۱۸ آذر ۱۳۹۶


مملکت حسینقلیخانی‏
‏در یکی از شهرهای میهن بلازده ما؛ رئیس دادگستری دستور داده است که جرثقیل اداره برق در اختیار اجرای احکام دادگستری قرار گیرد تا آنها بتوانند چند نفری را دار بزنند
معاون اداره برق گفته است که : آقا جان! ما برای وصل کردن آمدیم نه حلق آویز
کردن خلایق!
بعدش هم رفته است از فرماندار و دالان‌دارو مقام عظمای حراست اجازه گرفته است که جرثقیل را تحویل ندهد.
رئیس دادگستری گفته است : شما غلط میفرمایید! خیال میکنید اینجا خانه عمه جان تان است؟ مگر اما م عزیزمان نفرموده است اشدا علی الکفار؟ شما میخواهی در امر امام امت اخلال کنی؟ آنگاه حکم جلب معاون اداره برق را صادر کرده و در دادگاه ‏ او را به یک سال انفصال از خدمات دولتی محکوم کرده است.
آقای معاون فلکزده دست به دامان دادگاه تجدید نظر شده و به حکم دادگاه اعتراض کرده و در دادگاه تجدیدنظر انفصال از خدمات دولتی اش به سه ماه و یک روز کاهش یافته است
وزیر نیرو از دادرسان هر دو دادگاه به دادگاه انتظامی قضات شکایت کرده، که دادگاه انتظامی قضات کار هر دو دادگاه را تخلف تشخیص داده و حکم داده ده درصد حقوق به مدت دو ماه کسر گردد.
این را می‌گویند حکومت حسینقلیخانی

۱۵ آذر ۱۳۹۶


پاپا نوئل و کوکاکولا
با نوا جونی رفته بودیم شاپینگ سنتر نزدیک خانه مان گشتی بزنیم و حال و هوایی تازه کنیم.
آقای پاپا نوئل یا بقول آمریکایی ها آقای سانتا آنجا نشسته بود و بچه ها هم از سرو کولش بالا می‌رفتند.
نوا جونی یک بشقاب پلاستیکی از جناب پاپا نوئل هدیه گرفت و کلی هم خوشحال شد 
وقتی آمدیم بیرون دیدیم آقای پاپا نوئل روی همان بشقاب پلاستیکی تبلیغ کوکا کولا کرده است
دیدیم این جامعه سرمایه داری همه چیز را به تباهی و ابتذال کشانده و به گنداب پول آکنده است. حتی مذهب و سنت و مرده ریگ پیشینیان و باور آدمیان را.


خدا مهربان تر شده !!
میگوید : آقا ! آیا شما این روز ها در کار خدا دقت کرده ای ؟
میگویم : خدا ؟ ما سالهای سال است با آقای باریتعالی قهریم . تازه اگر دست مان به دامن شان برسد دنده هایشان را خرد و خاکشیر خواهیم کرد !
می پرسد : چرا آخر ؟
میگوییم : هروقت از آقای باریتعالی با هزار ندبه و استغاثه یک قطره آب خواسته ایم برای مان دود و آتش فرستاده است ! انگاری این آقای باریتعالی هنوز فرق بین آب و آتش را نمیداند . بهمین خاطر است که ما دیگر آب مان با آب آقای باریتعالی به یک جوی نمیرود .
میگوید : نه آقا ! شما مهربانی خدا را دستکم نگیر . خدا این روز ها خیلی مهربانتر شده .
می پرسیم : چطور ؟
میگوید : آن قدیم ندیم ها ، بیچاره آدم و حوا را بخاطر خوردن گندم و گاز زدن یکدانه سیب بی قابلیت از بهشت بیرون انداخت تا بیایند روی زمین یک عمر زجر بکشند و مکافات ببینند ، اما حالا خدا خیلی مهربان تر شده ! یارو سه هزار میلیارد تومان دزدیده و رفته کانادا .آنوقت این آقای باریتعالی بهش نگفته بالای چشمت ابروست . خدا خیلی مهربانتر شده آقا !

۱۲ آذر ۱۳۹۶


مک دانولد.
آقا! این زن جان مان نمی‌گذارد ما از این غذاهای " بخور و بدو" یا بقول شما فرنگی ها فست فود بخوریم.خودش هم لب به چنین غذاهایی نمی‌زند. می‌رود توی آشپزخانه ساعت ها خود کشان می‌کند و قیمه پلو و ماهی پلو وقورمه سبزی و فسنجان و کلم پلو و نمی‌دانم سالاد شیرازی و میگو پلو درست می‌کند بلکه ما را وادارد از خوردن این همبرگر های چرب و چیلی که مزه آبگوشت جابر انصاری در جنگ خندق را میدهند دست برداریم. اما ما می‌گوییم ای آقا! مگر دست نماز عمو رمضون باطل شده؟ نه آفتاب از این گرم‌تر می‌شود نه قنبر از این سیاه تر! لاجرم گاهگداری دور از چشم عیال می‌رویم یکی از آن ساندویچ های فرد اعلای " آدم خفه کن ‌"را می لمبانیم و لب و لوچه مان را آب میکشیم و می‌آییم خانه. آنوقت است که باید دو سه ساعت صد جور ملامت و سرکوفت و سر زنش و پند و اندرز و موعظه را تحمل کنیم که :
مرد حسابی!مگر نمیدانی این آشغال ها باعث سکته مغزی و سکته قلبی و مرگ مفاجات و هزار و یک جور بیماری پیدا و پنهان می‌شوند؟ مگر نمی‌خواهی مدرسه رفتن و دانشگاه رفتن نوه هایت را ببینی؟
آنقدر می‌گوید و می‌گوید و ملامت مان می‌
کند که ما ترس و رمان می‌دارد و تصمیم میگیریم دیگر لب به این غذاهای " بخور و بمیر" نزنیم. اما مگر می‌شود جلوی این وساوس شیطانی و هواهای نفسانی را گرفت؟ لعنت به شیطان رجیم آقا!
در باره غذاهای مک دانولد - یا بقول ایرانی ها مک دونالد - آنقدر حرف و حدیث " زهره آب کن"فراوان است که ما گهگاه که تسلیم وساوس شیطانی می‌شویم و می‌خواهیم برویم یکی از آن ساندویچ های " آدم خفه کن" میل بفرماییم ترجیح می‌دهیم بجای مک دانولد برویم سراغ جناب آقای In N Out که خدا وکیلی هم ساندویچ هایش خوشمزه تر است هم اینکه آدم می‌تواند آنجا چند دقیقه ای دور از چشم اغیار و خشم احباب !مختصری چشم چرانی بفرماید و به این عجوزه هزار داماد فرتوت بگوید بیلاخ!! آنهم چه بیلاخی!( البته از ما د ور باد چنین وساوس شیطانی وهواهای نفسانی!) لعنت خدا بر شیطان رجیم!
آقا! ما سی سال است اینجا در ینگه دنیا هستیم. در این سی سال شاید بیش از دو
سه بار به مک دانولد نرفته باشیم . بما گفته بودند غذاهایش مزه آش زین العابدین بیمار می‌دهد.
اما حالا که شنیده ایم خانم بزرگواری بنام جون - آخرین همسر بنیانگذار رستوران های مک دا نولد - مبلغ دو میلیارد دلار از دارایی خود را (دو میلیارد دلار!لطفا با میلیون اشتباه نفرمایید)به سازمان های خیر یه بخشیده است تصمیم گرفته ایم گهگاه برویم خدمت جناب مستطاب مک دانولد یک ساندویچ فرد اعلای چرب و چیلی میل بفرماییم و درودی و سلامی هم به روح پر فتوح چنین بانوی دست و دلبازی بفرستیم
حالا یکوقتی خیال نکنید که این خانم " جون" مریم مقدس یا مثلا مادر ترزا بوده
ها؟ خیر!
ایشان گاهگاهی که حوصله شان سر می‌رفته سوار هواپیما ی جت شخصی شان می‌شده یک توک پامیرفته است لاس و گاس . آنجا یکی دو میلیون دلاری می باخته و خوش و خندان برمیگشته است دولتمنزل شان!
تاکور شود هر آن‌که نتواند دید


شاعر کذاب!!
شاعر و رمال و مرغ خانگی
هر سه تا جان میدهند از گشنگی
این رفیق شاعرمان زنگ زده بود که : حسن جان! خانه ای؟
گفتیم : بعله
گفتند : شب می‌آیم دیدنتان.
گفتیم : شام هم لابد میخواهید؟
گفتند : اینکه پرسیدن ندارد. دارد؟
به زن مان گفتیم : فلانی شب می‌آید اینجا پیش ما. شامی چیزی داری یا ببریمش رستوران؟
گفتند : نه آقا! رستوران چرا؟ یک چیزی درست میکنیم میخوریم دیگر. ما که با آقای شاعر باشی تعارف و رو در بایستی نداریم...
موقع شام که شد دیدیم ماهی پلو درست کرده است با باقلا قاتوق. حالا باقلا قاتوقی که یک بانوی شیرازی درست کند راستی راستی باقلا قاتوق است یا شوربای حضرت زین العابدین بیمار داستانی است که باید بطور خصوصی به عرض مبارک تان برسانیم!
باری. این آقای شاعر باشی پس از تناول شام و نوشیدن چند فقره چای کهنه جوش تازه دم دبش ؛ سلانه سلانه رفتند توی کتابخانه ما ن و چند دقیقه ای کتاب ها را تماشاکردند و آه جانسوزی کشیدند و بعدش رو کردند به همسرمان و گفتند : میدانی نسرین خانم! نیمی از این کتاب‌ها مال من است! این شوهر جانت هر وقت گذارش به خانه مان افتاده است آمده است این کتاب‌ها را از ما قرض گرفته است و دیگر پس نداده است
ما البته بروی مبارک خودمان نیاوردیم و لبخندی زدیم و خواستیم قضیه را یک جوری ماستمالی بفرماییم. گفتیم مهمان است و احترام مهمان هم واجب.
دست کردیم توی قفسه کتاب‌ها و یک کتاب کت و کلفتی را بیرون کشیدیم و دادیم دستش و گفتیم :
یعنی جنابعالی میفرمایید چنین کتاب گرانبهای نایاب گرانقدری را ما از شما کش رفته ایم؟ حیف آن ماهی قزل آلا و آن باقلا قاتوق شیرازی که ما بشما دادیم!
آقای شاعر باشی کتاب را گرفت و ورقی زد و داد دست مان و گفت :این کتاب نه! اما نیمی از کتاب های این کتابخانه را ازمن گرفته ای!
آقا! چشم تان روز بد نبیند . ما که تازه دور بر داشته و می‌خواستیم به دستان بریده حرضت ابر فرض قسم بخوریم که ما اهل کتابخواری و اینجور بی ناموسی ها و این حرف ها نیستیم چشم مان افتاد به صفحه نخست همان کتابی که دست مان بود.
دیدیم با خط قرمز نوشته است :
کتابخانه مسعود سپند !
حالا این کتاب از کجا آمده بود توی کتابخانه ما جا خوش کرده بود خدای ارحم الراحمین و قاصم الجبارین می‌داند.
اصلا آقا! نمیدانم شما قرآن مجید را تلاوت فرموده اید یا نه. در همین قرآن مجید حضرت باریتعالی به کل شاعران جهان لعنت و نفرین فرستاده است و امر فرموده است همه شان را باید ریخت توی دریا. البته آیه و سوره اش حالا یادمان نیست. حالا اگر یک آدم مومن مسلمانی مثل آقای گیله مرد بیاید چهار تا کتاب از کتابخانه یکی از این شاعران کذاب مهدور الدم کش برود آیا معصیتی، گناهی، جرمی مرتکب شده؟ نه والله، نه به دستان بریده حضرت ابر فرض.