دنبال کننده ها

۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۳

باغ آلبالو

  آقا ! این آقای چخوف دست از سرمان بر نمیدارد . روز تا شب نشسته ایم چخوف میخوانیم 
زن مان میگوید : آقا جان ! پا شو برو توی این هوای دل انگیز بهاری قدمی بزن ! هوایی بخور ! همه اش که سرت توی کتاب است . یا داری میخوانی یا پرت و پلا مینویسی . توی این سن و سال باید تحرک داشته باشی ؛ باید ورزش کنی ؛ باید راه بروی ؛ سیگار هم نکش ! سکته میکنی ها !!
اما این آقای چخوف دست از سرمان بر نمیدارد . بگویم خدا این ناصر زراعتی را چیکارش کند که ده جلد از آثار چخوف را برایمان فرستاده است و دست مان را توی حنا گذاشته است !
حالا هم نشسته ایم باغ آلبالو میخوانیم : 
گفتیم باغ آلبالو یاد خاطره ای افتادیم :
ما در عهد ماضی ! توی مزارع چای مان  کلی درخت آلبالو داشتیم . آنقدر آلبالو داشتیم که می توانستیم برای هفت نسل بعد از ما هم مربای آلبالو درست کنیم . چند سال پیش ؛ اینجا در ینگه دنیا ؛ رفتیم از خانه خواهر زن جان مان یک نهال آلبالو کش رفتیم و آوردیم توی خانه مان کاشتیم . کلی هم قربان صدقه اش رفتیم و ناز و نوازشش دادیم که بیا بالا غیرتا چهار تا آلبالو بیار تا ما با یاد عهد ماضی کامی شیرین کنیم . 
حالا یکی دو سالی است این درخت آلبالوی ناز نازی مان برایمان آلبالو میآورد اما بقدرتی خدا تا امروز حتی یک دانه اش گیرمان نیامده است که ببینیم ترش است شیرین است تلخ است ؛ چه مزه ای دارد . همه این آلبالوهای نازنین من نصیب پرنده ها میشود . لاکردارها مثل لشکر مغول میآیند و آلبالوهای نازنین مان را نوش جان میفرمایند . هر چه هم  خواهش و منت می کنیم که : جناب آقای پرنده ها ! آخر ما هم آدم هستیم ! آخر ما هم هزار تا آرزو داریم ! آخر ما هم دل مان آلبالو میخواهد ! اما مگر این لاکردار ها به ناله ها و استغاثه های آقای گیله مرد و توابع ! گوش میدهند ؟ میخورند و می پرند و به ریش ما میخندند . 
اصلا آقا ! ما بین اینهمه پرند ه ها فقط کبک را دوست داریم . خانه مان هم در خیابانی است که نامش کبک خرامان است . این کبک ها گاهی با همه قوم و خویش ها و نوه نتیجه های شان میآیند توی حیاط ما . هی از بالا به پایین و از پایین ببالا رژه میروند . نه کاری به آلبالوهای نازنین ما دارند نه به گل های مان . میآیند توی سبزه ها دنبال غذای شان میگردند و وقتی شکم شان سیر شد خرامان از حیاط مان بیرون میروند . دمی هم برای مان تکان میدهند که یعنی : تنک یو مستر گیله مرد !اما امان ازدست این پرنده ها 
آقا ! بهتر است برویم بهمان چخوف خوانی مان بپردازیم . یکوقت دیدی عصبانی شدیم و زدیم سه چهار تا از این پرنده های بی حیا را لت و پار کردیم .ها !!خدا نکند آقای گیله مرد عصبانی بشود ؛ دیگر واویلا !!

۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۳

عقل معاش

عقل معاش ....

داشتیم با خودمان کلنجار میرفتیم که اگر بجای درس خواندن و عمر عزیز را صرف " ضربا ضربا ضربوا  " کردن ؛ میرفتیم مرغداری باز میکردیم ؛ حالا برای خودمان یک آقای میلیاردر شکم گنده بودیم ها !!
 شاید هم حاج آقا شده بودیم و حالا وزیری ؛ وکیلی  ؛ کاره ای در حکومت عزیز اسلامی بودیم .
لابد می پرسید چرا مرغداری ؟  حالا خدمت تان عرض میکنیم :
ما در جوانی هایمان چند ماهی حوالی سیاهکل معلم بودیم . اتاقکی اجاره کرده بودیم و چون میخواستیم یک آقای چه گوارای وطنی بشویم غذای مان شبانه روز سیب زمینی سرخ کرده بود و مرغانه و برنج چمپا
چند روزی قبل از اینکه امتحانات بچه ها فرا برسد ؛ دیدیم هر کس که از راه میرسد مرغی ؛ خروسی ؛ مرغانه ای ؛ برایمان هدیه میآورد اول ها نمیدانستیم چرا اینقدر عزیز دردانه شده ایم  تا اینکه دو زاری مان افتاد که بیچاره ها با وجودیکه خودشان یک ستاره در هفت آسمان ندارند اما  دارند سبیل " آقای مدیر " ی را که ما باشیم چرب میکنند تا در دادن نمره به نور چشمی هایشان  ناخن خشکی نفرماید !
خدا بسر شاهد است یکوقت دیدیم سی چهل تا مرغ و خروس توی حیاط خانه مان رژه میروند و آقای مدیری که ما باشیم نمیدانیم چه خاکی بسرمان بریزیم .
غرض اینکه اگر همان مرغ و خروس های صلواتی را تر و خشک کرده بودیم حالا یک مرغداری داشتیم به این بزرگی ! خودمان هم شده بودیم یک حاج آقای میلیاردر شکم گنده !
اصلا آقا ! ما از همان قدیم ندیم ها عقل معاش نداشتیم که نداشتیم .

۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۳

شما چه سازی میزنی ؟

میگوید : آقا ! شما چه سازی میزنی ؟
میگویم : من ؟
- بله ؛ بله ؛ شخص شخیص حضرتعالی !
میگویم : آقا جان ! عوضی گرفته ای ! من که ساز زدن بلد نیستم
- چطور بلد نیستی ؟
- خب ؛ بلد نیستم دیگر . مگر قرار است همه آدمها ساز بزنند ؟
- پس چطور آقای فلانی به این خوبی ساز میزد ؟
- چه سازی میزد ؟
- تار میزد . آنهم چه تاری !تازه چهچه هم میزد . آنهم چه چهچه ای !
میگویم : خب ؛ بمن چه ؟  بمن چه ربطی دارد ؟ مردم هر جور دل شان خواست ساز میزنند .
میگوید : خاک توی آن سر خرت کنند ! تو فقط بلدی یک نوع ساز بزنی ! بجای چهچه هم عرعر میزنی !
میگویم : کدوم ساز عمو جان ؟ من که اصلا بلد نیستم ساز بزنم
میگوید : واقعا خری !برو فقط ساز خودت را بزن عوضی !

۸ اردیبهشت ۱۳۹۳

اجل معلق .....

چند وقت پیش یک پیرمرد هشتاد و شش ساله ى امريكايى 9 نفر را كشت و چهل و پنج نفر را هم زخم و زيلى كرد .
این پير مرد هشتاد و شش ساله ، هنگام رانندگى ناگهان كنترل اتومبيلش را از دست داد و با سرعتى بيش از هفتاد مايل در ساعت به ميان جمعيتى رفت كه در يكى از بازارهاى روز سرگرم خريد بودند .
در اين حادثه 9 تن جان خود را از دست دادند و چهل و پنج نفر هم راهى بيمارستان شدند .

من وقتى اين خبر را از راديو شنيدم ، به زنم گفتم : آخر اين لاكردارها چرا به اين پير و پاتال ها اجازه ميدهند در اين سن و سال پشت فرمان بنشينند واينطورى جان خلايق را بگيرند ؟؟
ميدانيد خانمم چه جوابى داد ؟
گفت : خب ، اگر اجازه ندهند اينها رانندگى بكنند چه كسى بايد كارهايشان را انجام بدهد ؟ چه كسى بايد براى شان نان و گوشت و سبزى و دوا و خرت و پرت هاى ديگر را بخرد ؟ چه كسى بايد خشك و ترشان بكند ؟ اينجا مگر ايران است كه بچه ها عصاى دست پدر ها و مادرهاى شان در پيرانه سرى شان ميشوند ؟؟ اينجا جايى است كه سال به سال ، نه پدر ها و مادر ها از بچه هاى شان خبر دارند و نه بچه ها از پدر ها و مادر هاي شان .اينجا امريكاست آقاى گيله مرد !!
ديدم واقعا راست ميگويد . ديروز دو تا از اين خانم هاى پير و پاتال آمده بودند توى فروشگاهم . يكى شان بقدرى چاق بود كه نيم ساعت طول كشيد تا توانست پياده بشود و خودش را به داخل مغازه برساند . چشم هايش هم خوب نمى ديد . يك پايش هم مى لنگيد . آن ديگرى هم نه خوب مى شنيد و نه خوب مى ديد .
آمدند توى فروشگاه و يكساعتى بالا و پايين رفتند و در اين فاصله دو تا شيشه ى مربا را شكستند و خريد مفصلى هم كردند و خواستند از مغازه بيرون بروند . من دست شان را گرفتم و با چه زحمتى توانستم به پاى اتومبيل برسانمشان .
ده بيست دقيقه اى هم طول كشيد كه آن بانوى چاق و چلاق توانست پشت فرمان جا بگيرد . وقتيكه موتور ماشين شان روشن شد من توى دلم گفتم خدا به خير كند انشا الله !!

نميدانم شما فيلم زيباى about schmidt با بازى جانانه ى جك نيكلسن را ديده ايد يا نه ؟؟ . اگر تا كنون اين فيلم را نديده ايد حتما برويد آن را ببينيد چرا كه در اين فيلم است كه مى توان به عمق " تنهايى و سرگشتگى " انسان امريكايى پى برد .

راستى ، هيچ ميدانيد اين امريكايى ها چرا اينقدر به سگ هاى شان علاقه دارند ؟؟
به گمان من ، اين سگ ها جاى خالى پدر ها و مادر ها و بچه هاى شان را در زندگى شان پر ميكنند .
شما چه نظرى داريد ؟

۳ اردیبهشت ۱۳۹۳

وقتی آقای چخوف عصبانی میشود .

.....میدانید که کره خاکی ما برای هنر  جای مناسبی نیست .
این درست که کره مان بس بزرگ و پر نعمت است ؛ با وجود این  ؛ نویسنده جایی برای زیستن در آن نمی یابد .
نویسنده ؛ یک یتیم ابدی ؛ یک مطرود ؛  یک کودک بی دفاع ؛ یک گوسفند قربانی است 
من نوع بشر را به دو دسته تقسیم میکنم : نویسنده ها ؛ و حسود ها 
دسته نخست ؛ می نویسد .اما دسته دوم از حسادت میمیرد  و به دسته اول هزار و یک جور نسبت های ناروا میدهد .
من از دست حسودان مرده ام ؛ میمیرم و خواهم مرد . آنها زندگی ام را تباه کرده اند 
زمام حکومت دنیای نویسندگان را به دست گرفته اند ؛ نام ناشر و سر دبیر بر خود نهاده اند و تا آنجایی که قدرت دارند میکوشند نویسنده جماعت را غرق کنند ! 
لعنت ابدی بر آنان باد 
" آنتوان چخوف - مجموعه آثار - جلد اول - داستان اعتراف "
**--------
* کجایی آقای چخوف تا ببینی در عصر ما هم بقال ها و روضه خوانها و نوحه خوانهای مسجد و خانقاه هم  روزنامه نگار و سر دبیر و مدیر روزنامه شده اند و دارند نویسنده ها را دق کش میکنند ؟

۳۱ فروردین ۱۳۹۳

اصول دین چند تاست ؟

از یک آقایی می پرسند : شما مسلمان هستید ؟ 
میگوید : البته که مسلمانم . پس کافرم ؟ 
میگویند : اگر مسلمانی بگو ببینم اصول دین چند تاست ؟ 
میگوید : پنج تا 
می پرسند : می توانی نام ببری؟ 
میگوید : توحید ؛ نبوت ؛ رسالت ؛ امامت ؛ ونک 
حالا حکایت ماست . 

آقا ! ما پدر مادرمان مسلمان بودند . پدرم حاج آقا بود و مادرم حاجیه خانم !
پدرم گهگاهی نماز می خواند . بگمانم روزه هم میگرفت .اما از آن خانم باز های کهنه کار بود !
یادم نمیآید مادرم هیچوقت نماز خوانده باشد . اصلا میانه ای با نماز و روزه و مسلمانی و روضه خوانی و آخوند و شیخ و ملا نداشت . آخر عمری به اصرار پدرم پا شده بود رفته بود حج . حالا شده بود حاجیه خانم !
وقتیکه از حج برگشت از شیراز رفته بودم دیدنش .خیال میکردم حالا یک عالمه قصه و حدیث و حکایت و خاطره از زیارت خانه خدا برایم تعریف میکند . 
مادرم اخم هایش را تو هم کرده بود و گفته بود :  چه حجی پسر جان ؟ چه خانه خدایی ؟ یک مشت گاو و خر آنجا هروله میکشیدند و دور سنگ سیاهی می چرخیدند و می چرخیدند و همانجا هم می شاشیدند و می ریدند !! اگر خانه خدا همین است ما از خیرش گذشتیم !

خدمت تان عرض کنیم که : ما از همان روزی که دست چپ و راست مان را شناختیم نمیدانیم چرا دشمن خونی اسلام و ملا و شیخ و روضه خوان بوده ایم . هیچوقت آب مان با هیچ خدایی و ناخدایی و کدخدایی به یک جو نمیرفته است . حالا که یک پای مان لب گور است و همین فردا پس فردا غزل خدا حافظی را خواهیم خواند ترس مان بر داشته است که نکند توی آن دنیا این آقایان نکیر و منکر یقه مان را بگیرند و از ما اصول دین بپرسند ؟ 
راستش ما از آن گرزهای آتشین و مخصوصا آن کنده نیمسوزی که بلا نسبت شما توی ماتحت آدم فرو میکنند می ترسیم !. بد جوری هم می ترسیم  . .این است که دست به دامان شما شده ایم و از شما میخواهیم بفرمایید اصول دین چند تاست ؟ 
خداوند تبارک و تعالی انشاء الله در آن دنیا شما را با انبیاء و اولیاء و امام خمینی و آیت الله العظمی خلخالی و امثالهم محشور بفرماید ! آمین !
_________
* پانوشت : اگر در آن دنیا از ما پرسیدند اصول دین چند تاست چه جوابی بدهیم ؟ چطور است بگوییم : توحید ؛ نبوت ؛ رسالت ؛ ونک ؛ میدان فوزیه ؟؟!!  ها ؟؟ بدادمان برسید خانم ها آقایان ! آخر شما چه جور رفیقی هستید لاکردار ها ؟؟!!

۲۶ فروردین ۱۳۹۳


حکومت مجانین ...
چهل و چند سال پيش که من در دانشگاه تبريز درس می خواندم ؛ يک آقای نيمه ديوانه ای در دانشگاه می پلکيد که ما بهش ميگفتيم پروفسور احمديان .
اين آقای پروفسور احمديان صبح که ميشد کيفی بدست ميگرفت و سوار اتوبوس ميشد و يکراست ميآمد توی دانشگاه .
از کله صبح تا ناف شب از اين دانشکده به آن دانشکده ميرفت و چون حرف های عجايب و غرايبی ميزد ما دانشجويان و حتی استادان دورش جمع ميشديم و به حرف ها و پرت و پلاهايش می خنديديم .
اين آقای پروفسور احمديان وقتيکه چهار آبان و 21 آذر و نوروز و عيد غدير و اينها ميشد يک تلگرام تبريک برای شاهنشاه آريامهر ؛ يکی برای علياحضرت شهبانو ؛ يکی هم برای آقای نخست وزير ميفرستاد و رسيدن اين اعياد را تبريک ميگفت و زير تلگرافش هم امضا ميکرد : پروفسور احمديان رييس دانشگاه تبريز !!
و جالب اينکه در بار شاهنشاهی و دفتر نخست وزير هم جواب اين آقای پروفسور احمديان را ميدادند و از مراتب شاهدوستی و وطن پرستی ايشان قدر دانی ميکردند !!
اين آقای احمديان ؛ يک کيف پر از اين تلگراف ها داشت و تا ميديد چهار نفر دورش جمع شده اند کيف را باز ميکرد و تلگراف هايی را که از دربار و نخست وزيری آمده بود به همه نشان ميداد و کلی کيف ميکرد .
تا اينکه زد و انقلابی شد و آقايانی رفتند و آقايان ديگری آمدند و مملکت افتاد دست يک مشت آتا و اوتا بلند و کوتاه......
يک سال پس از انقلاب بود ؛ من از شيراز رفته بودم تبريز تا دوستانم را ببينم ؛ گذرم افتاد به اداره کل اطلاعات و جهانگردی تبريز که حالا اسمش شده بود اداره کل ارشاد اسلامی .
ديدم آقای پروفسور احمديان با همان کيف کذايی اش آمده است آنجا و تقاضای پروانه انتشار يک روزنامه محلی کرده است !!
من نفهميدم آيا بالاخره اين آقای پروفسور احمديان پروانه روزنامه اش را گرفت يا نه ؟ اما يادم ميآيد چند دقيقه ای که در همان اداره پای پرت و پلاهای آقای پروفسور احمديان نشسته بودم ايشان از طرحی سخن ميگفتند که پياده روها بايد زنانه مردانه بشود !!
ما آن روز ها کلی خنديديم و به خودمان گفتيم چرا اين بنده خدا را راهی تيمارستان نمی کنند ؟؟
حالا بعد از سی و چند سال می بينيم که يکی از همین کله کدویی ها همان حرفی را ميزند که آقای پروفسور احمديان بيست و چند سال پيش ميزدند .
يعنی اينکه ديوانه ها بجای اينکه به تيمارستان فرستاده شوند سر از مجلس و دولت در آورده اند .

۱۹ فروردین ۱۳۹۳


امان از اين شاه خائن ...!!!
حجت الاسلام محمدی ريشهری - موسوم به آيت الله مخوف - نخستین وزير اطلاعات حکومت ملايان ؛ به سبک و سیاق همه روضه خوان های سابق کتاب خاطراتی دارند که با خواندن آن دود از کله مبارک آدمیزاد بلند میشود .
آقای ريشهری در اين کتاب با آب و تاب در باره ازدواج شان با دختر 9 ساله آيت الله مشکينی قلمفرسايی فرموده اند که اگر اين ماجرا در امريکا اتفاق افتاده بود ؛ ايشان را يا به تيمارستان ميفرستادند يا به زندان ....
آقای ريشهری در کتاب " خاطره ها " نوشته است که يکی از اساتيد مدرسه عالی شهيد مطهری ؛ ترور آيت الله بهشتی و چند تا ديگر از روحانيون را از طريق رويا پيش بينی کرده بود و به آقايان بهشتی و امامی کاشانی و مهدوی کنی پيشاپيش هشدار داده بود که اگر نماز امام زمان بخوانند از اين حادثه جان سالم بدر خواهند برد !!!
آقای امامی کاشانی و مهدوی کنی نماز امام زمان را خوانده بودند ؛ ولی وقتی به آقای بهشتی زنگ ميزنند که آيا نماز را خوانده است يا نه آقای بهشتی ميگويد : جناب آقای امامی ؛ از صبح که از خواب بيدار ميشويم تا آخر شب که می خوابيم ؛ همه کار های مان برای امام زمان است !!
طفلکی آيت الله بهشتی اگر نماز امام زمان را خوانده بود لابد حالا زنده بود و بجای شاهنشاه آ سيد علی خامنه ای روضه خوان بر مسند ولايت نشسته بود و مردم هم اسمش را گذاشته بودند آيت الله راسپوتين ....!!!
آقای ريشهری در کتاب خاطره ها همچنين نوشته اند که : آقای مهدوی کنی قرار بوده در جلسه ای که منجر به شهادت آقای رجايی و با هنر شد شرکت کند ؛ اما سرشان درد گرفته و دير به جلسه رسيده اند و لاجرم توفيق آنرا نداشته اند که شربت شهادت بنوشند و همه اينها به برکت همان نماز امام زمان بوده است !!!
حيف که دست مان از دامن حجت الاسلام ريشهری کوتاه است و گرنه از ايشان خواهش ميکرديم نماز امام زمان را به ما هم ياد بدهد بلکه از بليات ارضی و ارزی و سماوی و شيخی و ملايی و اسلامی در امان بمانيم و يک عمر دعاگوی وجود بی مثال خران بی يال و کوپالی چون ايشان باشيم .
حالا برای اينکه بدانيد اين حجت الاسلام چه تحفه نطنزی هست مجبورم قسمت کوتاه ديگری از کتاب مستطاب " خاطره ها " را نقل کنم تا بدانيد ملت فلکزده ايران دست به گريبان چه موجوداتی است :
ايشان در صفحه 18 کتاب شان ؛ نزول اجلال شان به اين کره خاکی را چنين تبيين فرموده اند :
مادرم ؛ رحمت الله عليها ؛ برايم تعريف ميکرد که هنگاميکه ترا بار دار بودم ؛ روزی جلوی در خانه ايستاده بودم ؛ شخصی را در حال عبور ديدم که مرا با نام حوری خطاب کرد و گفت : فرزندی که در شکم داری پسر است و از ناحيه يکی از پسرهايت خير خواهی ديد !!احتمالا آن شخص توضيحات دقيق تری داده بود که مادرم نمی خواست آنها را نقل کند ...
حالا اگر روزی روزگاری آقای ريشهری ادعای رسالت و امامت کرد چندان بد به دل تان راه ندهيد ؛ روح القدس نزول اجلال ايشان را پيشاپيش خبر داده است !!!
يک نکته ديگر اينکه : اين شاه خائن ؛ مادر و برادر حجت الاسلام ريشهری را شهيد کرده است !!چطوری ؟؟ اجازه بفرماييد صفحه ديگری از خاطرات ايشان را برای شما باز گو کنم :
ايشان نوشته اند : برادرم حسن ؛ در سن يازده سالگی با مادرم در اثر تصادف در راه قم به عالم بقا پيوستند .
می خواستند به منزل من در قم بيايند اما جاده تهران - قم به دليل اينکه شاه می خواست از مانور ارتش بازديد کند بسته بود ؛ بنا بر اين از جاده ساوه آمدند و در پيچ شاه جمال نزديک قم تصادف کردند .
می بينيد ؟؟ اين شاه خائن اگر آن روز جاده قم را نبسته بود ؛ حالا مادر آقای ريشهری زنده بود و دعا گوی امام خامنه ای بود و برادر ناکام ايشان هم لابد وزيری ؛ وکيلی ؛ قاضی شرعی ؛ امامی ؛ نيمچه امامی ؛ چيزی شده بود
واقعا که امان از اين شاه خائن !!!

۱۶ فروردین ۱۳۹۳


آبجى مظفر .... !!!!
پس از آنكه ناصر الدين شاه به ضرب گلوله ى ميرزا رضا كرمانى از پا در آمد ، مردم به دلايلى نسبت به آينده ى مملكت به سختى اميد وار شدند . عبد الله مستوفى كه خود در آن هنگام بيستمين سال عمر خود را مى گذرانيده و از نزديك شاهد حوادث بوده است ، در كتاب " شرح زندگانى من " مى نويسد :
از دو ساعت به غروب مانده ، در شهر حرف هايى راجع به تير خوردن شاه دهن به دهن مى گشت ، اما با غروب آفتاب ديگر ترديدى در مردن شاه باقى نماند . مردم به دكان هاى نانوايى و رزازى و بقالى هجوم كردند و هر كس هر قدر مى توانست خوار و بار تدارك كرد و دو ساعت از شب گذشته همگى به خانه ها چپيدند .
صدر اعظم ( امين السلطان ) از تلگرافخانه ى عمارت سلطنتى خبر واقعه را به مظفر الدين ميرزا وليعهد به تبريز فرستاد . سپس دستور برقرارى حكومت نظامى را در شهر داد . رييس انبار غله را احضار كرد و دستور كافى براى فراوان بودن نان شهر داد .فردا صبح كه مردم از خانه ها بيرون آمدند ، شهر را در حالت نظامى و دكان ها را پر از خوار و بار ديدند و از اين روز تا ورود مظفر الدين شاه به پايتخت ، تهران و حول و حوش از ايام عادى هم امن تر بود ، چنان كه حتى قاطر چى هاى شاهى هم دست از پا خطا نكردند .
اما مظفر الدين شاه در تبريز نشسته بود و در آمدن به پايتخت امروز و فردا ميكرد . عامه به سختى انتظار ورود مظفر الدين شاه را دارند ، همه تصور ميكنند اين مرد چهل ساله كه بيست سال تمام ، در حاشيه ، مشق سلطنت كرده است ، همينكه وارد شود و بر تخت بنشيند ايران را بهشت برين خواهد كرد .
خلايق به فرداى خود و آينده ى مملكت اميد وارند و اين اميد وارى هاى تاثر انگيز را در ترانه ها و تصنيف هاى آن روز گار مى توان ديد :
شاه نو ، باز ماه نو ، آمد به تهران
حالا بيا تا مى خوريم
شراب شهر رى خوريم
حالا نخوريم پس كى خوريم ؟ .....
اما شاه از تبريز حركت نمى كرد . آن روز ها مردم نمى دانستند ولى بعد ها كه به اخلاق خرافات پسند اين شاه بر خوردند معلوم شد اعليحضرت به مناسبت نحوست عدد 13 نمى خواهد كه در اين سال 1313 كه در واقع 13 دو آتشه است بر تخت سلطنت جلوس كرده باشد و اينهمه تاخير براى آن است كه ماه محرم 1314 نزديك شود و عذرى براى تاخير تاجگذارى پيش آيد .
ولى بعد از تاجگذارى هم باز از اصلاحات خبرى نيست و در بر همان پاشنه ى ناصرالدين شاهى مى گردد .مردم كه به انتظار اصلاحات بى تاب بودند بناى غرغر را گذاشتند و كار به اشعار عاميانه رسيد كه بچه ها در كوچه ها مى خواندند :
آبجى مظفر آمده
برگ چغندر آمده ...
دو دور دو دور دورشو ببين
امير بهادرشو ببين
چادر و چاقچورش كنين
از شهر بيرونش كنين ....
........................
دسته ى ريحون اومده
مثال حيوون اومده
بار چغندر اومده
مثل قلندر اومده
چارقد عروس گرون شده
آبجى مظفر پنهون شده ...
.....................
ابجى مظفر چرا آب گرونه ؟؟
آبجى مظفر چرا نون گرونه ؟؟
بارى . از اين قضيه بيش از صد و چند سال ميگذرد و ملت ايران كه به هواى آب به سرابى چنين وحشتناك و گردابى چنين هايل در افتاده است ، اكنون آبجى مظفر ديگرى را در برابر خود دارد كه بغير از حرف زدن و وعده دادن و ملت بيچاره را از چاله به چاهى ديگر انداختن ، هنر ديگرى ندارد .
اگر صدو چند سال پيش ، بچه هاى محله هاى تهران ، توى كوچه ها راه مى افتادند و ميگفتند : آبجى مظفر چرا نون گرونه ؟ حالا بچه هاى ما بايد توى خيابان ها راه بيفتند و به اين آقاى رييس جمهور بى خايه بگويند : آبجى کلید ساز خايه ت كو ؟
ياد يك داستان ديگر افتادم . وقتى كه آغا محمد خان خواجه ، شاهزاده ى شجاع خاندان زند يعنى لطفعليخان را با آن طرز فجيع به قتل رساند و تاج و تخت شاهى ايران را تصاحب كرد ، شعرى در زبانها افتاد كه مى گفتند آنرا لطفعليخان زند قبل از مرگ خود سروده است . شعر اين است :
يارب ، ستدى ملك ز دست چو منى
دادى به مخنثى ، نه مردى نه زنى
از گردش روزگار معلومم شد
پيش تو چه دف زنى چه شمشير زنى ..
بنظر شما اين شعر مصداق عينى روزگار امروز مان نيست ؟؟

۱۵ فروردین ۱۳۹۳

آقای چخوف ؛ حالتون خوبه؟؟!!

آقا ! این آقای چخوف ما را از کار و زندگی انداخته است ! ما همه کارهایمان را ول کرده ایم و نشسته ایم چخوف میخوانیم .
داستان هایش بقدری شیرین و دلچسب است که آدم حیفش میآید  رهایشان بکند و به کارهای دیگر بپردازد .
یک مجموعه ده جلدی از آثار چخوف را پیش رو داریم . یکی دو روزی است که جلد دوم داستان های کوتاهش را میخوانیم . از خواب و خوراک افتاده ایم . نه تلویزیون نگاه میکنیم .  نه سینما میرویم . نه خبر های ایران را دنبال میکنیم .  نه با کسی حرف میزنیم . و  نه آنطور که باید و شاید دست به قلم میبریم خلاصه اینکه این آقای چخوف بد جوری دست مان را توی حنا گذاشته اند .
تا بخواهیم مجموعه ده جلدی داستان هایش را به پایان ببریم بگمانم مابقی موهای مان سپید خواهد شد !
چه دنیای شگفت انگیزی است دنیای این آقای چخوف . لطفا برایم نامه و ایمیل نفرستید . آقای چخوف نمیگذارد به هیچ نامه ای جواب بدهیم .
این آقای چخوف را در جوانی هایمان شناخته بودیم .البته کم شناخته بودیم . یکی دو تا از آثارش را خوانده بودیم . حالا تازه می فهمیم با چه غولی دست به یقه شده ایم !
آهای ....آقای چخوف . جناب آنتوان چخوف عزیز !چه وقت دست از سر ما برمیدارید ؟ اصلا آیا تا آخر عمر گریبان ما را رها خواهید کرد ؟
ما که چشم مان آب نمی خورد آقای چخوف !!