . گفت با دوستش می آمدند که کمیته دنبالشان کرد و فرار کردند . نفس های تند و گریه و ترس اش معجونی رقت بار شده بود . روسری رنگی به سر داشت .آن روزها هیچ چیز سبز نبود . انسان کرامت نداشت .ما مثلا زنده بودیم و کسی از حالمان خبری نداشت .آنگاه تو از اعدامی های در زندان حرف میزنی که حتی بالایی ها هم از آن بی خبر بودند حتما!خوش به حالت پسر . تا چند روز دیگر همه چیز تغییر می کند . دیگر گشت در خیابان بر سر مردم خیمه نمیزند . دیگر دانشجو ها ستاره دار نمی شوند .دیگر کارگران اعتصاب نمی کنند . دیگر کتاب ها در انبار ارشاد برای مجوز گرفتن خاک نمی خورند . دیگر کسی شهروند درجه دار به حساب نمی آید .موسیقی به روی زمین نقل مکان می کند و خارجه نشین ها که مایهء مباهات و افتخار اسم ایرانند به وطن باز می گردند.جای ما را خالی کن .اگر آزادانه شعر خواندی و اطلاعات شب به خانه ات نریخت . اگر کسی برای حجاب و مشروب و رقص و قدم زدن در پارک کارش به بازداشتگاه نکشید .ما خوشبخت می شویم . ما آزاد می شویم . یک بار دیگر هم چون گذشته, نفت را بر سر سفره هایمان میبینیم .یک بار دیگر به اندازهء تاریخ مان چیز می شویم.دیدی چه زیبا "چیز چیز " می کرد . از خودمان است .اهل چیزبازی ست. ما چیزمداران را دوست داریم ."دکتر چیز" با ما راه نیامد ولی "میرچیز" چیزی دیگر است .امام هم خوب چیزی بود. من به تصمیم تو اعتماد دارم .به تصمیم پدران و مادرانمان هم اعتماد کردم.من فعالان سیاسی ام را دوست دارم .من صد بار دیگر با همهء وجودم همراه با هنرمندان مردمی سرزمینم , همراه با محسن مخملباف و مهرجویی ,داوود رشیدی , علی دایی ,علی پروین ,معتمد آریا ,عباس عبدی , عمو ابراهیم نبوی ,مجمع روحانیون مبارز , حاج آقا خلخالی, یاسر و فائزه هاشمی, حسین شریعتمداری, بچه های ادوار تحکیم وحدت ,آیت الله جنتی ,فداییان اکثریت و بی بی سی فارسی و...برای سرنوشت سرزمین ام ارزش قائل می شوم و یک دل و یک صدا یک بار دیگر , خاطرهء رای دادن به نظام مقدس جمهوری اسلامی را تجربه می کنم .تک تک این برگه های رای است که سرنوشت ما را رقم می زند همان طور که تا الان زده است .انشاالله سایه مقام عظمای ولایت همچنان بر سر این مردم و رئیس جمهور منتخب برقرار باشد .ما پشیمان نمی شویم .ما هیچ گاه نبودیم........پشیمان.

۱۸ خرداد ۱۳۸۸

آهويی که مسلمان شد ....!!!!

راونـدى و ابـن بـابـويـه از امّ سـلمـه روايـت كـرده انـد كـه روزى حـضـرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم در صحرائى راه مى رفت ناگاه شنيد كه منادى ندا مى كـند: يا رسول اللّه ! حضرت نظر كرد كسى را نديد؛ پس بار ديگر ندا شنيد و كسى را نديد و در مرتبه سوّم كه نظر كرد آهوئى را ديد كه بسته اند، آهو گفت : اين اعرابى مرا شـكـار كـرده اسـت و مـن دو طـفـل در ايـن كـوه دارم مرا رها كن كه بروم و آنها را شير بدهم و برگردم . فرمود: خواهى كرد؟ گفت : اگر نكنم خدا مرا عذاب كند مانند عذاب عشّاران ؛ پس حـضـرت آن را رها كرد تا رفت و فرزندان خود را شير داد و به زودى برگشت و حضرت آن را بـسـت . چـون اعـرابـى آن حـال را مـشـاهـده كـرد گـفـت : يـا رسـول اللّه ! آن را رهـا كـن . چـون آن را رهـا كـرد دويـد و مـى گـفـت : اَشـْهـَدُ اَن لا اِله اِلا اللّهُ وَ اَنَّكَ رَسُولُ اللّهِ....
منابع: بحار الانوار 17/390 ـ 421، باب پنجم//2-ابن شهر آشوب 1/132