دنبال کننده ها

۳۰ مهر ۱۳۹۹

گل و پیاز

گل و پیاز
یک بار نیما یوشیج بر حسب عادتش عالیه خانم(همسرش) را رنجانده بود. از سیمین دانشور کمک خواست که رنجش عالیه خانم را بر طرف کند.
سیمین گفت: برایش یک سبد گل بخر.
نیما سفارش سیمین را پذیرفت وبرای عالیه خانم یک من پیاز خرید !
وقتی کتاب مدیر مدرسه در آمد من از آل احمد خواستم یک جلدش را به من بدهد .شاگرد مدرسه کلاس نهم دهم بودم پول زیادی برای کتاب خریدن نداشتم .
آل احمد با خنده گفت : « یک فلانکشی( فلانکش تکیه کلام آل احمد بود ) یه کتاب می نویسه، یه فلانکشی اون کتابو چاپ میکنه، یک فلانکشی هم باید پیدا بشه اون کتاب رو بخره »
خشم و هیاهو زمانی منتشر شد که من دانشجوی سال اول پزشکی بودم . با جلال و سیمین در کانون فیلم بر خورد کردم .
در میان خوش و بش، آل احمد گفت: « جوون! یک جلد از اون خشم و هیاهو را بیار امضا کن « به استادم» و بده به من ! »
من با همان خنده و شوخی معمول مان گفتم :
«آقا جلال! یه فلانکشی یه کتاب می نویسه . یه فلانکشی اونو ترجمه میکنه. یه فلانکشی هم ....»
حرفم تمام نشده آل احمد پایش را کوبید زمین و گفت :ای پدر سوخته !
و سیمین از خنده غش کرد.
« از حرف های دکتر بهمن شعله ور »
نافه- شماره ۴۷-مرداد و شهریور ۱۳۹۱

۲۹ مهر ۱۳۹۹

میخواهم شاه بشوم

می پرسد : آقای گیله مرد ! می‌شود بفرمایید شما چیکاره هستید ؟
میگوییم: سرنا چی کم بود یکی هم از غوغه آمد ؟برای چه میخواهی از کسب و کار ما سر دربیاوری ؟خیال کن لوطی پای نقاره ایم
می‌گوید : آنکه بجای خودش ، میخواهم بدانم چپ پشیمان هستی ؟ راست پریشان هستی؟ مصدقی هستی ؟ بختیاری هستی ؟ هجرتی هستی ؟ سلطنت طلبی ؟ اکثریتی هستی ؟ اقلیتی هستی ؟ میانه ای ؟ لیبرالی ؟ مشروطه خواهی ؟ ضد انقلاب غالب هستی؟ ضد انقلاب مغلوب هستی ؟ققنوسی هستی؟ گذاری هستی ؟ گداری هستی ؟ بیگداری هستی ؟ بر اندازی ؟ تجزیه طلبی ؟ اصلاح طلبی ؟ استمرار طلبی؟ اسهال طلبی ؟ هخایی هستی؟چپ مستقل هستی ؟ راست منفعل هستی؟ پوتینی هستی؟ چینی هستی؟چکمه ای هستی؟ توده ای هستی؟ کمونیست کارگری هستی ؟ جبهه چی هستی؟ عضو حزب خرانی ؟ اشرفی هستی ؟ مجاهدی؟ منافقی ؟ مستاصلینی ؟ متحیرینی ؟ شورای ملی مقاومتی هستی ؟ نهضتی هستی ؟ جمهوریخواهی ؟ ترامپی هستی؟ رضا شاهی هستی؟ شازده چی هستی؟ آریامهری هستی ؟ موسوی چی هستی ؟ فرشگردی هستی؟ ری استارتی هستی ؟ میخواهم بدانم از قماش کدام قوم و قبیله ای
میگوییم : هیچکدام ! ولی میخواهیم شاه بشویم
می پرسد : چی چی بشوی ؟ شاه ؟
میگوییم : ها بله ! شاه! ما توی تاریخ مان محمد شاه و احمد شاه و مظفر الدین شاه و نمیدانم رضا شاه و سلطان فلان و شاه سلطان حسین و سلطان محمود داشته ایم اما حسن شاه نداشته ایم.  البته یک اوزون حسنی داشتیم که مالی نبود . شاه میشویم و اسم مان را هم میگذاریم شاه سلطان حسن اول . بعدش هم به یاری جان نثاران و بادنجان دور قاب چین های وطنی نمک و فلفل اش را زیاد می‌کنیم و یک دادگستر یا عادل یا شجاع هم به دمبش می چسبانیم و به سبک و سیاق مرحوم مغفور ریچارد شیر دل ما هم میشویم شاه سلطان حسن دادگستر شیر گیر !خدا را چه دیدی ؟ یکوقت دیدی هیبت اسم مان چنان بود که آقای پوتین و آقای ترامپ و ایضا همین آقای رجب خان اردوغان آدمکش آمدند دست بوسی مان !
10
  • Like
  • Reply
  • 2d

این هویج پدر سوخته !

آقا ! ما هزار سال است آواره قاره ها و کشور ها هستیم !( حالا مته به خشخاش نگذارید که مگر همچی چیزی هم میشود ؟ هزار سال ؟) میدانیم همچی چیزی شدنی نیست اما شما بزرگواری بفرمایید و بگویید چهل سال .
باری . ما چهل سال است در قاره ها و کشور ها پرسه میزنیم . هزار جور بلای ارضی و سماوی و ارزی و عرضی هم در این چهل سال بر ما نازل شده است .
صد البته آنوقت ها هم که در مملکت خودمان می چریدیم و سلانه سلانه برای خودمان پرسه میزدیم و دلی دلی میخواندیم فی الواقع غریب در وطن بودیم و بقول حافظ جان « بجز صبا و شمال» کسی ما را نمی شناخت و سنگی در ترازوی مان نمیگذاشت
بجز صبا و شمالم نمی شناسد کس
غریب من که بجز باد نیست دمسازم
در این چهل سال تا آنجا که زورمان میرسید رفتیم زبان های جور واجور یاد گرفتیم . اول ترکی یاد گرفتیم . بعدش رفتیم زبان شیرین شیرازی البته با لهجه گیلکی آموختیم . تا آمدیم زبان سمنانی یاد بگیریم یک آقای نتراشیده نخراشیده هیولای سپید موی سیاه دل ابلیسی از راه رسید و چنان زد بر بساطم پشت پایی که هر خاشاک ما افتاد جایی !
فلذا ! رفتیم آرژانتین . آنجا دور از جان شما یک عالمه عمر عزیز مان را پشت نیمکت مدارسه ! نشستیم و با آمیگوهای شیلیایی و گواتمالایی و پرویی و کلمبیایی همدم و رفیق و همسخن و همراه شدیم بلکه چهار کلام اسپانیولی یاد بگیریم شاید روزی روزگاری بکارمان بیاید
تازه داشتیم راه و رسم دلربایی را یاد میگرفتیم و عشوه های پریرویان آرژانتینی را با کلماتی همچون « تی آمو» و « تی کی یرو » پاسخ میدادیم که دوباره مجبور شدیم بار و بندیل مان را ببندیم و تخته بند ینگه دنیا بشویم و برویم دوباره مختصری این زبان یاجوج ماجوج بی صاحب مانده انگریزی را یاد بگیریم!
آقا ! خدا بسر شاهد است شبانه روز دود چراغ خوردیم تا توانستیم عینهو انبان ابوهریره یک عالمه لغت و افعال ماضی و مستقبل و با قاعده و بی قاعده و ضمیر و مصدر مرخم توی این کله مبارک مان فرو کنیم، اما هنوز که هنوز است با وجودی که بارها و بارها از قوه بحریه و بریه و اطفاییه و ارضیه و جویه مدد گرفته ایم ، بازاین « هویج» لاکردار توی کله مان جا نمیگیرد که نمیگیرد ! یعنی هر چه به خودمان فشار میآوریم و مشق شب می نویسیم و تمرین و ممارست میفرماییم باز هم تا صحبت «هویج » میشود عینهو همین میرزا اسدالله خان های تریاکی و برادران قاچاقچی انقلابی! اسم این حرامزاده پدر سوخته از یادمان می‌رود و میگوییم سانا اوریا !!
میشود شما فکری به حال ما بفرمایید و ما را از این مخمصه عظما نجات بدهید؟
بنظر شما ما به دکتری ، دعا نویسی ، روانشناسی ، رمالی، بیطاری، چیزی احتیاج نداریم ؟ملتفت عرایض مان که هستید انشاالله؟!
*********
‌*سانااوریاzanahorias در زبان اسپانیولی به معنای زردک- هویج
*Te Quiero دوستت دارم
*Te Amo عاشقتم
No photo description available.

۲۷ مهر ۱۳۹۹

یاد بگیر آقای اپوزیسیون


میگفت: « امروز مادرم توی حیاط آش می پخت برای نذری . برای نذری بیست و هشتم ماه صفر.
پدرم هم رفته بود پشت بام و داشت انگورهایش را از صافی رد می‌کرد تا شراب بسازد!
من مانده ام حیران که چطور دو تا آدم می توانند با اینهمه اختلاف عقیده سال های سال کنار هم زندگی کنند و اینقدر هم همدیگر را دوست داشته باشند؟»
⁃ یاد بگیر آقای اپوزیسیون!

۲۶ مهر ۱۳۹۹

باج بگیر قهرمان


6
h
· Shared with Pباج بگیر قه
طیب حاج رضایی کسی است که به اتهام شرکت در بلوای پانزده خرداد توسط دادگاه نظامی دوران شاه به اعدام محکوم شدو رژیم نکبت اسلامی اینک از او یک شهید راه حق و اسلام ساخته‌است .
چهره واقعی او را اما می توان در کتاب « در کوچه و خیابان » که توسط دکتر عباس منظر پور نوشته شده است بخوبی باز شناخت.
او می نویسد : « طیب به معنای واقعی لوطی نبود . البته کم و بیش به دیگران کمک می‌کرد اما در باغی هم میگرفت .
میدان سبزی فروشان مکان خاصی در میدان امین السلطان پایین تر از مولوی بود .مغازه دارهای سطح شهر و اشخاص کم در آمد به آنجا میرفتند و سبزی مورد نیازشان را تامین می‌کردند .
طیب حاج رضایی دو سه تا از نوچه های گردن کلفت خودش را با یک میز در ورودی میدان سبزی فروش ها گذاشته بود و هر کس هنگام خروج به نسبت خریدی که کرده بود باید به نمایندگان طیب « در باغی » یا باج میداد . همه میدانستند و بناچار پرداخت می‌کردند .
من خودم شاهد بودم پیر زنی که اندازه یک قرآن سبزی خریده بود دهشاهی در باغی نداشت که به نوچه های طیب بدهد. سبزی او را از دستش گرفتند و داخل گل و لای پرت کردند و پیر زن را با تو سری از آنجا بیرون انداختند.
بعدا هم شنیدم همین نوچه ها برای دهشاهی با مشت بر سر پیر مردی زدند و او را کشتند ....»
چنین جرثومه پلیدی حالاشهید راه اسلام است و خیابانی و میدانی به نام اوست
Image may contain: 3 people, people standing and suit

۲۵ مهر ۱۳۹۹

دیوار خانه بزرگان

حاج آقا سادات تهرانی یکی از موفق ترین و مومن ترین کارآفرینان دوران شاه بود. هیچ تعلق سیاسی نداشت. اموالش را مصادره کردند. استار لایت را که از موفق ترین شرکت های ایران بود به هادی غفاری قاتل هویدا دادند وخانه اش را به ولایتی.
حالا خبرنگاری که رفته بود از دیوار خانه ولایتی عکس گرفته بود به شش ماه زندان محکوم شده و رفته است زندان!
بقول شاعر مفلس مغبون:
ای که از کوچه معشوقه ما میگذری
با خبر باش که سر می شکند دیوارش

ما نیز مردمی هستیم


یک قاضی عالیرتبه امریکایی بنام خانم Arny Coney Barrett که توسط آقای ترامپ برای عضویت مادام العمر در دادگاه عالی ایالات متحده نامزد شده است ، امروز در مجلس سنا نتوانست پنح اصل بسیار مهم نخستین اصل قانون اساسی این کشور را به یاد بیاورد .
ما برای آگاهی ایشان که حیات و ممات میلیونها شهروند امریکایی به کف با کفایت ایشان سپرده خواهد شد متمم اصل اول قانون اساسی امریکا را اینجا میگذاریم تا بگوییم ما نیز مردمی هستیم .
First Amendment
Congress shall make no law respecting an establishment of religion, or prohibiting the free exercise thereof; or abridging the freedom of speech, or of the press; or the right of the people peaceably to assemble, and to petition the Government for a redress of grievances.

۲۴ مهر ۱۳۹۹

آقای خفاش


این آقای رشید وطواط اهل شعر و شاعری بود .نویسنده و زبان شناس هم بود . در زمان خوارزمشاهیان زندگی می‌کرد . چون هیکل ریزه میزه ای داشت اسمش را گذاشته بودند وطواط . یعنی خفاش!
این آقای خفاش زبان تند و تیزی داشت . گهگاه امیران و وزیران و خواجگان را با هجوی و دشنامی مشتمال میداد. البته یک عالمه مدح نامه و خایه مال نامه هم برای امیران و وزیران و خواجگان سروده است. شعرهایش چنگی به دل نمیزند اما کتاب معروفی دارد در اسلوب شعر و شاعری . نامش حدایق السحر فی دقائق الشعر .
بگمانم نسخه بدل همان طلا در مس براهنی است .
این آقای خفاش دیوانی دارد با هشتهزار و پانصد و شصت و سه بیت که در زمان آقای طاغوت رحمه الله علیه! چاپ شده است.
این آقای وطواط گاهی که از هجو امیران و وزیران و وکیلان خسته می‌شد گریبان شاعران زمانه اش را میگرفت و مشتمال شان میداد .
این دو بیت یکی از همان مشتمال های اوست:
شاعران زمانه دور از تو
همه دزد و دغا و زن مزدند!
بیت و مضمون و وزن و قافیه را
این از آن ، آن از این همی دزدند!
خداوند رحمت واسعه اش را از این آقای خفاش دریغ نفرمایند ! آمین .

۲۳ مهر ۱۳۹۹

محض احتیاط


یک آقایی با یک فقره چماق فرد اعلا رفته بود پیش دعا نویس که: آقاجان! قربان جدتان بشویم ما ! میخواهیم برویم سفر .از بادیه و بیابان خواهیم گذشت .اما از مار و مور و خوک و گراز و حیوانات وحشی می ترسیم . میشودالتفاتی در حق ما بفرمایید و دعایی برای مان بنویسید تا به گردن مان بیندازیم و از حمله ‌وحوش در امان بمانیم؟
شیخ دعایی نوشت و در پارچه ای پیچید و به گردنش انداخت و گفت :
این دعا ! مادام که در گردن داری ترا از حمله حیوانات وحشی حفظ خواهد کرد اما بهتر است محض احتیاط این چماق را هم با خودت داشته باشی!
آقا! نمیدانید ما توی چه الم سراتی گیر افتاده ایم .
نمیدانید گرفتار چه انشر و منشری شده ایم . چپ میرویم راست میرویم نمی توانیم از چنگ این جعفر قلی آقا ها جان سالم بدر ببریم .حتی توی کوچه آشتی کنان مسجد آقا سید عزیز الله هم یقه مان را میگیرند و یک عالمه لیچار بارمان میکنند . اصلا آقا انگار آدم‌های فضولی مثل ما سر سلامت به گور نمی برند . توی هر کوچه پسکوچه ای هم یک کرور از همین جناب مستطاب حاجی شیخ فضل الله و حشمت الملک و آصف الدوله و رحیم خان چلپیانلو و ‌ قوام الدوله به صف ایستاده اند تا آن چماق بی صاحب مانده شان را تو فرق ما و دیگر بندگان حضرت باریتعالی بکوبند .
آقا! ما که غرقیم. حالا چه یک وجب چه صد وجب ! پس اجازه بفرمایید حرف دل مان را بزنیم .
ما میخواستیم خدمت حواریون و جان نثاران آقای ترامپ و ایضا فداییان زال ممد و ماه تابان و قیف علیشاه و جانعلی صافکار و بادنجان واکس کن ها و پهلوان پنبه های خارجوی و وطنی ! عرض کنیم که اگر خدای ناکرده زبانم لال رویم به دیوارهیچکدام از تعویذ ها و دعاهای این حضرات برای سرنگونی حکومت قیمه و قمه کار ساز نیفتاد بالاغیرتا آن چماق را فراموش نفرمایند . خدا شاهد است روزی بکار میآید !

۲۱ مهر ۱۳۹۹

بیچاره هوشنگ ابتهاج

در این دو سه روزی که از مرگ شجریان میگذرد شاید صدها مقاله و مرثیه و ستایشنامه و فحشنامه و فراقنامه و درد نامه و شاهنامه و زیارتنامه ومدح نامه و غمنامه و جنگنامه و اندوهنامه در باره آن بزرگوار در سراسر عالم نوشته و منتشر شده است اما بقدرتی خدا حتی یکنفر از این خیل عظیم عزاداران و شاعران و مداحان و تبر داران و مرثیه سرایان و قلم بدستان و هتاکان و غوغاییان و هوچیان و سینه چاکان ، یادی از شاعر بزرگ زمانه ما - هوشنگ ابتهاج- نکرده اند و از خود نپرسیده اند که اگر شجریان به چنین جایگاهی رسید بخشی از این موفقیت مرهون پایمردی و تلاش های جانفرسای همین سایه ای است که اکنون در سایه نشسته است و تو گویی که هرگز ز مادر نزاد!!
حالا اگر زبانم لال فردایی یا پس فردایی همین ه. الف. سایه سر به خاک نیستی بساید خواهید دید دو باره همین مرثیه سرایان و مداحان و قداحان و هتاکان و غوغاییان و تبر داران از سوراخ های خود بدر خواهند آمد و از آن پیر پرنیان اندیش قدیسی یا ابلیسی خواهند ساخت
مگر میشود شعری چنین زیبا - به لطافت پرنیان - را از دهان شجریان شنید اما شاعرش را به طاق فراموشی کوفت؟
در این سرای بیکسی کسی به در نمیزند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند
یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند
گذر گهی است پر ستم که اندر او به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند
دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
که خنجر غمت از این خراب تر نمی زند
چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات ؟
برو که هیچکس ندا به گوش کر نمی زند
نه سایه دارم و نه بر ، بیفکنندم ار، سزاست
اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند
متاسفانه ما ملتی هستیم که به درخت تر که هیچ ، به نهالان نو دمیده و نورسته و نو پا هم تبر میزنیم .