دنبال کننده ها

۲ تیر ۱۳۹۵

حشاشین ....!

رفیقی داشتم که شاعر بود . کم حرف ترین و بی آزار ترین آدمی بود که من توی عمرم دیده ام . اسمش نعمت الله اسلامی بود .
چهل و چند سالی است که خط و خبری از او ندارم . نعمت در روزنامه اطلاعات کار میکرد و من در رادیو . گهگاه عصر ها با هم میرفتیم کافه ای ؛ باری ؛ قهوه خانه ای ؛ جایی می نشستیم آبجو میخوردیم .
یک روز بمن گفت : میآیی برویم کنسرت ؟
گفتم : کنسرت ؟ کجا ؟
گفت : نوشهر
من بتازگی گواهینامه رانندگی گرفته بودم . رفتیم یک پیکان کرایه کردیم و از رشت کوبیدیم رفتیم نوشهر . وقتی رسیدیم نوشهر حدود نیمه شب بود و کنسرت بپایان رسیده بود
رفتیم سراغ بچه هایی که آمده بودند کنسرت راه انداخته بودند . یک مشت جوان ریشوی هیپی . همه شان هم دوست و آشنای نعمت .
ما را بر داشتند بردند ویلایی که محل اقامت شان بود . بچه ها نشستند به دود و دم و حشیش کشیدن .  ما که اهل هیچ دود و دمی نبودیم نشستیم همپای شان آبجو خوردیم . شب را هم همانجا بیتوته کردیم .
صبح کله سحر پاشدیم . باید میرفتیم سر کارمان . نعمت میرفت به اطلاعات و من هم به رادیو .  یک  ساعتی راندیم. نزدیکی های رامسر دیدیم از چرخ های پیکان مان دود بلند میشود . ترسیدیم . خیال کردیم حالاست که ماشین مان آتش بگیرد . ما که از میکانیکی چیزی نمیدانستیم . تازه چند هفته ای بود که بما گواهینامه رانندگی داده بودند .  چه کنیم ؟ چه نکنیم ؟ ماشین را همانجا کنار جاده رها کردیم و سوار یکی از همین بنزهای کرایه ای شدیم و آمدیم رشت . رفتیم سراغ صاحب پیکان . گفتیم : آقا ! شرمنده ؛ ماشین تان دود میکرد ما هم نزدیکی های رامسر رهایش کردیم و حالا آمده ایم خدمت شما !
بیچاره رنگ از رویش پرید.   خیال کرد لابد موتور سوزانده ایم .  ما هم بقول ابوالفضل بیهقی از دست و پای بمردیم .
ما را بر داشت و سوار ماشین دیگری شدیم و برگشتیم رامسر . طفلکی با ترس و لرز به ماشینش نزدیک شد . کاپوتش را بالا زد و دید الحمدالله موتورش عیب و علتی ندارد . سوییچ را چرخاند و ماشین را روشن کرد . ماشین عینهو ساعت کار میکرد .
از ما پرسید : از کجایش دود میآمد ؟
گفتیم : از چرخ های عقب
گفت : وقتیکه میخواستید حرکت کنید ترمز دستی اش را خوابانده بودید ؟
گفتیم : نوچ !
نفس راحتی کشید و گفت : پدر آمرزیده ها ! نزدیک بود ما را زهره ترک بکنید ها !
خلاصه اینکه ترمز دستی را خواباند و نشست پشت فرمان و خوش و خندان تا رشت یکسره راند .
آقا ! اگر ما بخواهیم از شیطنت های دوران جوانی مان برایتان بگوییم مثنوی هفتاد من کاغذ میشود فقط این را بگوییم که ما در دوران نوجوانی مان یک رفیق گرمابه گلستانی داشتیم بنام حسین آقا ! این حسین آقا همان کسی است که در پانزده شانزده سالگی مان یک بطر ودکای کشمش 55 را از گنجه بابایش کش رفت و دو تایی نشستیم با یک کوزه ماست ته اش را بالا آوردیم ( اینکه بعد از خوردن ودکا سه چهار روز دل و روده مان بالا آمد  بماند )
یک بار با همین حسین آقا رفتیم یک ماشین پیکان برای یک روز کرایه کردیم . من هنوز گواهینامه نداشتم . سوار شدیم ازلاهیجان رفتیم رشت . از رشت رفتیم قزوین . بعدش کوبیدیم رفتیم تبریز . از آنجا به ارومیه و سرانجام از شهر  سنندج سر در آوردیم .
آنوقت ها مثل امروز نبود که هر بچه کودکستانی یک آیفون داشته باشد . بیچاره پدر مادر های ما چه زجری کشیدند تا بعد از پنج روز جهانگردی ! سر و کله مان پیدا شد و به ولایت مان بر گشتیم . بیچاره صاحب پیکان هم نیمه جان شده بود . خیال میکرد بلایی سر ما و پیکانش آمده است
وقتی برگشتیم دیگر پولی برای مان نمانده بود که به صاحب پیکان بدهیم . آقای صاحب پیکان را فرستادیم خدمت ابوی محترم جناب آقای حسین آقا  ! ابوی محترم  ایشان هم یکی دو ساعتی جد و آبای مان را توی قبر لرزاند و دست آخر یک چک پانصد تومانی نوشت و داد دست آقای صاحب پیکان و ما خلاص شدیم !
بعله ....این آقای گیله مردی که حالا اینجا اینقدر بلبل زبانی و مظلوم نمایی میفرماید نمیدانید در جوانی هایش چه آتش هایی سوزانده است !
خداوند انشاء الله ایشان را ببخشاید و بیامرزاد !
خداوند شما را هم ببخشاید و بیامرزاد که ما میدانیم در جوانی هایتان چه آتش ها که بپا نکرده اید ! خیال نکنید ما نمیدانیم ها !! کاری نکنید پرونده تان را رو کنیم ها !!

هزار سال نثر پارسی

اندر آداب دوست یابی

بدان ای پسر که مردمان تا زنده باشند نا گزیر باشند از دوستان . که مرد اگر بی برادر باشد  به که بی دوست .از آنچه حکیمی را پرسیدند که دوست بهتر یا برادر ؟
گفت : برادر هم دوست به
پس اندیشه کن به کار دوستان به تازه داشتن رسم هدیه فرستادن و مردمی کردن . ازیرا که هر که از دوستان نیندیشد ؛ دوستان نیز ازو نیندیشند ؛ پس مرد همواره بی دوست بود .....
و لکن چون دوست نو گیری پشت با دوستان کهن مکن .دوست نو همی طلب و دوست کهن را بر جای همی دار تا همیشه بسیار دوست باشی که گفته اند دوست نیک ؛ گنجی بزرگ است
دیگر اندیشه کن که از مردمانی که با تو به راه دوستی روند و نیم دوست باشند ؛ با ایشان نیکویی و سازگاری کن و به هر نیک و بد با ایشان متفق باش ؛ تا چون از همه مردمی بینند دوست یکدل شوند که اسکندر را پرسیدند که بدین کم مایه روزگار ؛ این چندین ملک به چه خصلت بدست آوردی ؟
گفت : که بدست آوردن دشمنان به تلطف و جمع کردن دوستان به تعهد ......
اما تو هنرمند باش که هنرمند کم عیب بود و دوست بی هنر مدار که از دوست بی هنر فلاح نیاید
اما با بی خردان هرگز دوستی مکن که دوست بی خرد از دشمن بخرد (با خرد ) بتر بود ؛ که دوست بی خرد با دوست از بدی آن کند که صد دشمن با خرد با دشمن نکند ..
و حق مردمان و دوستان نزدیک خویش ضایع مکن تا سزاوار ملامت نگردی که گفته اند : دو گروه مردم سزاوار ملامت باشند . یکی ضایع کننده حق دوستان ؛ و دیگر ناشناسنده کردار نیکو. ...
و با مردمان دوستی میانه دار ؛ بر دوستان به امید دل مبند که من دوستان بسیار دارم . دوست خاصه خویش خود باش ؛ و از پیش و پس خویشتن خود نگر ؛ و بر اعتماد دوستان از خویشتن غافل مباش . چه اگر هزار دوست باشد ترا ؛ از تو دوست تر ترا کس نبود .......
از: قابوس نامه
تالیف :امیر عنصر المعالی کیکاووس بن اسکندر بن قابوس بن وشمگیر بن زیار
نوشته شده بسال 475 هجری قمری

۳۱ خرداد ۱۳۹۵

چقدر من !

مَن اگر با مَن نباشم می شَوَم تنها ترین
کیست با مَن گر شَوَم مَن باشد از مَن ماترین
.
مَن نمی دانم کی ام مَن ، لیک یک مَن در مَن است
آن که تکلیف مَنَش با مَن مَنِ مَن ، روشن است
.
مَن اگر از مَن بپرسم ای مَن ای همزاد مَن !
ای مَن غمگین مَن در لحظه های شاد مَن !
.
هرچه از مَن یا مَنِ مَن ، در مَنِ مَن دیده ای
مثل مَن وقتی که با مَن می شوی خندیده ای
.
هیچ کس با مَن ، چنان مَن مردم آزاری نکرد
این مَنِ مَن هم نشست و مثل مَن کاری نکرد
.
ای مَنِ با مَن ، که بی مَن ، مَن تر از مَن می شوی
هرچه هم مَن مَن کنی ، حاشا شوی چون مَن قوی
.
مَن مَنِ مَن ، مَن مَنِ بی رنگ و بی تأثیر نیست
هیچ کس با مَن مَنِ مَن ، مثل مَن درگیر نیست
.
کیست این مَن ؟ این مَنِ با مَن زمَن بیگانه تر
این مَنِ مَن مَن کنِ از مَن کمی دیوانه تر ؟
.
زیر باران مَن از مَن پر شدن دشوار نیست
ورنه مَن مَن کردن مَن ، از مَنِ مَن عار نیست
.
راستی ! این قدر مَن را از کجا آورده ام ،
بعد هر مَن بار دیگر مَن ، چرا آورده ام ؟
.
در دهان مَن نمی دانم چه شد افتاد مَن
مثنوی گفتم که آوردم در آن هفتاد «مَن»
.
.
شاعر: #ناصر_فیض
.
کتاب: املت دسته دار
توضیح: دقیقا کلمه “من” هفتاد بار در این شعر بکار رفته است.

۲۹ خرداد ۱۳۹۵

نور چشم عزیزم

" به بهانه روز پدر "

* : نوشته بود : نور چشم عزیزم ؛ امیدوارم از جمیع بلیات ارضی و سماوی محفوظ و محروس بوده باشید . اگر جویای حال ما باشید الحمد الله سلامتی حاصل است و ملالی نیست جز دوری دیدار شما که آنهم امید وارم بزودی زود تازه گردد . آمین یا رب العالمین .

پدرم نامه هایش را همیشه با همین دو سه خط شروع میکرد . چه آنهنگام که در تبریز و ارومیه بودم چه زمانی که توفان نابهنگام آن انقلاب ؛ تن زخم خورده ام را به دیاری دور - به بوئنوس آیرس - پرتاب کرده بود .
روز پدر مرا بار دیگر بیش از هر روز دیگری  بیاد پدرم می اندازد . مردی که خطی بسیار خوش داشت .برای مان کتاب می خواند . قصه میگفت . و هر گز به خشم و غضب و زور با ما سخنی نگفت . و هرگز حتی گراز گرسنه ای را به بانگ طبل نراند .
در نوجوانی اش - بهنگام حکومت رضا شاهی -  کارمند اداره طرق و شوارع بود . اداره ای که بعد ها نام وزارت راه بر خود گرفت . پس از آن مامور وصول عوارض دروازه ای در شهرداری آستانه اشرفیه بود . شغلی که چند سالی در آن پایید و پلکید و عمر گذاشت .
بعد از کودتای بیست و هشت مرداد - در هنگامه شگفتی که مصدقی بودن جرم نابخشودنی هراسناکی بود -  چندی در بیم و هراس زیست . سر انجام بقول خودش  عطای " نوکری دولت " را به لقایش بخشید و در دامنه شیطانکوه لاهیجان . - آنجا که باران بود و سبزه بود و سرود پرنده بود - به چایکاری و باغداری پرداخت . خانه ای ساخت بر فراز تپه ای که میشد در تالار چوبی اش نشست و افق تا افق ؛ سبزه و سبزی و دریا را بتماشا نشست .
آنهنگام که میهنم را به اجبار ترک میکردم پدرم پنجاه ساله بود . مردی که بعد ها تا مرز هفتاد و چند سالگی هم پیش رفت اما من او را همچنان و هنوز همچون مردی پنجاه ساله در ذهن و ضمیرم دارم .
پدر آنچنان به دار و درخت هایش دلبسته بود که هر وقت میگفتم چرا به امریکا نمیآیی ؟ در پاسخم میگفت : پسر جان ! پس این دار و درخت هایم را چیکار کنم ؟
انگار دار و درخت هایش را به جانش بسته بودند .
آخرین باری که صدایش را شنیدم در بستر مرگ بود . صدایم را نمی شناخت . ناله ای و تمام .
حالا سالها از مرگ پدر - و مادر نیز - گذشته است و ما همچنان دوره میکنیم شب را روز را . و هنوز را
روز پدر را به همه پدران . و پدرانی که برای فرزندان خود مادری کرده اند . و مادرانی که برای فرزندان خود پدری کرده اند تهنیت میگویم .
بقول حافظ :
حدیث هول قیامت که گفت واعظ شهر
حکایتی است که از روزگار هجران کرد 

۲۸ خرداد ۱۳۹۵

هزار سال نثر پارسی

....سهل تستری میگوید : - رحمه الله علیه - سه ساله بودم که شب نظاره کردمی اندر خاک خویش .
محمد بن سوار - رحمه الله علیه- که نماز شب کردی ؛ یک بار مرا گفت : آن خدای که ترا بیافرید یاد نکنی ای پسر ؟
گفتم که : چگونه یاد کنم ؟
گفت که : شب که اندر جامه ی خواب همی گردی سه بار بگوی  - به دل ؛ نه به زبان - که خدای با من است و خدای به من همی نگرد ؛ و خدای مرا می بیند .
گفت : چند شب آن همی کردم .
پس گفت : هر شبی هفت بار بگوی
همی گفتم
پس حلاوت آن اندر دل من افتاد .
چون سالی بر آمد مرا گفت : آنچه ترا گفتم یاد دار همه ی عمر ؛ تا آنگاه که ترا در گور نهند که این دست گیرد ترا در این جهان و در آن جهان .
چند سال آن همی گفتم تا حلاوت آن در سر من پدید آمد . پس یک روز خال مرا گفت : هر که حقتعالی با وی بود و به وی همی نگرد و وی را همی بیند معصیت نکند . زنهار تا معصیت نکنی ؛ که وی ترا همی بیند ....

کیمیای سعادت - امام محمد غزالی
---------
کیمیای سعادت کتابی است از امام محمد غزالی درباره اصول دین اسلام که در آخرین سال های قرن پنجم هجری به زبان فارسی نوشته شده است.[۱]


کیمیای سعادت چکیده‌ای است از کتاب بزرگ احیاء علوم الدین، با افزون و کاستی‌هایی که غزالی آن را با همان نظم و ترتیب به زبان مادری خود نوشته‌است. مقدمه کتاب در چهار عنوان است: خودشناسی، خداشناسی، دنیاشناسی، و آخرت شناسی. متن کتاب مانند احیاء به چهار رکن تقسیم شده: عبادات، معاملات، مُهلکات، و مُنجیات.

۲۴ خرداد ۱۳۹۵

یک جنگجو که نجنگید ...

آقا ! ما مدتها این فکر بسرمان افتاده بود که اگر فردا پس فردا جناب آقای ملک الموت سراغ مان آمد و مجبورمان کرد کپه مرگ مان را بگذاریم کجا باید خاک مان کنند .
یادمان میآید چند وقت پیش به همسر جان مان گفتیم : ببین همسر جان ! اگر ما ریق رحمت را سر کشیدیم ؛ مبادا بگذاری ما را توی قبر بگذارند ها ! ما از قبر و فشار قبر و مار و مور هایی که سراغ آدم میآیند بد جوری می ترسیم .
اصلا آقا ! با این بار گناهانی که بر دوش ماست همان شب اول قبر ؛ آقایان نکیر و منکر با آن کلاههای منگوله دارشان  چنان دماری از روزگارمان در خواهند آورد که اب و ابن مان را یاد کنیم . بنابر این حضرتعالی قبول زحمت بفرمایید و امر بفرمایید ما را بسوزانند و خاکستر مان را توی  سوراخ سنبه ای ؛ رودخانه ای ؛ مستراحی ؛ اقیانوسی ؛ جایی بریزند تا این آقایان نکیر و منکر دست شان بما نرسد .
همسر جان مان نگاه دلسوزانه ای بما انداختند و فرمودند : آخی ! دلت میآید ؟ بگذار جایی چالت کنیم تا هر وقت یادت افتادیم بیاییم سر مزارت کمی گریه بکنیم و باهات درد دل بکنیم و سبک بشویم !
گفتیم : خانم جان ! عزت عالی مستدام . ما وقتی زنده بودیم به درد دلهای جنابعالی گوش نمیدادیم ؛ حالا خیال میکنی بعد از مرگ مان میآییم به سوز و بریز های حضرت علیه عالیه گوش میدهیم ؟
باری ؛ توی همین قال و مقال ها بودیم که دیدیم الحمدالله حالا در همین ینگه دنیا میشود سنگ قبری سفارش داد که روی آن با خط نستعلیق ؛ نیریزی ؛ کوفی ؛ ثلث ؛ معلی ؛ یا خودکاری ؛ به فارسی یا انگریزی بنویسند که این آقای فلان بن فلان که اینجا زیر خاک خوابیده است یکی از آن نادره نوابغی بوده است که اگر این کره خاکی را به نور قدوم مبارک خود مزین فرموده بود  ؛ دنیا یک چیزی کم داشت و تمامی کهکشانها و سیارات از حرکت باز می ایستادند .
این است که ما تصمیم گرفته ایم پس از اینکه قبض و برات آخرین مان را پرداخت کردیم ؛ ما را جایی چال کنند تا طفلکی ها اهل و عیال مان بتوانند گهگاه بیایند یک دل سیری روی قبرمان گریه کنند ؛ منتهای مراتب میخواهیم با نصرت خان رحمانی همصدا بشویم و بگوییم :

بر سنگ گور من بنویسید :
یک جنگجو که نجنگید
اما ...شکست خورد .

۲۱ خرداد ۱۳۹۵

جاده در دست ساختمان است

 "از داستان های بوئنوس آیرس "

رفیقم  - ریکاردو - در دفتر سازمان ملل در بوئنوس آیرس کار میکرد . تنها آدمیزادی بود که چهار کلام انگلیسی بلد بود .
گاهگداری عصرهای یکشنبه میآمد سراغم و می نشستیم از این در و آن در گپ میزدیم . آرزوش این بود بیاید امریکا .
یک ماشین فولکس واگن عهد پادشاه وزوزک داشت که انگاری همه جایش را چکش کاری کرده بودند . من اسم ماشینش را گذاشته بودم ذوالجناح .
بهش میگفتم : آخر ریکاردو جان ؛ خانه آبادان !این چه ماشینی است که سوار میشوی ؟  بهتر نیست بروی یک الاغی ؛ اسبی ؛ شتری ؛ قاطری ؛ چیزی بخری ؟
بالاخره آنقدر گفتیم و گفتیم تا ریکاردو غیرتی شد و رفت با قرض و قوله یک اتومبیل رنوی تازه خرید .
یک روز عصر تعطیل آمد خانه ام که : اسن ! پاشو برویم گشتی بزنیم .
سوار ماشینش شدیم و رفتیم خارج شهر .
گفت : برویم فلان شهرک که رودخانه ای  و دار و درختی دارد  بنشینیم شرابی بنوشیم . یک ساعتی راندیم و از شهر بی در و پیکر بوئنوس آیرس بیرون زدیم . همه جا دار و درخت و سبزه و باغ و باغستان بود و سبزی و نور . رسیدیم به جاده ای با دست انداز ها و چاله چوله ها و آسفالتی درب و داغا ن. کنار جاده تابلویی نصب کرده بودند که : جاده در دست ساختمان است . آهسته برانید .
تابلو را به ریکاردو نشان دادم و گفتم : آمیگو !آهسته برو !
ریکاردو لبخندی زد و چیزی نگفت . با چه مکافاتی بیست سی کیلومتر راندیم اما نه کارگری دیدیم ؛ نه بلدوزری ؛ نه هیچ نشانه ای از ساخت و ساز  و نه حتی بیلی و کلنگی .
ریکاردو نگاهی بمن انداخت و گفت :
میدانی اسن ؟ پانزده سال است که این تابلو را آنجا کار گذاشته اند !

۲۰ خرداد ۱۳۹۵


هزار سال نثر پارسی
.....چون چشم معتصم بر بابک افتاد ؛ گفت : " ای سگ ! چرا در جهان فتنه انگیختی و چرا چندین هزار مسلمان بکشتی ؟ "
هیچ جواب نداد .
فرمود تا هر چهار دست و پایش ببریدند .چون یک دست ببریدند ؛ دست دیگر در خون زد و در روی مالید و همه روی را از خون سرخ کرد .
معتصم گفت : " ای سگ ! باز این چه علم است ؟ "
گفت : در این حکمتی است
گفتند : " آخر بگوی چه حکمت است "
گفت : شما هر دو دست و پای من بخواهید بریدن . و گونه مردم از خون سرخ باشد . و چون خون از تن برود ؛ روی زرد شود .هر که را دست ها و پای ها ببرند خون در تن وی بنماند . من روی خویش به خون سرخ کردم تا چون خون از تنم بیرون شود ؛ نگویند از بیم و ترس رویش زرد شد .
از : سیاست نامه
خواجه نظام الملک طوسی
بکوشش : دکتر جعفر شعار

۱۸ خرداد ۱۳۹۵

شیطان مگر گذاشت که ما بندگی کنیم ؟

قرب یکماه به میخانه اقامت کردم
اتفاقا رمضان بود نمیدانستم .

آقا ! خدا بسر شاهد است ما تصمیم گرفته بودیم روزه بگیریم ! اما مگر این شیطان لعین میگذارد ؟
چرا دارید می خندید ؟ یعنی بما نمیآید مثل هر آدمیزاد دیگری روزه بگیریم ؟
باری ؛ به خودمان گفتیم : چطور است که در همین ینگه دنیا هموطنان بزک دوزکی ما ؛ هم روزه میگیرند ؛ هم به کنسرت اندی و مندی میروند ؛ هم مال مردم میخورند ؛ هم هزار و یک جور حقه و بامبول بلدند ؛ هم از آن زهر ماری ها می نوشند ؛ هم در مجالس بجنبان و برقصان های آنچنانی میرقصند و می جنبانند ؛ بعدش میروند دهان شان را آب میکشند و در صف نماز جماعت می ایستند و از ته حلقوم شان الله اکبر  الله اکبر میگویند ؟ مگر آنها را خانم زاییده ما را باجی ؟ مگر خدای ناکرده دست مان چلاق است ؟
این بود که آمدیم یک عالمه زولبیا بامیه و نمیدانم باقلاقاتوق و ترش تره و ماهی شور و سیر ترشی و زیتون پرورده کنار گذاشتیم تا کله سحر پا بشویم و آنها را بلمبانیم و برویم در زمره مردان خدا !! اما نمیدانیم چطور شد که بجای اینکه دم دمای صبح پابشویم و سحری مان را بخوریم یکوقت پا شدیم دیدیم آفتاب آمده است وسط آسمان .
چه بکنیم ؟ چه نکنیم ؟ بدون سحری که نمیشود روزه گرفت . میشود ؟ آدم اگر بخواهد هفده هیجده ساعت گرسنه بماند روده بزرگه اش روده کوچیکه اش  را قورت خواهد داد و از هضم رابع هم خواهد گذراند .
به خودمان گفتیم : ای آقا ! ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است . امروز نشد فردا .  خب ؛ از فردا روزه میگیریم . بقول معروف نه آفتاب از این گرمتر میشود نه قنبر از این  سیاه تر !
زن مان وقتی فهمید ما میخواهیم روزه بگیریم در آمد که : مگر شما مسلمانی ؟
گفتیم : نوچ !
گفتند : شما توی عمرت نماز خوانده ای ؟
میگوییم : نوچ !
می پرسند : اصلا نماز خواندن بلدی ؟
میگوییم : نه والله ! دروغ چرا ؟ اصلا ما را چیکار به این بی ناموسی ها ؟
میفرمایند : خب ؛ برای چه میخواهی روزه بگیری ؟ خیال میکنی آقای باریتعالی آن بالا بالاها نشسته است و یک دوربین ور داشته است و دارد حضرتعالی را می پاید ؟ اگر خیلی هنر داری روزه سیگار بگیر !
میگوییم : روزه سیگار دیگر کدام است خانم جان ؟
میفرمایند : شما سیگار کشیدن را ترک بفرمایید من بشما قول میدهم آقای باریتعالی در آن دنیا قصری از آن قصرهای زمردین با هفتاد حوری بلورین هفتاد ذرعی بشما خواهد بخشید !
کمی این پا و آن پا میکنیم و میگوییم : خانم جان ! بد حرفی هم نمیزنی ها !چطور است از فردا سیگار کشیدن را بگذاریم کنار و هر وقت هوس سیگار بسرمان زد برویم پسته و بادام و تخم آفتابگردان میل بفرماییم ؟
خانم جان مان پشت چشمی نازک میفرمایند و میگویند : ببینیم و تعریف کنیم .
آقا ! خدا بسر شاهد است ما طاقت گرسنگی را نداریم . طاقت تشنگی را هم نداریم . اصلا آقا ما آدم بی طاقتی هستیم . اصلا نمیدانیم این آقای باریتعالی خشت مان را از چه گلی سرشته است . فی الواقع یک آدم شیشه ای هستیم که با کوچکترین سنگریزه ای جیرینگی خرد و خاکشیر می شویم و میریزیم روی زمین و پخش و پلا میشویم .
با همه این احوالات دیشب دل به دریا زدیم و گفتیم : علی الله !از فردا سیگار کشیدن ممنوع !روزه سیگار میگیریم . روزه سیگار هم الحمدالله نه جانفشانی می خواهد ؛ نه دنگ و فنگ دارد ؛ نه باید گشنگی بکشیم ؛ نه باید نماز بخوانیم ؛ نه باید وضو بگیریم ؛ نه حتی بی ادبی نشود رویم به دیوار نباید بکوزیم !
صبح که از خواب پاشدیم جای تان خالی رفتیم یک قهوه  دبش فرد اعلاء درست کردیم و رفتیم روی بالکن خانه مان نشستیم به تماشای دار و درخت ها .
به به ! چه گلهایی ! چه صفایی !چه نسیم جان نوازی !
هنوز قهوه مان نصفه نیمه نشده بود که دیدیم یک چیزی توی تن مان مور مور میکند . اول خیال کردیم داریم قالب تهی میفرماییم . بعدش هم بخودمان گفتیم لابد فشار خون مان پایین آمده . نزدیک بود برویم به دکتر مان زنگ بزنیم تا ببیند چه مرگ مان است . اما یادمان آمد که : ای بابا !قهوه بدون سیگار آخر به چه دردی میخورد ؟  رفتیم جای تان خالی یک نخ سیگار گیراندیم . دو سه تا پک جانانه زدیم و دیدیم نه تنها فشار خون مان آمده سر جایش بلکه دنیا و ما فیها به چشم مان با شکوه تر و زیباتر بنظر میآیند !
اصلا آقا چهچه پرندگان و ابابیل ! چنان مست و مدهوش مان کرد که گفتیم : علی الله ! دومین سیگار مان را هم گیراندیم و قهوه مان را هم تا ته نوشیدیم و چنان شنگول شدیم که کم مانده بود بنشینیم یک قصیده بالا بلند در ستایش قهوه و سیگار و در مذمت روزه بسراییم . بله آقا ؛ شیطان مگر گذاشت که ما بندگی کنیم ؟

روزه ها را یک به یک خوردیم و آبی نیز روش
باده بعد از شام می چسبد ولیکن کم بنوش !

آقا ! شما که غریبه نیستید . ما از هر چه روزه و موزه و این زهر ماری ها بیزاریم . حالا چه روزه غذایی باشد . چه روزه غزایی باشد ؛ چه روزه قضایی ؛ چه روزه تدخینی !
والله این صائب جان مان حق دارد که در مذمت روزه چنین بیت جانانه ای سروده است :
باده سی شبه باید که ز آیینه دل
زنگ سی روزه ماه رمضان بر خیزد
لطفا مثل مادر بزرگ ها نیایید نصیحت مان کنید که : وای آقای گیله مرد ؛ خجالت نمیکشی سیگار میکشی ؟
نرود میخ آهنین در سنگ !

انتقام هندی ها !
آقای راج آمده بود دیدن مان . آقای راج سالهاست از هند آمده است امریکا و اینجا کشاورزی میکند . بادام و گردو تولید میکند .
از من می پرسد : از ایران چه خبر ؟
میگویم : والله خبر چندانی ندارم . میدانی که ما از دور دستی بر آتش داریم اما این را میدانم که اوضاع هشلهف قمر در عقربی است
پوز خندی میزند و میگوید : ما هندی ها خوب از شما انتقام گرفتیم ها !
با حیرت میگویم : هندی ها ؟ چه انتقامی ؟ و چرا ؟
میگوید : شما نادر شاه را به هند فرستادید تا از کشته ها پشته بسازد ،
ما هم خمینی را برای تان فرستادیم . این به آن در !
دیدم راست میگوید این آقای راج کشاورز تخم حرام !