دنبال کننده ها

۲۱ خرداد ۱۳۹۵

جاده در دست ساختمان است

 "از داستان های بوئنوس آیرس "

رفیقم  - ریکاردو - در دفتر سازمان ملل در بوئنوس آیرس کار میکرد . تنها آدمیزادی بود که چهار کلام انگلیسی بلد بود .
گاهگداری عصرهای یکشنبه میآمد سراغم و می نشستیم از این در و آن در گپ میزدیم . آرزوش این بود بیاید امریکا .
یک ماشین فولکس واگن عهد پادشاه وزوزک داشت که انگاری همه جایش را چکش کاری کرده بودند . من اسم ماشینش را گذاشته بودم ذوالجناح .
بهش میگفتم : آخر ریکاردو جان ؛ خانه آبادان !این چه ماشینی است که سوار میشوی ؟  بهتر نیست بروی یک الاغی ؛ اسبی ؛ شتری ؛ قاطری ؛ چیزی بخری ؟
بالاخره آنقدر گفتیم و گفتیم تا ریکاردو غیرتی شد و رفت با قرض و قوله یک اتومبیل رنوی تازه خرید .
یک روز عصر تعطیل آمد خانه ام که : اسن ! پاشو برویم گشتی بزنیم .
سوار ماشینش شدیم و رفتیم خارج شهر .
گفت : برویم فلان شهرک که رودخانه ای  و دار و درختی دارد  بنشینیم شرابی بنوشیم . یک ساعتی راندیم و از شهر بی در و پیکر بوئنوس آیرس بیرون زدیم . همه جا دار و درخت و سبزه و باغ و باغستان بود و سبزی و نور . رسیدیم به جاده ای با دست انداز ها و چاله چوله ها و آسفالتی درب و داغا ن. کنار جاده تابلویی نصب کرده بودند که : جاده در دست ساختمان است . آهسته برانید .
تابلو را به ریکاردو نشان دادم و گفتم : آمیگو !آهسته برو !
ریکاردو لبخندی زد و چیزی نگفت . با چه مکافاتی بیست سی کیلومتر راندیم اما نه کارگری دیدیم ؛ نه بلدوزری ؛ نه هیچ نشانه ای از ساخت و ساز  و نه حتی بیلی و کلنگی .
ریکاردو نگاهی بمن انداخت و گفت :
میدانی اسن ؟ پانزده سال است که این تابلو را آنجا کار گذاشته اند !

۲۰ خرداد ۱۳۹۵


هزار سال نثر پارسی
.....چون چشم معتصم بر بابک افتاد ؛ گفت : " ای سگ ! چرا در جهان فتنه انگیختی و چرا چندین هزار مسلمان بکشتی ؟ "
هیچ جواب نداد .
فرمود تا هر چهار دست و پایش ببریدند .چون یک دست ببریدند ؛ دست دیگر در خون زد و در روی مالید و همه روی را از خون سرخ کرد .
معتصم گفت : " ای سگ ! باز این چه علم است ؟ "
گفت : در این حکمتی است
گفتند : " آخر بگوی چه حکمت است "
گفت : شما هر دو دست و پای من بخواهید بریدن . و گونه مردم از خون سرخ باشد . و چون خون از تن برود ؛ روی زرد شود .هر که را دست ها و پای ها ببرند خون در تن وی بنماند . من روی خویش به خون سرخ کردم تا چون خون از تنم بیرون شود ؛ نگویند از بیم و ترس رویش زرد شد .
از : سیاست نامه
خواجه نظام الملک طوسی
بکوشش : دکتر جعفر شعار

۱۸ خرداد ۱۳۹۵

شیطان مگر گذاشت که ما بندگی کنیم ؟

قرب یکماه به میخانه اقامت کردم
اتفاقا رمضان بود نمیدانستم .

آقا ! خدا بسر شاهد است ما تصمیم گرفته بودیم روزه بگیریم ! اما مگر این شیطان لعین میگذارد ؟
چرا دارید می خندید ؟ یعنی بما نمیآید مثل هر آدمیزاد دیگری روزه بگیریم ؟
باری ؛ به خودمان گفتیم : چطور است که در همین ینگه دنیا هموطنان بزک دوزکی ما ؛ هم روزه میگیرند ؛ هم به کنسرت اندی و مندی میروند ؛ هم مال مردم میخورند ؛ هم هزار و یک جور حقه و بامبول بلدند ؛ هم از آن زهر ماری ها می نوشند ؛ هم در مجالس بجنبان و برقصان های آنچنانی میرقصند و می جنبانند ؛ بعدش میروند دهان شان را آب میکشند و در صف نماز جماعت می ایستند و از ته حلقوم شان الله اکبر  الله اکبر میگویند ؟ مگر آنها را خانم زاییده ما را باجی ؟ مگر خدای ناکرده دست مان چلاق است ؟
این بود که آمدیم یک عالمه زولبیا بامیه و نمیدانم باقلاقاتوق و ترش تره و ماهی شور و سیر ترشی و زیتون پرورده کنار گذاشتیم تا کله سحر پا بشویم و آنها را بلمبانیم و برویم در زمره مردان خدا !! اما نمیدانیم چطور شد که بجای اینکه دم دمای صبح پابشویم و سحری مان را بخوریم یکوقت پا شدیم دیدیم آفتاب آمده است وسط آسمان .
چه بکنیم ؟ چه نکنیم ؟ بدون سحری که نمیشود روزه گرفت . میشود ؟ آدم اگر بخواهد هفده هیجده ساعت گرسنه بماند روده بزرگه اش روده کوچیکه اش  را قورت خواهد داد و از هضم رابع هم خواهد گذراند .
به خودمان گفتیم : ای آقا ! ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است . امروز نشد فردا .  خب ؛ از فردا روزه میگیریم . بقول معروف نه آفتاب از این گرمتر میشود نه قنبر از این  سیاه تر !
زن مان وقتی فهمید ما میخواهیم روزه بگیریم در آمد که : مگر شما مسلمانی ؟
گفتیم : نوچ !
گفتند : شما توی عمرت نماز خوانده ای ؟
میگوییم : نوچ !
می پرسند : اصلا نماز خواندن بلدی ؟
میگوییم : نه والله ! دروغ چرا ؟ اصلا ما را چیکار به این بی ناموسی ها ؟
میفرمایند : خب ؛ برای چه میخواهی روزه بگیری ؟ خیال میکنی آقای باریتعالی آن بالا بالاها نشسته است و یک دوربین ور داشته است و دارد حضرتعالی را می پاید ؟ اگر خیلی هنر داری روزه سیگار بگیر !
میگوییم : روزه سیگار دیگر کدام است خانم جان ؟
میفرمایند : شما سیگار کشیدن را ترک بفرمایید من بشما قول میدهم آقای باریتعالی در آن دنیا قصری از آن قصرهای زمردین با هفتاد حوری بلورین هفتاد ذرعی بشما خواهد بخشید !
کمی این پا و آن پا میکنیم و میگوییم : خانم جان ! بد حرفی هم نمیزنی ها !چطور است از فردا سیگار کشیدن را بگذاریم کنار و هر وقت هوس سیگار بسرمان زد برویم پسته و بادام و تخم آفتابگردان میل بفرماییم ؟
خانم جان مان پشت چشمی نازک میفرمایند و میگویند : ببینیم و تعریف کنیم .
آقا ! خدا بسر شاهد است ما طاقت گرسنگی را نداریم . طاقت تشنگی را هم نداریم . اصلا آقا ما آدم بی طاقتی هستیم . اصلا نمیدانیم این آقای باریتعالی خشت مان را از چه گلی سرشته است . فی الواقع یک آدم شیشه ای هستیم که با کوچکترین سنگریزه ای جیرینگی خرد و خاکشیر می شویم و میریزیم روی زمین و پخش و پلا میشویم .
با همه این احوالات دیشب دل به دریا زدیم و گفتیم : علی الله !از فردا سیگار کشیدن ممنوع !روزه سیگار میگیریم . روزه سیگار هم الحمدالله نه جانفشانی می خواهد ؛ نه دنگ و فنگ دارد ؛ نه باید گشنگی بکشیم ؛ نه باید نماز بخوانیم ؛ نه باید وضو بگیریم ؛ نه حتی بی ادبی نشود رویم به دیوار نباید بکوزیم !
صبح که از خواب پاشدیم جای تان خالی رفتیم یک قهوه  دبش فرد اعلاء درست کردیم و رفتیم روی بالکن خانه مان نشستیم به تماشای دار و درخت ها .
به به ! چه گلهایی ! چه صفایی !چه نسیم جان نوازی !
هنوز قهوه مان نصفه نیمه نشده بود که دیدیم یک چیزی توی تن مان مور مور میکند . اول خیال کردیم داریم قالب تهی میفرماییم . بعدش هم بخودمان گفتیم لابد فشار خون مان پایین آمده . نزدیک بود برویم به دکتر مان زنگ بزنیم تا ببیند چه مرگ مان است . اما یادمان آمد که : ای بابا !قهوه بدون سیگار آخر به چه دردی میخورد ؟  رفتیم جای تان خالی یک نخ سیگار گیراندیم . دو سه تا پک جانانه زدیم و دیدیم نه تنها فشار خون مان آمده سر جایش بلکه دنیا و ما فیها به چشم مان با شکوه تر و زیباتر بنظر میآیند !
اصلا آقا چهچه پرندگان و ابابیل ! چنان مست و مدهوش مان کرد که گفتیم : علی الله ! دومین سیگار مان را هم گیراندیم و قهوه مان را هم تا ته نوشیدیم و چنان شنگول شدیم که کم مانده بود بنشینیم یک قصیده بالا بلند در ستایش قهوه و سیگار و در مذمت روزه بسراییم . بله آقا ؛ شیطان مگر گذاشت که ما بندگی کنیم ؟

روزه ها را یک به یک خوردیم و آبی نیز روش
باده بعد از شام می چسبد ولیکن کم بنوش !

آقا ! شما که غریبه نیستید . ما از هر چه روزه و موزه و این زهر ماری ها بیزاریم . حالا چه روزه غذایی باشد . چه روزه غزایی باشد ؛ چه روزه قضایی ؛ چه روزه تدخینی !
والله این صائب جان مان حق دارد که در مذمت روزه چنین بیت جانانه ای سروده است :
باده سی شبه باید که ز آیینه دل
زنگ سی روزه ماه رمضان بر خیزد
لطفا مثل مادر بزرگ ها نیایید نصیحت مان کنید که : وای آقای گیله مرد ؛ خجالت نمیکشی سیگار میکشی ؟
نرود میخ آهنین در سنگ !

انتقام هندی ها !
آقای راج آمده بود دیدن مان . آقای راج سالهاست از هند آمده است امریکا و اینجا کشاورزی میکند . بادام و گردو تولید میکند .
از من می پرسد : از ایران چه خبر ؟
میگویم : والله خبر چندانی ندارم . میدانی که ما از دور دستی بر آتش داریم اما این را میدانم که اوضاع هشلهف قمر در عقربی است
پوز خندی میزند و میگوید : ما هندی ها خوب از شما انتقام گرفتیم ها !
با حیرت میگویم : هندی ها ؟ چه انتقامی ؟ و چرا ؟
میگوید : شما نادر شاه را به هند فرستادید تا از کشته ها پشته بسازد ،
ما هم خمینی را برای تان فرستادیم . این به آن در !
دیدم راست میگوید این آقای راج کشاورز تخم حرام !

۱۳ خرداد ۱۳۹۵

هزار سال نثر پارسی (2)

حج بایزید

نقل است که یک بار عزم حج کرد و منزلی چند برفت و باز آمد .
گفتند :   تو هرگز عزم فسخ نکرده ای ؛ این چون افتاد؛ ؟
گفت : در راه زنگیی را دیدم تیغی کشیده ؛ مر گفت : اگر باز گردی ؛ نیک .  و اگرنه سرت از تن جدا کنم .
پس مرا گفت : خدای را به بسطام گذاشتی و روی به کعبه آوردی ؟
نقل است که مردی پیش او آمد و پرسید : کجا می روی ؟
گفت : به حج
گفت : چه داری ؟
گفت : دویست درم
گفت : به من ده که صاحب عیالم و هفت بار گرد من بگرد و باز گرد . که حج تو این است .
گفت : " چنان کردم و بازگشتم "

از : تذکره الاولیا - عطار نیشابوری 

۹ خرداد ۱۳۹۵

آقای جیم با تراکتور میآید !

آقای جیم با تراکتورش آمده بود مزرعه را شخم بزند .
آقای جیم نود و چند سالی دارد اما هوش و حواسش بهتر از هوش و حواس خود ماست .
نیم ساعتی گذشت و دیدیم از قار قار تراکتورش خبری نیست . به خودمان گفتیم :
امشب صدای تیشه از بیستون نیامد
گویا به خواب شیرین فرهاد رفته باشد
رفتیم سراغش. دیدیم روی تراکتور نشسته است و سرش پایین است .  خیال کردیم سکته ای  ؛ مکته ای ؛ چیزی کرده است .
ترس برمان داشت و صدایش کردیم : آقای جیم ؛ حالت خوب است ؟
سرش را بلند کرد و گفت : من حالم خوب است اما نمیدانم این تراکتور لاکردار چه مرگش است که دیگر روشن نمیشود .
رفتیم سه چهار باری سوییچ تراکتورش را چرخاندیم و دیدیم قار قار میکند اما روشن نمیشود .
گفتیم : آقای جیم ؛ حالا باید چیکار کنیم ؟
گفت : باید به میکانیک مان زنگ بزنیم بیاید تعمیرش کند .
گفتیم : میکانیک تان کجاست حالا ؟
گفت : رفته است مسافرت ؛ یک هفته دیگر بر میگردد.
گفتیم : حالا تکلیف مان چیست ؟
گفت : هیچی ! جنابعالی ما را سوار ماشین تان میکنید میرسانید خانه مان .
گفتیم : آی بچشم ! اما دیدیم آقای جیم نمیتواند تکان بخورد .
پرسیدیم : چه تان شده آقای جیم ؟
گفتند : ای آقا ! این کمرمان دیگر راست نمیشود .چنان دردی میکند که نمیتوانم تکان بخورم . آی گور پدر هر چه دکتر و پرستار است !
رفتیم یک چارپایه پیدا کردیم و آوردیم گذاشتیم کنار تراکتور بلکه آقای جیم بتواند از آن بالا پایین بیاید . گفتیم : بفرما ! حالا بیا پایین
ناله ای کرد و گفت : آقا جان ! من نمیتوانم از جایم تکان بخورم شما میفرمایید بیایم پایین ؟
گفتیم : می خواهید آمبولانس خبر کنم ؟
گفتند : نه آقا ! میآیم پایین .
نیم ساعتی از چپ به راست و از راست به چپ غلتیدند اما نتوانستند از تراکتور پایین بیایند .ناچار رفتیم آقای جیم را بغل کردیم و با چه والذاریاتی آوردیمش پایین . حالا میخواهیم سوار ماشین خودمان بکنیم اما مگر طفلکی میتواند قدم از قدم بر دارد ؟ دوباره بغل شان کردیم و با چه مکافاتی گذاشتیمش توی ماشین خودمان . رفتیم یکدانه نوشابه خنک هم برایش آوردیم تا خدا نکرده توی ماشین مان به رحمت خدا نرود و دست مان را توی پوست گردو نگذارد .
سوار ماشین شدیم و راه افتادیم . گفتیم : آقای جیم خانه تان کجاست ؟
گفتند : همین جاده را بگیر و مستقیم برو ! بعدش شروع کرد فحش دادن به هر چه دکتر و پرستار است
نیم ساعتی از توی مزارع راندیم . رسیدیم سر چهار راهی .
پرسیدیم : چپ یا راست ؟
گفتند : بپیچید به چپ!
پیچیدیم به چپ . بیست سی مایلی رفتیم . بیست سی بار دیگر به چپ و راست پیچیدیم تا رسیدیم به مزرعه دیگری . خیال کردیم خانه آقای جیم همینجاست .خواستیم پیاده اش کنیم . گفتند : نه آقا جان ! خانه ام که اینجا نیست . من صندلی چرخدارم را اینجا گذاشته بودم .
پیاده شدیم و رفتیم صندلی چرخدارش را با چه مشقتی تپاندیم توی ماشین خودمان ( ماشین خودمان هم از آن وانت های شاسی بلند است که ما میگوییم تانک )
- خب ؛ حالا کجا برویم ؟
-برو به راست . برو به چپ ؛ بپیچ به راست . بپیچ به چپ .
سیصد بار هم به چپ و راست پیچیدیم تا رسیدیم به دولتسرای آقای جیم .  دیدیم دولتسرای ایشان فی الواقع خانه سالمندان است با یک مشت پیر و پاتال های زهوار در رفته .
با چه مکافاتی آقای جیم را از ماشین مان پیاده کردیم و نشاندیمش روی صندلی چرخدارش . خواستیم راه بیفتیم بیاییم سر کار و زندگی مان . رو کرد بما و گفت : من اینجا را دوست ندارم
پرسیدیم : چرا آقای جیم ؟
گفت : اینجا پر از آدمهای پیر و پاتال است که هنری جز حرف زدن و ورور کردن ندارند .
توی دل مان گفتیم نه اینکه حضرتعالی خیلی جوان هستید !
بر گشتیم آمدیم سر کارمان . همکاران مان تا ما را دیدند گفتند : آقا چه بلایی بسرتان آمده ؟
نگاهی توی آیینه به خودمان انداختیم و دیدیم پیراهن تازه ای را که امروز پوشیده بودیم چنان خاک آلود شده است که باید بیندازیمش توی آشغالدانی .
حالا تراکتور آقای جیم اینجا روی دست مان مانده است . نمیدانیم میکانیک آقای جیم اصلا پیدا میشود یا نه ؟ نمیدانیم آقای جیم آنقدر زنده میماند که بیاید تراکتورش را ببرد یا نه ؟ ما که از خیر شخم زدن گذشتیم .





۷ خرداد ۱۳۹۵

اخوان

این شعر را هوشنگ ابتهاج " سایه " در غم مرگ مهدی اخوان ثالث سروده است .

رفت آن یار و داغ صد افسوس
بر  دل داغدار یار گذاشت
ما سپس ماندگان قافله ایم
او به منزل رسید و بار گذاشت
در جوانی کنار هم بودیم
چون جوانی مرا کنار گذاشت
تن به میخانه برد و مست افتاد
جان هشیار در خمار گذاشت
پی تیشه زدن به ریشه خویش
دست در دست روزگار گذاشت
انچه دشمن نکرد با خود کرد
جان بفرسود و تن نزار گذاشت
او به پایان راه خویش رسید
همرهان را در انتظار گذاشت
نام امید داشت اما گام
در ره نا امیدوار گذاشت
مست هشیار بود و رندانه
دست بر مست و هوشیار گذاشت
ره نجست از حصار شب بیرون
آتشی در شب حصار گذاشت
خاتمی ساخت شاهکار و در او
لعلی از جان خویش کار گذاشت
قدحی پر ز خون دیده و دل
پیش مستان غمگسار گذاشت
تلخ چون باده ؛ دلپذیر چو غم
طرفه شعری به یادگار گذاشت
تا قیامت غم از خزانش نیست
آنکه این باغ پر بهار گذاشت
پیش فریاد او جهان کر بود
او در این گوش گوشوار گذاشت
بر رخ روزگار خشک اندیش
سیلی از شعر آبدار گذاشت
بگذر از نیک و بد که نیک بد است
آنکه بر نیک و بد شمار گذاشت
بر بد و نیک کار و بار جهان
نتوان هیچ اعتبار گذاشت

کی سواری از این گریوه گذشت
که نه بر خاطری غبار گذاشت ؟
سینه " سایه " بین که داغ امید
بر سر داغ شهریار گذاشت
اشک خونین من از این ره دور
گل سرخی بر آن  مزار گذاشت 

۶ خرداد ۱۳۹۵

هنر مدرن

آقا ! شما که غریبه نیستید ؛ شما که از خودمان هستید ؛ چطور است پیش شما یک اعترافی بکنیم و خودمان را خلاص بکنیم .؟ ها ؟ ما که آب از سرمان گذشته است ؛ حالا چه یک گز  چه ده
آقا ! ما از هنر مدرن و نقاشی مدرن و شعر پسا مدرن  اصلا سر در نمیآوریم . به خودمان میگوییم : آقای گیله مرد ! اینکه غصه خوردن ندارد ؛ شکر در باغ هست و غوره هم هست .
گاهگاهی میرویم موزه ای ؛ نمایشگاهی ؛ تئاتری ؛  شب شعری ؛ جایی . وقتی بیرون میآییم می بینیم دست خالی رفته بودیم دست خالی تر بر گشته ایم . اصلا آقا ما از نسل چراغ موشی هستیم . ملتفت عرایض مان که هستید انشاء الله !
جای تان خالی یک شب رفته بودیم شب شعر .  یک آقایی آمد و برای مان شعر خواند . گفت شعرش شعر سه بعدی است ! اول خیال کردیم دارد قصه چهل طوطی میگوید . ما هم مثل بز اخفش ساکت و صامت نشستیم و فقط ریش جنبانیدیم .  منتها دیدیم که یک عده از این سکینه باجی ها و فاطمه سلطان ها و شاباجی خانوم ها برایش هورا میکشند و کف میزنند .
راستش ما توی این عمر بی حاصل مان غزل و قصیده و رباعی و نمیدانم ترکیب بند و مثنوی و ترجیع بند و دو بیتی شنیده و خوانده بودیم اما هنوز شعر سه بعدی به گوش مان نخورده بود . چه کنیم ؟ ما که گفتیم از نسل چراغ موشی هستیم . ملتفت عرایضم که هستید انشاءالله ؟
وقتی شعر خوانی شان تمام شد اگر چه هیچ چیزی دستگیرمان نشده بود ؛ آمدیم مقداری پیزر لای پالان آقای شاعر باشی چپاندیم و گفتیم : آقا !قربان معرفت سرکار ! می شود یک نسخه از همین شعر سه بعدی حضرتعالی را مرحمت بفرمایید که بخوانیم و بیشتر لذت ببریم ؟
ایشان هم بزرگواری فرمودند و نسخه ای از شعرشان را بدست مان دادند . ما یکبار شعر را از بالا بپایین و یکبار هم از پایین ببالا خواندیم باز هم چیزی حالی مان نشد . دیدیم عجب شلم شوربایی است .
به خودمان گفتیم : بلکه سواد مان نم کشیده است . بیخود نیست که حضرت نظامی میفرمایند :
بقدر شغل خود باید زدن لاف
که زر دوزی نداند بوریا باف
شعر را دادیم به آقای اشراق که سرو مرو گنده کنار دست مان نشسته بود و داشت خمیازه میکشید . این آقای اشراق خودشان ماشاءالله شاعرند و تا حالا شش هفت تا دیوان شعر منتشر کرده اند .
آقای اشراق شعر را یکبار بصورت عمودی و دفعه دیگر بصورت افقی خواند ند. انگار چیزی حالیشان  نشد .  رو کرد بمن و گفت :
قلیان تو و کمان رستم
این هر دو نمیتوان کشیدن
گفتیم : چه فرمودید ؟
شعر را داد دست مان و گفت : آقا جان ! این شعر به زبان چینی است !
گفتیم : چینی ؟
فرمودند : بله آقا !یخرج الحی من المیت ! مرده را زنده میسازد این شعر !
گفتیم : مزاح میفرمایید ؟
فرمودند : نه آقا ! چه مزاحی ؟ این شعر اگر به زبان چین و ماچین نبود بنده و جنابعالی چیزی از آن می فهمیدیم آقا ! اگر هم چینی نباشد لابد به زبان یاجوج ماجوج است
این را داشته باشید تا یک داستان دیگری را برای تان بگوییم و بخندیم . از قدیم هم گفته اند : دیگ را آتش جوش میآورد آدمی را حرف .
دیروز در همین شهر ما - سانفرانسیسکو - یک آقای جوان هفده ساله ای بنام آقای خیاطان ( که لابد از تخم و ترکه ما ایرانی هاست ) رفته بود موزه هنرهای مدرن سانفرانسیسکو . ایشان یکی از آن عینک های نیمه شکسته دو زاری را گذاشتند روی یکی از قفسه ها و خودشان هم گوشه ای ایستادند به تماشا و فیلمبرداری .
از خیل عظیم تماشاگران و تماشاییان و هنر دوستان این موزه هنر های مدرن ؛ حتی یکنفر پیدا نشد که بیاید بگوید این عینک دو زاری اینجا چیکار میکند ؟ همه آمدند و از همان عینک دو زاری عکس و فیلم گرفتند و آن جوانک شیطان هم گوشه ای ایستاد و به هنر شناسی و هنر دوستی خلایق خندید و البته از آنها فیلم هم گرفت .
یادم میآید پارسال هم همین جوانک تخم جن یک جعبه آشغال را آورده بود گذاشته بود کف همین موزه هنرهای مدرن و از واکنش جماعت هنر شناس و هنر دوست کلی فیلم و عکس گرفته بود .
ما خیال میکردیم فقط ما هستیم که از هنر مدرن و پسا مدرن سر در نمیآوریم . معلوم مان شد که : نه خیر ! آنکس که در این شهر چو ما نیست کدام است ؟ 

۵ خرداد ۱۳۹۵

این مردم خوب ..

.... یه سفر داشتیم با یه جمعی میرفتیم شمال ....تو مسیر پیاده شدیم ...من دیدم یه زن روستایی از ایوان خونه اش داره ما رو نگاه میکنه . هما ناطق از درخت توتی که اونجا بود یه دونه توت کند و گذاشت دهنش و بعد چشمش افتاد به اون زن ... همای فرنگی مآب از جیبش یه اسکناس در آورد وخواست بده به اون زن روستایی
اون زن به گریه افتاد ...گفت : از وقتی که شما از ماشین پیاده شدید من داشتم با خودم فکر میکردم که کاش می تونستم بفرما بزنم و از شما پذیرایی کنم . ولی چه کنم ؟ ندارم . من گاو داشتم .گوسفند داشتم . مرغ و خروس داشتم  اما حالا ندارم ....نمی تونم بشما بفرما بزنم . اونوقت شما میخواین به من پول توت درخت خدا را بدهی ؟
حرف این زن برای من عین حرف حکیم ابوالقاسم فردوسی است :

درم دارد و نقل و نان و نبید
سر گوسفندی تواند برید
مرا نیست ؛ خرم کسی را که هست
ببخشای بر مردم تنگدست

" پیر پرنیان اندیش " سایه 

۴ خرداد ۱۳۹۵

پپسی کولا
" از داستان های بوئنوس آیرس "
تابستان که میشد ما با این کوکاکولا مکافات داشتیم . آمده بودیم یک سوپر مارکت کوچولو توی یکی از خیابان های بوئنوس آیرس راه انداخته بودیم و شده بودیم بقال خرزویل . ماست و نان و دوغ و دوشاب و هزار و یک جور آت و آشغال دیگر می فروختیم اما نام هیچکدام شان را نمیدانستیم . لاکردار ها اسم های عجیب غریبی داشتند . فقط نام دولسه د لچه Dulce De Leche را یاد گرفته بودیم که چیزی بود مثل همان دوشاب خودمان با غلظتی بیشتر .
هزار جوربیسکویت می فروختیم که هر کدام شان اسمی و رنگی داشتند . انواع و اقسام کالباس و سوسیس و زهر ماری های دیگری می فروختیم که نمیدانستیم از گوشت خوک است ؛ آدمیزاد است ؛ گوسفند و بز است یا گوشت خر و خنزیر .
پپسی کولا و سون آپ و کانادادرای هم میفروختیم .
تابستان که میشد گرفتاری ما هم شروع میشد .کوکاکولا گیر نمی آمد .
به کارخانه اش زنگ میزدیم و میگفتیم :
- سینیوریتا ! اسن رخب نخاد هستم ( یعنی حسن رجب نژاد هستم ) . بیست تا جعبه کوکاکولا میخواهم . اسم فروشگاه مان هم پرلا Perla است . - یعنی مروارید -
فردا میشد . پس فردا میشد . پسین فردا میشد . اما از کوکاکولا خبری نبودکه نبود . دوباره زنگ میزدیم :
- سینیوریتا ! اسن رخب نخاد هستم ! این بیست جعبه کوکاکولای ما چطور شد ؟
از آنور سیم خانمی جواب مان میداد که : - سینیور ! همین امروز برای تان میفرستیم .
امروز میشد . فردا میشد . پس فردا و پسین فردا میشد اما از کوکاکولای لامصب خبری نمیشد .
ناچار به کارخانه پپسی کولا زنگ میزدیم و میگفتیم : سینیورا ! ده جعبه پپسی کولا برایم بفرستید . اسن رخب نخاد هستم از پرلا .
هنوز نیم ساعت نشده بود کامیون پپسی کولا جلوی فروشگاه مان بود . پپسی ها را توی یخچال می چیدیم .اما هیچ بنده خدایی حاضر نبود پپسی کولا بخرد . همه شان کوکاکولا میخواستند .
یک روز از یکی از مشتری هایم که برای خریدن کوکاکولا آمده بود پرسیدم این اهالی محترم بوئنوس آیرس چه مرگ شان است که پپسی کولا دوست ندارند و همه شان کوکاکولا میخواهند ؟
در جوابم گفت : پپسی کولا مزه خاک میدهد .
امروز که ما میخواستیم بیاییم سر کارمان بخاطر سر بهوایی های همیشگی مان یادمان رفت ناهارمان را که خانم جان مان درست کرده بود بیاوریم سر کارمان . لاجرم مجبور شدیم یکی از آن ساندویچ های آدم خفه کن را به نیش بکشیم . آمدیم یک قوطی پپسی کولا هم بر داشتیم و یک قطره اش را نوشیدیم و دیدیم بیچاره اهالی محترم بوئنوس آیرس حق داشتند که میگفتند پپسی کولا مزه خاک میدهد . لاکردار براستی مزه خاک میدهد .
به خودمان گفتیم : نکند این نوشابه را از خاکستر مرده ها درست میکنند ؟ نکند سنگ و ریگ و خاک گورستانها را بر میدارند و با آن پپسی کولا درست میکنند ؟! استغفرالله ! ما را باش که چه فکرهایی میکنیم ها !
راستی تا یادمان نرفته این را هم بگوییم که آن قدیم ندیم ها ما یک رفیقی داشتیم که در ایام سینه زنی محرم ؛ همراه سینه زنان و زنجیر زنان دم میگرفت و میخواند :
در کرب و بلا آب نبود پپسی کولا بود .
بگمانم طفلکی حالا در جهنم علیا مجبور است هی پپسی کولا بنوشد .