دنبال کننده ها

۶ فروردین ۱۳۹۷

امامزادگان ویتامین دار

آقا !ما  تا همین امروز میدانستیم که هر یک از این امامزاده های ما متخصص درمان بیماری های خاصی هستند  اما بینی و بین الله نمیدانستیم که همین امامزاده ها - الهی قربان شان برویم -  هر کدام شان ویتامین مخصوصی هم دارند .
فرض بفرمایید زبانم لال شما شقاقلوس گرفته اید . میروید فلان امامزاده . چند ده هزار تومانی می سلفید . فردایش نه ، پس فردایش  ساق و سالم و سر و مرو گنده میروید سر کار و زندگی تان .منتها حق البوق و حق الویزیت آقایان امامزادگان بستگی به نوع بیماری تان دارد . یعنی نمیتوانید هزار تومان یا ده هزار تومان به امامزاده هاشم بدهید آنوقت انتظار داشته باشید شقاقلوس تان فوری و فوتی درمان بشود . هر چیزی برای خودش حساب کتاب دارد .
اگر مثلا قولنج و باد فتق و تب راجعه و تراخم و خناق و قانقاریا و بواسیر و نقرس و جذام و تیفوس و خوره و آبله گرفته اید باید تشریف ببرید خدمت آقای امامزاده هاشم .
اگر حصبه و  ذات الریه و سل و سلاطون و یرقان و مخملک گرفته اید باید بروید پابوس آسید رضی کیا .
اگر زن تان نازاست و بچه دار نمیشود یا خودتان خدای ناکرده عقیم هستید  و برای خواهرتان هم تا امروز شوهری پیدا نشده  است برای بخت گشایی همشیره و نازایی عیال تان باید بروید زیارت امامزاده بیژن .
خلاصه اینکه هر امامزاده ای متخصص شفای امراض خاصی است و اگر خدای ناکرده ترموستات تان ورم کرده یا اگر بی ادبی نشود سیفلیسی سوزاکی چیزی گرفته اید  باید به بارگاه ملکوتی حضرت ثامن الایمه پناه ببرید زیرا آن امام غریب متخصص شفای بیماری های پایین تنه ای هستند . متوجه عرایضم  که هستید انشا الله ؟

حالا که  خدا را هزار مرتبه شکر ما امت اسلام  فهمیده ایم هر کدام از این امامزادگان دارای ویتامین خاصی هستند از مقامات مسیول بویژه از آقای عظما عاجزانه تمنا داریم برای رفاه حال امت اسلام دستور بفرمایند مقدار معتنابهی ویتامین های این امامزادگان را بصورت پودر و قرص و شربت و کپسول و آمپول در اختیار مومنان و مومنات قرار دهند تا ما ملت مسلمان  هر وقت که خدای ناکرده شقاقلوس مان ورم میکند بجای اینکه پای برهنه برای طلب حاجات در گرما و سرما و تابستان و زمستان با تحمل مشقات عدیده به پابوس امامزادگان  گرانمایه و گرانپایه برویم  ویتامین های مربوطه را از بقالی ها و داروخانه ها و سبزی فروشی های محله مان دریافت کنیم و دعاگوی وجود ذیجود آقای عظما و توابع باشیم .

۵ فروردین ۱۳۹۷


مادر ایرانی
پسرم بیمار شده بود. سرفه می‌کرد. سرمای سختی خورده بود.
مادرش تلفن کرده بود و داشت برایش نسخه می نوشت. با لهجه غلیظ شیرازی قربان صدقه اش میرفت و می‌گفت :
الهی قربونت بشم. لباس گرم بپوشی ها! غذاهای ترش نخوری ها. فلان قرص را حتما بخوری ها. اگر خوب نشدی برو داروخانه فلان شربت را بگیر روزی سه بار صبح و ظهر و شب بخور. فراموش نکنی ها!!
من داشتم به حرف هایش گوش میدادم و توی دلم میخندیدم.
پسرم پزشک است

۲۸ اسفند ۱۳۹۶

بهار .....



هر سال
پشت شکوفه های بادام 
یک تنه می رقصد .
با نای هزار مرغ خوشخوان می خواند 
دخترک دیوانه ای که
هر تار گیسویش به یک رنگ است
و 
هر بار نامش را می پرسی
سرخ می شود و 
در چهچه بلبلی می گوید
بهار

نوروز و بهار و بهاران بر شما خجسته باد

۲۷ اسفند ۱۳۹۶

از عیدهای دور

خاله ام بچه نداشت . برایش بچه نمیشد . مادرم اما پنج تا بچه داشت . سه تا دختر دو پسر .   عید که میشد لباس های نوی مان را می پوشیدیم و پای رادیو می نشستیم تا صدای توپ تحویل سال را از رادیو بشنویم . آقای راشد هم با صدای بسیار قشنگی چیزهایی میگفت که ما فقط مقلب القلوبش را دوست میداشتیم .
اگر تحویل سال به شب افتاده بود بیصبرانه منتظر میماندیم تا آفتاب در بیاید و اول صبحی جست و خیز کنان مثل برق و باد بطرف خانه خاله جان برویم و عیدی مان را بگیریم . اگر هم تحویل سال به  روز می افتاد همینکه صدای توپ از رادیو پخش میشد من و خواهر کوچکم شادی کنان و دست در دست هم به خانه خاله جان یورش میبردیم .

خانه خاله جان ، آنجا در دامنه کوه  ، کنار بقعه آسید رضی کیا بود . ده دوازده دقیقه ای با خانه مان فاصله داشت .چشمه آب زلالی  هم درست از کنار خانه خاله جان میگذشت .راه باریکه ای را باید میگرفتیم میرفتیم خانه خاله جان . وقتی نفس نفس زنان میرسیدیم آنجا ، خاله جان بغل مان میکرد . ده بار می بوسیدمان .می بوییدمان .  ما را می نشاند روی مخده مخملی ویک عالمه شیرینی بما میداد . شیرینی هایی که خودش پخته بود . شیرینی هایی که بوی گلاب میدادند . خاله جان خودش هم بوی گلاب میداد . اتاقش هم بوی گلاب میداد .

شوهر خاله جان - مشدی علی - آدم بسیار آرام و بی سر و صدایی بود . می نشست کنارمان و شیرینی خوردن مان را مهربانانه تماشا میکرد .
خاله جان یک مرغانه رنگ کرده بمن و یک مرغانه هم به خواهرم میداد . جیب هایمان را با نخود کشمش پر میکرد . آنوقت نوبت مشدی علی بود که عیدی مان را بدهد .
مشدی علی کیف چرمی کوچکی را از جیب جلیقه اش بیرون میکشید و یک اسکناس نوی ده تومانی تا نخورده  بمن و یکی هم به خواهرم میداد . اسکناس ها هم بوی گلاب میدادند .اصلا انگار زمین و آسمان بوی گلاب میداد

خاله ام بچه نداشت . برایش بچه نمیشد . اما ما را مثل بچه های خودش - بچه هایی که آرزویش به دلش مانده بود - دوست میداشت .
من اسم خاله جان را نمیدانستم . هرگز هم ندانستم . فقط خاله جان صدایش میکردیم .
حالا پس از سالها  هر وقت عید میشود آن چهره مهربان خاله جان با آن لبخند زیبای دوست داشتنی اش در ذهن و ضمیرم جان میگیرد . خاله جان هنوز هم بوی گلاب میدهد . عطر گلاب را اینجا - در اینسوی دنیا - حس میکنم . مشدی علی را می بینم که به آرامی کیف کوچک چرمی اش را از جیب جلیقه اش بیرون میکشد و یک اسکناس نوی تا نخورده بمن و یکی هم به خواهرم میدهد .

خاله جان دیگر نیست . مادرم هم نیست . مشدی علی هم نیست . پدرم هم نیست . اما نوروز یاد و نام و عطر و لبخند همه شان را برایم هدیه میآورد .

مادر چه مهربان بود . مادر چقدر ساده و پاک و زلال بود .  شب های چهارشنبه سوری اگر آسمان ولایت مان پر ستاره بود مادر از خوشحالی سر از پا نمی شناخت . میگفت امسال درختان گردو ی ما پر بار خواهند شد .

اسماعیل بیدر کجایی میگوید :
وقتی که من بچه بودم
خوبی زنی بود که بوی سیگار میداد .
وقتی که من بچه بودم
زور خدا بیشتر بود .
وقتی که من بچه بودم
غم بود
اما
کم بود

حالا اینجا - در این سر زمین دور دست - نوه ام بسویم میدود و میگوید :
happy new year grandpa
و بعد درنگی میکند و با لهجه شیرین شکسته بسته ای بمن میگوید :
نوروز موباراک بابا بوزوورگ !!


۲۶ اسفند ۱۳۹۶


اسکات فیتز جرالد
در یکی دو شب گذشته توانستم باتفاق همسرم مجموعه تلویزیونی The Beginning of Everything را که در باره زندگی پر فراز و فرود اسکات فیتز جرالد یکی از درخشان ترین نویسندگان امریکایی است تماشاکنم .
اسکات فیتز جرالد که امروز بعنوان یکی از بزرگترین نویسندگان قرن بیستم شناخته میشود در طول زندگی بسیار کوتاه خود توانست چهار نوول بنویسد .
او در سپتامبر ۱۸۹۶از پدری فروشنده و مادری کاتولیک زاده شد و در سال ۱۹۴۰ در گذشت .
نخستین داستانش را در سیزده سالگی بچاپ رساند و در سال ۱۹۱۷ تحصیلات دانشگاهی اش را وانهاد و به ارتش پیوست اما پیش از آنکه به جبهه های جنگ اروپا فرستاده شود جنگ به پایان رسید .
اسکات فیتز جرالد آنزمان که در اردوگاه نظامی آلاباما به خدمت اشتغال داشت با همسر آینده خود - Zelda - دختر یک قاضی فدرال که بعد ها او هم نویسنده معتبری شد - آشنا شد و در سال ۱۹۲۰ یک هفته پس از انتشار نخستین کتابش با او در نیویورک ازدواج کرد .
داستان پر فراز و فرود این نویسنده گرانقدر امریکایی و رنجها و کشمکش های تلخ و پر ادبار او و همسرش در این مجموعه تلویزیونی با هنرمندی و زیبایی بسیار تصویر شده است . معروف ترین کتاب اسکات فیتز جرالد اینسوی بهشت نام دارد که برای او شهرت و محبوبیت جهانی به ارمغان آورد .
او که در جامعه امریکا بعنوان مردی از نسل گمشده ۱۹۲۰ نامیده میشود تنها چهل و چهار سال زیست و در سال ۱۹۴۰ سر ببالین نیستی نهاد .
معروف ترین داستان های او از اینقرارند :
1-This Side of Paradise
2-Beautiful and Damned
3- The Great Gatsby
4-Tender is The Night
مجموعه تلویزیونی The Beginning of Everything را میتوانید از طریق Amazon Prime تماشا کنید

۲۵ اسفند ۱۳۹۶


پل صراط
آقا ! ما هر وقت میخواهیم سری به این شهر زیبای سانفرانسیسکو بزنیم تب راجعه میگیریم و چهار ستون بدن مان به لرزه می افتد . انگاری میخواهند ما را ببرند دوستاق خانه مبارکه !
خانه مان با سانفرانسیسکو نیم ساعت فاصله دارد اما ما سالی ماهی یکی دو بار بیشتر آنجا نمیرویم . ما اسم این پل معروف . BAY BRIDGE را گذاشته ایم پل صراط ! و معتقدیم که گذشتن از این پل بی صاحاب مانده از گذشتن از پل صراط ، یا بقول این گبرهای نامسلمان - پل چینوت - دشوار تر است .
شما هروقت شب ، روز ، نصفه شب ، یا دم دمای صبح بخواهید از این پل بلا وارث بگذرید اگر راه بندان و تصادف و باران و تیر و ترقه بازی های پلیس ها نباشد دستکم در روز های خلوت و خوش خوشانش یکی دو ساعتی طول میکشد از این دروازه جهنم بگذرید و پای تان را به سانفرانسیسکو بگذارید .
سی سال پیش که میخواستیم گرین کارت بگیریم کارمان افتاده بود به دادگاه . آنهم دادگاهی در سانفرانسیسکو . قاضی مان هم یک آقای پیر پاتال نتراشیده نخراشیده اخموی بد قلق عنق منکسره ای بود که آدم با دیدنش زهره اش آب میشد . ما هر سه چهار ماه یکبار باید با وکیل مان میرفتیم دادگاه و به سین جیم های همین آقای عنق منکسره جواب بدهیم . به وکیل مان - نانسی - میگفتم : عجب شانسی ما داریم ها !! حالا نمیشد گیر یک قاضی خوش اخلاق تری می افتادیم ؟ آدم با دیدن یال و کوپال این یارو زابرا میشود !
وکیل مان میخندید و میگفت : اینجوری نگاهش نکن . این قاضی میانه اش با ایرانی ها خیلی خوب است . از ایرانی ها خوشش میآید . به اخم و تخمش نگاه نکن .
خانه مان با سانفرانسیسکو همه اش سی چهل دقیقه ای فاصله دا رد. ما از ترس اینکه نکند توی راه بندان پل صراط گیر بیفتیم ساعت سه نصفه شب پامیشدیم کفش و کلاه میکردیم میرفتیم دادگاه . دل توی دل مان هم نبود مبادا نتوانیم از پل صراط بگذریم .تازه اگر می توانستیم از پل صراط به خیر و سلامتی بگذریم پیدا کردن دو وجب جا برای پارک کردن اتومبیل مان هم مصیبت عظمایی بود و به عصای موسی و نفس مقدس عیسی و معجزه ابا عبدالله الحسین سلام الله علیه احتیاج داشت . یعنی باید از صد تا خیابان و بلوار و چهار راه بگذریم و سیصد بار دور خودمان بچرخیم تا سوراخ سنبه ای پیدا کنیم و با سلفیدن هفتاد هشتاد دلار ماشین مان را بچپانیم آنجا .
آدم وقتی در سانفرانسیسکو یک وجب جا برای چپاندن ماشینش پیدا میکند از خوشحالی گریه اش میگیرد ! خودش را خوشبخت ترین آدم روی زمین می بیند .
میگویند : حرف حرف میآورد باران برف ، حالا حکایت ماست . میخواهیم داستان دیگری برایتان بگوییم و برویم پی کار و زندگی مان .
یک روز ما یک مهمانی از پاریس داشتیم . رفتیم فرودگاه سانفرانسیسکو سوارش کردیم بیاییم خانه مان .نمیدانیم چه اتفاقی افتاده بود که بزرگراه شماره 101 راه بندان بود .نه یک ساعت ، نه دو ساعت ، هشت ساعت . ما هشت ساعت توی ماشین مان نشستیم و نه راه پیش داشتیم نه راه پس . بعد از هشت ساعت ، خسته و مانده و درب و داغان رسیدیم خانه . مهمان مان رو بما کرد و گفت : ای بابا ! از پاریس تا سانفرانسیسکو نه ساعته آمدیم از فرودگاه تا خانه تان هشت ساعته !
یک بار هم وکیل مان تلفن کرد و گفت بیا دفترمان در برکلی . شهر برکلی با خانه مان بیست دقیقه فاصله دارد . رفتیم برکلی . باران هم می بارید . چه بارانی هم . دو ساعت تمام از این خیابان به آن خیابان بالا پایین رفتیم یک وجب جا نتوانستیم پیدا کنیم ماشین مان را پارک کنیم . چه کنیم ؟ چه نکنیم ؟ بر گردیم خانه ؟ آنوقت کارمان چطور میشود ؟ جواب وکیل مان را چه بدهیم ؟
چاره ای نبود . راندیم و راندیم و رسیدیم جایی که انگار ته دنیا بود . یک جای پرت درب داغان . ماشین را گوشه ای رها کردیم . دیدیم اگر پیاده برویم هم جان مان به لب مان میرسد هم موش آبکشیده میشویم . تلفن کردیم تاکسی آمد ما را سوار کرد برد دفتر وکیل مان .
توی چنین اوضاع احوالی اگر یک بنده خدایی بیماری پروستات داشته باشد و نتواند خودش را برای مدت زیادی نگهدارد چاره ای ندارد جز اینکه توی شلوار خودش بشاشد چرا که نه در سانفرانسیسکو و نه در برکلی یک توالت عمومی وجود ندارد که آدمی بتواند خودش را خالی کند ، اگر وجود هم داشته باشد مگر یک وجب جا برای پارک کردن اتومبیل تان پیدا میشود ؟
با ز خدا پدر بوینوس آیرس را بیامرزد . در بوینوس آیرس همه رستورانها و بار ها و کافی شاپ ها میبایست توالت عمومی داشته باشند ، اما وای بحال تان اگر گذارتان به برکلی و سانفرانسیسکو بیفتد .باید آفتابه ای ، مشربه ای ، طاسی ، چیزی با خودتان داشته باشید تا توی شلوار تان نشاشید . از ما گفتن بود .
Show more reaction

۲۳ اسفند ۱۳۹۶

نامه احمدی نژاد به آقای باریتعالی


آقای احمدی نژاد- موسوم به الف نون - که روزی روزگاری ملت ایران را خس و خاشاک مینامید و بر اسب قدرت نشسته و می تاخت ، حالا کارش به جایی رسیده است که به آقای باریتعالی و حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه نامه نوشته و تظلم فرموده است !!
متن نامه آقای الف نون را اینجا میگذارم با این اشارت که :
به اسب و پیل چه نازی که رخ به خون شستند 
در این سراچه ماتم ، پیاده ، شاه ، وزیر
دولت بهار - محمود احمدی نژاد امروز چهارشنبه ۹۶/۱۲/۲۳، در بیانیه ای با اشاره به بازداشت و اسارت آقای حمید بقایی، تصریح کرد که مسئولیت سلامت و امنیت ایشان و همه زندانیان...
NEWS.GOOYA.COM

۲۲ اسفند ۱۳۹۶

آن سیاه دم دار

آ
میخواستیم این دم عیدی دو کلام طنز برای تان بنویسیم و شما را بخندانیم . چشم مان افتاد به این  یاد داشت آقای آرش فضلی که دیدیم از هر طنزی شیرین تر و خنده دار تر است . بخوانیدش :
*****
پس از انقلاب و در سال‌های انقلاب فرهنگی معلم موسیقی ما را گرفته بودند و گفته بودند این کاغذها چیست ؟به چه زبانی نوشته شده ؟ مخاطب این پیام‌ها کیست و هزاران سوال دیگر.
بنده خدا گفته بود : آقا ! اینها نُت موسیقی است و از باخ.
مستنطق کشیده‌ای زیر گوشش خوابانده بود و گفته بود: خفه شو مرتیکه ! باخ الان اینجا بود و اعتراف کرد! بگو اینها را برای چه گروهکی نوشته‌ای؟، پیامش چیست؟ از کجا اسلحه می‌خری ؟اون سیاه دم‌داره نکنه امام است پدرسگ . ؟!توهین به مقدسات می‌کنی ...؟
یک داستانی هم من برایتان بگویم :
در دوران آن خدابیامرز اعلیحضرت رحمتی ! ساواکی ها ریخته بودند توی خوابگاه دانشگاه تبریز تا یکی از بچه های مشکوک را دستگیر کنند . گویا بالای تختش روی دیوار عکسی از خدا نیامرز مارکس نصب شده بود . یکی از ساواکی ها یک سیلی آبدار خوابانده بود بیخ گوش دانشجوی فلکزده و با اشاره به عکس روی دیوار با عتاب و خطاب به او گفته بود : مرتیکه احمق ! از پدر پیرت خجالت نمیکشی این غلط کاریها را میکنی ؟

ریسمان مرگ
ریسمانی که به گردن رهبر کبیر عراق آقای صدام حسین انداخته شد تا به ملکوت اعلی پرواز کند اکنون در بغداد در خانه آقای موفق الرباعی یکی از شاهدان اعدام قرار دارد تا بلکه عبرتی باشد برای رهبران کبیر دیگری همچون آقای عظما و توابع!
عکس از : مجله تایم - مارچ ۲۰۱۸

۱۷ اسفند ۱۳۹۶

وقایع اتفاقیه ....

چند وقت پیش  هفت هشت تا دختر ژاپنی همراه با یک راهنمای جهانگردی امریکایی وارد فروشگاه مان میشوند . میگویند و میخندندواز میوه ها و در و دیوار عکس میگیرند . یک عالمه هم خرید میکنند و خوش و خندان راه شان را میکشند و میروند.

چند دقیقه بعد یک آقای امریکایی وارد فروشگاه میشود .یک ساک سیاه رنگ چرمی در دست دارد .  ساک را به همسرم میدهد و میگوید : بگمانم یکی از مشتری هایتان این ساک را بیرون فروشگاه جا گذاشته است .
همسرم ساک را میگیرد و تشکری میکند و میگوید : امیدوارم صاحبش پیدا بشود .
یکی دو ساعتی میگذرد . کسی سراغ ساک گمشده نمی آید . ساک را بااحتیاط باز میکنیم . . ده دوازده تا پاسپورت ژاپنی  همراه با یک بسته اسکناس صد دلاری کت و کلفت توی ساک است . اسکناس ها چند هزار دلار است . 
ساک را توی گاو صندوق میگذاریم و تصمیم میگیریم  اگر کسی سراغش نیاید آنرا به سفارت ژاپن بفرستیم . 
تا دم دمای غروب خبری نمیشود . من همه اش چشم براهم تا آنها از راه برسند و ساک شان را بگیرند . اما خبری نمیشود .لحظاتی به بستن فروشگاه نمانده است که تلفن مان زنگ میزند . همان راهنمای توریست هاست . با نومیدی می پرسد : آیا کسی یک ساک سیاه رنگ پیدا نکرده است ؟ 
میگویم : ساک تان اینجاست . منتظر میمانم بیایید بگیرید .
نیم ساعت بعد سر و کله شان پیدا میشود . ساک را از گاو صندوق در میآورم و تحویل شان میدهم . ساک را با عجله باز میکنند و می بینند پاسپورت ها و پول شان دست نخورده آنجاست 
یکی شان چهار پنج تا اسکناس صد دلاری از ساک بیرون میکشد و میخواهد بمن بدهد . میگویم: من کار مهمی نکرده ام . فقط وظیفه ام را انجام داده ام  . نیازی به دادن پول نیست 
آنها مدام اصرار میکنند تا پول شان را بگیرم اما من از پذیرش پول خود داری میکنم .
یکی یکی شان جلوی من تا زانو خم میشوند و سپاسگزاری میکنند . نه یک بار . نه دو بار . ده بار 

وقتی میبینند پول شان را نمیگیرم میروند حدود دویست دلار خرید میکنند . دست آخر از من می پرسند : آیا میتوانند با من عکس بیندازند ؟ 
به ردیف می ایستند و عکس می اندازند . نه یکی  ، نه دو تا . صد تا 
و خوش و خندان با خاطره ای شیرین از فروشگاهم بیرون میروند .