دنبال کننده ها

۶ اردیبهشت ۱۳۹۶

عسل .... و سیاست

این رفیق مان آقای  " ایشای "  حول و حوش شهرمان یک مرکز تولید عسل دارد . عسلی که تولید میکند بهترین و خالص ترین عسل دنیاست . شاید بهترین تولید کننده عسل در شمال کالیفرنیا باشد .
من سالهاست که با آقای  " ایشای " داد و ستد میکنم . هر ماه دستکم ده دوازده هزار دلار عسل از آقای ایشای میخرم . هر وقت هم به فروشگاهم میآید اگر چند دلاری خرید کرده باشد  پولش را نمیگیرم و میگویم مهمان من . آقای ایشای هم گهگاه عسلی ؛ مربایی ؛ هدیه ای ؛ چیزی برایم میآورد تا لابد مدیونم نباشد . شاید هم نمیخواهد یک مشتری خوب و خوش حساب را از دست بدهد .
آقای ایشای یهودی است . گهگاه پرسش هایی در باره اسلام از من میکند و من هم بشوخی میگویم : برو تورات و تلموذ را بخوان . اسلام رونویسی برابر اصل آنهاست
وقتی آقای اوباما رییس جمهور بود یکی دو باری آقای ایشای جلوی من چند تا فحش چارواداری نثار آقای اوباما کرد و اما وقتی اخم و تخم مرا دید دیگر لب از لب باز نکرد . میدانستم که از اوباما متنفر است و واله  و شیدای  آقای ترامپ است .
امروز رفته بودم سراغش . دیدم حال چندان خوشی ندارد . پرسیدم : چت شده ایشای ؟ مریضی ؟
گفت : نه بابا ! حالم بد نیست اما خانه ام برایم یک جهنم شده . یک جهنم واقعی
میپرسم : چه اتفاقی افتاده ؟
میگوید : از روزی که آقای ترامپ رییس جمهور شده خانه مان هم شده است میدان جنگ !
میگویم :  آخرچرا؟
میگوید : در  خانواده من  ؛ همسرم و بچه هایم از ترامپ نفرت دارند . اما من محافظه کارم و طرفدار ترامپ . نمیدانی چه بلبشو بازاری شده است خانه ما . همینکه دهانم را باز میکنم تیر ملامت از چهار جهت بسویم پرتاب میشود . خسته شده ام والله
میگویم : ایشای . میخواهی یک چیزی بهت بگویم ؟
گفت : بگو
گفتم : اگر قرار باشد همچنان از آن آقای " حنا بسته مو " حمایت بکنی من دیگر با تو هیچ معامله ای نخواهم کرد
گفت : راست میگویی ؟
گفتم : شوخی ام کجا بود ؟
طفلکی نزدیک بود سکته ناقص بفرماید . می ترسم همین امروز فردا بمیرد و خونش به گردن ما بیفتد

۵ اردیبهشت ۱۳۹۶

اگر شاه بودم ....

می پرسم : اگر شاه قدر قدرتی بودی چه کار میکردی ؟
میگوید : اولین کاری که میکردم این بود که هر چه شاعر و نویسنده و روشنفکر و روضه خوان و هنرمند را میریختم توی دریا تا زمین از لوث وجود شان پاک شود !
میگویم : این بیچاره ها نه سر پیازند نه ته پیاز . مگر چه کرده اند که مستوجب چنین عقوبتی جانفرسایند ؟ دیواری کوتاه تر از دیوار انها پیدا نکرده ای ؟
میگوید : همه بدبختی های ما زیر سر اینهاست . هر چه میکشیم از دست همین هاست . اگر اینها نبودند ما سرنای خودمان را میزدیم و ماست خودمان را میخوردیم و مجبور نبودیم  زیر سایه آیات عظام و علمای اعلام ! زندگی کنیم .
میگویم : مگر تو از نسل تیمور هستی ؟
میگوید : کدام تیمور ؟
میگویم : تیمور لنگ . همان که وقتی بغداد را تصرف کرد اولین کارش این بود که هر چه شاعر و مداح و ملا و رمال و روضه خوان و اهل علم بود جملگی را به دجله انداخت و گفت اینان نعمت خدا را حرام میکنند . لاجرم خلایق از شر وجود شان بیاسودند .
میگوید : نمیدانم . شاید از نسل تیمور باشم . خودت از کدام قوم و قبیله ای ؟
میگویم : از قبیله آدمخواران صفوی .  از نسل چگین ها .  همانها که به فرمان قبله عالم ؛ آدمها را زنده زنده می خوردند .  زنده خواران جناب شاه عباس کبیر !!
میگوید : پس هر دوی ما از یک قماشیم . از یک قوم و قبیله ایم .حالا بگو ببینم اگر تو شاه بشوی جه کارها خواهی کرد ؟
میگویم : من یک رفیق نویسنده ای دارم که کشک را خیلی دوست دارد . میروم با رفیقم یک عالمه کشک میخرم و  می نشینیم کشک مان را می سابیم . 

۴ اردیبهشت ۱۳۹۶


دروغ و دزدی ....
سال 1341خورشیدی بود . شهریور ماه . داشتیم خودمان را برای رفتن به کلاس هشتم آماده میکردیم . خبر آوردند که در بوئین زهرا زلزله آمده است و هزاران نفر را کشته است . ما تا آنروز نام بوئین زهرا را نشنیده بودیم .
 از فردایش جنب و جوشی در شهرمان پدید آمد و مردم به جمع آوری کمک های نقدی و جنسی بر آمدند و هر کس به اندازه همت و توان خود پولی و لباسی و کفشی و چادری و برنجی و حبوباتی به جمعیت شیر و خورشید سرخ تحویل میدادند تا در اختیار زلزله زدگان قرار بگیرد . در تهران هم غلامرضا تختی پهلوان همه اعصار ؛ دست همت به کمر زده بود و کمک های مردمی بسیاری فراهم کرده بود .
آنوقت ها هنوز پای این جعبه جادویی بگیر و بنشان - تلویزیون -  به خانه ها باز نشده بود و ما فقط به رادیو گوش میدادیم و خبر های آنرا دنبال میکردیم . پدرم یکی از آن روزنامه خوان های حرفه ای بود و معتاد به کیهان . و اگر از آسمان سنگ هم میبارید باید میرفت از کتابفروشی آقای آزاد کیهانش را میخرید و به خانه میامد .
 یکماهی از زلزله گذشته بود . پدرم یک گونی برنج از خوارو بار فروشی آقای جمشیدی خریده بود و آورده بود خانه . فردایش وقتی مادرم گونی برنج را باز کرد دید یک یاد داشتی توی برنج هاست . صدایم کرد و گفت : پسر جان ! من که چشم هایم خوب نمی بیند . بخوان ببین چه نوشته ؟
 و من یاد داشت را خواندم . نوشته بود : بر پدر و مادر کسی لعنت که این برنج را خریداری کند . این گونی برنج برای زلزله زدگان بویین زهراست .
معلوم شد که دزدان کراواتی حتی از برنج اهدایی خلایق به زلزله زدگان فلکزده هم دست باز نداشته اند .
 فردایش پدرم گونی برنج را به آقای جمشیدی بر گردانید و گفت : من حاضرم بچه هایم از گرسنگی بمیرند اما لب به چنین برنجی نزنند
راستی ؛ داریوش شاه بود که میگفت : خدایا ! سرزمینم را از دروغ و دشمن  و خشکسالی در امان نگهدار ؟ یعنی یادش رفته بود دزدی را هم به آن اضافه کند ؟
 انگار پس از گذر هزاران سال هنوز هم دعای داریوش شاه مستجاب نشده است . بگمانم هیچوقت هم نخواهد شد
LikeShow more reactions
Comment

۳۱ فروردین ۱۳۹۶

مگر ما در قرن چندم زندگی میکنیم ؟


کیومرث منشی زاده - شاعر ریاضی و رنگها - این جهان را وانهاد و به قلمروی هیچ پا نهاد .
روزی روزگاری یک آدم کنجکاوی از او پرسیده بود : بنظر شما بزرگترین شاعر معاصر ایران کیست ؟
کیومرث خان ریاضی دان شاعر در پاسخ گفته بود : سعدی !
پرسیده بودند : سعدی ؟ سعدی مگر در قرن هفتم زندگی نمیکرد ؟
.
و کیومرث خان گفته بود : مگر ما در قرن چندم زندگی میکنیم ؟!
یادش و نامش جاوید
و این هم شعری از شاعر رنگ ها و اعداد :
************
دست های بی خرما
-----
دست های ما
کوتاه بود
و خرماها
بر نخیل
ما دست های خود را بریدیم
و به سوی خرماها
 پرتاب کردیم
خرما
فراوان
بر زمین ریخت
ولی ما دیگر
دست
 نداشتیم

۳۰ فروردین ۱۳۹۶

خوراک مار ....


خوراک مار ......
در بارسلونا بودم . در خیابان معروف La Rambla بالا و پایین میرفتم . خیابانی که بیست و چهار ساعته بیدار است .
این خیابان شباهت غریبی به خیابان " لاواژه Lavalle " بوئنوس آیرس دارد .
من لاواژه را بسیار دوست میداشتم و هنوز هم دلم برایش تنگ میشود .
بوئنوس آیرس شهری است که هرگز نمیخوابد . اگر شبی نیمه شبی  بیخوابی به سرتان بزند میتوانید بیایید در خیابان لاواژه یا خیابان فلوریدا بالا و پایین بروید . رستوران ها و بارها و کلوپ ها و فروشگاهها و میکده هایش شبانه روز بازند .
در حاشیه خیابانها  گروههای موسیقی و نمایشی به هنرنمایی مشغولند . می توانی سکه ای یا اسکناسی نثارشان کنی یا نکنی و دقایقی بایستی و از موسیقی شان و از هنرشان لذت ببری . می توانی بروی در رستورانی بنشینی و قهوه ای و آبجویی بنوشی و با خودت خلوت کنی .
اینجا در بارسلونا ؛ یک روز زیبای بهاری است . از خیابان La Rambla  به خیابای سنگفرشی میرسم و از میدان بزرگی سر در میآورم که دور تا دورش ساختمان های قدیمی است با مجسمه های سنگی . اسم میدان یادم نمانده است .
 میرویم رستورانی ناهار بخوریم . هوس کرده ایم غذای دریایی بخوریم . یک رستوران پرویی را انتخاب میکنیم با غذاهای ویژه کشور پرو . صندلی هایش را در پیاده رو چیده است و فضای دلنشینی دارد .
دخترکی از ما می پرسد : چی میخورید ؟
میگوییم: غذای دریاای پرو ! اما نمیدانیم این غذای دریایی چه معجونی است .
 چند دقیقه ای میگذرد . یکی دو لیوان آبجو می نوشیم . هنوز کله مان گرم نشده است که دخترک با یک سینی بزرگ از راه میرسد و سینی را جلوی مان میگذارد .از هر جانوری که دل تان بخواهد در این سینی وجود دارد . از صدف , حلزون و میگو بگیر تا سوسک و مار !
 یک مار دو سه وجبی را برشته کرده اند و در یک ظرف چینی گذاشته اند و کنارش هم چند تا سس مخصوص نهاده اند که آدمیزاد زهره اش آب میشود .
اول میگو ها را میخوریم .بعد نوبت به سوسک ها میرسد .  هی این دست و آن دست میکنیم که آیا سوسک ها را بخوریم یا نه ؟ دل به دریا میزنیم و یکدانه سوسک درشت براق را بر میداریم و آنرا در ظرف سس می غلتانیم و با سرعت به دهان میگذاریم . سوسک زیر دندانهایم قرچ قوروچ میکند و مزه خوبی دارد .
 جای تان خالی هی آبجو می نوشیم و هی سوسک می لمبانیم ! اما جرات اینکه به جناب مار دست بزنیم در خود نمی یابیم .
 ناگهان ترق تروقی میشود و گرد بادی زوزه کشان از راه میرسد و رگباری هم با خود میآورد و مجبورمان میکند به داخل رستوران پناه ببریم . چند لحظه ای باران میبارد و دوباره خورشید چهره می نماید .
حالا بخودم میگویم : اگر رگبار نشده بود حتی جناب مار را هم نوش جان میفرمودیم ؟ پاسخ مثبت است .
اگر به بارسلونا رفتید دیدار از شهرک ساحلی Sitjess را از یاد نبرید . یکی از زیبا ترین شهرک های ساحلی اسپانیاست که با بارسلونا نیم ساعتی فاصله دارد .غذاهای دریایی اش را هرگز از یاد نخواهید برد .
 در بارسلونا اگر به تماشای رقص فلامینگو نروید نیم عمرتان فناست . از ما گفتن بود .

۲۸ فروردین ۱۳۹۶


قبله از کدام طرف است ؟
اگرچه ما پس از هشت سال جنگ و بکش بکش با این عراقی های سابقا کافر بعثی عفلقی ؛ حالا با آنها پسر خاله در امده ایم اما گهگاه نگاهی به تاریخ گذشته آدمیزاد را غرق حیرت میکند و یکوقت می بیند روی کله مبارکش بجای اسفناج درخت کاج سبز شده است . ما دیشب نمیدانیم چرا به سرمان زد برویم نگاهی به یاد ها و یاد بودهای جنگ ایران و عراق بیندازیم .بعدش که رفتیم بخوابیم به خودمان گفتیم :
چقدر حيف شد كه اين صداميان بعثى کافرعفلقی حرامزاده دم شا ن را گذا شتند روى كول شا ن و گور شا ن را گم كردند و گر نه با فرما ندهى هاى پيا مبر گونه ى اما م خمينى ، هيچ بعيد نبود كه رزمند گا ن جا ن بر كف اسلا م تا امروز كربلا كه سهل است قا هره و مرا كش و يمن و شاخ آفريقا و سا حل عا ج و دما غه ى سبز و نمیدانم صحر اها ى سوزا ن حبشه را فتح كرده بودند و حالا راهى اين آمريكا ى جها نخوا ر شده بودند و ما را هم از شر این جمهوریخواهان خلاص ميكردند و ما هم جزيى از امت اسلام ميشديم .
 برا ى ا ينكه شما هم حظى از اين گشت و گذار شبا نه ما ن ببريداجا زه بفرما ييد دو فقره از پا سخ هاى ا ما م خمينى رهبر انديشمند و فرزا نه ى انقلاب و فرما نده ى كل قوا به استفتا ها ى رزمند گا ن اسلا م را براى تا ن با ز گو كنیم تا بلكه شما هم مثل خود ما كلى محظوظ بشويد و به حول و قوه الهی دو تا شا خ تر و تميز مامانی روى كله مبا رك تا ن سبز بشود و چها ر تا خدا بیامرزی و فا تحه هم نثا ر روح آ ن امام بزرگوار آدمخوار بفر ما ييد كه براستى نه تنها يكى از بزر گ ترين فرماند ها ن كل قوا ، بلكه يكى از شگفت انگيز ترين پديده هاى آفرينش هم بوده اند !
11.... استفتا : خلبا نا ن گا هى اوقا ت سا عت هادر پرواز هستند آيا مى توا نند در حين پرواز نما ز بخو ا نند تا قضا نشود ؟؟
. "پا سخ : بسمه تعا لى .ما نع ندا رد .  ولى با يد در صورت امكا ن رو به قبله بايستند ...." روح االله الموسوى الخمينى :
 حالا شما تصور بفرما ييد آ ن خلبا ن بيچا ره اى را كه سوار جت فا نتوم است و يك عا لمه بمب هم با خودش دا رد و قر ار است بمب ها يش را روى بغداد يا کربلا یا نجف بريزد .ا ين آ قا ى خلبا ن ضمن اينكه با يد از پد ا فند هوايى دشمن بگذرد ، ضرورتا ميبا يست هر لحظه چشمش هم به ساعت با شد كه مبا دا نما زش قضا بشود .لا جرم بجا ى اينكه بمب ها يش را روى سنگر دشمن خا لى كند ا ول با يد قبله را پيدا كند و رو به قبله بايستد و نما زش را توى هما ن جت فا نتومى كه به حول و قوه الهی با سرعتى ما فوق سرعت صوت در پر وا ز است بخو ا ند و وقتى چشمش را باز كند ببيند كه اى داد و بيد اد ، بجا ى بمبا را ن بغداد سر از آفريقا ى جنوبى در آورده است و نا چار است بمب ها يش را روى مردم آ نجا بريزد !
حا لا خوب شد كه بیچاره خلبا ن هاى ما بر اى اما م خمينى و شركا تره هم خورد نميكردند و گرنه معلوم نبود كه كا ر جنگ امت اسلا م به كجا ها ميكشيد !
2..... استفتا ً ...ا گر شدت در گيرى جنگ ما نع از پيدا كردن قبله شود  آ يا مى توان به هر طرف نما ز خواند ؟؟
پا سخ : ...بسمه تعا لى ،
با يد به چها ر طرف نما ز بخو ا ند ...." روح الله الموسوى الخمينى "
 آقا ! خوب شد ما توى اين جنگ شركت نداشتيم ها ! و گر نه مجبور بوديم برا ى اينكه نما ز ما ن قضا نشود روزى هفده با ر به سر با ز ها ى عر ا قى آ تش بس بدهيم تا بتو انيم به چها ر طرف نما ز بخو انيم تا نكند خد اى نكرده دروا زه ها ى بهشت بروى ما ن بسته بشود و از آنهمه حور و غلما ن ما ما نى محروم بما نيم !
اصلا سا ده ترين و مطمئن ترين و كم خرج تر ين را ه اين بود كه روزى هفد ه با ر سر ما ن را از سنگر هاى ما ن بيرون بيا وريم و خطا ب به سر با ز ها ى فلکزده و مادرمرده عرا قى فر يا د بزنيم : يا اخى ! جان ما درت ، ميشود به ما بگويى قبله از كدا م طر ف است ؟
 به قول رفيق ما ن عبا س چرچيل ، خا ك بر سر ما ن با اين انقلا ب كردن مان !

۲۶ فروردین ۱۳۹۶

Mamadera


9 mins
Mamadera
پستانک
" از داستان های بوئنوس آیرس "
* - در بوئنوس آیرس ؛ سینیور کاپه لتی بهترین رفیقم بود . هشتاد و چند سالی داشت . قبراق و سر حال و خوش زبان . بازنشسته وزارت بهداری بود . 
عصر ها میآمد توی فروشگاهم کنار دستم می نشست و جوک تعریف میکرد . مدام سر بسر پیر زنها میگذاشت . آنقدر حرف های بی حیایی و رختخوابی به پیر زنها میگفت که من از خنده غش و ریسه میرفتم .
مرا خیلی دوست داشت . وقتی فهمید  میخواهم از بوئنوس آیرس به امریکا بیایم اخم هایش را تو هم کرد و گفت :
کاراخو !* ما پس از عمری یک رفیق حسابی پیدا کرده بودیم ها . دلت میآید ما را رها کنی و بروی ینگه دنیا ؟
خنده از لبانش نمی افتاد . از آن ایتالیایی های خوشگذران و بشکن و بالا بنداز بود که حالا در دوره بازنشستگی هم سر و گوشش می جنبید و از تک و تا نیفتاده بود .
سینیور کاپه لتی دنیا را جور دیگری میدید . اصلا از نق و نوق و شکوه و ناله و ندبه و گلایه بدش میآمد . همیشه بمن میگفت : Asan ! Disfruta de la vida *
اگر کسی میآمد توی فروشگاهم از گرانی و بیکاری و فقر و ناداری نک و نال میکرد سینیور کاپه لتی فورا مرا صدا میکرد و میگفت : اسن ! یکدانه مامادرا بیار بده خدمت آقا !( حسن یکدانه پستانک بیار بگذار دهن آقا ! )
حالا سالهاست که سینیور کاپه لتی زیر خروار ها خاک خوابیده است . اما من هروقت در چنبر زندگی و بیماری گیر می افتم و میخواهم نک و نالی راه بیندازم ؛ یکباره بیاد حرف های سینیور کاپه لتی می افتم و میگویم : سینیور کاپه لتی کجایی ؟ بیا یکدانه مامادرا بگذار توی دهن این آقای گیله مرد نق نقو !!!
--------
*- Mamadera = Feeding Bottles
*- Karajo= Fuck
*Disfruta De la Vida = enjoy your life

۲۴ فروردین ۱۳۹۶

آقای رویهمرفته ....!

نمیدانم چه سالی بود . بگمانم یکی دو سال از انقلاب گذشته بود .
رفته بودم وزارت ارشاد یکی از دوستانم را ببینم .
گفتند : در سالن اجتماعات است .  رفتم آنجا . دیدم رفیقم گوشه ای روی صندلی کز کرده است و نیشترش بزنی خونش در نمیآید . انگاری سی سال پیر تر شده بود .
گفت : کنارم بنشین . و زمزمه کنان خواند که :
نماز را به حقیقت قضا توان کردن
قضای صحبت یاران نمیتوان کردن .
من هم نشستم .  ناگهان سر و کله یک مشت پاسدار مسلسل بدست پیدا شد که به مصداق  "  رجاله ز پیش و شه ز دنبال آید "    هروله کنان مردی  را در میان گرفته بودند و به سالن اجتماعات میآوردند . این مرد وزیر ارشاد بود . ریش داشت اما سبیلش را تراشیده بود . بیشتر به حمال های میدان تره بار فروشان میمانست تا یک وزیر . توی دلم گفتم :
ای ز دلها برده صد تشویش را
نوبت تو شد بجنبان ریش را

به رفیقم گفتم : این وزیر شماست ؟  این که مثل نعش تعزیه را میماند . یعنی جن و پری کم بود یکی هم از دیوار پرید ؟ سرناچی کم بود یکی هم از غوغه آمد ؟ این یارو مفرداتش که هیچ ؛ مرده شور آن  ترکیبش را ببرد .  آدم با دیدنش زهره ترک میشود . نه به بالا چش و ابرو نه به پایین چیزی . این هیولا  از دور شبیه آدمیزاد است
رفیقم در آمد که : آری ؛ این وزیر ماست . بشکن دلم که رایحه درد بشنوی
گفتم : اسم این هیولا چیست ؟
گفت : آقای رویهمرفته !
پرسیدم : چی چی ؟  راستی راستی اسمش آقای رویهمرفته است ؟
گفت : نه بابا ! ما این اسم را رویش گذاشته ایم .
پرسیدم : چرا ؟
گفت : برای اینکه اگر در کتابی یا مقاله ای کلمه  گ رویهمرفته " بکار برده شده باشد این تپاله گاو اجازه چاپش را نمیدهد و میگوید بر خلاف شئون اسلامی است ؟
گفتم : حالا اسم واقعی این حمال چیست ؟
گفت : مصطفی میر سلیم .
حالا سی و چند سالی از آن قضایا گذشته است اما امروز دیدم که همین آقای رویهمرفته نامزد ریاست جمهوری ایران شده است !

یاد داستانی افتادم . ما یک رفیقی داریم که سالها پیش همسرش را در یک حادثه رانندگی از دست دادو پس از مدتی با خانم دیگری ازدواج کرد که دو تا بچه از شوهر قبلی اش دارد . یک شب خانه اش مهمان بودیم . این رفیق دیگرمان دکتر کیومرث خان از رفیق مان پرسید : فلانی ! شما رویهمرفته دو تا بچه دارید ؟
و رفیق مان هم در جواب گفت : ما روی هم نرفته دو تا بچه داریم !!
حالا حکایت این آقای رویهمرفته ماست .

۲۱ فروردین ۱۳۹۶


کرامت....
دوست دیرینه ام - محمد حیدری - داغی بردل مان گذاشت وبه قلمروی هیچ پر کشید.
آهی بر زبانم و داغی بر نهانم .
چند ماه پیش از من پرسیده بود : کریم بهادرانی کجاست ؟
گفتم : سال هاست که مرده است
از رفیق دیگرت نعمت اسلامی چه خبر؟
بگمانم آستاراست . دیگر نمی نویسد
-جواد کجاست ؟
آلمان است -
- خودت کجایی؟
- نا کجا آباد
 محمد حیدری پس از آنکه سردبیری روزنامه اطلاعات رابه لطف تازه آمدگان چماق کش هیچ ندان پر هیاهو وانهاد ، به مسافر کشی و آش رشته فروشی پرداخت تا در برابر خدایی و نا خدایی سر خم نکند - و نکرد -
 و اینک مرگ نا بهنگامش، آهی بر زبانم و داغی بر نهانم نهاده است
به یاد دوست دیگرم می افتم . کرامت. مهندس برق . فرزند یک خانواده بهایی . پاک و صادق و بی ریا.
 مردی که به هیچ خدایی و ناخدایی باور نداشت . مردی که بر همه ادیان زمینی و فرا زمینی پشت پا زده بود .
در همان نخستین ماههای پس از انقلاب - به جرم بهایی بودن - بر کنارش کرده بودند . انگار میهن ما به مهندس برق نیازی نداشت .به طلبه و روضه خوان و مداح و خایه مال نیاز بیشتری داشت ۰
 کرامت ، بار زندگی پدر ومادر پیرش را هم بر دوش داشت. همسری و فرزندی وخواهری که نمیدانستند و نمیتوانستند به جایی پناہ ببرند .
در آن کویر هراس ، در هراس میزیستند و راه به جایی نداشتند .
من نیز عنصر نامطلوب و ضد انقلاب ونوکر صهیونیزم بین المللی شناخته شده وبیکار و محاکمه شده بودم :
 روزی در دادگاه ؛ جوانک ریشویی که هم قاضی و هم بازجو و هم دادستان و هم چاقو کشی قهار مینمود ؛ عکس بزرگی از من کنار شاه را جلویم گذاشت و گفت : چه میگویی؟
گفتم : چه بگویم ؟
گفت : آنچنان سر سپرده ساواک بوده ای که می توانستی با شاه ملعون به سفر بروی !
 گفتم : آخر ای بنده خدا ! عقلتان کجاست ؟من یک خبر نگار بودم . برای من چه فرقی میکرد که در کنار شاه باشم یا فیدل کاسترو یا مصدق یا برژنف یا ریچارد نیکسون ؟ من خبر نگار بودم . میفهمی ؟ خبرنگار !
حکم صادر میشود : محرومیت  مادام العمر از خدمات دولتی . پنج سال ممنوعیت خروج از کشور. و چند ممنوعیت دیگر....
از کرامت می گفتم :
 کرامت میآید درخیابان پرتی در شیراز - گوشه دنجی - چادری میزند و یک کامیون هندوانه میخرد و می ریزد آنجا ومیشود هندوانه فروش!
میگویم : کرامت ! عزیز من !آخر ترا به هندوانه فروشی چیکار ؟
ساده دلانه میگوید : این هم نوعی اعتراض است
 میگویم : اعتراض به چه کسی کرامت جان ؟مملکت ما دارد در گنداب غرق میشود ؛ چه کسی به اعتراضت اهمیت میدهد کاکو؟
 شب ها کنار چادرش در حاشیه خیابان می خوابد . اما رندان میآیند و رندانه هندوانه هایش را شبانه میدزدند . کرامت همچون خود من نه جامعه اش را می شناسد نه مردم شریف آنرا .
 همچون خود من با پاکدلی زیسته بود وبا مهر به زاد و بوم و مردمش. و همان مردم حالا با رندی هندوانه هایش را میدزدیدند و میبردند و میخوردند و کیف میکردند
 سالها از آن روزهای تلخ گذشته است . نمیدانم بر کرامت و خانواده اش چه رفته است . شاید هم در گورستان بی نشانی در خاک غنوده است.
گاهی یاد حرف هایش می افتم و می خندم میگفت :
حسن ! دوست داشتی یکی از چشم هایت کور بود در عوض در زندان امام خمینی بودی؟
 یاد محمد حیدری عزیزم هم گرامی با د.

۴ فروردین ۱۳۹۶

به به ! چه رفیقانی !!

آقا ! ما چند روزی دور از جان شما مریض بودیم . جناب ملک الموت آمده بود سراغ مان که : جناب آقای گیله مرد . شما سالهای سال است روی زمین خدا چریده اید و نعره کشیده اید . بس تان است . بفرمایید برویم
گفتیم : کجا برویم قربان ؟
گفتند : آن دنیا
آقا ! چشم تان روز بد نبیند . یکپا داشتیم یکپا هم قرض کردیم و چهار نعل تا بیمارستان تاختیم و دست به دامان طبیب مان شدیم بلکه با نفس مسیحایی خودشان  ما را از این مهلکه برهانند . آن پدر آمرزیده هم نامردی نکرد و ما را خواباند روی تخت جراحی و ترموستات مان را که ورم کرده بود جراحی کرد
حالا به میمنت و مبارکی حال مان خوب است و از چنگ عزراییل گریخته ایم اما برای آنکه بدانید ما چه رفقای نازنینی داریم اجازه بفرمایید دو تا ماجرا را برایتان تعریف کنیم .
یک روز قبل از آنکه به بیمارستان برویم این رفیق هزار ساله مان امیر خان تلفن کرد و گفت :
حسن جان خوبی ؟ شنیده ام فردا عمل جراحی داری
گفتیم: آره داداش .فردا باید برویم زیر تیغ جراحی
پرسیدند : عجب ؟عجب ؟ خب ؛ بیماری تان چیست ؟
گفتیم : ورم ترموستات !
گفتند : حالا حتما باید جراحی کنی ؟ با قرص و دوا درمان شدنی نیست ؟
گفتیم : چطور مگر ؟
گفتند : هیچی ! نود و هشت ؛  تا نود و نه درصد آدمهایی که عمل پروستات میکنند زیر عمل جراحی میمیرند !
ما خندیدیم و گفتیم : دست شما درد نکند کاکو ! خوب قوت قلبی بما داده ای ها !!
هنوز نیم ساعتی نگذشته بود که آن رفیق دیگرمان زنگ زد : حسن جان ! شنیدم فردا جراحی داری
گفتیم : آره داداش .
گفتند : میشود یک خواهشی از شما بکنیم ؟
گفتیم : چرا نمیشود ؟ بفرمایید
گفتند : یک مقداری عکس و فیلم از خودتان کنار بگذارید تا ما از آنها در مجلس ترحیم حضرتعالی استفاده کنیم !
گفتیم : چشم ! روی چشم
گفتند : یک خواهش دیگری هم داریم . میشود متن سخنرانی ام را که در مجلس یادبود حضرت مستطاب عالی قرائت خواهم کرد خودتان زحمتش را بکشید و آنرا برایم بنویسید ؟
آره کاکو ! ما چنین رفقایی داریم