دنبال کننده ها

۲۰ اسفند ۱۴۰۲

سلام بهار

سلام بهار
هر روز از پشت پنجره خانه ام به این درخت پر شکوفه سلام میکنم و میگویم : سلام بهار
May be an image of stone-fruit tree
See insights and ads
All reactions:
امیر شریف, Naghi Pour and 14 others

پیغامی به سلطنت طلب ها

 آقایان ، خانم ها 

مملکت متعلق به ملت است . دولت کارگزار ملت است . نفت میفروشد و مالیات میگیرد ، وظیفه اش این است برای شهروندان خود همه امکانات زیستی از قبیل آموزش رایگان و‌درمان رایگان را فراهم کند

ایران ارث پدری آقای شاه یا آقای امام یا هیچ الاغ دیگری نیست که ما بخواهیم بابت خدماتی که ارائه کرده است شبانه روز خایه هایش را بمالیم و شکر خدا بکنیم. 

ما از ارث‌پدری کسی یک پاپاسی نگرفته ایم .( ارث پدری خودمان را هم نتوانستیم بگیریم کم مانده است لوطی خور بشود )

شما هم اگر خیلی سلطنت طلب هستید تشریف تان را از صفحه ام ببرید که من حوصله چانه زدن  با آدم هایی که هیچ منطقی را نمیشناسند ندارم

از همه فداییان و جان‌نثاران اعلیحضرت رحمتی هم‌ میخواهم خانه شیشه ای ام را ترک بفرمایند و زحمت بیهوده ندهند

من بعنوان یک شهروند ایرانی به هیچ شاه و شاهزاده ای بدهکار نیستم و اگر نمکی هم خورده ام از نمکدان ملت ایران بوده است نه از نمکدان خاندان جلیل ! 

لطفا رفع زحمت بفرمایید

در ساحل ولگا

شبی در سامارا - در ساحل ولگا - مشغول قدم زدن بودم .ناگهان شنیدم یکی فریاد میزند : برادر ! کمک ! کمک !
هوا تاریک بود و ابرهای تیره ای سرتاسر آسمان را پوشانده بود . یکنفر در میان آب دست وپا میزد
خودم را به میان آب انداختم و به غریق رساندم ،چنگ در موهایش انداختم و او را به ساحل رساندم .هنوز به ساحل نرسیده بلند شد و یقه مرا گرفت و با خشم فراوان داد کشید که : تو چه حقی داری موی مردم را بگیری و بکشی؟
گفتم :ولی شما داشتید غرق میشدید و کمک می خواستید !
گفت :ای لعنتی !چطور داشتم غرق میشدم ؟آب رودخانه به شانه هایم هم نمیرسید !داشتم غرق میشدم ؟ چه حرف مزخرفی !
گفتم : ولی شما با فریاد کمک می خواستید . نمی خواستید؟
- گیرم که فریاد میزدم ، من هر قدر دلم بخواهد می توانم فریاد بزنم ! زود باش یک روبل رد کن بیاد و گرنه آژان خبر میکنم ! یا الله !
کمی با او جر و بحث کردم اما دست آخر متوجه شدم حق با اوست . دست توی جیبم کردم و هر چه توی جیب داشتم به او دادم و عاقل تر به خانه ام رفتم.....
«از خاطرات ماکسیم گورکی "
May be an image of text
See insights and ads
All reactions:
Nasser Darabi, امیر شریف and 36 others

سنن آدام چخماز

در تبریز بودیم . بگمانم سال 1352 بود . با رفیق مان رفته بودیم سینما . رفته بودیم فیلم " چه کسی از ویرجینیا وولف می ترسد " با بازیگری ریچارد برتون و الیزابت تایلر را ببینیم .
آن زمان ها ؛ نزدیکی های چهار راه شهناز ، سینمایی بود بنام سینما فرهنگ . این سینما فرهنگ گاهگداری فیلم های باصطلاح روشنفکری نشان میداد .
هنوز روی صندلی مان جابجا نشده بودیم که به سبک و سیاق آن روزگار سرود شاهنشاهی نواخته شد :
شاهنشه ما زنده بادا
پاید کشور به فرش جاودان ...
همه خلایق از جای شان پا شدند . من و رفیقم نمیدانم از روی بی حوصلگی یا شاید لجبازی گفتیم : ولش کن بابا ! بشین سر جات!
هنوز سرود شاهنشاهی تمام نشده بود که دیدیم یک پاسبان شیره ای - از آنها یی که انگاری کلاه شان به سرشان گشاد است و مدام لق لق می زند - به طرف مان میآید . بقول ابوالفضل بیهقی : از دست و پای بمردیم !
یادم میآید کفشی به پایش بود عینهو قبر بچه و آتشی از تخم چشم هایش زبانه میکشید که انگاری موی عزراییل توی تنش است . یک عقرب جراره تمام و کمال .
بخودمان گفتیم : آه ! خدایا ! آمدیم خضر ببینیم گیر خرس افتادیم!
آقای پاسبان آمد و مچ دست مان را گرفت و با تحکم گفت : برویم !
گفتیم : کجا برویم ؟
گفت : کلانتری
آمدیم یک مقدار پیزر لای پالانش گذاشتیم که : جناب سروان ! پدرت خوب ؛ مادرت خوب ؛ ول مان کن برویم پی کارمان . از خیر سینما هم گذشتیم .
بیا کمتر تو خون اندر دلم کن
ندانسته گهی خوردم ولم کن !
اما آقای پاسبان دست بر دار نبود .ما هم آنروز ها به عقل مان نمی رسید که می توانیم پنج تومان توی کف دست این آقای پاسبان بگذاریم و روی سبیل اعلیحضرت همایونی نقاره بزنیم .
ما را آورد بیرون و سوار تاکسی مان کرد و بردمان به کلانتری . کلانتری هم در محله درب و داغانی بود بنام گجیل . مرکز معتادان و فاحشه ها و باج بگیران و اونکاره ها . حتی پول تاکسی پاسبان را هم ما دادیم .
توی کلانتری ما را انداختند توی یک هلفدونی و گفتند به اتهام اسائه ادب به مقام شامخ سلطنت فردا باید بروید دادگاه .
خدایا ! چه کنیم ؟ چه نکنیم ؟ عجب غلطی کردیم ها ! حالا دست به دامان چه کسی بشویم ؟
تا تو از بغداد بیرق آوری
در کلاته کشت نگذارد کلاغ
غروب که شد دیدیم یک پاسبان جوانی جلوی سلول مان بالا پایین میرود . به خودمان گفتیم : آفت رسیده را غم باج و خراج نیست .
صدایش کردیم و یک اسکناس پنج تومانی کف دستش گذاشتیم و گفتیم : هر چند بی گنه را به عفو حاجت نیست اما شما جان مادرت یک لطفی بکن و به این شماره زنگ بزن بگو ما اینجا توی مخمصه افتاده ایم . به داد مان برسید . شماره تلفن اکبر آقا را هم دادیم دستش.
این اکبر آقا توی اداره مان همکار مان بود . یک کلاه گیس هم سرش میگذاشت تماشایی . با ساواک و ماواک هم سر و سری داشت .اما آدم با صفای بی آزاری بود . آدم مثبت کار گشای دست و دلبازی بود . هزار تا رفیق داشت . همه شهر تبریز می شناختندش .هر وقت یک جا توی هچل می افتادیم به دادمان میرسید و نجات مان میداد . گهگاه با هم میرفتیم شاهگلی عرق می خوردیم . عالم و آدم هم میدانستند که ساواکی است .ساواکی بود اما خدا پیغمبری آدم فروش نبود .یکی دو بار مرا از چنگ ساواک بیرون کشیده بود . وساطت مرا کرده بود .هر وقت توی مخمصه ای گیر می افتادم به دادمان میرسید و میگفت ـ حسن ! سنن آدام چخماز ! یعنی حسن تو آدم بشو نیستی !
هنوز شب نشده بود که دیدیم اکبر آقای ما با یک جناب سروان آمد سلول مان . اول اخم و تخمی بما کرد و بعدش با هم رفتیم اتاق جناب سروان .
جناب سروان شروع کرد به پند و اندرزمان که : آخر ای آدم های بی عقل ! شما ناسلامتی چشم و چراغ این مملکت هستید ! فردا این مملکت را شما باید بچرخانید ؛ آخر عقل تان کجاست ؟ چرا الکی برای خودتان درد سر درست می کنید ؟ نمی توانید مثل بچه آدم سرتان را بیندازید پایین و ماست تان را بخورید ؟ بعدش هم از ما تعهد نامه کتبی گرفت که دیگر از این گه خوری ها نکنیم و رها مان کرد .
May be a black-and-white image
See insights and ads
All reactions:
Farhad Ghasemzadeh, Nasser Darabi and 88 others

۱۸ اسفند ۱۴۰۲

زن چو بیرون رود هلاکش کن

بمناسبت روز جهانی زن ، گفتیم بهتر است بجای تبریکات آنچنانی و قربان صدقه رفتن های آنچنانی تر برای علیامخدرات محترمه ، سری به دیوان شاعران نامدار مان بزنیم ببینیم این حضرات در باب مقام و منزلت زنان چه فرمایشاتی فرموده اند و چه پند های حکیمانه ای برای نسل های بعدی بجاگذاشته اند . اول کار میخواستیم یقه جناب سعدی علیه الرحمه ! را بگیریم که فرموده است :
برو زن کن ای خواجه هر نو بهار
که تقویم پارینه ناید بکار
اما از آنجا که دیوان مستطاب جناب اوحدی مراغه ای شاعر قرن هفتم هجری - ملقب به لفظ شریفه رکن الدین - دم دست مان بود حمد و سوره ای خواندیم و تفالی زدیم و آنرا باز کردیم و کم مانده بود به سکته قلبی مبتلا بشویم و دار فانی را وداع بفرماییم و به دار باقی بشتابیم چرا که همه اش فرمان قتل و کشتار و بند و زنجیر بود. مواظب باشید خودتان هم یکوقت خدای نکرده دچار انفاکتوس نشوید . البته ما بخاطر برخی ملاحظات اخلاقی و مصلحتی وایضا ملاحظات امنیتی و ناموسی ! چند تا از ابیات این پند نامه را حذف کردیم نکند یکوقت ما را به اتهام ترویج خشونت و دعوت به کشت و کشتار به نظمیه و عدلیه و جریمه و محبس بکشانند .
شعر این است :
زن مستور شمع خانه بود - زن شوخ آفت زمانه بود
پارسا ، مرد را سر افرازد - زن ناپارسا بر اندازد
چون تهى کرد سفره و کوزه - دست يازد به چادر و موزه
پيش قاضى برد که: مهر بده - به خوشى نيستت به قهر بده
زن پرهيزگار طاعت دوست - با تو چون مغز باشد اندر پوست
زن ناپارسا شکنج دل است - زود دفعش بکن، که رنج دل است
زن چو خامى کند بجوشانش- رخ نپوشد، کفن بپوشانش
زن بد را ، قلم به دست مده - دست خود را قلم کنى زان به
زان که شوهر شود سيه جامه- به که خاتون کند سيه نامه
کاغذ او کفن، دواتش گور - بس بود گر کند به دانش زور
آنکه بى نامه نامها بد کرد .- نامه خوانى کند چه خواهد کرد؟
دور دار از قلم لجاجت او - تو قلم ميزني، چه حاجت او؟
او که الحمد را نکرد درست - ويس و رامين چراش بايد جست؟
شخ او باش، بر شکن شاخش - مار خود را مهل به سوراخش
به جداييش چند روز بساز - چند شب نيز طاق و جفت مباز
زن چو بيرون رود، بزن سختش - خود نمايى کند، بکن رختش
ور کند سرکشي، هلاکش کن - آب رخ ميبرد، به خاکش کن
چون به فرمان زن کنى ده و گير - نام مردى مبر، به ننگ بمير
پيش خود مستشار گردانش - ليک کارى مکن به فرمانش
راز خود بر زن آشکار مکن - خانه را بر زنان حصار مکن
زن چو مارست، زخم خود بزند - بر سرش نيک زن که بد بزند
چون برى در درون جنت بار؟ - وز برون دوستى کنى با مار؟..........
حیرتم باری همه از این است که ما مردان ایرانی با چنین پند های حکیمانه راهگشایی و نوشیدن از چنین آبشخور مسمومی - که نمونه هایش در قلمروی ادب و فرهنگ و شعر و نثر پارسی بسیار فراوان است - همه مان از دم آدمکش و زن ستیز و زن کش و جنایتکار بار نیامده ایم ؟!
براستی که خداوند از همه گردن کلفت تر است حتی از اوحدی مراغه ای ملقب به رکن الدین !
طرح از : بیژن اسدی پور
May be a black-and-white image of text that says '5 The Veil DER SCHLEIER'
See insights and ads
All reactions:
Susan Azadi, Fereidoun Farahandouz and 45 others