دنبال کننده ها

۱۳ اسفند ۱۴۰۲

بهار در زمستان

نمیدانم بهار در زمستان است یا زمستان در بهار
از یکسو درخت ها شکوفه کرده اند از سوی دیگر باد و برف و تندر و توفان تنوره میکشند .
پریروز من و همسرم رفته بودیم خرید . البته مسبوق هستید اگر سنگ از آسمان ببارد خانم ها بالاخره بهانه ای برای خرید کردن پیدا میکنند ! از جمله اینکه : حسن جان ! یخچال مان خالی شده ها ! نه گوشت داریم نه شیر نه تخم مرغ نه سبزیجات . پا شو یک توک پا برویم سوپر مارکت !
پا میشویم برویم خرید . چشمم به یخچال و فریزرتوی گاراژ می افتد که لبالب از گوشت و مرغ و‌ماهی و انواع و ‌‌اقسام سبزیجات خشک شده است .
میگویم : خانم جان ! مگر قرار است قحطی بشود ؟ اینهمه گوشت و ماهی و سبزیجاتی که توی یخچال و فریزر چپانده ای برای شش ماه مان کافی است
میگوید : شما مردها هیچ چیز از خانه داری سرتان نمی شود . اگر فردا پس فردا چهار تا مهمان سر زده بیایند خانه مان حاضری نصفه شبی توی این سوز سرما پا بشوی بروی سوپر مارکت؟
میگویم : کدام مهمان ناخوانده خانم جان ؟ اینجا مگر ایران است که قوم و خویش های دسته دیزی گاه و بیگاه در تابستان و زمستان ریسه بشوند از علی آباد سفلی سوار مینی بوس مشدی عین الله بشوند بیایند مهمانی؟ اینجا امریکاست ! اگر خود حضرتعالی بخواهی دیدن نوه هایت بروی باید صد بار زنگ بزنی وقت بگیری تا جگر گوشه هایتان دل شان بسوزد عینهو پزشکان دارالشفای مارشال برای شش ماه دیگر بشما وقت ملاقات بدهند .
باری ، میرویم خرید . البته بجای سوپر مارکت از شاپینگ سنتری سر در میآوریم که همه چیز دارد مگر گوشت و‌مرغ و‌ماهی!
غرض اینکه هوا چنان گرم بود که توی ماشین کولر روشن کردیم . بعدش هم هر چه لباس زمستانی به تن داشتیم از تن در آوردیم و گفتیم : آخی ….. راحت شدیم از این سرمای بی پیر .
از دیشب اما زمستان دو باره سر وکله اش پیدا شده و ‌توی کوچه و خیابان خرناسه میکشد .
آقا ! من از زمستان بدم میآید . ایضا از پوتین و آسید علی و ترامپ و اوس رجب اوغلی و آقای کون چون تانک .
نپرسید آقای کون چون تانک دیگر کیست !
See insights and ads
All reactions:
Banoo Saberi, Mina Siegel and 90 others

۱۱ اسفند ۱۴۰۲

خدای تان کجاست ؟

اگر تاریخ خوانده باشید لابد میدانید که بسال۳۱۷قمری لشکر قرامطه به رهبری ابوطاهر جنابی(گناوه ای) بهنگام حج بر کعبه تاختند و چندین هزار تن از طواف کنندگان خانه کعبه و نمازگزاران را از دم تیغ گذراندند.
آنها حجر الاسود را دو نیمه کردند وبه بحرین فرستادند و ۲۲ سال بعنوان سنگ مستراح از آن استفاده کردند
در متون تاریخی آمده است که رهبر قرامطه رو به زندگان و جان بدر بردگان کرد وگفت: ای نادانان ، پس این خدای تان کجاست ؟ پس این لشکر ابابیل کجایند ؟ چرا به دادتان نرسیده اند ؟ مگر در قرآن تان نیامده بود که : «ومن دخله كان آمنا ما كان فيه ؟»یعنی هرکس در این خانه در آید ایمن است ؟
کجایند این ابابیل تان ای نادانان؟
در این واقعه ابوطاهر با یک سپاه نهصد نفری وارد مسجدالحرام شد و دستور داد تا درهای خانه کعبه را از جا درآوردند و پوشش کعبه را تکه تکه کرده و میان یاران خود تقسیم کرد.
در این حمله قرمطیان اشیاء قیمتی را که اعراب از مدائن و کلیساهای عیسویان به خانه کعبه آورده بودند به تاراج بردند .
قرمطیان همچنین به فرمان ابوطاهر، قبّه‌ای را که بر فراز چاه زمزم ساخته شده‌بود تخریب کردند و شمار زیادی از اجساد کشته‌شدگان را درون چاه ریختند.
ابوطاهر هنگام کشتار حاجیان در درگاه کعبه ایستاده و می‌گفت : « من از خدا و خدا از من است، او شما را می آفریند و من شما را میکشم »
نوشته اند که در این واقعه اهالی مکه نیز از این آشوب بهره بردند و به غارت و کشتار حاجیان دست زدند .
حمله ابوطاهر به خانه کعبه نمادی از خروج قرمطی‌ها از اسلام و خونخواهی ایرانیان از اعراب و اسلام بود .
———
برای آگاهی از جنبش قرامطه می توانید به منابع زیر مراجعه کنید :
۱- الکامل - ابن اثیر
۲-عیون الاخبار - ابن قتیبه دینوری
۳-تجارب الامم- ابن مسکویه
۴- آثار الباقیه - ابوریحان بیرونی
۵-التنبیه و الاشراف-علی بن حسین مسعودی
۶- تاریخ طبری- جریر طبری
No photo description available.
See insights and ads
All reactions:
Banoo Saberi, Mina Siegel and 116 others

۹ اسفند ۱۴۰۲

شاعر مرده را عشق است

یک شاعر گمنام عصر صفوی بنام عبدی بیگ که به تقلید از هفت پیکر نظامی و هشت بهشت امیر خسرو دهلوی مجموعه " هفت اختر " را سروده است شعری دارد که طی آن میگوید شاعر زنده در زمان و زمانه اش ارزش و بهایی ندارد بلکه شاعر مرده را عشق است .. شعر این است :
قیمت شاعران زنده کم است
شاعر آنکس بود که در عدم است .
انگار از زمان و زمانه عبدی بیگ تا امروز همچنان طالع شاعران بر مدار برج ریغ بوده و نان همیشه سواره بوده است و شاعران بیچاره پیاده .
حالا که صحبت از شعر و شاعری شد بد نیست شعری از یکی از دشمنان خاقانی شروانی را اینجا نقل کنم بلکه شاعران هجو گو و طنز پرداز را بکار آید
این شعر منسوب به ابوالعلا گنجوی است که خطاب به خاقانی سروده است :
خاقانیا ! اگر چه سخن نیک دانیا
یک نکته گویمت ؛ بشنو رایگانیا
هجو کسی مکن که زتو مه بود به سن
شاید تو را پدر بود و تو ندانیا !
May be an illustration of text
See insights and ads
All reactions:
Siavash Roshandel, امیر شریف and 37 others

۸ اسفند ۱۴۰۲

آقای پا گنده

آقای پاگنده استاندار شده بود . استاندار آذربایجان شرقی . میگفتند دایی جمشید آموزگار است . راست ‌‌و دروغش را نمیدانم .جمشید آموزگار وزیر کشور بود . هنوز نخست وزیر نشده بود .
وقتی چشمانم به کفش های آقای پا گنده می افتاد انگاری دارم به قبر بچه نگاه میکنم.
آقای پا گنده هیبت و هیئتی داشت که آدمی را می ترسانید . اخمالو. خشمگین . بد زبان . دیلاق .بی سواد . بی ادب .
آمده بود استاندار آذربایجان شرقی شده بود .نامش سپهبد اسکندر آزموده بود . برادر سرتیپ حسین آزموده که مصدق را به محاکمه کشانده بود .
سپهبد اسکندر آزموده یکی از عاملان اصلی کودتای ۲۸ مرداد بود . پس از کودتا تا قائممقامی فرماندهی ارتش شاهنشاهی پیش رفته بود .
حالا آمده بود استاندار آذربایجان شرقی شده بود . از سیاست و رمز و رازهای هزار توی آن چیزی نمیدانست . آذربایجان و مردمانش را نمی شناخت .از نظامیگری بسیار میدانست اما از سیاست هیچ . خیال میکرد می تواند آذربایجان را بمثابه یک پادگان نظامی اداره کند . سخنرانی نمیدانست . اهل سخنرانی نبود .
با او به شهرهای بسیاری سفر کردم . از مراغه و مرند بگیر تا اردبیل و سراب . به فرمانداران دشنام میداد. همچون فرمانده قدرتمندی به سرباز بینوایی.
یک شب خوابیدیم صبح بیدار شدیم دیدیم نیمی از شهر تبریز در آتش سوخته است . همه مات و حیران مانده بودیم . چگونه چنین چیزی ممکن است ؟
هفته بعد دولتیان به تبریز آمدند . وزیران و وکیلان آمدند .
کارگران و کارمندان و دانش آموزان را به تظاهرات فرا خواندند. گفتند خرابکارانی از آن سوی مرزها آمده بودند ! همگان بر ابلهی وزیران خندیدند .
اما نخستین جرقه های آن انقلاب شوم زده شده بود .
سپهبد اسکندر آزموده را بر کنار کردند . ستاد بزرگ ارتشتاران او را مسئول مستقیم فاجعه تبریز شناخت .به انگلستان رفت و آنجا مرد .اما پایه های آن فاجعه تاریخی را او نهاد .
پس از او ارتشبد جعفر شفقت را به استانداری آذربایجان شرقی گماشتند . مردی که سالها فرمانده گارد جاویدان بود . یک عالمه قپه و یراق و نشان و پاگون و ستاره و بازو بند و زلم زیمبوهای رنگ وارنگ داشت . قاضی القضات ارتش نیز بود . یک ملای تمام عیار با درجه ارتشبدی. همان ارتشبدی که اعلامیه بیطرفی ارتش بهنگام آن شبیخون بلا امضای او‌را هم دارد .
مردمان اما او را به تحریک ملایان بهایی میدانستند .یک بهایی بسیار معتقد .
میگفتند پسر خاله شاه است . راست و‌دروغش را نمیدانم .
با او یکی دو سفر به شهرهای آذربایجان رفتم .
سفر کردن با او مصیبتی بود . نمیگذاشت کسی از همراهان دمی به خمره بزند . پپسی را حرام میدانست .آخوندی بود که بجای عبا و عمامه لباس نظامیگری بر تن داشت . انسان آرام متعادل بی آزاری بود . برای استانداری اما ساخته نشده بود .
و دیری نگذشت که :
آن قصر که با چرخ همی زد پهلو
بر درگه آن شهان نهادندی رو
دیدیم که بر کنگره اش فاخته ای
بنشسته همی گفت که کو کو؟ کوکو ؟
بله برادر جان ! چنان بود که چنین شد
May be an image of 1 person
See insights and ads
All reactions:
Ata Ansari, Hamid Aria and 12 others