دنبال کننده ها

۷ تیر ۱۴۰۱

هیبت دریا در بیداری

این رفیق همولایتی مان - نقی پور - یا بقول خودش« دوستکوهی » ، نقاش است . نویسنده است . شاعر است . آب زلال است . موج خزر است . نسیم سحری است .خودش اما میگوید: شاعر نیستم . نقاش نیستم . نویسنده هم نیستم .
نقاشی هایش مرا با خود به شالیزار های رودسر و لاهیجان و چمخاله و چابکسر و دوستکوه میکشاند. داستان هایش آدمی را سوار ابرها میکند و به دور دست ها و کهکشان ها پرواز میدهد. درد دل هایش همچون آب زلال چشمه سارانی است که از فراز قله های دیلمان و سماموس و اشکورات می جوشند .
بی هیچ شیله پیله ای می نویسد.
جهان و پیرامونش را همانگونه که می بیند می نویسد و به تصویر میکشد.
دلداده ای است که با کولباری از یاد ها و خاطره ها به سر زمینی غریب کوچیده است اما همچنان و هنوز دل در گروی دوستکوه و تمیجان و آغوز بن و بالنگاه و برمکوه و بلالم و قلعه گردن …. دارد
او اینجا و آنجا از مرگ سرخ برادرش مینالد و می موید.
از پدرش - کاظم قصاب- یا بقول خودش «ارباب زندگی » اش سخن ها میگوید . از سال های لعنتی حرف میزند .دلش برای « کونوس باغ» و میدان بزرگ آبادی و گاوخونی و چهارباغ خواجو و تخت پولاد تنگ میشود .به یاد ابراهیم و عیسی و اسماعیل می افتد و بیاد دخترکی که با او در کوچه پسکوچه های اصفهان عاشقانه راز و نیاز کرده است.
یاد و نام شلمان و گسگر محله و بلالم ونشتارود و سرمستان و جنگل توسکا در جان و جهانش زبانه میکشد .
نقی پور - دوستکوهی- نویسنده و نقاش بسیار خوبی است . شکارچی لحظه هاست. نویسنده و نقاش درجه یکی است .
نوشته هایش همچون مرهمی است که بر زخمی میگذاری.
زمزمه همه جویباران و خروش امواج خزر را در آن می شنوی .
نقی پور کتابش را برایم فرستاده است.
نامش « روزها و سال ها»است. می خوانم و غرق لذت میشوم .
دنیای نقی پور دنیای مهربانی هاست. دنیایی است بی کینه و بی خشم . دنیایی است که آدمی آرزو میکند کاشکی چنان بود که او آرزویش را دارد .
آرزوهایش اما آرزوهای دور و دراز نیست. آرزوهای دست نیافتنی نیست.
او می پرسد :
« کت و شلوار روزگار جوانی مرا
به کدام دیوار مهربانی
آویزان کرده اید ؟
نشانی اش را بدهید
خودم بیشتر لازم دارم»
نقی پور آرزوهایش را اینگونه فریاد میزند :
« یک بار دیگر شانه به زلفم بکشم
کهنه ای به کفش هایم
سلانه سلانه بروم خیابان مشتاق
منتظر بمانم تا بیاید
دو تایی برویم قدم زنی»
نقی پور - دوستکوهی- نقاش و شاعر و نویسنده و قصه گوی بیمانندی است.
نوشته هایش مرا به یاد هیبت دریا می اندازد. هیبت دریا ، نه در خواب ، بلکه در بیداری.

ماشاالله به شاشش

شعبه ۵۵ حقوقی دادگستری تهران، دولت آمریکا را به دلیل «حمایت و مساعدت» اسرائیل برای ترور دانشمندان هسته‌ای ایران، به پرداخت 4 میلیارد دلار غرامت به خانواده این افراد محکوم کرد.
دونالد ترامپ و مایک پمپئو از جمله کسانی بودند که این دادگاه‌ آن‌ها را برای ارائه دفاعیات فرا خوانده بود.
یارو میگفت : گاو مان شیر نمیدهد اما ماشاالله به شاشش
ما هم میگوییم : ماشاالله به شاش دستگاه عدلیه مان !
(البته بهتر است بجای « عدلیه » بگویم ماشاالله به دستگاه ستمخانه مان )

بابا بزرگ درخت ها

جای تان خالی هر سال تابستان ما بار و بندیل مان را می بستیم میرفتیم سفر. میرفتیم امریکا گردی.
امسال اما قیمت بنزین شده است گالنی هفت دلار . دو سال پیش گالنی دو دلار بود .هر قدر چرتکه می اندازیم می بینیم ای آقا! اگر قرار باشد گیوه مان را وربکشیم دوباره برویم امریکا گردی وقتی ازسفر برگشتیم باید مستقیما برویم اداره جلیله عدلیه اعلام ورشکستگی بفرماییم ! آنهم ورشکستگی به تقصیر.
آقا ! شما که غریبه نیستید . ما وقتی این روزهای داغ و این خورشید درخشان و این آسمان آبی را می بینیم تن مان کهیر میزند و یک چیزی در درون مان نهیب مان میزند که : آی آقای گیله مرد ! پاشو راه بیفت ! پاشو گیوه هایت را وربکش و بزن به چاک جاده ، اما همینکه چشم مان به قیمت بنزین می افتد یکباره همه آن شور وشوقی که در درون مان زبانه میکشد تبدیل میشود به حسرت و حیرت و بی خویشتنی.
می خواستیم به آقای بایدن بگوییم که قربان آن شکل ماه تان بشویم ، اگر می خواهید قیمت گوشت و مرغ و روغن و تخم مرغ را ده برابر بکنید ما حرفی نداریم .
ما مثل برادر ها و خواهر ها و خواهر زاده ها و عمه زاده های ما که در ایران سال بسال رنگ گوشت و مرغ را نمی بینند گوشت و مرغ را از سفره غذایی مان حذف میکنیم ، ولی بالاغیرتا قیمت این بنزین لاکردار را پایین بیاورید تا ما بتوانیم برویم دشت و جنگل و دریا و کوه و کوهسار آنجا از دست شمایان نعره بر کشیم و گهگاه هم تنی به آب دریا بسپاریم و گهگاه هم در سایه سپیداری و کاجی و جنگلی بیاساییم
جناب آقای بایدن ! ما دل مان برای این درخت هزار و هشتصد ساله تنگ شده است. همانطور که هموطنان مان در ایران پا می‌شوند توی گرما و سرما میروند زیارت امام رضا و ‌حضرت معصومه و شاه عبدالعظیم و ائمه اطهار! ما هم میخواهیم دوباره برویم زیارت آن درخت هزار و هشتصد ساله ای که آنجا نزدیکی های دریا مثل شاخ شمشاد ایستاده است و برای مان دست تکان میدهد

خر دجال

(روایتی از ورود اتومبیل به ایران)
در باره اینکه چگونه اتومبیل وارد ایران شد روایت های گوناگونی وجود دارد که معتبر ترین آن همان روایت جعفر شهری در کتاب « تاریخ اجتماعی تهران در قرن سیزدهم » است.
او می نویسد : مظفر الدین شاه در بازگشت از سفر فرنگ دو اتومبیل با راننده هایشان همراه خود به ایران آورد . در بعضی از این روایت ها این اتومبیل ها فورد کروکی کلاچی با تایر های تو پر ثبت شده و در بعضی دیگر دو مدل از رنوی فرانسوی.
جایی هم خواندم که مظفر الدین شاه در بلژیک از یک نمایشگاه اتومبیل دیدن کرد و ابراز علاقه کرد که اتومبیلی خریداری کند . آنجا به او گفتند اگر یک اتومبیل خریداری کند اتومبیل دیگری مجانی به او هدیه خواهند داد .
شاه قیمت اتومبیل را پرسید .
گفتند شانزده هزار فرانک فرانسه.
شاه از قبول هدیه خودداری کرد و گفت : آنوقت در ایران خواهند گفت شاه رفته است رشوه گرفته است !
در هر حال جعفر شهری معتقد است که مظفر الدین شاه در سال ۱۲۷۹ خورشیدی یعنی شش سال پیش از انقلاب مشروطیت و امضای فرمان مشروطیت ، دو اتومبیل رنو از فرانسه خریداری کرده و از راه روسیه با کشتی راهی ایران کرده است اما یکی از همین اتومبیل ها بسبب نقص فنی و نبودن میکانیک و ابزار تعمیر هرگز به تهران نرسیده و اتومبیل دومی هم در واقعه ترور نافرجام محمد علیشاه قاجار منفجر شد و از بین رفته است.
نخستین اتومبیل های وارد شده به ایران در میان مردم به « کالسکه دودی» معروف بودند و پس از آن اتومبیل هایی با نام « ماشین لاری »که شبیه وانت های امروزی بودند و همچنین خود روهایی بنام » دور سیمی » که برای حمل بار و مسافر مورد استفاده قرار میگرفتند به ایران آورده شدند .
در آن زمان ، مثل هر وسیله دیگری که از فرنگ میآمد مدتی طول کشید تا مردم با اتومبیل کنار بیایند . آنها هر روز برای تماشای این چار چرخه عجیب به میدان مشق می رفتند و عناوینی همچون خر دجال، گردونه بخار ، و ارابه شیطان به آن داده بودند .
عده ای از ملایان هم در گوش خلایق خوانده بودند که این همان خر دجالی است که پیش ازتشریف فرمایی امام زمان ظهور خواهد کرد که کاه و جو و یونجه نمی خورد و از نشانه های ظهور حضرت صاحب الزمان است !
وثوق الدوله نخست وزیر دوران احمد شاه کسی است که از او بعنوان نخستین وارد کننده اتومبیل به ایران یاد میشود . او اتومبیل های فورد سواری کروکی را وارد ایران کرد که سرعت شان به چهل کیلومتر در ساعت میرسیدولی چون فاقد جعبه گیر بکس و جعبه دنده ای برای بالا یا پایین بردن قدرت موتور بودند فقط در جاده های هموار و صاف کار آیی داشتند و در جاده های شیب دار و سربالایی قابل استفاده نبودند و در سرازیری ها هم بعلت اهرمی بودن ترمز ، مسافران پیاده میشدند تا اتومبیل سبک شود .
در این اتومبیل ها از دینام و باطری خبری نبود و میبایست با هندل روشن شوند .
ماشین ها چون دینام و باطری نداشتند بوق شان هم بوق درشکه بود ‌و شب ها هنگام حرکت باید فانوس نفتی یا چراغ بادی جلوی شان آویزان میکردند.
در آن زمان جاده آسفالته ای وجود نداشت و کوچه ها نیز بقدری تنگ و پیچ در پیچ بود که جان راننده ها به لب شان می رسید تا به مقصد برسند.
نخستین محلی که در ایران رنگ آسفالت بخود دید میدان توپخانه بود که بمناسبت ورود ملک فیصل اول پادشاه عراق آنرا آسفالت کردند.
بعد از آن آهسته آهسته در دوره رضا شاه با گسترش راهها و ایجاد خیابان های سنگفرش در تهران ، اتومبیل به وسیله ای محبوب برای اعیان و اشراف بدل شد اما چون قانون مشخصی وجود نداشت هرج و مرج عظیمی در رفت و آمد اتومبیل ها روی داد تا اینکه پس از تاسیس بلدیه تهران ، قوانین عبور و مرور مشخصی برای اتومبیل ها و درشکه ها و کالسکه ها وضع شد و اداره ای هم بنام اداره عبور و مرور تاسیس کردید .
اولین قربانی تصادف اتومبیل در ایران غلامحسین درویش خان یکی از نامداران موسیقی ایران در عصر رضا شاه بود .
او که سوار درشکه ای دو اسبه بود زمانی که از خیابان امیریه به سمت شمال میرفت اتومبیل فوردی که از روبرو میآمد با او تصادف کرد و درویش خان از درشکه به بیرون پرتاب شد و در سن ۵۴ سالگی به قتل رسید و در گورستان ظهیر الدوله بخاک سپرده شد .
وضعیت راهنمایی و رانندگی در تهران اینگونه بود که پاسبانی (آژان) در میدان توپخانه می ایستاد و به طاق جایگاهش فانوسی چهار ضلعی با شیشه های سبز و سرخ نصب شده بود و در آن لامپی کار گذاشته بودند که با کلیدی که در اختیار آقای آژان بود فرمان ایست و حرکت داده می‌شد .
سر انجام نظمیه تهران بسال ۱۲۹۵ خورشیدی بخشنامه ای خطاب به به دارندگان خود روهای شخصی صادر کرد تا در اداره نظمیه حضور پیدا کنند و آزمون رانندگی بدهند و اتومبیل هایشان را شماره گذاری کنند.
برخی از گزارش های آماری نشان میدهد که از سال ۱۳۱۰ خورشیدی سالانه بیش از سه هزار اتومبیل وارد ایران میشده است .
نخستین نمایشگاه فروش اتومبیل در ایران در خیابان چراغ برق کمی بالاتر از کوچه ناظم الاطبا بود . دوتا اتاق بود . یکی دفتر کار و دیگری اتومبیلی که به تماشا گذاشته بودند .
در آن روزگار قیمت اتومبیل های سواری چهار نفره - که لاستیک بادی داشتند -مثل انواع فورد و شورلت و فیات ، دویست و پنجاه تومان و سواری های شش نفره سیصد و پنجاه تومان بود که می‌شد با پرداخت پنجاه تومان پیش قسط اتومبیلی را خرید و صاحب اتومبیل شد .
بزرگترین لذت جوانان آنروز این بود که بیایند از پشت شیشه این اتومبیل را تماشا کنند و آرزوی شان هم این باشد که روزی صاحب یک اتومبیل شوند .
——
در تنظیم این گزارش از کتاب « تاریخ اجتماعی تهران در قرن سیزدهم » نوشته جعفر شهری استفاده کرده ام .

اعلیحضرت ها

میگوید : کرونا گرفته بودم . کم مانده بود به رحمت خدا بروم ! دوسه هفته ای بین مرگ و زندگی کله معلق میزدم. چنان کله پا شده بودم که دیگر نای نفس کشیدن نداشتم .
هفته سوم بیماری ام که کمی حالم بهتر شده بود اعلیحضرت ها ( پسرانم ) امر فرمودند که : مادر ! حال تان حالا الحمدالله خوب است ، لطفا به پاخیزید و به فکر ناهار ما جوانان گرسنه باشید !
بنظر حضرتعالی چیکار باید میکردم ؟
میگویم : خانم جان !شما نباید حرف آن اعلیحضرت ها را ابدا گوش میکردید. باید می رفتید روی تخت تان دراز می کشیدید میگفتید من کلئوپاترا هستم. امر میفرمودید اعلیحضرت ها شام و ناهار تان را بیاورندخدمت تان.! آنهم بمدت سه ماه

۳ تیر ۱۴۰۱

کارمند دون پایه

می پرسم : در ایران چیکاره بوده ای؟
میگوید : کارمند دون پایه !
می پرسم : کارمند دون پایه دیگر چیست ؟
میگوید : ببین آقا جان ! در دوره آن خدا بیامرز کارمند دون پایه کسی بود که صبح اول وقت از خواب بیدار می‌شد . دست و رویش را می شست . نان و پنیری می لمبانید . کت و شلواری را که هزار سال پیش خریده بود می پوشید. کراواتی را که دیگر رنگ و رویی نداشت به گردنش می آویخت . کفش هایش را با حوله خیس تمیز می کرد .سوار اتوبوس می‌شد میرفت اداره اش . آنجا با چهار تا و نصفی همکار و همقطارش خوش و بش میکرد. هفت هشت ساعت پشت یک میز چوبی عهد شاه شهید می نشست . دست به هیچ کاری نمیزد . روزی بیست سی تا چای میخورد . ساعت دو بعد از ظهر از اداره اش بیرون میآمد . سوار اتوبوس خط چهار می‌شد . سر راهش از بقالی اصغر آقا دو سیر پنیر لیقوان و از نانوایی شاطر عباس چهارتا نان سنگگ خشخاشی می‌گرفت. میآمد خانه اش . کت و شلوارش را در جا رختی آویزان میکرد . بیژامه راه راهش را می پوشید . می نشست سرکار استوار و صمد آقا تماشا میکرد تا فردا .
فردا هم دوباره سوار اتوبوس می شد . می‌رفت اداره اش .با حسن و حسین و محمد و محمد قلی خوش و بش میکرد . بیست سی تا چای قند پهلو ! می خورد .آخر ماه هم حقوق نخور و بمیری می‌گرفت والسلام . این را میگفتند کارمند دون پایه!
می خندم و میگویم : عجب ؟ این نخستین بار است که اینجا در ینگه دنیا یک کارمند دون پایه می بینم. از زیارت شما خیلی خوشوقتم !
می پرسد : چطور ؟
میگویم اینجا همه شان یا مدیر کل و معاون وزیر بوده اند . یا بابای شان با اعلیحضرت همایونی فالوده میل میفرموده است . یا اینکه خودشان سرتیپ و ‌سرلشکر و سپهبد بوده اند . کارمند دون پایه نداشته ایم تا حالا . یا داشته ایم ما ندیده بودیم تا امروز