دنبال کننده ها

۱۵ شهریور ۱۳۹۴

قربعلی چماق

میگفتند : قربعلی چماق آدم کشته است . آنهم چه آدم مهمی را .
میگفتند : قربعلی چماق آقای یوسف سجودی قهرمان مشت زنی گیلان را کشته است . خود قربعلی چماق اما هرگز زیر بار این اتهام نمیرفت .
من یوسف سجودی را چند بار دیده بودم . جوان برازنده محجوبی بود . گهگاه میآمد مغازه آجیل فروشی اسمال آقا و من او را آنجا دیده بودم
قربعلی چماق یکی از قداره بند ها و باج بگیرهای رشت بود . برای خودش کلی نوچه و کیا بیا داشت . رقیب اسمال کیجای بود .
وقتی شبی یوسف سجودی در رستورانی نزدیک فرودگاه رشت بقتل رسید قربعلی چماق را گرفتند و به محاکمه کشاندند . محاکمه اش هم یکی از آن محاکمه های پر سر و صدا بود . فضای شهر طوری بود که هیچ وکیلی جرات نداشت وکالت او را بعهده بگیرد . وکیلان از خشم مردم می ترسیدند .
در رشت وکیلی داشتیم که زبانی سرخ و سری پر باد داشت . اسمش داد خواه بود . بگمانم چند سالی هم در زندان شاه آب خنک خورده بود . این آقای داد خواه وکالت قربعلی چماق را بعهده گرفت .
محاکمه قربعلی چماق چند روزی طول کشید . هر روز صد ها نفر در محاکمه اش حضور پیدا میکردند . مردم شب ها میامدند جلوی دادگستری می خوابیدند تا بتوانند فردایش در محاکمه اش حاضر باشند .
یک روز در جلسه محاکمه ؛ دادستان گیلان ضمن بر شمردن تبهکاری های قربعلی چماق ادعا کرد که او چنان سنگدل و شقی است که گوش فرزند خودش را که گویا در امتحان مدرسه رفوزه شده بود با میخ به دیوار کوبیده است !
وقتی این سخن از دهان آقای دادستان بیرون آمد مردمی که در سالن نشسته بودند همگی با هم دم گرفتند که : ها پدر سگ ! ها پدر سگ !
روز بعد نوبت به آقای دادخواه رسید .. با خودش چکش و میخی آورده بود . چکش و میخ را به آقای دادستان نشان داد و گفت : جناب دادستان ؛ این میخ این هم چکش ؛ میشود بما بفرمایید چگونه می توانید گوش مرا به دیوار میخکوب کنید ؟
حاضران نا خود آگاه دست هایشان بطرف گوش هایشان رفت و همگی زمزمه کنان گفتند : آئو ... آئو... راست میگوید ها !
درد سرتان ندهم . قربعلی چماق سر انجام به اعدام محکوم شد . شبی که قرار بود فردایش او را بالای دار بفرستند من و سرپرست روزنامه اطلاعات - کریم بهادرانی - به دیدارش رفتیم . نای حرف زدن نداشت . پشت سر هم سیگار دود میکرد و ما هم دلداری اش میدادیم .
وقتیکه خواستیم خدا حافظی کنیم رو بمن کرد و با لهجه غلیظ رشتی گفت :
- آقای خبرنگار ! من فردا اعدام میشوم . من نمیگویم تا حالا آدم نکشته ام ؛ من آدم کشته ام اما یوسف سجودی را من نکشته ام . 

۱۱ شهریور ۱۳۹۴

شما چند تا زن داری ؟

" از داستان های بوئنوس آیرس "

...در ایستگاه اتوبوس این پا و آن پا میکنم ؛ چند تا جوانک دوازده سیزده ساله هم همانطور که از سر و کول هم بالا میروند در انتظارند . یکی شان از من می پرسد :
- چرا اتوبوس اینقدر دیر کرده ؟
میگویم : نمیدانم ؛ لابد اتفاقی افتاده
از لهجه ام می فهمد که خارجی هستم ؛ می پرسد :
-کجایی هستی ؟
میگویم : ایران
نگاهی به سر تا پایم می اندازد و میگوید : کومینی ! کومینی
با حیرت میگویم : کومینی ؟
*میگوید : آره ؛  کومینی ...وردوگو
دوستان دیگرش هم دورم حلقه میزنند . یکی شان می پرسد : چند وقت است آرژانتین هستی ؟
میگویم : ای...یکسال ...کمی بیشتر
می پرسد : زبان اسپانیولی را کجا یاد گرفته ای ؟
میگویم : همینجا
می پرسد : چه شغلی داری ؟
میگویم : هیچ ؛ قدم میزنم !
آنکه از همه بزرگتر است می پرسد : کاتولیک هستی ؟
میگویم : نه
می پرسد : چه مذهبی داری ؟
میگویم : مذهب ؟ راستش تا امروز در این باره فکر نکرده ام
می پرسد : ایرانی ها چه مذهبی دارند ؟
میگویم : مسلمان هستند .
حرف هایم  توجه مسافران دیگری را که در صف اتوبوس ایستاده اند جلب میکند . یکی شان از من می پرسد : ایرانی ها چند تا خدا دارند ؟
اول خنده ام میگیرد . بعد میگویم : ده بیست تایی باید باشد
پیر زنی که به حرف هایمان گوش میدهد پشت دستش را گاز میگیرد و تفی به خیابان می اندازد .
یکی از همان جوانک ها می پرسد : راست است که مردان ایرانی می توانند ده تا زن بگیرند ؟
به صدای بلند قهقهه ای سر میدهم  و میگویم : راست است
و او با حیرت نگاهم میکند و میگوید : خود شما چند تا زن دارید ؟..

بوئنوس آیرس - بهار 1985

۹ شهریور ۱۳۹۴

آقای میرزا بنویس ....!

آقا ! ما در جوانی های مان یکبار شده بودیم میرزا بنویس ! آنهم میرزا بنویس آقای استاندار .
چهل و چند سال پیش بود . ما در رادیو رشت خبرنگار بودیم . شب و روز کارمان این بود که دنبال آقای استاندار و دالاندار و کله گرد های دولت شاهنشاهی راه بیفتیم و از این شهر به آن شهر برویم و گزارش رادیویی تهیه کنیم .
کارمان را دوست داشتیم . از این بابت دوست داشتیم که ما هرگز حوصله پشت میز نشستن را نداشتیم و چون کارمان طوری بود که هیچوقت نمی توانستیم جایی بند بشویم این گشت و گذار های همیشگی باب طبع مان بود .
بگمانم سال 1350 بود . یک آقای استانداری داشتیم بنام علی اصغر طاهری . آدم بسیار شریفی بود . یعنی در قیاس با آن بخو بریده ها و چاچول باز هایی که قبلا دیده بودیم تومانی هفت صنار تفاوت داشت .  اهل حقه بازی و لفت و لیس و این حرفها نبود . . خیلی آدم آرام بی سر و صدایی بود . فقط عیبش این بود که اهل سخنرانی و یقه درانی و قال و مقال های آنچنانی نبود .یعنی وقتی میرفت پای میکروفن دست و پایش را گم میکرد و چیز هایی میگفت که اصلا و ابدا ربطی به ماجرا نداشت .
یکبار نمیدانم روز مادر بود ؛ روز آزادی زنان بود ؛ چی بود که آقای استاندار رفت پای میکروفن و خواست برای دویست سیصد نفری که در سالن جمعیت شیر و خورشید سرخ جمع شده بودند سخنرانی بفرماید .
نیم ساعتی آسمان و ریسمان را بهم بافت و از جابلقا و جابلسا و افلاطون و ارسطاطالیس و نمیدانم ذوذنقه و مثلث و مستطیل سخن گفت اما یک کلام در باره موضوع اصلی بر زبان نیاورد .
ما آمدیم رادیو و خواستیم نوار سخنرانی اش را پخش کنیم ؛ اما هر چه بالا پایینش کردیم و دل و روده اش را بریدیم و دوباره بهم چسباندیم دیدیم این سخنرانی قابل پخش نیست . چه کنیم چه نکنیم ؟ نشستیم با آب و تاب  دو صفحه تمام نوشتیم و دادیم دست گوینده اخبار و گفتیم : این سخنرانی آقای استاندار است ؛ در بخش خبری ساعت شش بخوان .
فردایش نزدیکی های ظهر بود که دیدیم مدیر کل مان - یادش بخیر آقای منوچهر گلسرخی - ما را می خواهد . رفتیم دفترش . دیدیم میخندد و میگوید : فلانی ؛ چه دسته گلی به آب داده ای ؟
گفتیم : چه دسته گلی قربان ؟
گفت : همین حالا آقای استاندار تلفن کرده بود و میگفت : آنچه دیشب از قول من از رادیو  پخش کرده اید خیلی خوب بود اما من چنین حرف هایی نزده ام !
ما تا بناگوش قرمز شدیم و خواستیم توضیحی بدهیم .
آقای مدیر کل لبخندی زد و گفت : احتیاجی به توضیح نیست . فقط کار خودت را زیاد کرده ای !
پرسیدیم : چطور ؟
گفتند : از این ببعد همه سخنرانی های آقای استاندار را شما می نویسید .
توی دل مان گفتیم : لابد از این ببعد باید با خرس به جوال برویم .
یا بیا با یزید بیعت کن
یا برو کنگور زراعت کن !
باری ؛ ما یکی دو سالی شدیم میرزا بنویس جناب آقای استاندار و هر چه تیر در ترکش داشتیم می انداختیم و چنان سخنرانی های پر آب و تابی می نوشتیم که دل سنگ را آب میکرد !
یکبار با آقای استاندار رفته بودیم یکی از روستاهای دور و بر سیاهکل تا مدرسه شش کلاسه ای را افتتاح بفرماید . عده زیادی از روستاییان آمده بودند و طبق معمول هروله میکشیدند .
آقای مدیر کل آبادانی و مسکن گزارشی داد که : بله ! این مدرسه شش تا کلاس دارد و فلانقدر برای ساختن آن خرج شده و فلانقدر دانش آموز میتوانند در آن درس بخوانند .
نوبت به سخنرانی آقای استاندار رسید . آقای استاندار پس از ادای احترام به روح پر فتوح اعلیحضرت رضا شاه کبیر و ابراز احساسات میهنی نسبت به شاهنشاه آریامهر ؛ خطاب به روستاییان فرمودند که شما مردم خوشبختی هستید که در چنین دور و زمانه ای زندگی میکنید . زمانه ای که در چنین روستای دور افتاده ای یک حمام شش دوشه ساخته شده است !!
آقای مدیر کل آبادانی و مسکن که دستپاچه شده بود یواشکی زیر گوش آقای استاندار گفت : قربان ! این یک مدرسه شش کلاسه است نه حمام !
آقای استاندار چند کلام دیگری فرمایشات فرمود اما وقتی میخواست نوار سه رنگ را با قیچی قطع کند چنین گفت :
این مدرسه شش دوشه را بنام نامی شاهنشاه آریامهر افتتاح میکنم !!

۷ شهریور ۱۳۹۴


همسایه ها -
همسایه دست راستی مان از هاییتی آمده است .در یک شرکت کامپیوتری کار میکند . یک دختر ده دوازده ساله و یک دختر هفت هشت ساله دارد .هر دو زیبا و سیاه.
سالی ماهی یکبار همدیگر را اتفاقی می بینیم و سری تکان میدهیم و والسلام .
همسایه دست راستی مان هر دو سه ماه یکبار ، یک ماشین تازه میخرد . ماشین های گرانقیمت . 
روزهای یکشنبه ماشین ها رااز گاراژ درمیآوردومیگذارد جلوی خانه اش . هی با آنها ور میرود . هی روشن و خاموش شان میکند . هی گرد وغبارشان را میگیرد .
بعدش می نشیند گوشه ای و با نگاه کردن به ماشین هایش حظ میکند . هر هفته کارش همین است . تفریح اش همین است
بیچاره انسان جهان سومی !!



همسایه ها -۳
همسایه روبرویی مان سه تا سگ دارد۰ سگ های کوچولوی مامانی: سیاه ؛ سپید ؛ و قهوه ای پشمالو
شصت و یکی دو سالی دارد۰ بالا بلند ، با چشمانی به رنگ دریا و گیسوی طلایی
غروب ها همراه شوهرش سگ ها را بر میدارد ومیرود راه پیمایی 
خانه اش بر فراز تپه ای است ۰ با ستون های سنگی سپید و کف مرمرین ۰ چشم اندازش جنگل و کوه و آب۰
جلوی خانه اش یک آبشار مصنوعی کار گذاشته است ،شبانه روز شرشر آبش بگوش میرسد ۰ با شرشر آب بخواب میرویم و با شرشر آب بیدار می شویم
گهگاه که جلوی باغچه خانه مان به گل ها و بوته ها آب میدهم سراغم میآید ، سلامی میکند و چند دقیقه ای از خوبی و بدی هوا حرف میزنیم
ده سالی میشود که همسایه ایم اما :
بیگانگی نگر که من و یار چون دو چشم
همسایه ایم و خانه هم را ندیده ایم
از من می پرسد : بچه هایت کجا هستند ؟
میگویم : رفته اند
- کجا؟
_ یکی شان پزشک است و در فیلادلفیاست ، آن دیگری معلم تاریخ است و همین دور و بر هاست
میگوید :حالا که تنها شده ایدمیخواهید همچنان در این خانه درندشت بمانید ؟
میگویم : من این خانه را دوست دارم ، همه دارو درخت هایش همه گل هایش را ، همه همسایه هایم را ، همسایه های بی '' هم '' و با ''هم '' ، حتی سایه های با ''هم '' و بی ''هم '' را۰
میگوید :یکوقت نکند از اینجا بروید ها !!
میگویم : چرا؟ دل تان برای مان تنگ میشود ؟
می خندد و میگوید : ده سال است که ما به عطر دلچسب غذاهایی که از آشپزخانه تان بمشام میرسد عادت کرده ایم ، اگر از اینجا بروید دلتنگ میشویم !
باید یک روز دعوتش کنم به خانه مان بیاید و غذای ایرانی بخورد این همسایه بالا بلندچشم آبی گیسو طلایی من

۵ شهریور ۱۳۹۴

همسایه ها

همسایه دست چپی مان غمگینم میکند . هشت سال است همسایه ماست . اما من ندیده ام شان
کولر خانه شان شبانه روز روشن است . در تابستان . در بهار . در پاییز  و حتی در زمستان .
من فقط شب ها ماشین های شان را می بینم . ماشین های شان که جلوی خانه شان پارک شده است .
سگ شان اما ؛ گهگاه زوزه میکشد . تنها که میماند مثل آدمهای تنها گریه میکند . ناله میکند . گاهی خودش را به در و دیوار میکوبد . صدایش را می شنوم .
همسایه دست چپی مان سایه ای است که "هم " ندارد .
همسایه  بی " هم " .
چراغ خانه شان گهگاه روشن است .گویا سحرگاهان میروند و نیمه شبان باز میگردند .
سگ شان اما ؛ ناله میکند . زوزه میکشد . از تنهایی بجان آمده است .
 دلم برای سگ همسایه مان بیشتر میسوزد تا همسایه بی " هم " مان !

۴ شهریور ۱۳۹۴

آرماندو.....

" از داستان های بوئنوس آیرس 4"

....ساعت حدود یازده و نیم شب است . توی اتاقم نشسته ام و خودم را با نگاه کردن به تلویزیون سرگرم کرده ام . زنگ خانه مان به صدا در میآید .
زنم میگوید : این وقت شب ؟ یعنی چه کسی میتواند باشد ؟
در را باز میکنم . آرماندو است . خسته و پریشان و در خود فرو رفته . با وجودی که سوز سردی میوزد لباس چندانی به تن ندارد .
آرماندو یک پناهنده شیلیایی است . سی و دو سه سالی از عمرش میگذرد اما پیر تر و شکسته تر بنظر میآید . چهار تا بچه دارد . بچه بزرگش دوازده ساله و بچه کوچکش دوازده روزه است . اسم بچه آخریش را گذاشته سالوادر .
وارد اتاق میشویم . می پرسم : این وقت شب اینجاها چیکار میکنی ؟
میگوید : دلم گرفته بود خواستم هوای تازه ای بخورم .
قهوه ای درست میکنیم و با هم می نوشیم . از این در و آن در صحبت میکنیم . از ایران . از شیلی . از پینوشه . از سالوادر آلنده . از آیت الله ها . از آوارگی . از نبودن کار .
آرماندو یکی دو سالی است از شیلی گریخته و به بوئنوس آیرس پناه آورده است . قبلا در رادیو سانتیاگو کار میکرده ؛ حالا در اینجا برای پر کردن شکم بچه هایش دست به هر کاری میزند . گاهی نجاری میکند . گاهی راننده آمبولانس میشود . گاه روزنامه میفروشد . گاهی فعلگی میکند .
ساعتی توی خانه مان می نشیند و بعد میخواهد به خانه اش برگردد . خانه اش اتاقکی است در هتلی نیمه مخروبه در حومه بوئنوس آیرس .
تا دم در خانه همراهی اش میکنم . وقت خدا حافظی با نوعی شرمندگی میگوید : رفیق ! می توانی ده سنت بمن قرض بدهی ؟
با تعجب میگویم : ده سنت ؟
میگوید : ده سنت ! چون میخواهم سوار اتوبوس بشوم اما پول خریدن بلیطش را ندارم .
--------
بوئنوس آیرس - 1985 

۲ شهریور ۱۳۹۴

خانم سماور ....

" از داستان های بوئنوس آیرس "
-----------------------------

رفیق مان شهرام کوله پشتی اش را برداشته بود و با پانصد دلار پول آمده بود بوئنوس آیرس .  سال 1985 بود و جنگ ایران و عراق همه چیز و همه کس را در لهیب خود میسوزانید .
شهرام در دانشگاه تهران علوم سیاسی خوانده بود  اما حالا در بوئنوس آیرس در پارکینگ هتلی کار میکرد که پاتوق پا انداز ها و تن فروشان و کار چاق کن ها و قاچاقچی ها بود . من هم رفته بودم توی یکی از محلات شهر یک بقالی باز کرده بودم و بقول ناصر خسرو شده بودم بقال خرزویل . شب ها هم در دانشگاه کاتولیک آرژانتین  زبان و ادبیات اسپانیولی میخواندم .
شهرام گاهگداری شب ها میآمد خانه مان و می نشستیم آبجو میخوردیم و از آرزوهای دور و دراز مان حرف میزدیم .دوست دختر آرژانتینی اش - سامارا - را هم  با خودش میآورد که ما صدایش میکردیم سماور
سامارا توی دانشگاه بوئنوس آیرس روانشناسی میخواند . سعی میکرد زبان فارسی را یاد بگیرد . چند کلمه ای هم شکسته بسته یاد گرفته بود .
هر وقت بجای سامارا صدایش میکردیم سماور در جواب مان میگفت : کوفت ؛ زهر مار ؛ تخم سگ ؛
از تخم سگ گفتنش چنان خوش مان میآمد که هی سر بسرش میگذاشتیم تا بما بگوید تخم سگ
یادم میآید یک روز با یک بغل کتاب آمده بود محل کارم که به آدم بد خلق و عصبانی در زبان فارسی چه میگویند ؟
گفتم : عنق منکسره
هر چه خواست تکرار کند نتوانست . اونوک  چی ؟ آخرش کفری شد و گفت : بابا ! کلمه راحت تری توی این زبان کوفتی تان پیدا نمی شود ؟
گفتم : برج زهر مار
خندید و گفت : این که همان کوفت و زهر مار است
هر چه فکر کردم کلمه ساده تری به ذهنم نیامد ؛ همینطوری از دهنم پرید گه سگ
چشمانش برقی زد و گفت : گه سگ یعنی چه ؟
گفتم : گه سگ یعنی گه سگ
گفت : به آدم  بد عنق می شود گفت گه سگ ؟
گفتم : چرا که نه ؟ البته که میشود گفت .
توی دفترش چیزی نوشت و رفت .حالا  هر وقت شهرام سر بسرش میگذارد به شهرام میگوید  گه سگ و ما از گه سگ گفتنش کیف میکنیم  و کفر شهرام در میآید .....
----------
بوئنوس آیرس - آگست 1985
از کتاب " در پرسه های دربدری "   حسن رجب نژاد

۳۱ مرداد ۱۳۹۴



اهرمن چهرگان
هرگاه این شعر فردوسی را میخوانم سیمای نجیب حکیم توس در ذهن و ضمیرم جان میگیرد که هزار سال پیش با چه جهان نگری خردمندانه ای روزگار دیروزین و امروزین ما ایرانیان را در آیینه خرد ورزی خویش میدیده است :
از این مار خوار ، اهرمن چهرگان
زدانایی و شرم بی بهرگان
نه گنج ونه نام و نه تخت و نژاد
همی داد خواهند گیتی به باد۰۰
شود خوار هرکس بود ارجمند
فرومایه رابخت گردد بلند
پراکنده گردد بدی در جهان
گزند آشکارا و نیکی نهان
به هر کشوری در ، ستمکاره ای
پدید آیدو زشت پتیاره ای
نشان شب تیره آید پدید
زما بخت فرخ بخواهد برید…

۳۰ مرداد ۱۳۹۴

خدایگان ...

ما در تبریز یک رفیقی داشتیم که هروقت میخواست بسم الله الرحمن الرحیم بگوید میگفت : بسم الله الرحیم .
می پرسیدیم : رحمانش چطور شد ؟
میگفت : من با رحمان قهرم .
حالا میخواهیم داستانی برای تان بگوییم که اصلا و ابدا ربطی به آن رفیق تبریزی مان ندارد ؛ اما از آنجا که هیچ کارمان شبیه آدمیزاد نیست ریش و سبیل را به هم می چسبانیم و قصه مان را میگوییم .
ما دیشب خواب آن خدا بیامرز شاهنشاه آریامهرمان را - که الهی نور به قبرش ببارد - دیدیم
خواب دیدیم آقای شاهنشاه آریامهر در قصر آیینه روی یک تخت طلایی نشسته اند و تاج طلایی بر سر و عصای طلایی بر مشت سرگرم فرمانروایی اند .
ما هم با ترس و لرز و اعجاب گوشه ای کز کرده ایم و داریم قرشمال بازی ها و قلمبه گویی ها و کچلک بازی ها و قرت و قراب های بادنجان دور قاب چینان و بله قربان گویان و مجیز خوانان  را نظاره میکنیم .
نمیدانیم چطور شد یکباره از خواب پریدیم و از حضور در بارگاه کبریایی شاهنشاه خدا بیامرزمان محروم ماندیم . اما مگر تا صبح خواب مان برد ؟ هر چه از چپ به راست و از راست به چپ غلتیدیم و هر چه از هزار تا صد و از صد تا هزار شمردیم خواب به چشم مان نیامد که نیامد . ناچار رفتیم توی فکر و خیالات .
من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر
من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش
بخودمان گفتیم : اگر این آقایان بله قربان گویان نبودند و اینهمه باد توی آستین آقای آریامهرمان نتپانده بودند آیا مملکت ما به چنین والزاریاتی  گرفتار میآمد ؟
همین خدا بیامرز وقتیکه تازه بر تخت سلطنت نشسته بود عنوان رسمی اش اعلیحضرت محمد رضا شاه پهلوی بود .بعدش شد اعلیحضرت " همایون "  محمد رضا شاه پهلوی .
پس از اینکه سر مصدق را زیر آب کردند و آبها از آسیاب ها افتاد و سنگ ها را بسته و  سگها را رها کردند عنوانش اعلیحضرت همایون ذات اقدس شهریاری شاهنشاه آریامهر شد .
چند سال بعد " بزرگ ارتشتاران " را به آن افزودند وشد اعلیحضرت همایون شاهنشاه آریامهر بزرگ ارتشتاران .
یکی دو سال بعد که جیرینگ جیرینگ دلار های نفتی به گوش کفتاران رسید عنوان آن خدا بیامرز ساده دل اکنون در خاک غربت خفته را" اعلیحضرت همایون خدایگان شاهنشاه آریامهر بزرگ ارتشتاران " گذاشتند و اگر رگ اسلامخواهی ملت شریف و حقشناس و سابقا شاهدوست ایران گل نکرده بود و از چاله به چنین چاه عفن بویناکی در نیفتاده بودند لابد شاهنشاه خدا بیامرزمان حالا شده بود ذات اقدس شهریاری اعلیحضرت باریتعالی !
بقول شیخ نجم الدین رازی :
خواجگان در زمان معزولی
همه شبلی و بایزید شوند
باز چون بر سر عمل آیند
همه چون شمر و چون یزید شوند .
اما مگر بدبختی ملت شریف و نجیب و عزیز ایران تمام شدنی است ؟  حالا هم که ورق بر گشته و پس از هزار و چهار صد سال روضه خوانها بر خر مراد سوار شده و چهار نعل می تازند و صاحب مملکت و قدرت و مکنت شده اند ؛دو باره همان داستان ها تکرار شده و چاچول بازانی که از نعل خر مرده هم نمیگذرند  از یک آشیخ روباه همه فن حریف پار دم ساییده چرسی بنگی آدمیخوار  - که انگاری رویش را با آب مرده شورخانه شسته اند -  رهبر معظم انقلاب و مقام عظمای ولایت و پیشوای مسلمانان جهان ساخته اند و کم مانده است بگویند این آخوندک بنگی که پستان مادرش را گاز گرفته مستقیما از عرش اعلی از بارگاه حضرت باریتعالی نزول اجلال فرموده و همان امام زمان است .
پار بودی حیدرک ؛ امسال گشتی حیدرا
سال دیگر گر بمانی قطب دین حیدر شوی
* و اما داستان رفیق تبریزی ما : این داستان را برایتان نمیگوییم چرا که :
گر نویسم شرح آن بی حد شود
مثنوی هفتاد من کاغذ شود .