دنبال کننده ها

۱۵ اسفند ۱۳۹۵

دو ژنرال ... دو خاطره .

در تبریز بودم . هنوز چهار پنج سالی به انقلاب مانده بود . ارتشبد شفقت را استاندار آذربایجان شرقی کرده بودند . پیش از آن فرمانده گارد جاویدان و رییس سرای نظامی بود .
من خبرنگاررادیو  بودم . گهگاه همراه  ژنرال به دیدن شهر های آذربایجان میرفتم .
تیمسار شفقت با وجودی که در فرانسه درس خوانده بود و به بالا ترین سطوح نظامی عروج کرده بود اما یک آخوند بود . منتها یک اخوند بی عمامه . آخوندی با تاج و ستاره هایی بر دوش . وقتی با او به سفر میرفتیم نه تنها از نوشیدن ام الخبائث محروم بودیم بلکه نوشیدن پپسی کولا هم ممنوع بود .
میگفتند پسر خاله شاه است . راست و دروغش را نمیدانم . مدت کوتاهی استاندار آذربایجان شرقی بود و سپس به تهران برگشت . جایش ژنرال دیگری آمد . سپهبد اسکندر آزموده . برادر همان آزموده ای که مصدق را به محاکمه کشیده بود . مردی بیسواد و بد زبان و بد عنق و چاله میدانی . میگفتند دایی جمشید آموزگار است . راست و دروغش را نمیدانم . روزی بهمراهش به ماموریت سراب رفتم . در سراب فرماندار آن شهر را به چنان فحش های ناموسی کشاند که انگاری در قورخانه ناصر الدین شاه به زبان قاطر چیان شاهی  به سربازبینوایی  ناسزا میگوید . روزی هم در تبریز به دیدار مدرسه دخترانه ای رفتیم . در حیاط دبیرستان دخترکی چادری از راه رسید و خواست بسرعت به کلاسش برود . استاندار صدایش کرد و با تحکم به مدیر مدرسه دستور داد یا چادر از سرش بردارد یا اینکه دیگر بمدرسه راهش ندهد . یکی دو سالی نگذشته بود که در بهمن ماهی سراسر تبریز را به آتش کشیدند  . شب خوابیدیم و صبح بیدار شدیم و دیدیم همه ساختمانهای دولتی در لهیب آتش سوخته اند .
و هنوز سالی نگذشته بود که انقلاب تنوره کشان از راه رسید و همه زنان را مجبور کرد چادر بسر کنند .
و من حیرتم باری همه این بود که : نظامی مرد را آخر چه کار به استانداری ؟

۱۲ اسفند ۱۳۹۵


چو ایران نباشد .....
******
دیشب پریشب ها کم مانده بود که ما با جناب آقای ابوالقاسم فردوسی دعوای مان بشود .
 خدمت شان عرض کردیم : آخر قربان تان برویم ما ! این چه حرفی است که شما میزنید که : چو ایران نباشد تن من مباد ؟
شما با شکم گرسنه در آن روستای یخ زده " باژ " نشسته اید و تگرگ آمده است و گندم و جو و همه دار و درخت های تان را داغان کرده است آنوقت هنوز میفرمایید چو ایران نباشد تن من مباد ؟
 تازه توقع هم دارید که آن " شاه محمود کشور گشای " که انگشت در جهان کرده بود و قرمطی می جست و میکشت ؛ بیاید فرمایشات حضرتعالی را حلوا حلوا بفرماید و توی کیسه خالی تان هم مقادیری زر و فیروزه و طلا و الماس بریزد ؟ شما فکر نسل های بعدی را نکرده بودید ؟ آخر با چنین پند حکیمانه ای چطوری برویم یکشاهی صنار اختلاس بفرماییم ؟ ها ؟
 از همه اینها گذشته ؛ شما با چه دل و جراتی مقابل چنان شاه عدالت گستر قدر قدرتی که میگوید " همه شاهنامه خود هیچ نیست مگر حدیث رستم و اندر سپاه من هزار مرد چون رستم هست " می ایستید و سینه سپر میکنید و چشم در چشم چنان شاهنشاه آدمخواری میدوزید و میگویید " ندانم اندر سپاه او چند مرد چون رستم باشد ؛ اما این دانم که خدای تعالی خویشتن را هیچ بنده چون رستم دیگر نیافرید " (1)
 حالا نمیشد حضرتعالی بجای " چو ایران نباشد تن من مباد "میفرمودید که : چو اسلام نباشد تن من مباد ؟ وزن شعرتان بهم میخورد ؟ خب بخورد سو وات ؟ مگر آسمان به زمین میآمد؟
چطور است دستکم میگفتی : چو ملا نباشد تن من مباد ؟ در آنصورت نه در پیرانه سری مجبور میشدی  از فقر و ناداری و گرسنگی بنالی و بگویی :
الا ای بر آورده چرخ بلند
به پیری چه داری مرا مستمند
 و نه آن مذکر طبرانی بجرم اینکه رافضی هستی از دفن جنازه ات در گورستان مسلمانان جلو گیری میکرد .(2) . از آن گذشته ؛ وزن و قافیه شعرت هم بهم نمیریخت و حالا در عصر فرمانرایی عمله جور ؛ نامت میشد حجت الاسلام و المسلمین آ سید ابوالقاسم فردوسی طوسی و گنبد و بارگاه و یک فقره شجره نامه معتبر داشتی که نسب ات را به امام زین العابدین بیمار میرسانید و خلایق هم میآمدند در بارگاهت دخیل می بستند و نذر میکردند و خودت هم حالا یک امپراتوری داشتی عینهو امپراتوری آقام اما م رضا ( گیرم امپراتوری با ط دسته دار ! )
 جناب آقای فردوسی ! این رفیق مان - ابن محمود - حق دارد که میگوید : این بیتی که سروده ای دور از منزلت یک ایرانی فهمیده است . خودت درستش میکنی یا اینکه بدهیم یکی از بزرگان اهل تمیز درستش کند ؟
جناب فردوسی پاکزاد ! در زمان و زمانه ما : هدف از کائنات ما هستیم - ما نباشیم ؛ هست و نیست مباد !
***********
1- تاریخ سیستان
22- چهار مقاله عروضی

۱۱ اسفند ۱۳۹۵

غلط کردیم آقا !

آقا ! بینی و بین الله ؛ ما حاضریم با دهان روزه  هفت قدم بطرف قبله برداریم و به کلام الله مجید قسم جلاله یاد کنیم که این آقای زبرجد ( یعنی همین آقای زاگر برگ که اسم بی صاحب مانده اش هیچوقت روی زبان مان نمی چرخد ) این فیس بوک - یا فیس بوق - را اختصاصا و انحصارا برای ما ایرانی ها ساخته است تا هر وقت عشق مان کشید بیاییم عصاره های ذهن بیمار خودمان را به صورت این و آن تف کنیم . میفرمایید چطور ؟ حالا خدمت تان عرض میکنیم . 
فرض بفرمایید یک آقای نویسنده ای که یک پایش هم لب گور است و همین روزهاست که قبض و برات آخری اش را هم بپردازد ؛ میآید توی تلویزیون بیبی سکینه و میگوید در ایام ماضی - چنانکه افتد و دانی - سر و سری عاشقانه و شرعی ! با فلان مرحومه مغفوره شاعره شهیر شهید داشته است . 
آقا ! چشم تان روز بد نبیند ؛ یکوقت می بینی از یمین و یسار لشکر خون آشام فحاشان و دشنام گویان حرفه ای و غیر حرفه ای با میمنه و میسره و توپ و توپخانه بسوی آن فلکزده نیمه مرده یورش میآورند و چنان زنده و مرده و جد و آبایش را میلرزانند  و میسوزانند که آن بیچاره یکپا دارد یک پا هم قرض میکند و جانش را بر میدارد و میرود همان جایی که عرب نی انداخت . 
یکوقت می بینی بنده خدایی فیلمی ساخته است و جایزه ای گرفته است و پیامک تلخی هم به آقای ولی فقیه کره زمین - جناب مستطاب عالی آقای ترامپ - فرستاد ه است که : های ... مستر ... خیال نکنی ما کوریم و کریم ها !! اما دوباره سر و کله دشنام گویان و مفسران و قلمزنان و قلم پردازان وسینه چاکان خلق و مبارزان روز شنبه پیدا میشود و چنان گرد و غباری راه می اندازند که هر آنچه رنگ حق و حقیقت دارد در آن گم میشود . 
آقا ! ما پریشب ها خوابیده بودیم و خواب های رنگین میدیدیم . میدیدیم که رفته ایم کنار اقیانوس و داریم موج ها را میشماریم ! چنان خوش خوشان مان شده بود که اگر توپ های قزاقخانه ممد علیشاهی را بیخ گوش مان می ترکاندند بیدار نمیشدیم . یکوقت به صدای زنگ تلفن لعنتی از خواب پریدیم . گوشی را که برداشتیم دیدیم یک صدای ظریف زنانه ای میگوید : مستر گیله مرد ؟ 
گفتیم : بله خانم جان ! خودمان هستیم . این نصفه شبی ما را زابرا کرده اید ها ! خب ؛ حالا چه فرمایشی داشتید ؟ 
میگوید : شب بخیر آقای گیله مرد . تبریک میگویم . کونگراجولیشن !
گفتیم : خانم جان تبریک برای چی ؟ نکند گاومان زاییده ؟ 
میخندد و میگوید : شما از طرف آکادمی علوم سوئد برنده جایزه ادبی نوبل شده اید !
به تته پته می افتم و با لکنت زبان میگویم : ما ؟ فکر نمیکنید عوضی گرفته اید ؟ ما و جایزه نوبل ؟ 
میگوید : شما برنده جایزه نوبل در رشته پرت و پلا نویسی شده اید 
میگوییم : خانم جان ! به حضرت عباس عوضی گرفته اید . جان مادرتان کار دست مان ندهید . ما بقدر کافی بد بختی داریم بدبخت ترمان نکنید پلیز !
میگویند : کدام بد بختی مستر گیله مرد ؟ شما هشتصد نهصد هزار دلار پول گیرتان میآید . محبوب و مشهور عالم میشوید . تمام عالم و آدم کلاه شان را به احترام شما از سر بر میدارند . این کجایش بدبختی است ؟ 
میگوییم : خانم جان ! به همان دست های بریده حرضت عباس شما ایرانی ها را نمیشناسید . شما نمیدانید ما چه ملتی هستیم . نمیدانید ما چه ملت شریفی هستیم . نمیدانید ما چگونه همه پدیده های هستی را به گند میکشیم . اگر ما این جایزه را بگیریم از همین فردا پس فردا در همین فیس بوق صدهزار جور تهمت و افترا حواله مان خواهد شد . خواهند گفت دوره آن خدابیامرز مامور عالیرتبه ساواک بوده ایم و با اعلیحضرت همایونی پالوده خورده ایم . خواهند گفت در زندان اوین همراه مرحوم مبرور لاجوردی در شکنجه جوانها دست داشته ایم . خواهند گفت قاصد و مزدور جمهوری اسلامی در امریکا هستیم . اصلا خانم جان صد ها سند و مدرک خواهند آورد که نشان میدهد ما سه چهار میلیون دلار سر این و آن کلاه گذاشته ایم . هزار چیز دیگر هم خواهند گفت خانم جان . شما را به حضرت عباس - اگر هم حضرت عباس ندارید به همان مریم مقدس تان قسم میدهم - دست از سر کچل ما بردارید . بگذارید همینجا نان و اشکنه مان را بخوریم و منت خدای عز و وجل را بجا بیاوریم . ما جایزه مایزه نمیخواهیم خانم جان . پول تان هم پیشکش تان . اصلا ما غلط کردیم خانم جان . گه خوردیم نویسنده شدیم . قول میدهیم دیگر از این غلط ها نکنیم .

۹ اسفند ۱۳۹۵

آرد سوخاری
این رفیق مان پرویز خان مهمان مان بود .
از من پرسید : شما توی خانه تان فلفل سبز دارید؟
گفتم : نمیدانم . بعدش یخچال را باز کردم و گفتم خودت بیا پیداش کن .
چند تا فلفل آنجا بود .برداشت و نگاه کرد و گفت : نه ! اینها شیرین است . فلفل تند میخواهم .
گفتم : همین هاست که می بینی
گفت : فلفل سیاه ندارید ؟
گفتم : نمیدانم . بگذار از همسرم بپرسم
 دستم را میگیرد ومیبرد پیش همسرم . به همسرم میگوید : این چه شوهری است که تو داری ؟نمیداند فلفل و نمک خانه اش کجاست !
خانمم میگوید : برو توی آشپزخانه؛ آن قفسه دست راستی را باز کن ؛ فلفل سیاه آنجاست
 پرویز خان فلفل را پیدا میکند و دو باره ملامتم میکند و میگوید : آخر تو چه شوهری هستی که نمیدانی نمک و فلفل خانه ات کجاست ؟
در همین موقع تلفن خانه مان زنگ میزند. خواهر عیال هم که بتازگی از ایران آمده مهمان ماست ۰۰ میروم گوشی تلفن را بر میدارم .شوهر اوست که از ایران زنگ میزند.
 سلام علیکی میکنم و گوشی تلفن را به خواهر خانمم میدهم .چند دقیقه ای حرف میزند وگوشی را میگذارد . بعدش رو بمن میکند و میگوید:میدانی چرا از ایران زنگ زده بود ؟
میگویم : نه
میگوید : از ایران زنگ  زده بود تا بپرسد آرد سوخاری کجاست !
ما پیش پرویز خان رو سپید شدیم .

۳ اسفند ۱۳۹۵

حرف های عمه جان

عمه جان میگوید : پسر جان !این جعبه بگیر و بنشان را روشن کن ببینیم دنیا دست کیست ؟ دل مان ترکید از بسکه به این دار و درخت های بلاوارث نگاه کردیم . اینجا هم که مثل رشت خودمان هی باران میبارد . هی باران میبارد . رفتم خونه خالو بلکه دلمون وا بو - دیدیم خونه خالو بدتر ز خونه ما بو !
تلویزیون را روشن میکنم . آقای ترامپ دارد برای عالم و آدم خط و نشان میکشد .
عمه جان پشت چشمی نازک میکند و میگوید : چه میگوید پسر جان ؟
میگویم : دارد خط و نشان میکشد .
میپرسد : برای کی ؟
میگویم : برای عالم و آدم .برای ایران . برای چین و ماچین . فی الواقع  اسبه ره خاش فوکونه سگه ره واش ! ( برای اسب استخوان میریزد برای سگ علف )
لبخند زهر آگینی میزند و میگوید : روی تخته غسالخانه بخنده ایشالا !  شال ؛ بپوته خربوزه رنگه بیده ( شغال خربزه رسیده را دیده است ) . تره مار عراق بگشته  ؛  بیگیفتی کروف گیلانه ؟ ( ترا مار عراق گزیده ؛ آمده ای یقه مار بی آزار گیلان را گرفته ای ؟ ) .فکر بوکودی مملکت داری هچین اشتالو توشک بازیه ؟ ( خیال کردی مملکت داری مثل بازی با هسته شفتالوست ؟ )مرده شور آن دو نخ کنف حنا بسته ات را ببرد ! چشماش را نیگا کن ؛ عینهو چشم های ازرق شامی است بلا وارث .
بعدش رو بمن میکند و میگوید : پسر جان ! ما که بشکسته آسمان جیر نیشتیم ( ما که زیر آسمان شکسته نشسته ایم ) ما که زبان بی صاحب مانده اینها را نمی فهمیم . اگر زحمتی نیست بگذار روی کانالی که مار و مور و ملخ و فیل و شیر و گرگ و کرکدن نشان میدهند .
اگه بدانی می حاله زاره
تی کونه تومان کنی دکفی به صارا
( اگر از حال زار من با خبر بشوی شلوار به پایت میکنی و سر به صحرا میگذاری )
بدستور عمه جان میخواهم کانال تلویزیون را عوض کنم .ناگهان سر و کله آقای عظما با آن شال گردن عربی اش  پیدا میشود که دارد برای یک مشت از آن الله اکبر گویان حرفه ای ریش می جنباند و دست افشانی میفرماید .
عمه جان می پرسد : این آ سید علی آقای خودمان نیست ؟
میگویم : چرا
میپرسد : چه میگوید ؟
میگویم : شاخ و شانه میکشد .
می پرسد : برای کی ؟
میگویم : برای امریکا . برای اسراییل .برای من . برای شما . برای هر کسی که سرش به تنش می ارزد .
عمه جان عینک ذره بینی اش را روی دماغش جابجا میکند و میگوید : مگر آسید علی آقا امده امریکا ؟
میگویم : نه عمه جان
می پرسد : پس چرا عکس اش را در  تلویزیون های امریکایی نشان میدهند ؟
میگویم : آسید علی آقا حالا رهبر همه مسلمانان جهان است . فرمانده کل نیروهای هوایی و زمینی و دریایی و فضایی و آسمانی و زیر زمینی ایران است . یکی از آن بزرگ عمامه داران میلیاردر جهان است . لولهنگش خیلی آب بر میدارد . رییس کل آدمخواران گیتی است . عکس او را نشان ندهند پس عکس بنده و جنابعالی را نشان بدهند ؟
میگوید : ببین چه نو نوار شده ! پلا بخورده آدمه مانه ( مثل آدمهایی است که پلو خورده اند ) پنداری انه خروس مرغانه کونه ( انگاری خروس آقا هم تخم میگذارد )  این همان آسید علی آقای روضه خوان نیست که اگر یک من عدس رویش میریختی یکدانه اش پایین نمیآمد ؟ خب ؛ من که گوش هام سنگینه ؛ نمی فهمم چه میگوید . میشود بگویی چه میفرماید ؟
میخندم و میگویم : میفرماید ما در زمان طاغوت  ملتی سر افکنده و ذلیل و بدبخت و بیچاره بوده ایم . اما حالا به برکت اسلام عزیز ملتی هستیم که تمام دنیا بحال مان غبطه میخورند . آرزو میکنند کاشکی ایرانی بودند !
عمه جان میخندد و میگوید : عجب ؟ عجب ؟ گه خوردنش کم نیست عربی هم بلغور میکند ؟  پسر جان به این آقا بگو امی قبر سر نوا ریدن  ؛ فاتحه خوانی تی پیشکش ( روی قبر ما نرین ؛ فاتحه خوانی پیشکش ات )


۲۹ بهمن ۱۳۹۵


پدر کشتی و تخم کین کاشتی
میگوید : آقای گیله مرد ! دیدی چطوری آقای عظما توی دهن این آقای سید خندان زد ؟
میگویم : اینکه تازگی ندارد کاکو ! پیش از اینها بهش گفته بود شاه سلطان حسین .
میگوید : خب ! این سید خندان چرا از رو نمیرود ؟ 
میگویم : مگر ما از رو رفتیم ؟
می پرسد : منظورتان از " ما " کیست ؟
میگویم : بنده و جنابعالی . قاطبه اهالی شریف و محترم ایران . مگر وقتی آقای امام خمینی در سال  57 آنطوری توی دهن ما کوبید از رو رفتیم ؟ هنوز هم میرویم به سبز و بنفش و قرمز و نارنجی رای میدهیم . ما دهن مان از آن شیر داغی که امام امت توی حلقوم مان ریخت سوخته است و میبایست حالا از ترس به دوغ هم فوت میکردیم .
میگوید : نظرتان در باره آشتی ملی چیست ؟
میگویم : دست روی دل مان نگذار کاکو !
پدر کشتی و تخم کین کاشتی
پدر کشته را کی بود آشتی ؟
میگوید : بینی و بین الله ما داریم به کجا میرویم ؟ چه خواهد شد . بر سر ما و مملکت ما چه خواهد آمد ؟
 میگویم : اندر احوال موطن اجدادی و در باب وقایع حالیه دارالخرافه اسلامی باید خدمت تان عرض کنم از آنجا که علمای اعلام و آیات عظام کثرالله امثاله رتق و فتق امور دنیوی و اخروی ممالک محروسه را در کف با کفایت خود گرفته و بر خر مراد سوارند و میتازند ؛ حکایت ما عینهو همان حکایت سعدی است که :
 مردکی را چشم درد خاست ؛ پیش بیطار رفت که دوا کن . بیطار از آنچه در چشم چارپای میکند در دیده او کشید و کور شد .حکومت به داور بردند. گفت برو هیچ تاوان نیست ؛ اگر این خر نبودی پیش بیطار نرفتی.
 مقصود ازین سخن آنست تا بدانی که هر آن که ناآزموده را کار بزرگ فرماید با آنکه ندامت برد به نزدیک خردمندان به خفت رای منسوب گردد.
ندهد هوشمند روشن راى
به فرومایه کارهاى خطیر
بوریا باف اگر چه بافنده است
 نبرندش به کارگاه حریر

۲۷ بهمن ۱۳۹۵

مابقی اش با خودم !!

آقای اسدالله علم وزیر دربار شاهنشاهی خدا بیامرز ؛ یک روز صبح سوار ماشینش شده بود و میخواست از در بزرگ آهنی جلوی خانه اش بگذرد و برود دربار . چشمش افتاد به یک آقای میانه سالی که شق و رق کنار دروازه ایستاده بود .
وقتیکه ماشین آقای علم از دروازه گذشت و خواست بپیچد توی خیابان ؛  آن آقای محترم کلاهش را برداشت و تعظیم غرایی کرد و خبر دار ایستاد .
فردایش و پس فردایش و پسین فردایش هم همین داستان تکرار شد . یکماه تمام هر وقت ماشین آقای علم از دروازه آهنی میگذشت آن آقای محترم کلاهش را از سر بر میداشت و تعظیم غرایی میکرد و خبر دار می ایستاد . تا اینکه یک روز آقای علم به راننده اش گفت : یک لحظه بایست ببینم این آقا چه میخواهد . راننده توقف کرد . آقای علم شیشه ماشین را پایین کشید و رو به آن آقای محترم کرد و گفت : شما با من کاری داشتید ؟
آن آقای محترم دو باره تعظیمی کرد و گفت : قربان ! شما فقط یکبار به سلام ما جواب بدهید باقی اش با خودم !

۲۶ بهمن ۱۳۹۵

زنده باد مرده ها !!

داشتیم به خودمان میگفتیم  ما آدمیزادگان براستی طرفه معجونی هستیم . آدمیزاد تا زنده است از زاویه دید بعضی ها  اهریمن و دروغگو و دزد و دغل و  حقه باز و دروغساز است . نا اهل و نا بکار است .از خود راضی و قمپز در کن و افاده ای و چس دماغ و عصا قورت داده و از دماغ فیل افتاده و بر ما مگوزید است . نادان و بی مروت است . هزار تا چاقو میسازد که یکی اش دسته ندارد .ظالم و جبار است .  ژاژ خاست . خود خواه و خود محور است . تا آنجا که حضرت مولانا میفرماید :
آدمیخوارند اغلب مردمان
از سلام علیک شان کم جو امان
اما همینکه میمیرد یکباره صاحب چنان کمالات و فضایلی میشود که آب به دهن زندگان می اندازد .
ما تا زنده ایم مدام در حال دشمنی و بدگویی و حسادت و حذف یکدیگریم . سایه همدیگر را با تیر میزنیم . مدام زنده و مرده همدیگر را میلرزانیم و هیچ جای آباد باقی نمیگذاریم .اما همینکه میمیریم یکباره میشویم  عابد و زاهد و مسلمانا ...!!
لطیف جوهر و جانی ؛ غریب قامت و شکلی
نظیف جامه و جسمی ؛ بدیع صورت و خوبی
ندیدم آبی و خاکی بدین لطافت و پاکی
تو آب چشمه حیوان و خاک غالیه بویی
والله با این فضایل و کمالات و کراماتی که  ایرانی ها به دوستان مرده خود نسبت میدهند آدمیزاد دلش میخواهد سرش را بگذارد بمیرد بلکه سهمی از اینهمه فضایل و کمالات ببرد .ما حرف مان این است که آخر  پدر آمرزیده ها!
کنونم آب حیاتی به حلق تشنه فرو کن
نه آنگهی که بمیرم به آب دیده بشویی

۱۴ بهمن ۱۳۹۵

قربان آن قیافه های نورانی تان !!




**یک خانم سالخورده محترمی توی یکی از خیابان های دار الخرافه اسلامی ؛ چشمش می افتد به یک آخوند جوان .
جلویش را میگیرد و میگوید : ببخشید ننه جان ! شما ازدواج کرده اید ؟
آخوند جوان میگوید : نه !
میگوید : ازدواج نکنید ننه جان ! ازدواج نکنید تا بقدرتی خدا نسل تان منقرض بشود !!

حالا چرا ما این داستان را برای شما تعریف کرده ایم ؟ میخواهیم شما را بخندانیم ؟؟ نه والله ! قصدمان این است که یک داستان دیگری را برایتان تعریف کنیم .

آقا ! خدا بسر شاهد است ما هر وقت قیافه های نورانی این دست اندرکاران جمهوری اسلامی را می بینیم نمیدانیم چرا گریه مان میگیرد ؟
صد البته ما که سعادت دیدار این آقایان نورانی را نداریم ؛ اما وقتی تصاویر شان را در تلویزیون یا عکس های شان را در روزنامه ها با آن ریش و پشم سه چهار منی و آن پیراهن های بدون یقه و آن کت و شلوار های عهد دقیانوس می بینیم میزنیم زیر گریه ! حالا گریه نکن کی گریه بکن !
زن مان میگوید : باز که داری آبغوره میگیری ؟
میگوییم : زن جان ! شما واقعا نمیدانید این آقایان نورانی چه زحمت ها و مرارت ها می کشند تا هم ما و هم وطن ما در انظار جهانیان قرب و منزلتی پیدا کنیم ! الهی خدا هر چه از عمر ماست بر دارد بگذارد روی عمر این آقایان نورانی !الهی توی آن دنیا هم از قبرشان نور ببارد !!
عیال مان پخی میزند زیر خنده و میگوید : نور آتش البته !!
میخواهیم با ایشان  دست به یقه بشویم اما می بینیم زن است و میزند هر چه کتاب و دفتر و دیوان توی دم و دستگاه مان است درب و داغان میکند . بنا بر این سه چهار تا از حدیث های مرحوم مجلسی از کتاب نفیس " بحار الانوار "  و سه چهار تا حدیث هم از کتاب گرانقدر " جلا العیون " را برایش نقل میکنیم بلکه او را از عذاب جهنم و مار غاشیه و درخت زقوم و روز پنجاه هزار سال بترسانیم تا در باره این آقاایان نورانی اینطور بی محابا بد و بیراه نگوید .اما زن است دیگر !!هیچ حاضر نمی شود در عقیده اش تجدید نظر بکند .تازه دو قورت و نیمش هم باقی است وبا توپ و تشر میفرماید : همین نکبتی ها را می بینی ؟ هر کدام شان دستکم چندین میلیون دلار توی حساب های بانکی شان در جابلقا و جابلسا چپانده اند .  حالا شما بفرمایید هی بغض کنید و خود خوری بفرمایید

باری ؛ داشتیم چی میگفتیم ؟ ها ! داشتیم از قیافه های نورانی مقامات جمهوری اسلامی گپ میزدیم که حرف و سخن به جاهای دیگر کشیده شد .
بجان شما اگر از همین امروز شما هم به روزنامه های چاپ تهران نگاه بکنید یا پای تلویزیون های پشم شیشه ای شان بنشینید و به قیافه های نورانی این آقایان دقیق بشوید خود شما هم گریه تان خواهد گرفت . مثلا همین مرحوم مغفور مسموم آسید احمد آقا یادگار گرامی امام راحل یادتان میآید ؟ ایشان اگر چه ظاهرا هیچ شغل و مقامی در جمهوری نکبتی اسلامی نداشته اند اما خدا بسر شاهد است آنچنان برای مستضعفان دل میسوزانده و پستان به تنور داغ می چسبانده اند که همیشه خدا لب و لوچه شان آویزان بود و آدم نازکدلی که ما باشیم با دیدن آن قیافه مظلوم نیمه گریان شان میزدیم زیر گریه !

آن روز ها که خیلی تنور انقلاب مان گرم بود و ما عقل مان را در بست به آیات عظام اجاره نداده بودیم  بعضی از این عوامل استکبار جهانی اسم این آ سید احمد آقای امامزاده را گذاشته بودند ولیعهد گریان !!
ما آن روز ها - درست مثل امروز - خیلی به شان و منزلت انقلاب مان می نازیدیم و خیال میکردیم اگر کسی به احمد آقای ما از گل نازک تر بگوید فی الواقع به حیثیت و اعتبار انقلاب پر شکوه مان لطمه زده است ؛ تا اینکه بعد ها دستگیر مان شد که ای بابا ! این امامزاده مان  با آن قیافه نورانی اش ؛ با همدستی یک آقای کراواتی خیلی خوش تیپ و تی تیش مامانی ؛ معروف به  " صادق خوشگله "  یک حساب بانکی خیلی گردن کلفت توی یکی از بانک های اروپا دارند و چند میلیون دلاری چپانده اند توی آن حساب تا روز مبادا بکارشان بیاید .
در این میان این عوامل ضد انقلاب جهانی هم بیکار ننشستند و و لا کردار ها حتی شماره حساب  و نام بانک و موجودی حساب را هم اعلام کردند و حتی از خودشان هم سئوال نکردند که : آقا ! فردا آمدیم یک انقلاب دیگر شد ؛ آنوقت این یادگار گرامی امام راحل چه باید بکند؟  باید جل و پلاسش را جمع بکند و برود سامره ؛ مثل قدیم ندیم ها  جلوی مرقد مطهر حضرت امام حسن عسکری گدایی بکند ؟ یا برود نجف اشرف  در مرقد پاک مولای متقیان زیارتنامه بخواند ؟
تازه آمدیم  و رفت به نجف اشرف . یعنی این منافقین که دست شمر بن ذی الجوشن را از پشت بسته اند میگذاشتند یک قطره آب خوش از گلوی یادگار گرامی امام پایین برود و پوستش را قلفتی نمی کندند و بر فراز دروازه بغداد آویزان نمی کردند ؟ این است که طفلکی آمده چند میلیون دلار ناقابل در یک حساب بانکی ذخیره کرده که اگر فردا پس فردا دری به تخته ای خورد ؛ ایشان سر گرسنه بر بالین نگذارند . زن و بچه آدم که نمی تواند گرسنه بماند ؟ می تواند ؟ البته که نمی تواند !

باری ؛ پس از اینکه عده ای چاچول باز تر از احمد آقای مرحوم مغفور مسموم مرحول ! آمدند و سر ایشان را زیر آب کردند ؛ یک امامزاده دیگری پیدا شده است که بگمان ما از نوادگان امام حسن " مجتبی " است
این امامزاده نامریی عینهو ماست مختار السلطنه را میماند . نگاهش میکنند ماست است . می خرندش دوغ است . می خورندش آب است ! و از آنجا که ایشان  هم از شوربای قم و هم از حلوای کاشان میل میفرمایند ؛ بجای میلیون میلیون ؛ میلیارد میلیارد دزدیده اند و در حساب های بانکی شان در چین و ماچین تپانده اند که از قدیم گفته اند : میراث گرگ مرده به کفتار میرسد .
 بد بختانه ما که که سعادت دیدار وجود مبارک این امامزاده نامریی را نداشته ایم اما همان یکی دو تا عکسی که از این امامزاده در برخی از روزنامه های ضد انقلاب فرنگستان چاپ شده ما را به گریه انداخته . آنهم چه گریه ای !!؟؟
باری ؛ برویم سر حرف و سخن دیگرمان . داشتیم میگفتیم ما با دیدن قیافه های نورانی مقامات جمهوری اسلامی گریه مان میگیرد . زن مان که گاهگداری عکس و تفصیلات این آقایان نورانی را در روزنامه ها می بیند شروع میکند به خندیدن وسط های خنده یکباره میزند زیر گریه !
میگوییم : دیدی زن ؟ دیدی بالاخره نور معرفت به قلب شما هم راه یافته ؟!
در جواب مان میگوید : خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است
کارم از گریه گذشته است از آن میخندم
میگوییم : زن جان ! بیا از خر شیطان پایین !  به نور معرفت امکان بده تا به همه وجودت بتابد !
نیشخندی میزند و عکس این آقایان نورانی را جلوی چشمان بابا قوری گرفته مان میگیرد و با خشم میگوید :
-من از این گریه ام میگیرد که این پاپتی ها که اگر صد من ارزن روی شان بریزی یکی شان پایین نمی آید ؛  شده اند وزیر و وکیل ورهبر و فرمانده کل قوا و قاضی القضات و همه کاره مملکت !!
میگوییم : زن جان ! آخر انصاف ات کجاست ؟ این آقایان نورانی کجای شان به غربتی ها میماند ؟ اینها اغلب شان یا آیت الله العظمایند ؛ یا آقا زاده اند ؛ یا آیت الله زاده اند ؛ یا دستکم ثقه الاسلامی ؛ حجت الاسلامی ؛ چیزی هستند !  اینها هر کدام شان سه چهار تا مدرک دکترا از معتبر ترین دانشگاههای " نیست در جهان " دارند !! بعد عکس فرمانده کل نیروهای مسلح را نشانش میدهیم و میگوییم : این سردار سر لشکر را می بینی ؟ این آقا تا همین پارسال پیرار سال ؛ در میدان تره بار فروشان برای خودش کیا و بیایی داشته ! داش مشدی محله بوده ! همینکه برق چاقوی ضامن دارش میدرخشیده صد تا طاغوتی و درباری و ساواکی و ضد انقلاب از ترس غش میکرده اند ؛ هیچکس نمی توانسته جلو دارش بشود ؛ با این سابقه و تجربه و مهارت و کار آزمودگی ؛ میخواستی چیکاره بشود ؟ رفتگر محله چاله میدان ؟؟
زن مان با خشم میگوید : والله رفتگری هم برای سرش زیادی است !
ما چون نمی توانیم با زبان بازی زن مان را به صراط مستقیم راهنمایی کنیم دست از بحث و جدل میکشیم و دوباره میرویم توی نخ عکس های این آقایان نورانی !
در صفحه اول روزنامه عکس بزرگی چاپ شده است از آقای رهبر معظم !که گویا بعد از رحلت امام نورانی اندر نورانی مان ؛ شده است وکیل وصی همه مستضعفین روی زمین ! به عکس مبارک شان خیره میشویم و می بینیم دیگر حتی یکدانه موی سیاه توی ریش مبارک این زیتونه اسلام نیست . اشک توی چشمان مان حلقه میزند .به خودمان میگوییم : از خود گذشتگی وجوانمردی و فداکاری را می بینی ؟ یک آیت الله العظمای به این بزرگی آمده است عمرش را و جانش را و حتی ریش مبارکش را در راه اعتلای نام ایران گذاشته ؛ آنوقت این ضد انقلابیون حرام لقمه به چنین رهبر معظمی میگویند آسید علی گدای روضه خوان ! شرم و حیا هم خوب چیزی است والله !
روزنامه را دو باره ورق میزنیم بلکه عکسی هم از رییس جمهور زورکی - مکتبی سابق  مان پیدا کنیم ؛ اما انگاری این روزنومه چی های دار الخرافه اسلامی میانه خوشی با چنین رییس جمهور خوش تیپ خوش لبخند خوش برو رویی ندارند . حالا عکس اش هم نباشد اشکالی ندارد . ما میدانیم که آن فرزند خلف ابراهیم ؛ حتی همان دو سه دانه ریشی را که روی چانه مبارک شان داشته اند در راه آبادی ایران سپید کرده اند ! مگر شوخی است که یک آدمی - آنهم رییس جمهور زورکی مکتبی - شبانه روز به امریکا و انگلستان و اسراییل و فرانسه و همه عوامل استکبار جهانی مشت و لگد پرتاب بکند و بعدش هم زیر جلکی با یکی یکی شان قایم موشک بازی اسلامی بکند ؟ مگر شوخی است که آدمیزاد با این امریکای جهانخوار در بیفتد و پوزه نا مبارکش را بخاک بمالد و آنوقت همان دو سه نخ ریشی را که روی چهره مبارک دارد در راه اعتلای اسلام قربانی نکند ؟؟
مگر شوخی است که آدم بتواند با احمد البشیر وابو نیاز و ابوحمار و ابو کمال و ابو جهاد سر و کله بزند و پول بی زبان نفت را توی انبان پر نا شدنی شان بریزد تا بمبی در فلانجا بترکانند وگلوله ای در فلان شهر در قلب ضد انقلابی شلیک کنند و چهار تا عکس امام مرحول راهم  در کوچه پسکوچه های لبنان و دمشق و نمیدانم بورکینا فاسو بیاویزند ؟؟
این کار ها آدم را پیر که هیچ ؛ بلکه فرسوده و داغان میکند . دخل آدم را در میآورد . از همه اینها گذشته ؛ شما این حجت الاسلام و المسلمین مرحوم مغفور مغفول مفعول  حضرت آیت الله العظمی هاشمی رفسنجانی - موسوم به سارق العلما - را دستکم گرفته اید ؟ مگر میشد به این آسانی ها لنگش کرد و فرستاد پیش عمه جانش تا آنجا شبانه روز برای قوم و خویش هایش دعای ندبه بخواند؟  علاوه بر این باید چار چشمی مواظب حجت الاسلام های بخو بریده تر از خود شد مبادا فرش زیر پایش را بکشند . بله ! همین کار هاست که استخوان آدمی را پوک میکند .
حالا این طفلکی ها با اینهمه گرفتاری ؛ اینطور سر و مرو گنده راه میروند و کک شان نگزیده است همه اش از قدرت اسلام است . خداوند تبارک و تعالی حامی و پشتیبان ایشان است . حالا ضد انقلاب هر چه میگوید و می نویسد بگذار بگوید و بنویسد .
خدا روح شاه سابق مان را هم شاد بفرماید . خداوند در آن دنیا ایشان را با اولیاء و انبیا محشور کند انشاءالله به لطفه و کرمه !
آن خدا بیامرز وقتی شنید خلایق توی خیابانها راه افتاده و مرگ بر شاه میگویند آمد جلوی دوربین تلویزیون و دستان مبارکش را توی جیب های جلیقه ضد گلوله اش کرد و بدون هیچگونه ملاحظه ای یک سری فرمایشات شاهانه فرمود و دست آخر هم گفت : مه فشاند نور و سگ عوعو کند !!
خداوند همه رفتگان شما را هم بیامرزد ؛ خداوند بشما عمر با عزت عنایت بفرماید . اینها هر چه در باره دست اندر کاران نورانی جمهوری اسلامی میگویند و مینویسند همه اش دروغ و پرت و پلاست .
خداوند این زن جان  ما را هم به صراط مستقیم هدایت بفرماید چه در غیر اینصورت ما مجبوریم آن کلام شاهانه را دو باره تکرار کنیم که : مه فشاند نور و سگ عوعو کند ! که از قدیم گفته اند : کلام الملوک ؛ ملوک الکلام !!

۱۳ بهمن ۱۳۹۵

اندر مواهب هفتاد سالگی ....

رفیق مان هفتاد ساله شده است .مبارک است انشاء الله . ما خودمان که الحمدالله تا هفتاد سالگی دو سه قرنی فاصله داریم !
باری ؛ ما را دعوت کرده بودند برویم خانه شان در جشن هفتاد سالگی شان شرکت کنیم .
قبل از اینکه در این جشن حضور پیدا کنیم به خودمان گفتیم : ای آقا ! مگر هفتاد ساله شدن هم جشن و پایکوبی میخواهد ؟ بجای این بجنبان و برقصانها  بروید بفکر آخرت و روز جزا و درخت زقوم و روز صد هزار سال و اژدهای هفت سر و عرصات محشر و عقوبت های آنجهانی باشید ! جشن و پایکوبی چه معنا دارد ؟
شال و کلاه کردیم و یکپا چارق و یکپا گیوه  رفتیم مهمانی .همه رفقای پار و پیرار هم حضور داشتند . بعضی هاشان  اگر چه چندان سن و سالی نداشتند اما چنان پیر و شکسته و درب و داغان شده بودند که انگاری همین حالاست جناب ملک الموت بیاید یقه شان را بگیرد و بگوید : بفرمایید برویم !!
ماچ و بوسه ای با این و آن کردیم و جای تان سبز رفتیم کبابی و شرابی خوردیم و شنگ و شنگول آمدیم نشستیم پای صحبت دوستان .
هنوز نیم ساعتی نگذشته بود که همسرشان یقه مان را گرفتند و پیزری لای پالان مان چپاندند و فرمودند : آقای گیله مرد ! اگر زحمتی نیست بفرمایید چند کلامی در باب این رفیق تان که حالا بسلامتی هفتاد ساله شده است اظهار لحیه بفرمایید !
بشوخی گفتیم : خانم جان ! شما دیواری کوتاه تر از دیوار ما پیدا نکرده اید ؟ اگر چه ما در آسیای زمان چند دهه پاییده ایم اما مگر ما چیکاره ایم ؟ خطیب هستیم ؟ سخنوریم ؟ کدخدای زواره ایم ؟ روضه خوان محله ایم ؟ چیکاره ایم آخر ؟ چرا نمیگذارید یک قطره آب خوش از گلوی مان پایین برود ؟
ما که کورانه عصاها میزنیم
لاجرم قندیل ها را بشکنیم
در جواب مان فرمودند : آقای گیله مرد ! اگر شما سخن نگویید پس باید عمه جان مان بیاید سخنرانی بکند ؟
ما هم بناچار پا شدیم و کمی سر بسر رفیق مان گذاشتیم و گفتیم : والله اندر مواهب هفتاد سالگی میتوانیم فقط این را بگوییم که این رفیق مان از همین فردا علاوه بر دست و پنجه نرم کردن با عینک و سمعک و عصا و فراموشی و سر درد و پادرد و زانو درد و کمر درد و هزار تا درد و بلای پیدا و پنهان دیگر ؛ اسم هیچیک از شما ها را بخاطر نخواهد داشت و شما میتوانید با خیال راحت همه راز های زندگی خودتان را به ایشان بگویید و خیال تان هم تخت تخت باشد که راز تان تا قیام قیامت افشاء نخواهد شد برای اینکه این رفیق مان از همین حالا یادش نمیماند که شما چه رازی را با او درمیان گذاشته اید !
خلایق کلی خندیدند و رفیق مان پاشد و خواست لابد بابت شیرین زبانی هایمان از ما تشکر بکند اما هر چه زور زد اسم ما ن یادش نیامد که نیامد .
جای تان خالی آی خندیدیم ...