۳۱ تیر ۱۳۹۲

لختی قلم را بگریانیم ....

* به یاد طاهر ممتاز 

مهتران جهان همه مردند 
مرگ را سر همه فرو کردند 
زیر خاک اندرون شدند آنان 
که همه کوشک ها بر آوردند 
از هزاران هزار نعمت و ناز 
نه به آخر بجز کفن بردند ؟؟
" رودکی " 
طاهر ممتاز - بنیانگذار و مدیر روزنامه خاوران - چند روزی است که سر به خاک نیستی نهاده و به ابدیت پیوسته است . این یاد داشت ها را در سوک مرگ او می نویسم : 
چه نام پر شکوهی است طاهر ممتاز  - یعنی یگانه و پاک - مردی که پاک و یگانه زیست و پاک و یگانه به ابدیت کوچید . 
در سال 1984 - پس از آن گریز ناگزیر - به بوئنوس آیرس رفتم . یعنی سر زمینی در انتهای دنیا . سر زمینی که بقول یک شاعر آرژانتینی " گامی دیگر ؛ سقوطی است به ژرفای سیاهی های آنسوی زمین " 
در آن سرزمین که نه هیچ ایرانی بود و نه گلبانگ مسلمانی ؛ طاهر ممتاز رابطه ام را از طریق روزنامه " قیام ایران " که بهمت زنده یاد شاپور بختیار و با تلاش های همین مرد یگانه ی پاک منتشر میشد ؛ با جهان و جامعه ایرانیان بر قرار کرد و از آن پس بود که با نشریاتی چون الفبای ساعدی ؛ زمان نو هما ناطق ؛ کاوه دکتر عاصمی و برخی نشریات دیگر آشنا شدم و دریچه ای به فراسوی جهان برویم باز شد .
وقتی در سال 1988 به امریکا آمدم ؛ ممتاز رادیوی " امید ایران " را در فریمانت بنیاد گذاشته بود و من این افتخار را داشتم که یک سالی همکار رادیویی اش باشم . 
طاهر ممتاز - آن مرد پاک و یگانه - که همچون خود من با داد و ستد ها و بده بستان های آنچنانی نا آشنا بود ؛ نمی توانست هزینه رادیویی اش را  - که در آن زمان سر به هفت هشت هزار دلار در ماه میزد - از طریق آگهی های بازرگانی تامین کند و حاضر به پخش آگهی های مربوط به بجنبان و برقصان های آنچنانی هم نبود . 
لاجرم ؛ رادیوی امید ایران به محاق خاموشی و فراموشی افتاد . اما مگر ممتاز آدمی بود که ساکت و خموش در ساحل امن و آسایش و عافیت بنشیند و شاهد خاموش مرگ میهنی باشد که در چنگال اهریمنان گرفتار آمده بود ؟  پس دست به کار شد و روزنامه خاوران را بنیاد نهاد - در آوریل 1991-  با این شعر ابو سعید ابی الخیر بر پیشانی روزنامه : 
سرتاسر دشت خاوران سنگی نیست 
کز خون دل و دیده بر آن رنگی نیست .
و خاوران به سر دبیری خود من ؛  نم نمک براه افتاد  . در دل ها رسوخ کرد . جان های شیفته را به دور خود جمع کرد و پنج سال ؛ بی هیچ وقفه ای ؛ هر جمعه انتشار یافت و به دست خوانندگان و خواهندگانش رسید .
و اما از یاران آن روز خاوران و از کاروان کوجگ خاورانیان ؛ برخی سر به خاک نیستی نهاده اند : 
نخستین آنان علی بوستانی - شاعر و خطاط - بود که در پنجاه سالگی به ابدیت رخت بر کشید 
پس از او نوبت به منوچهر امیرکیایی مسئول روابط عمومی خاوران رسید که دیر گاهی با مرگ پنجه در افکند و سر انجام خرقه زندگی وانهاد .
آنگاه نوبت به علی فرگام رسید که قلبش او را در نیمه راه زندگی وا نهاد . بعد از او دکتر محمد عاصمی را در غربت غریبش به خاک سپردیم . 
و اینک طاهر ممتاز . مردی که خاوران را همچون فرزندانش دوست میداشت . 
بقول شاملوی بزرگ : شیر آهن کوه مردی بود این پاک یگانه .
از بازماندگان خانواده خاوران ؛ دکتر مریم کریم آبادی و مسعود ساعتچی و جمشید معماری و مهدی طاهری و امیر گل آرا ؛ گویی در غبار زمان و زمانه گم شده اند .
و از دیگر ماندگان این قافله ؛ مسعود سپند است که همچنان می سراید و می نویسد و گهگاه قلبش را به چاقوی جراحان می سپارد .
حسین جعفری اگر چه می نویسد و می پژوهد ؛ اما قلب مهربانش گاه نا مهربانی میکند و کارش را به شفا خانه های این سامان می کشاند .
از پیران خانواده خاوران ؛ نصرت الله نوح ماست که " یاد مانده ها " یش را همچنان می نویسد و در پیرانه سری می تواند قصیده ای هفتاد بیتی از انوری یا اثیر الدین اخسیکتی را بی یاری کاغذ و کتاب و یاد داشتی بخواند و با آن صدای رسای آهنگینش شما را در اقیانوس شعر پارسی غرقه کند . عمرش دراز باد و از گزند روزگار در امان باشد . 
دیگر از پیران خانواده خاوران ؛ دکتر صدر الدین الهی است که آفتاب قلمش همچنان می تابد  در آفاق جهان و می درخشد بر سینه های ایرانیان . 
دل تو باد ز اندوه روزگار تهی 
سر تو باد ز سودای عشق مالامال 
و اما پوران مهدی زاده . از همکاران همیشگی خاوران و نویسنده کتاب " در سوک آفتاب "
او را چند سالی ندیده بودم . دو هفته پیش ؛ در جشن تولد دوست شاعری ؛ مرا دوستانه به دشنام گرفت که : ای فلان فلان شده ! ای نا بکار ! ای فراموشکار ! ای آدمخوار ! هیچ میدانستی که قلبم را عمل کرده ام ؟ 
و من هیچ نمیدانستم . چه کنم ؟ سامان زندگی مان بی سامانی است و لاجرم بی خبری از رفیقان و عزیزان . 
و از این قافله کوچک خاورانیان ؛ تنها من مانده ام که هنوز قلبم - بی مدد حکیمی و طبیبی - همچنان می تپد و همچنان دوره میکنیم شب را و روز را و هنوز را ....
هر روز خبر میرسد از مردن یاری 
من مانده ام ؛ اما به چه کامی ؟ به چه کاری ؟ 
این با سرطان پنجه در افکند و در افتاد 
وان خیمه  به غربت زد و بر شد چو غباری 
زین قرقره ؛ دائم به دگر قرقره پیچد 
عمر من و عمر تو بمانند غباری 
فرداست که از راه رسد با لب خندان
مرگ خوش من چون بتک باده گساری 
تا نیمه گشاید در و گوید که " فلانی " 
وقت است زنم بر لب او بوسه که " آری ! "
یاد و نام طاهر ممتاز - آن پاک و یگانه - ماندگار باد .