دنبال کننده ها

۱۷ خرداد ۱۳۹۶

ایران . زین . بازی

میگویم : مگر نمیدانی من آدم شیشه ای هستم ؟ با یک " ها " میشکنم و پخش و پلا میشوم ؟
نگاهم میکند . فقط نگاهم میکند . هیچ نمیگوید .
میگویم : چه سالی بود ؟ پنجاه سال پیش بود ؟ شصت سال پیش بود ؟  هزار سال پیش بود ؟ خانم معلم مان سر بچه ها داد میکشید .  توی کتاب مان نوشته بود : ایران . زین . بازی
خانم معلم مان سر بچه ها داد میکشید . میخواست " ر " و " ز" را بما یاد بدهد . یاد نمیگرفتیم . داد میکشید . آنقدر داد کشید که حمید و مجید و یارعلی و مرتضی  دیگر مدرسه نیامدند . رفتند توی غبار گم شدند . اسکندر و جلال هم بعد تر ها رفتند .
توی کتاب مان نوشته بود : ایران . زین . بازی
ایران را از کف دادم .
زین را بر پشت هیچ اسبی نتوانستم بگذارم .
بازی را هم باختم . بد جوری هم باختم .
نگاهم میکند . توی چشمانم نگاه میکند . هیچ نمیگوید . چقدر شبیه خانم معلم ماست . مرا می ترساند . میرماند . . چرا میخواهد مرا بترساند ؟ من که کار بدی نکرده ام ! گفت : سلام . من هم گفتم : سلام . همین .
کی بود ؟ پنجاه سال پیش بود ؟ شصت سال پیش بود ؟ هزار سال پیش بود ؟ همشاگردی ام داشت زیر لب برای خودش آواز میخواند . اسمش در خاطرم نیست . اسم هیچکس در یادم نمیماند .
همشاگردی دیگرم گفت : خانوم . خانوم ! اجازه ؟ این مصطفی داره آواز میخونه !
خانم معلم گفت : دهاتی ها تو مستراح هم آواز میخوانند .
مصطفی از فردا دیگر مدرسه نیامد . آوازش نیمه تمام ماند
کی بود ؟ شصت سال پیش بود ؟ هزار سال پیش بود ؟ مصطفی کجاست ؟ آواز نیمه تمامش را تمام کرد ؟
میگویم : مگر نمیدانی من آدم شیشه ای هستم ؟ با یک " ها " میشکنم و پخش و پلا میشوم ؟ نترسانم . مرنجانم . مرانم ....
نگاهم میکند . فقط نگاهم میکند . هیچ نمیگوید . با آن چشمان شیشه ای .

۱۵ خرداد ۱۳۹۶

با من نسیمی شو
نفسی در نفسی
شوری در شرری
عطری در گذرگاهی
که باغ و بهاران را به هم پیوند دهم .
بر من بپیچ
و گیسوانت را به دستم بسپار
بگذار در جوی روشن جانت
شعله ور شوم .
دیشب خوابت را دیدم . از پله های چوبی هتلی بالا میرفتیم . دست در دست هم و شادان . هتل نبود . بشکل همان مسافرخانه های آستارا بود . با پله های چوبی . و غبار آلود .
ناگهان دوستم - رضا قاسمی - نویسنده کتاب " همنوایی ارکستر چوب ها " در برابر مان ظاهر شد .  سلامی و حالی و احوالی و . کفتم برویم به دیدن دوست نویسنده دیگرمان - که نامش از خاطرم رفته بود -
گفت : نه ! اول برویم چیزی بخوریم . گرسنه ام . و اگر با شکم گرسنه به دیدار آن دوست برویم مجبوریم ودکا بنوشیم . و این معده ام را سوراخ میکند
 و نه غذایی خوردیم . نه آن دوست را دیدیم . نه باده ای نوشیدیم . و من ترا گم کردم . وبیدار شدم 

۱۳ خرداد ۱۳۹۶

نان استادی

میگویند : زمانی استاد روانشاد ابراهیم پور داود در جلسه شورای دانشگاه تهران  از اهمیت کتیبه بیستون و ضرورت حفظ و نگهداری آن سخن میگفت .
آقای سید محمد تدین رییس دانشگاه تهران گفته بود : آقا... دو تا چوپان دو هزار سال پیش  چهار تا یادگاری روی یک دیوار سنگی نوشته اند ! حالا چهار صد نفر میخواهند بعنوان خواندن آن یادگاری نان استادی دانشگاه را بخورند !
بد نیست بدانید که همین آقای تدین از جمله شخصیت های بر جسته سیاسی و ادبی  دوران قاجار و پهلوی است که نقش مهمی در دوران بین انقراض قاجاریه و بر آمدن سلسله پهلوی داشت .
او در دوران مشروطه و بهنگام بمباران مجلس توسط قزاقان محمد علی شاهی ؛ در زمره مجاهدینی بود که مسلحانه از مجلس دفاع میکردند .
وی در دوره پنجم مجلس شورایملی از طرف مردم بیرجند به مجلس راه یافت
سید محمد تدین دانشمند بر جسته ای در زمینه فلسفه و کلام و ادبیات عرب بود و یکی از روحانیونی بود که رخت روحانیت را وانهاد
تدین در سال 1305  در کابینه مستوفی الممالک وزیر معارف ( فرهنگ ) شد و پس از شهریور 1320 و تبعید رضا شاه  بعنوان چهارمین رییس دانشگاه تهران برگزیده شد .
تدین همچنین در کابینه محمد علی فروغی منصب وزارت فرهنگ یافت و در سال 1321 در کابینه سهیلی وزیر مشاور شد .او از اعضای اولیه و پیوسته فرهنگستان ایران بود .
بازی روزگار را بنگرید که پس از هشتاد سال  بجای فروغی و  موتمن الملک  و پیر نیا وتدین و  ملک الشعرای بهار ؛ انچوچکی همچون حداد عادل بر کرسی فرهنگستان ایران  و یکی از اضلاع مفاعیل خمسه بر کرسی ریاست مجلس و مشتی اجامر و اوباش بر کرسی وزارت و وکالت تکیه زده اند و ما آرزوی بازگشت به هشتاد سال پیش را داریم

پیش از این بر رفتگان افسوس میخوردند خلق
می خورند افسوس در ایام ما بر زندگان
بقول شاعر دردمندی :
آنکه او را ز خری توبره باید بر سر
فلکش لعل به انبان دهد و زر به جوال 

۱۲ خرداد ۱۳۹۶

عالیجناب دابلیو ......

آقا ! مامدتهاست به این آقای دابلیو  حسودی مان میشود .بد جوری هم حسودی مان میشود .
این آقای دابلیو  نه بیل میزند نه پایه انگور میخورد در سایه . بهار و تابستان و پاییز و زمستان این آقای دابلیو  مثل کدخدا رستم  خودمان آن بالا بالاها می نشیند و سگرمه هایش را در هم میکشد و عینهو گوساله سامری که در پوست شیر رفته باشد  هی امر و نهی میفرماید و قصه چهل طوطی میگوید و تا سیورساتش را روبراه نکنی اجازه نمی فرماید روزنه ای بسوی دنیا به روی تان باز بشود .
اصلا آقا ؛ این آقای دابلیو از هر شاه شاهان و امپراطور و رهبر کبیر و نمیدانم پاپ و آیت الله العظمایی هم قدرتمند تر است و تمام دنیا را روی نوک انگشتانش میچرخاند .
لابد خیال میکنید ما به این آقای جرج دابلیو بوش خدا بیامرز حسودی مان میشود ؟  نه والله !به چی چی اش حسودی مان میشود ؟ به یال و کوپالش ؟ به مشنگی اش ؟ به بیسوادی اش ؟ به خریت اش ؟  نه !
اگر چه شاعر میفرماید : یک تن آسوده در جهان دیدم - آنهم آسوده اش تخلص بود ؛ اما آن آقای دابلیوی کله خراب  پس از اینکه
دنیا را به آتش کشید و پنجهزار تن از جوانان امریکایی و صد ها هزار تن از مردم فلکزده عراق را به کشتن داد حالا در فلوریدا نشسته است و با آسودگی خیال و وجدانی آسوده تر نقاشی میکشد . چه نقاشی هایی هم !
از روزی هم که این آقای حنا بسته مو آمده است و ولی فقیه کره زمین شده است میلیارد ها نفر در شرق و غرب عالم با حیرانی و ناباوری میگویند : ای بابا ! باز صد رحمت به کفن دزد اولی .  یعنی باز خدا پدر آن آقای دابلیوی مشنگ را بیامرزد .
نمیدانم قبلا برایتان گفته ام یا نه که حضرت آقای باریتعالی پیش بهلول فرشته ای فرستاد که : چه خواهی که بتو دهم ؟
آقای بهلول سرش را به آسمان بلند کرد و گفت : جناب آقای باریتعالی ! اصل قضیه را که همان خدایی باشد برای خود حضرتعالی بر داشته ای ؛ حالا چه چیزی را میخواهی بما بدهی ؟ همت حضرتعالی همین است ؟
این آقای دابلیو هم عینهو آقای باریتعالی را میماند و اگر پدر مرحومش را ندیده بود لابد ادعای جل و افسار ترکمنی میکرد .
بقول حضرت سعدی :
زیر پایت چون ندانی حال مور
همچو حال توست زیر پای فیل

حالا لابد شما هم مثل بز اخفش ساکت و صامت نشسته اید و هی ریش تکان میدهید و هی از خودتان می پرسید کیست این آقای دابلیو که اینطوری آقای گیله مرد را به جلز و ولز واداشته است ؟
یعنی راستی راستی شما آقای دابلیو و برادران ایشان را نمیشناسید ؟ مگر شما با کامپیوتر سر و کار ندارید ؟ مگر شبانه روز از این وبسایت به آن وبسایت و از این فیس بوق به آن فیس بوق طی طریق نمیفرمایید ؟  پس چطور آقای دابلیو را نمی شناسید ؟  می شناسیدش قربان تان برویم ما . خوب هم می شناسیدش .
این آقای دابلیو همان حرام زاده ای است که دست  در دست آن برادران دیگرش فرماندهی کل قوای رایانه های عالم را دارد و قدرتش هم از آن آقای دابلیو بوش و از این بی دابلیوی حنا بسته مو بیشتر است .
تا می توانید با این دابلیو های سه گانه مهربان باشید که اگر نامهربانی کنید سبیل تان را دود میدهند و دودمان تان را به باد . از ما گفتن بود .

۱۱ خرداد ۱۳۹۶

آقای آزمایش ....

آقای سید محسن اشتهاردی  - معروف به آقای آزمایش - بنیانگزار کارخانجات آزمایش تعریف میکرد که :
بعد از جنگ جهانی دوم ؛ یک کارگاه آهنگری کوچک داشتم و هفتاد تومان پول نقد . در آن زمان فقر و بیکاری در ایران بیداد میکرد . من با توجه به رکود زمان جنگ نمیدانستم با این هفتاد تومان چه کنم . . تصمیم گرفتم به مسافرت بروم و نادیده ها را ببینم . سوار یکی از آن اتوبوس های عهد دقیانوس شدم و رفتم رشت .
در رشت  بیاری پیرمردی  به منزل  پیر زنی رفتم و اتاقی اجاره کردم . پیر زنک در حیاط خانه اش چند تا مرغ و خروس داشت .  با هم قرار گذاشتیم که ناهار و شامم را بدهد و هر شب هم پولش را بگیرد .
او هم هر روز مرغی را سر می برید و غذایی می پخت  و در پایان هر روز هم پول اتاق و غذا را دریافت میکرد .
حدود یکماه آنجا بودم که دیدم از هفتاد تومان دارایی ام پنج تومان بیشتر نمانده است .
سوار یکی از اتوبوس های ابوطیاره آن زمان شدم و بر گشتم تهران . وقتی رسیدم تهران دیدم آرنج دست چپم بخاطر صندلی های چوبی اتوبوس  زخمی شده است .همین مسئله باعث شد که بفکر ساختن صندلی چرمی برای اتوبوس ها باشم .  بنا بر این قسمتی از حیاط خانه پدری را با شاخ و برگ درختان سقف زدم و چند تن دوزنده چرخکار را که بیکار بودند با لوازم شان  به آنجا آوردم و لوازم دیگر از قبیل لوله و چرم و پارچه وپوشال را بصورت نسیه خریدم و اولین صندلی چرمی و راحت اتوبوس را ساختم .
هنوز چند ماهی نگذشته بود که دستکم بیست دستگاه اتوبوس برای تعویض صندلی در نوبت بودند .

این مرد خود ساخته و سخت کوش که بسبب فقر و ناداری نتوانسته بود بیش از  کلاس چهارم ابتدایی درس بخواند یکی از سودمند ترین وموفق ترین کارخانجات صنعتی ایران را بنیاد نهاد و تا زمان آن انقلاب شوم اسلامی  چندین نوع یخچال و کولر و اجاق گاز و تختخواب و بخاری و آب گرمکن بنام آزمایش  تولید میکرد .
کارخانجات صنعتی آزمایش در سال 1358 توسط راهزنان اسلامی مصادره شد و آن مرد زحمتکش هم به خارج از کشور گریخت و سر انجام در مراکش در گذشت .
کارخانجات آزمایش نیز پس از چند سالی به ورشکستگی و تعطیلی کشانده شد و چندین هزار نفر از کارگران آن آواره و بیکار شدند .

۱۰ خرداد ۱۳۹۶

شاهنشاها ! علیاحضرتا ! دیگر عرضی ندارم !

تابستان بود . از آن تابستان های داغ .  شاه و شهبانو به اهواز میآمدند .
در فرودگاه اهواز سپهبد بقراط جعفریان -  فرمانده لشکر 92 زرهی و استاندار خوزستان - پیش از آنکه هواپیمای شاه بر زمین بنشیند از  مقامات محلی و بزرگان شهر که برای استقبال  از شاه صف کشیده بودند در خواست کرد که بسبب گرمای شدید هوا از خوشامد گویی به شاه و شهبانو خود داری کنند تا آنها مجبور نباشند لحظات بیشتری را زیر آفتاب سوزان جنوب بمانند .
هواپیمای شاه به زمین نشست . سپهبد جعفریان پای پلکان هواپیما خیر مقدم مختصری گفت .  شاه و شهبانو آمدند تا از برابر صف مستقبلین رد بشوند .
در صف مستقبلین  آقایی بود بنام حکیم شوشتری . این آقای حکیم شوشتری که بعد ها به نمایندگی مجلس شورایملی هم رسید در اهواز یک روزنامه چهار ورقی منتشر میکرد بنام خاک نفت .
 وقتی شاه و شهبانو به صف روزنامه نگاران رسیدند آقای حکیم شوشتری دست کرد توی جیبش و کاغذی بیرون آورد و شروع کرد به خواندن :
شاهنشاها ! علیا حضرتا !
اما همینکه سرش را بلند کرد چشمش افتاد به سپهبد جعفریان که پشت سر شاه ایستاده بود و با ایماء و اشاره  چشم غره میرفت که باید خفقان بگیرد .
آقای حکیم شوشتری کاغذ را تا کرد و گذاشت توی جیبش و گفت :
اعلیحضرتا ! علیا حضرتا ! دیگر عرضی ندارم
-------

*** سپهبد بقراط جعفریان در بهمن 57 بسبب تیر اندازی اراذل اسلامی به هلیکوپترش به شهادت رسید

۹ خرداد ۱۳۹۶

زنی با پاهای چوبین ...


نزدیکی های خانه مان ؛ در حاشیه جنگل ؛ بر بلندای تپه ای ؛ آسایشگاهی برای پیران و از کار افتادگان ساخته اند . همان خانه سالمندان که اینجا میگویند :Nursing Homes
من گهگاه ؛ شبی ؛ نیمه شبی ؛ زوزه آمبولانسی را می شنوم که تنوره کشان بسوی این آسایشگاه  - یا بهتر است بگویم آرامسایشگاه - روان است .
 بخودم میگویم : لابد یکی قلبش از کار افتاده است . لابد آن دیگری استخوان هایش ترکی بر داشته و لگن خاصره اش شکسته است . و لابد آن دیگری نفس اش دیگر در نمیآید و همین حالاست که پرونده زندگانی اش برای ابد بسته شود
هر بامداد اما ؛ وقتی میخواهم به سر کارم بروم  پیر زنکی را می بینم که هر دو پایش را از دست داده است.نمیدانم به حادثه ای یا به بیماری مهلک مرموز جانسوزی .
مرغک بال و پر شکسته را میماند . وزنش شاید به سی کیلو نرسد .یکپارچه استخوان است . پوستی و استخوانی . اما هر بامداد با دو پای چوبین از آسایشگاه بیرون میآید و از کمرکش خیابان آهسته آهسته - مورچه وار - بالا میرود و در زیر آفتاب صبحگاهی قدم میزند .
 بخودم میگویم : آدمی را می بینی ؟ می بینی چگونه در این هنگامه درد و رنج و بی دست و پایی ؛ هنوز هم میخواهد همچنان بماند و زنده بماند و از آب و آفتاب وباران و جنگل و مه و دریا و موج و پرنده و لبخند و سلام و صبح بخیر لذت ببرد ؟ چه معجون شگفتی است این انسان ؟!
 آنگاه بیاد آن داستان سعدی می افتم در گلستان همیشه بهارش که :
با طایفه دانشمندان در جامع دمشق بحثی همی‌کردم که جوانی در آمد و گفت : درین میان کسی هست که زبان پارسی بداند؟ غالب اشارت به من کردند. گفتمش خیرست گفت پیری صد و پنجاه ساله در حالت نزعست و به زبان عجم چیزی همی‌گوید و مفهوم ما نمیگردد . گر به کرم رنجه شوی مزد یابی، باشد که وصیتی همی‌کند. چون به بالینش فراز شدم این میگفت:
دریغا که بر خوان الوان عمر
 دمی خورده بودیم و گفتند بس
معانی این سخن را به عربی با شامیان همی‌گفتم و تعجب همی‌کردند از عمر دراز و تاسف او همچنان بر حیات دنیا.
گفتم چگونه‌ای درین حالت؟
گفت: چه گویم؟
ندیده‌ای که چه سختی همی‌رسد به کسی
که از دهانش به در میکنند دندانی؟
قیاس کن که چه حالت بود در آن ساعت
 که از وجود عزیزش بدر رود جانی........

۸ خرداد ۱۳۹۶

عمامه گذاشت تا کله بر دارد .

نامه ای را که میخوانید بیش از صد و پنجاه سال پیش ؛ قبل از ترور ناصر الدین شاه قاجار از طرف جمعی از مردم بجان آمده ایران  به آیات عظام و علمای اعلام ! نوشته شده است .
اگر نامه را بدقت بخوانید خواهید دید این اهریمنان دستار بسر  همواره بفکر شکم و زیر شکم خود بوده و هرگز قدمی کوچک حتی برای رهایی مردم از رنج و زور و بیعدالتی بر نداشته اند .
نامه این است :

سئوال میکنیم :  شما رفتار حکام و وضع رعایا را میدانید یا خیر ؟  آیا از حالت این رعیت آسایش ندیده و رنج کشیده که شما را صدر نشین کرده اند آگاهید ؟
آیا این دسترنج رعایا نیست که شما " آقایان " را بهترین نعمت ها و زن ها و عمارات و لباس ها و اسب ها و باغات و املاک بخشیده و خود ذلت را قبول کرده است ؟
شما  " آقایان " چه توجهی به حال این ضعیفان کرده اید ؟ کجا در صدد جلوگیری از این ظلم های بی حساب بر آمده اید ؟
عجبا که هرگاه صدای دفی در خانه فقیری بلند شود  رگ امر به معروف حضرات آیات الله  به حرکت آمده ؛ لشکر طلاب تا ریختن خون صاحبخانه ایستادگی میکنند  اما فریاد مظلومان  را که در زیر چوب و فلک از دربار و حکام  به آسمان بلند میشود آقایان را کک نمیگزد .گویا این جرم ها و این شکنجه ها که بر مردم میرود در نزد آقایان از عادیات است .
این ملت کرور کرور پول برای تحصیل شما خرج کرد .آیا اگر پیغمبر و امام حاضر بودند به این حال ملت مثل شما تماشا کرده و به کار عیش خود مشغول میشدند ؟
آیا امت ودایع خدا و رسول نیستند ؟ بگویید با این ودایع چه کرده اید ؟

نقل از کتاب : خاطرات حاج سیاح - ص336

۵ خرداد ۱۳۹۶

گریز ناگزیر

یک زاهد فلورانسی همعصر ماکیاولی - عالیجناب گیسیاردینی -  میگوید :
هیچ قاعده مفیدی برای زیستن در زیر بار استبداد وجود ندارد باستثنای یک قاعده که در زمان شیوع بیماری طاعون نیز صادق است :
به دور ترین جایی که میتوانی بگریز .

از آنجا که از دیر باز حکومت های طاعونی در میهن ما همواره بر جان و مال و هستی و ناموس و حتی باورهای مردمان مان سیطره ای طاعونی داشته اند ؛ لاجرم مهاجرت و گریز نا گزیر  بخش لاینفکی از زندگانی ایرانیان بوده و این ملت چه پیش و چه پس از بر آمدن طاعون اسلام ؛ هماره از ظلمتی به ظلمتی دیگر پرواز کرده اند .
میرزا رضا کرمانی که گلوله اش سینه شاه قدر قدرت ناصرالدین شاه قاجار  را درید  ؛ در دفاعیات خود میگوید :
" ...مگر این مردم بیچاره و این یک مشت رعیت ایران  ودایع خدا نیستند ؟ قدری پا از خاک ایران بیرون بگذارید و در عراق عرب و بلاد قفقاز ؛ در عشق آباد و خاک روسیه هزار هزار رعایای بیچاره ایران را می بینید که از وطن عزیز خود ؛ از دست تعدی و ظلم فرار کرده و کثیف ترین شغل ها را از سر ناچاری پیش گرفته اند . هر چه حمال  و کناس و الاغچی  و مزدور در آن نقاط می بینید همه ایرانی هستند . گوسفند های شما همه رفته متفرق شدند . نتیجه ظلم همین است که می بینید ..."

میرزا آقا خان کرمانی  - آن انسان خردمند قربانی استبداد  -  نیز می نویسد :
" هر که بگوید ملت ایران از روی جهان نابود نشده است انصاف را شهید کرده است زیرا هر ساله یکصد هزار نفر از اهالی ایران از جور ستمکاران جلای وطن کرده به ممالک خارجه میروند . شاهد مدعا سنگ شکنان راه قفقاز و روسیه ؛حمالان بصره و بغداد .سیاه سوختگان تابش گرمای جزیره العرب .مجاورین کربلا و نجف . پراکنده های هند . بی سر و سامان های قطر . خرکچیان اسلامبول و آه کشان خیابان های پاریس اند .
سید جمال الدین اسد آبادی تعدار گریختگان از وطن و مهاجران به کشورهای دیگر را بیش از یک پنجم جمعیت ایران میدانست و می نوشت :
" من در استانبول به ایرانیانی بر خوردم که با دست های ظریف پست ترین شغل ها را انجام میدادند . مانند سقایی  ؛ جاروکشی و خرکچی ..."
حاج زین العابدین مراغه ای معروف به ابراهیم بیگ در سیاحت نامه خود  رنجها و دردهای رانده شدگان از وطن را اینگونه بازتاب میدهد :
"در سفر قفقاز و در باطوم ؛ در محلات فقیر نشین به هر طرف که نگاه کردم جز " همشهری " ندیدم .
پرسیدم : چه کاره اند ؟
گفتند : اینها همگی فعله و حمال اند .
گفتم : سبحان الله !در این شهر کوچک  ؛ چهل پنجاه هزار ایرانی آنهم به این وضع و حالت پریشانی ؟
گفتند : آقا جان !تمام دهات و شهر ها و قصبات  ؛ حتی دهات قفقاز پر از این قبیل ایرانیان است .در ایران امنیت نیست . کار نیست .نان نیست . برخی از دست تعدی داروغه و کدخدا  گریخته اند و برخی از دست باج گیری و تهمت های ملایان ....
در اینجا مرده مهاجران هم منبع در آمد است .هرگاه یکی از فعله ها مرد ؛ اول کسی که بر سر جنازه اش حاضر است ماموران قنسولخانه اند که خود را وارث شرعی و عرفی او میدانند ....





۲ خرداد ۱۳۹۶

یاد باد آن روزگاران ....


یاد باد آن روزگاران .....
رفته بودیم مکزیک . یادم نیست چه سالی بود . بگمانم پنج شش سال پیش بود . دلم میخواست از کالیفرنیا تا مکزیکو را با اتومبیل برانم و مکزیک واقعی را ببینم . گفتند : خطرناک است و خسته کننده . ما هم پذیرفتیم .
رفتیم Puerto Vallarta . شهری غنوده در کرانه اقیانوس آرام با 255 هزار نفر جمعیت .
 هیچ حال و هوای یک شهر مکزیکی را نداشت . هتل ها و رستوران ها و بار ها و فروشگاهها و خیابانها حتی ؛ همه به سبک و سیاق امریکا با مک دانولد ها و برگر کینگز ها و والمارت ها و هوم دیپو و تارگت و کاسکو و امثالهم . رفتیم به رستورانی و جای تان خالی هی تکیلا نوشیدیم هی تکیلا نوشیدیم تا مست که نه سیاه مست شدیم . بعدش رفتیم کنار اقیانوس نشستیم تا باد خنک غروب مستی را از سرمان بپراند . که پراند !
 سبک و سیاق زندگی در این شهر عینهو امریکا . گیرم در بالای شهر . انگار به یکی از شهرهای امریکا سفر کرده ایم . یکی دو روزی ماندیم و تن به آب و آفتاب دلنواز و روحپرورش سپردیم و آنگاه رخت به شهری دیگر کشیدیم با ساحلی شگفت انگیز با ماسه های سپید و نرم . نامش Cabo San Lucas
 و معلوم مان شد که اینجا سرزمین از ما بهتران و پولداران و پولسازان ینگه دنیایی است که میآیند و میمانند و مینوشند و ......
 و پسرمان - الوین - که هنوز دانشجویی بیش نبود موتور سیکلتی اجاره کرد و کوه و دشت و ساحل را در نوردید و شب با سرو روی زخمی و خاک آلود به هتل بر گشت و هنوز هم خاطره آن خوشباشی یگانه را بیاد دارد و میخندد و میخندد .
 و در این شهر از افق تا افق ؛ هتل است و بار است و رستوران است و زمین تنیس و گلف است و هزاران ابزار لهو و لعب برای خوشباشی ...
و اما شهری که من دوست میداشتم . نامش Mazatlann . نشسته در ساحل آرام اقیانوس آرام . معنایش به زبان بومیان یعنی : سر زمین آهوان !
 و ما هر چه چشم انداختیم فقط پریرویان و پریچهرگان و پریوشان دیدیم و از آهو و آهوان خبری نه ! البته چشمان آهو وار بسیار دیدیم که دل و دین آدمی به باد میدادند اما از آهوی دشتی نشان و نشانه ای نه !
 رفتیم به بازارش . عینهو بازار کریمخانی شیراز . با همان سقف آجری و گاه پر نقش و نگار . و آکنده از جنس های چینی و امریکایی . تک و توکی هم دستآوردهای بومیان . و فضای داخل بازار همان فضای بازار های تبریز و تهران و اصفهان و شیراز . و جا بجا عطر زیره و بابونه و ریحان در فضا . ومن فکر میکردم اکنون پس از تبعیدی هزار ساله به میهنم باز گشته ام .
رفتیم به کوچه گردی . کوچه ها بمثابه کوچه های ایران . تو سری خورده و گاه تنگ  . اینجا و آنجا دکه ای و مغازه ای و کیوسکی و خرده فروشگاهکی . و مردمان نشسته به انتظار که گم کرده راهی از راه برسد و چند دلاری بسلفد و سیگاری و نوشابه ای بخرد .
 ودر کمرکش کوچه ای یک نانوایی . و این نانوایی انگار همان نانوایی های ایران . و زنی میانه سال آنجا را می چرخانید . صاحبش بود . و دیوار ها پر از عکس های این و آن .
پرسیدیم: اینهمه عکس بر دیوار چرا ؟
 و پاسخ بر آمد که : اینان ؛ همچون شما ؛ مشتریان من بوده اند . آمده اند نانی خریده اند و به یادگار عکسی گرفته اند و به دیار و سر زمین خود باز گشته اند و عکس ها را برایم فرستاده اند تا بر دیوار نقش گیرد .
 ما نیز عکسی گرفتیم و چندی بعد به نشانی اش پست کردیم و لابد اکنون عکس ما هم در میان صد ها عکس دیگر نقش بر آن دیوار است .
 واو میانه سال زنی بود سخت مهربان . و ما را به نانی و مربایی مهمان کرد و اصرار بلیغ مان را برای دریافت پولی هم نپذیرفت .
و امروز که من در میان عکس های گذشته ام میگشتم عکسی دیدم که همه آن یاد های خوب و شیرین گذشته را در من زنده کرد و با خود گفتم چه بهتر که شما را نیز لحظه ای حتی به این سفر بیاد ماندنی بکشانم .
و یاد باد آن روزگاران یاد باد