دنبال کننده ها

۲۷ اسفند ۱۳۹۴

نخست وزیر یونجه خوار

سید ضیا ء الدین طباطبایی نخست وزیر پیشین ایران و یکی از عوامل اصلی کودتای سوم اسفند 1299 ادا اصول های خاصی داشت .
دکتر علی بهزادی مدیر مجله سپید و سیاه که پس  از بازگشت سید ضیاء از یک تبعید بیست ساله  به دیداراو رفته بود چنین می نویسد :
" به اتاق ناهار خوری رفتیم . غذا ها روی میز چیده شده بود . بوی مخصوصی در فضا پیچیده بود .
سید گفت : امروز میخواهم با غذای مخصوص خودم از یک همکار پذیرایی کنم . تعارف کرد پلو بکشم . کشیدم .
پرسید : میدانی چه پلویی است ؟
گفتم : سبزی پلو
به قهقهه خندید . - اشتباه کردی ! یونجه پلوست
با چنگال یک قطعه کوکو برداشت و در بشقابم گذاشت .
گفت : میدانی چه کوکویی است ؟
جواب دادم : کوکوی سبزی
باز صدای قهقهه اش بلند شد . این هم اشتباه دوم . کوکوی یونجه است .
بعد به پیشخدمت گفت قدری دوغ در لیوانم بریزد . در داخل دوغ قطعات کوچک سبزی به چشم میخورد .
گفتم : لابد این هم یونجه است ؟
گفت : خوب حدس زدی . یونجه دوغ را خوشمزه میکند .
بعد نوبت به خورش یونجه و سالاد یونجه رسید .
گفتم : ظاهرا چیزی که جایش در سر این میز خالی است یونجه خالص است ؟
به قهقهه خندید . از گوشه میز یک بشقاب برداشت و با قاشق مقداری از سبزی خشک داخل بشقاب برداشت و در ظرف غذای من پاشید و گفت : این هم یونجه خالص !
در حین صرف غذا ؛ سید مرتب از خواص یونجه تعریف میکرد و میگفت : یونجه یک خاصیت بزرگ داردو آن نشاطی است که در انسان بوجود میآورد چون تا میگوییم " بفرمایید یونجه میل کنید "  طرف بی اختیار شروع به خنده میکند و خنده باعث نشاط و تقویت روحیه میشود .....
-------
پی نوشت : کاشکی علمای اعلام و آیات عظام که حالا صاحب مملکت مان شده اند فتوایی - چیزی صادر بفرمایند که یونجه خواری عمر امت اسلام را دراز میکند وخوردن یونجه برابر است با هفتهزار بار زیارت کعبه بلکه ملت غیور ایران با خوردن یونجه کمی دل شان باز بشود و لبخندی بر لبان شان بنشیند . البته اگر یونجه گیر بیاید و از چین و ماچین صادر نشده باشد .

۲۵ اسفند ۱۳۹۴

جلب سیاحان ....

در زمان آن خدا بیامرز - که الهی نور به قبرش ببارد - ما یک دم و دستگاه شیک و مامانی داشتیم که یک عالمه آدمهای شیک و مامانی در آن کار میکردند . اسمش بود سازمان جلب سیاحان !
ما هر وقت که از بلوار الیزابت رد میشدیم و چشم مان به آن تابلوی عظیم " جلب سیاحان " می افتاد ؛  تن مان شروع میکرد به لرزیدن و بیاد عدلیه و بقول قدیمی ها " اداره جلیله دعوا خانه " می افتادیم
به خودمان می گفتیم : جناب آقای گیله مرد ! مگر شما سیاح هستید ؟ جهانگرد هستید ؟ تا امروز غیر از دولتمنزل عمه جان تان پای تان را از ولایت تان بیرون گذاشته اید ؟ اصلا میدانید سیاح یعنی چه ؟ چه مرگ تان است ؟ چرا دارید بیخودی میلرزید و کم مانده است سکته ناقص بفرمایید ؟
تا میآمدیم به خودمان دلداری بدهیم دوباره چشم مان می افتاد به آن تابلوی کذایی سنگین رنگین و بمصداق "محنت زده را ز هر طرف سنگ آید " تن مان از نو شروع میکرد به لرزیدن .
گاهی از خودمان می پرسیدیم : جلب سیاحان یعنی چه ؟ یعنی هر جهانگرد فلکزده ای که پایش به ایران میرسد این سازمان عریض و طویل برایش حکم جلب صادر میکند و میفرستدش دوستاق خانه همایونی ؟
ترس مان همه اش این بود که نکند بیایند ما را بگیرند و بعنوان یک سیاح سر بهوا بفرستندتوی هلفدونی ؟
آقا ! ما از هر چه آخوند و شیخ و ملا و آیت الله - چه عظمایش چه غیر عظمایش - و همینطور از هر چه که رنگ و بوی جمهوری نکبتی اسلامی دارد بیزاریم و میخواهیم سر به تن هیچ فقیه و امام و رهبر معظمی نباشد اما همین جمهوری نکبتی اسلامی را بخاطر دو تا کارش ستایش می کنیم :
یکی اش این است که نام این سازمان عریض و طویل جلب سیاحان را به سازمان ایرانگردی و جهانگردی تغییر داده ؛ دیگر اینکه خدا را صد هزار مرتبه شکر دیگر صدای نکره شماعی زاده را از رادیو تلویزیونش پخش نمیکند .!!
میخواهید بما فحش بدهید ؟ بفرمایید !

۲۴ اسفند ۱۳۹۴

نوروز فقیران

عید نوروز به راه است و من غمزده لاتم
مگر ایزد دهد از چنگ شب عید نجاتم !
سه پلشک آمد و من باخته ام هستی خود را
بچه آورده زن و آمده مهمان ز دهاتم
نیست در منزل ما آجیل و شیرینی و میوه
نه بود کشمش و نه سنجد و نه توت هراتم
لات و بی پولم و تا خرخره ام قرض رسیده
اگر انصاف دهی مستحق وجه زکاتم
خوب در تخته بی پولی و عسرت شده ششدر
پاک در عرصه شطرنج غم حادثه ماتم
کنم آزاد از این زندگی سخت خودم را
اگر امضا ننماید ملک الموت  ؛ براتم
پیش دونان نکنم بهر دو نان قامت خود خم
با وجودی که به سفره نبود نان بیاتم
نفکنم چین به جبین با همه سختی و نداری
میکشم بار عذاب و خوشم آید ز ثباتم
نه مرا هست چو مجنون صنمی ثانی لیلی
نه که چون حافظ شیراز  بود شاخ نباتم
کاسه لیسی نبود کار من ای حاسد خائن
شکر ایزد که مبرا من از این قسم صفاتم
باختم قافیه را چون که به من صاحب خانه
امر فرموده نما تخلیه این هفته حیاطم
خواستم چونکه کنم پاکنویس این غزلم را
جهت چاپ نهم ؛ تا که بماند اثراتم
کاغذم رفت هوا از وزش باد و بدیدم
که شکسته قلم و ریخته جوهر ز دواتم
این عرایض همه صدق است و یکی نیست دروغی
ارزنی خدعه و تزویر و ریا نیست به ذاتم
همه گویند به چاکر : حرکت کن ؛ برکت بین
ای خدا ؛ بین حرکات و بفزا بر برکاتم
ما به دنیا نرسیدیم به آمال دل خود
دارم امید به عقبی ؛ کنی عالی درجاتم
 من که چون خضر ندارم طمع آب حیاتی
ای خدا قطع مکن نان جو و آب قناتم
......
( حسین مجرد )

۲۳ اسفند ۱۳۹۴

جیک جیک مستونت بود ؛ یاد زمستونت بود ؟

آقا ! ما را دارد آب میبرد . حالا هفت هشت روزی است که انگاری کون آسمان سوراخ شده و شبانه روز باران میبارد . چنان بارانی هم  میبارد که انگاری جناب آقای باریتعالی میخواهد از ما انتقام بگیرد .
آقا ! ما سه چهار سالی خشکسالی داشتیم . در این سه چهار سال  هر چه دعا بلد بودیم  خواندیم و هر چه پاچه ور مالی بود بدرگاه آقای باریتعالی کردیم اما  نه تنها  یک قطره باران برای مان نفرستاد بلکه همه دار و درخت هاو جنگل های دور و بر خانه مان را سوزاند و خاکستر کرد . حالا هم شبانه روز هی باران میبارد . هی توفان میآید . هی باد نعره میکشد . هی سرد میشود . هی گرم میشود . فقط کم مانده است یک زلزله ای هم بیاید و خیال همه ما را راحت کند .
 حالا  مانده ایم معطل که وقتی صبح اول صبحی وقتی میخواهیم از خانه بیرون برویم چتر برداریم ؟ باد بزن برداریم ؟ چکمه بپوشیم ؟ پالتو بتن کنیم ؟ بخاری مان را روشن کنیم ؟ کولر مان را کار بیندازیم ؟ آخر چه خاکی بسرمان کنیم؟
آقا ! یکی دو ماه پیش بهار آمده بود ولایت مان . همه دار و درخت ها زنده شده بودند . درختان بادام و گیلاس چنان شکوفه باران شده بودند که بیا و تماشا کن . ما هم بخاطر اینکه دل بعضی از دوستان مان را که در نیویورک و واشنگتن و پنسیلوانیا و نمیدانم آتلانتا و ویر جینا  توی برف و باران گیر کرده بودند بسوزانیم هی باد توی غبغب مان می انداختیم و از این شکوفه ها و آسمان آبی عکس میگرفتیم و میگذاشتیم اینجا و از ناله و نفرینی هم که بما میکردند کیف میکردیم . اما حالا  دست انتقام آقای باریتعالی از آستین بدر آمده است و در این شب عیدی سرما و توفان و تندر و نمیدانم باد و بوران را برای ما فرستاده است و بخاطر اینکه دل ما را بیشتر بسوزاند درجه هوای نیویورک و واشنگتن را به هفتاد هشتاد درجه فارنهایت رسانده است تا ما از غصه دقمرگ بشویم .
 آقا ! ما که میانه مان مدتهاست با این آقای باریتعالی شکر آب است و نه تنها  هیچیک از دعا های مان  را مستجاب نمیکند بلکه مدام سیخونک مان میزند بلکه بیشتر بچزاندمان .
از شما یک استدعای عاجزانه داریم . شما که الحمدالله میانه تان با جناب آقای باریتعالی شکر آب نیست از قول این آقای گیله مرد فلکزده به گوش حضرت مستطاب عالی جناب آقای باریتعالی برسانید که : آقا جان ! فدای تان بشویم ما ! آب نخواستیم . باران نمیخواهیم . سیل و توفان هم لازم نداریم .  مگر بهار و تابستان و زمستان سرتان نمیشود آقای باریتعالی ؟ آخر این شکوفه های بادام و گیلاس چه گناهی کرده اند که باید بچایند و بلرزند و بپوسند ؟ ما تخم سرکار عالی هم نیستیم اما بالاغیرتا به داد این شکوفه ها برسید !چه خیال میکنید ؟ خیال میکنید چون  آن بالا بالاها نشسته اید و  ابر و باد و مه و خورشید و فلک را در کف با کفایت تان دارید  باید  روزی هفده بار تخم مبارک تان را بمالیم و قربان صدقه تان برویم ؟ نکند میخواهید این شکوفه های نازنین گیلاس و بادام  هم به پابوس و دست بوس تان بیایند ؟
حالا ما از فزصت استفاده میکنیم و از همه دوستان مان در آلمان و سوئد و دانمارک و کانادا و نیویورک و واشنگتن و سایر بلاد معظم افرنجیه و اقالیم سبعه  ؛ که یکی دو ماه پیش کلی برای شان کرکری خوانده بودیم و دل شان را سوزانده بودیم پوزش خواهی میکنیم و به خ.ودمان میگوییم :
جیک جیک مستونت بود
یاد زمستونت بود ؟

۲۲ اسفند ۱۳۹۴

ابله ... و احمق

پس از پایان جنگ جهانی دوم ؛ بهنگام نخست وزیری صدر الاشراف اصفهانی ؛ علی دشتی در جلسه رسمی مجلس شورای ملی  در دفاع از دولت وقت این بیت را با عصبانیت قرائت کرد .
هنوز گویندگان هستند اندر عراق
که قوه ناطقه مدد از ایشان برد
این شعر از قصیده معروف جمال الدین اصفهانی شاعر قرن ششم هجری است که خطاب به خاقانی شروانی سروده شده و چنین آغاز میشود :
کیست که پیغام من به شهر شروان برد
یک سخن از من بدان میر سخندان برد
گوید : خاقانیا ! اینهمه ناموس چیست
نه هر که بیتی بگفت لقب ز خاقان برد
روز بعد ؛ روزنامه رستاخیز ایران که به مدیریت ایراندخت تیمور تاش منتشر میشد خطاب به علی دشتی چنین نوشت :
خوب بود آقای دشتی ابیات دیگری از آن قصیده را که وصف الحال ایشان هم بود می خواند و مخصوصا این بیت را فراموش نمیکرد که :
من ز تو احمق ترم ؛ تو ز من ابله تری
یکی بیاید که مان هر دو به زندان برد .
علی دشتی پس از سقوط رضا شاه حزبی بنام حزب " عدالت " بوجود آورد .
با اینکه در این حزب افراد سر شناسی مانند ابراهیم خواجه نوری و جمال امامی شرکت داشتند اما مردم میگفتند که حزب عدالت " ع" آن از علی " د" آن از دشتی است و بقیه " آلت " هستند !

۱۹ اسفند ۱۳۹۴

دیگی که برای من نجوشد ......

دربهمن 1336 ذدکتر منوچهر اقبال نخست وزیر ؛ تشکیل حزبی بنام " حزب ملیون " را اعلام کرد و چون اکثر وکلای مجلس و سناتور ها و وزیران عضویت این حزب را پذیرفته بودند به حزب دولتی معروف شد .
در شهر ما - لاهیجان - آقای رحیم صفاری مدیر روزنامه الفبا ؛  که برای سر و سامان دادن به تشکیلات این حزب زحمت بسیاری کشیده بود ؛ وقتی فهمید نام ایشان در لیست نامزدهای نمایندگی مجلس نیست بر اساس آن ضرب المثل معروف " دیگی که برای من نجوشد  سر سگ در آن بجوشد "دست بکاری زد که باید در کتاب های تاریخی بنویسند .
آقای صفاری صبح زود وارد باشگاه حزب شد . اوراق و مدارک خودش را بر داشت .هر کسی را که داخل باشگاه بود بیرون کرد . آنگاه یک کامیون آجر و مقداری هم گچ و سیمان فراهم کرد و یک بنا و چند کارگر ساختمانی آورد و دستور داد در ورودی باشگاه حزب را آجر چین کرده و رویش را هم گل مالی کنند !
ماموران انتظامی هم که تصور میکردند این هم لابد یکی از برنامه ها و طرحهای حزبی است که رهبر حزب دولتی در لاهیجان مامور اجرای آن است ؛ ادم هایی را که به تماشا ایستاده بودند کنار میزدند تا آقای صفاری بهتر بتواند ماموریت حزبی خود را انجام بدهد !
بعله قربان ! ما چنین همشهریانی داشتیم !!

۱۸ اسفند ۱۳۹۴

از " امت امضا ء " تا " ملت فحش " .....

آقا ! زمانه غریبی است .
عده ای به شاه و رضا شاه فحش میدهند
عده ای به زنده و مرده مصدق ناسزا میگویند .
عده ای دشمن خونی توده ای و فدایی و مجاهد اند
عده ای به ملی مذهبی ها دشنام میدهند
عده ای استخوان های خمینی را در قبر میلرزانند .
عده ای به گنجی و سازگارا وکدیور و سروش فحش میدهند .
عده ای به سنجابی و کیانوری و بازرگان و فروهر و بنی صدر و یزدی دشنام میدهند .
عده ای دشمن خونی کورش و داریوش و هوخشتره اند .
عده ای به اسلام و محمد و قرآن می تازند .
عده ای به شاملو فحش میدهند .
عده ای به هر چه انقلاب و انقلابی است نا سزا میگویند .
عده ای هم که دست شان از همه جا کوتاه است به خودشان فحش میدهند .
آن قدیم ندیم ها - که هنوز باد به زخم مان نخورده بود - ما شده بودیم " امت امضاء "  .یعنی هی بیانیه و اطلاعیه و پتیشن های شداد و غلاظ منتشر میکردیم و پایش امضاء میگذاشتیم .
حالا هم که الحمدالله هم خیک دریده و هم خر سقط شده است ؛ شده ایم " ملت فحش " .
یعنی ما غیر از فحش دادن هنر دیگری نداریم ؟

قبر فروزانفر را هم فروختند ...!

....در بیست سال اخیر  ؛  اولیای محترم حضرت عبدالعظیم قبر بدیع الزمان فروزانفر ؛ بزرگ ترین استاد در تاریخ دانشگاه تهران و یکی از نوادر فرهنگ ایران زمین را  به مبلغ یک میلیون تومان ( در آن زمان قیمت یک اتومبیل پیکان دست سوم )به یک حاجی بازاری فروختند . هیچکس این حرف را باور نمیکند . من خود نیز باور نمیکردم تا ندیدم . قصه از این قرار بود که روزی خانمی به منزل ما زنگ زدند و گفتند : " من الان در روز نامه اطلاعات مشغول خواندن مقاله شما در باره استاد بدیع الزمان فروزانفر هستم "
به ایشان عرض کردم که من در هیچ روزنامه ای مقاله نمی نویسم از جمله " اطلاعات " حتما از کتابی نقل شده است .
ایشان آنگاه خودشان را معرفی کردند . خانم دکتر گل گلاب ؛ استاد دانشگاه تهران - بنظرم دانشکده علوم - . پس از این معرفی دانستم که ایشان دختر مرحوم حسین گل گلاب استاد بر جسته دانشگاه تهران هستند که عمه ایشان همسر استاد فروزانفر بود .
آنگاه با لحن سوگواری خطاب به من گفتند : آیا شما میدانید که قبر استاد فروزانفر را ؛ اولیای حضرت عبدالعظیم به یک نفر تاجر ؛ به مبلغ یک میلیون تومان فروخته اند ؟
من در آن لحظه ؛ به دست و پای بمردم . ولی باور نکردم تا خودم رفتم و به چشم خویشتن دیدم .
در کجای دنیا چنین واقعه ای امکان پذیر است ؟ از چنین ملتی چگونه باید توقع حافظه تاریخی داشت ....؟

" از یاد داشت های استاد دکتر شفیعی کدکنی " 

۱۷ اسفند ۱۳۹۴

قصه ای از نوروز

آقای منصوری رییس مان بود . یعنی رییس امور اداری مان بود . من میانه خوشی با آقای منصوری نداشتم . از ادا اصول هایش بدم میآمد . او هم از من خوشش نمی آمد . توی راهروی اداره گاهگداری که با هم روبرو میشدیم یک سلام علیک خشک خالی تحویل هم میدادیم و راه مان را می کشیدیم و میرفتیم .
من دو سه سالی بود در رادیو کار میکردم . خبر نگار بودم .از کارم خیلی خوشم میآمد . روز ها ده دوازده ساعت کار میکردم .گاهی شب ها توی استودیوی رادیو خوابم میبرد . همه اش چهار صد و چهل تومان حقوق میگرفتم . اما آقای منصوری از آن کهنه کار های اداره جاتی بود . هفته ای دو سه روزش اصلا سرو کله اش توی اداره پیدا نمیشد اما سربرج که میشد هم اضافه کار میگرفت هم پاداش.
آقای منصوری وقتی   در اداره بود کاری نداشت جز اینکه تازه ترین شعر هایش را برای این و آن بخواند . برای شاه و شهبانو و ولیعهد و نخست وزیر و وزیر کشاورزی و وزیر بهداری و وزیر راه شعر گفته بود . همه شعر هایش در همین مایه ها بود . اصلا انگار این بنده خدا خلق شده بود که در مدح شاه و وزیر شعر بگوید . آنهم چه شعر هایی !
توی اداره مان یک آقای دیگری بود که حالا یادم نیست چیکاره بود . چنان جلوی مدیر کل مان خم و راست میشد که آدم خیال میکرد حالاست پیشانی اش به زمین بخورد و خونین مالین بشود . اسمش آقای اسماعیلی بود اما ما اسمش را گذاشته بودیم آقای قربان زاده . بس که قربان قربان میکرد .
مدیر کل مان آدم بی آزاری بود . با من میانه اش خیلی خوب بود . دو سه بار با هم به ماموریت رفته بودیم . آدم درویش مسلکی بود . از کارم هم راضی بود .
توی رادیو چهل پنجاه نفر دیگر کار میکردند همه شان هم مثل من جوان بودند . درسی خوانده بودند و تخصصی گرفته بودند . حقوق هیچکدام شان هم از ششصد هفتصد تومان تجاوز نمیکرد .
گاهگداری ریسه میشدیم و میرفتیم بندر انزلی . حوالی سپید کنار رستورانی بود که خوشمزه ترین غذاهای دنیا را داشت .میرفتیم می نشستیم چلو ماهی میخوردیم .ماهی اوزون برون با ودکا می خوردیم . مست میکردیم . قهقهه میزدیم .شب های زمستان که هوا سرد میشد در کرانه دریا آتش روشن میکردیم و گپ میزدیم و پرت و پلا میبافتیم .
آقای منصوری و آقای اسماعیلی شده بودند همه کاره . همه امور اداره مان روی سر انگشت هنر بار این دو تا می چرخید .سر برج که میشد به هر کسی که عشق شان میکشید پاداش و اضافه کار میدادند اما از همان حقوق چهار صد و چهل تومانی مان چیزی را بعنوان جریمه کم میکردند . جریمه اینکه فلان روز هشت دقیقه دیر آمده ای و فلان روز چهار دقیقه زودتر از اداره جیم شده ای .
من چون خبر نگار بودم هفته ای هفت روزش را بین رامسر و آستارا علاف بودم . امروز میرفتم آستارا . فردا میرفتم رامسر . پس فردا لنگرود ...اما آقای منصوری خرج ماموریتم را نمیداد . لوطی خورش میکرد . هر وقت اعتراض میکردم با لحن ریاست مآبانه ای میگفت : جوان !پولی توی بساط مان نیست . اما من میدانستم او و آقای اسماعیلی سر برج که میشود کلی پول ماموریت میگیرند . بدون اینکه حتی یک روز به ماموریت بروند .
آن سال عید قرار گذاشته بودیم با سه چهار تا از همکاران رادیویی  به اصفهان برویم . سه چهار روزی تعطیلی داشتیم .
روز دوشنبه رفتم اداره امور مالی تا حقوق و عیدی ام را بگیرم . آقای هاشمیان چهار تا اسکناس صد تومانی و چهار تا هم اسکناس نوی ده تومانی توی دستم گذاشت و گفت : عید شما مبارک !
کمی این پا و آن پا کردم بلکه آقای هاشمیان چهار تا اسکناس صد تومانی دیگر بابت عیدی کف دستم بگذارد
آقای هاشمیان نگاهی به سر تا پایم کرد و گفت : فرمایش دیگری داشتید ؟
گفتم : عیدی ما چطور شد ؟
در جوابم گفت : بروید از آقای منصوری بپرسید .
رفتم سراغ آقای منصوری . توی اتاقش با آقای اسماعیلی گل میگفت و گل می شنید . سلام کردم و رفتم توی اتاق . آقای منصوری تا مرا دید از روی میزش کاغذی را بر داشت و به دستم داد . کاغذ را که نگاه کردم دیدم روز اول عید برای من کشیک گذاشته اند .یعنی اینکه بجای رفتن به اصفهان باید توی رادیو بنشینم و کار کنم .
گفتم : جناب آقای منصوری .ببخشید ها ! من رفته بودم اداره امور مالی تا عیدی ام را بگیرم ولی مرا به دفتر جنابعالی حواله داده اند .میشود بفرمایید موضوع از چه قرار است ؟
در جوابم گفت : امسال بشما عیدی تعلق نمیگیرد .
پرسیدم : برای چه ؟
گفت : برای چه ندارد . همین هست که هست !شما که کارمند رسمی نیستید . پیمانی هستید .
خشمم را فرو خوردم و گفتم : دست شما درد نکند . از عیدی گذشتیم . اما میشود بما بفرمایید چرا روز عید را برای من کشیک گذاشته اید ؟ من که همیشه خدا شبانه روز توی اداره هستم حالا نمیشد روز عید یقه ما را ول میکردید ؟
در جوابم با تحکم گفت : همین هست که هست !
کاغذی را که به دستم داده بود جلوی چشمش گرفتم و گفتم : آقای عزیز . مگر شما هم مثل من کارمند این دستگاه نیستید ؟ مگر حقوق و پاداش و اضافه کار و پول ماموریت نرفته نمیگیرید ؟ پس چرا اسم شما در لیست کشیک دهندگان نیست ؟
آقای منصوری نه گذاشت و نه بر داشت و با همان لحن ریاست مآبانه اش فریاد کشید که این فضولی ها بشما نیامده !
هنوز جمله اش تمام نشده بود که تلفن روی میزش را به زمین کوبیدم و همان چهار صد و چهل تومانی را که بابت حقوق اسفند ماه گرفته بودم توی جیب جلیقه آقای منصوری چپاندم و با خشم از اتاقش بیرون آمدم .
هوای اسفند سرشار از عطر شکوفه بود . سوار تاکسی شدم و بخانه رفتم و دیگر هرگز به آن اداره باز نگشتم .