دنبال کننده ها

۲۹ فروردین ۱۴۰۰

سفر با عمه جان

کتاب صوتی« سفرهایم با عمه جان » نوشته گراهام گرین را گوش میدادم که خوابم برد.
خواب دیدم در اتاق بزرگی نشسته ام . کنار میزی چوبی . بزرگ . کهنه . سمت چپ من گلدان بزرگی با نهالی از درخت انجیر .
آنسوی میز آقای ولادیمیر پوتین نشسته است . شیک و تر و تمیز و کمی چاق تر .
میخواهم با او سخنی بگویم . با ایما و اشاره حالی ام میکند انگلیسی نمیداند . عید نوروز را تبریک میگویم . سری می جنباند که یعنی هیچ نمی فهمد.
میخواهم تکه کاغذی بردارم و بنویسم هپی نوروز! اما همان تکه کاغذ هم گیرم نمیآید.
آقای پوتین پا میشود از اتاق بیرون می‌رود . لحظه ای بعد بر میگردد .وسط اتاق می ایستد و برای من نطق میکند . به زبان انگلیسی. و به لهجه مردم بریتانیا .یادم نیست چه گفته است ، اما مدام از خودم می پرسیدم : این مگر نمیگفت انگلیسی نمیداند ؟
بد شانسی را می بینید ؟ همه خواب پریرویان می بینند ما خواب پوتین. حالا خوب شد خواب آقای راسپوتین را ندیدیم . زهره ترک میشدیم والله!
سفر با عمه جان را هم میگذاریم برای امشب . البته اگر راسپوتین ایرانی به خواب مان نیاید

پرستوها در راه هستند

بگمانم صادق هدایت بود که سرزمین ما را سرزمین رجاله ها و دلقکان و سفلگان میدانست
حیف که صادق هدایت زنده نیست تا ببیند سرزمین ما نه تنها سرزمین رجالگان بلکه قلمروی پرستوهای رنگ وارنگی است که در کسوت فیمنیستی اکنون در اینجا و آنجای گیتی پرواز میکنند
امروز در یکی از این اتاق های کلاب هاوس ، هادی خرسندی طنز پرداز یگانه روزگار ما متهم به آزار جنسی شده و پرستوهایی که به یاری حکومت نکبت اسلامی به اینسوی مرزها پر کشیده اند این نویسنده و شاعر و آزاده مرد وطن مان را به تعرض جنسی متهم کرده و کوشیده اند او را به ژرفای گنداب متعفنی پرت کنند که خود از آن برخاسته و پر و بال یافته اند
من اساسا قصد دفاع از هادی خرسندی را ندارم اما آنها که همچون خود من سالهای سال با هادی خرسندی رفاقت و دوستی و همکاری قلمی داشته اند میدانند و خوب هم میدانند که این آزاده مرد خوش سخن در چنین عوالمی نیست و چنین اتهام های ناروای رذیلانه ای با هزار من سریشم به او نمی چسبد
فقط این را میخواهم بگویم که ما ایرانی ها در به گند کشیدن همه پدیده های هستی استادیم و لاجرم جنبش اعتراضی و آگاهی بخش زنان که میتوانست به عنوان نماد اعتراض و حق جویی، جامعه ما را به سلامت روانی نزدیک کند اکنون متاسفانه بصورت ابزاری در آمده است تا در پس پشت حق خواهی و برابری طلبی به صورت این و آن تف کند
بیچاره صادق هدایت حق داشت که میگفت:
کشوری داریم مانند خلا
ما در او همچون حسین در کربلا
بیچاره هادی خرسندی
و بیچاره تر ما

مردن چه آسان است

مردن چه آسان است اینجا
امروز در امریکا مردی تفنگ بدست گرفت و هشت تن را به خاک و خون کشید
چند روز پیش هم در گوشه دیگری از این سرزمین شگفت تنی چند به خاک و خون در غلتیده بودند
دیروز و پریروز و پسین روزان دیگری نیز
کشتن چه آسان است اینجا
مردن چقدر حوصله می خواهد؟
گویی مرگ در هر گذرگاهی خرناسه می کشد
گویی آدم ها هر کدام آدمکشانی هستند
مسلسل بدست و آماده شلیک .
مردن چقدر آسان است اینجا
مردن چقدر حوصله می خواهد
بی آنکه در سراسر عمرت
یک روز ، یک نفس
بی حس مرگ زیسته باشی

من یک زن سپید پوست هستم

مردی سیاه آنجا کنار خیابان ایستاده است. پیراهنی سیاه به تن دارد .
روی پیراهنش با خط درشت نوشته است :
پلیس عزیز ! من یک زن سپید پوست هستم !

قهرمان سازی و شهید سازی

پدیده ای بنام قهرمان سازی و شهید سازی در گفتگو با تلویزیون پارس
Sattar Deldar 04 14 2021

شاجاریان


پسرم - الوین- آنوقت ها که ده دوازده سال داشت هر وقت میخواست با ما بیرون بیاید دو تا شرط میگذاشت :
اول اینکه به رستوران ایرانی نرویم
دوم اینکه توی ماشین به آهنگ های « شاجاریان» گوش ندهیم

۲۳ فروردین ۱۴۰۰

آه از آن کودک ستمکار مظلوم

خواهرم روزه میگرفت . یکی دو سال از من کوچکتر بود
توی حیاط خانه مان یکدانه درخت« به » بود . غرق شکوفه . شکوفه های سپید . سپید سپید . انگار چادر سپیدی روی درخت کشیده بودند . من گلبرگ هایش را می کندم می خوردم. شیرین و خوشمزه بود .
خواهرم نگاهم می‌کرد .
میگفتم: بیا بخور
میگفت : من روزه ام
به خدا و پیغمبر و امام رضا و قمر بنی هاشم قسم میخوردم که شکوفه های درخت «به »روزه را باطل نمیکند. خواهرکم باور نمیکرد . دوباره به ابوالفضل و امام زمان و آسید جلال الدین اشرف و آسید رضی کیا قسم می خوردم . خواهرکم با شک و تردید به حرف هایم گوش میداد .
میگفت : اگر آدم قسم دروغ بخورد همین آسیدجلال الدین اشرف با شمشیر دو دم گردنش را میزند ها !
چند تا گلبرگ را می کندم میدادم دستش میگفتم : بخور خواخور جان !
خواهرکم با اکراه یکی دو تا از گلبرگ ها را میخورد . منتظر میماندم تا آنها را قورت بدهد .
حالا نوبت من بود که به رقص و پایکوبی بپردازم. بالا و پایین می پریدم و میگفتم : دیدی گول ات زدم؟دیدی روزه ت باطل شد؟
و خواهرک بیچاره ام گریه می‌کرد .
آه از آن کودک ستمکار مظلوم

خدای مادرم

مادرم نماز نمی خواند . روزه هم نمی گرفت .به زیارت و دخیل بستن هم اعتقادی نداشت. برای غریبی امام رضا و بیماری لا علاج زین العابدین بیمار هم گریه نمی کرد.
مادرم از هیچ دانشگاهی فارغ التحصیل نشده بود. یکی دو صفحه از قرآن رااز حفظ داشت که آنرا در زمان کودکی درکله اش فرو کرده بودند
اما خدای مادرم خدای دیگری بود . خدای مادرم قاصم الجبارین نبود . مکار نبود .
خدای مادرم حبیب بود و محبوب بود
محمود بود و مونس بود
رحیم بود و رحمان بود
رزاق بود و ستارالعیوب بود
ارحم الراحمین بود و عادل بود
طبیب بود و بر آورنده حاجات بود
خدای مادرم چقدر شبیه مادرم بود. انگار خود خود مادرم بود
چه کسی آن خدای مادرم را از ما گرفته است ؟
چه کسی از قاسم النعمات مادرم ؛ قاصم الجبارین ساخته است ؟
آه.... چه میگویم ؟
بقول شمس : هر چه می بینم جز عجز خود نمی بینم

و سرانجام آدمی مرگ است

آمده بود تبریز .نمیدانم به چه کاری. یادم نمانده است . بگمانم آمده بود دیدن پالایشگاه تبریز .
دو سه سالی به انقلاب مانده بود .
شب که شد در سالن شهرداری تبریز ضیافتی برایش راه انداختند. ضیافت شام.
شرابی و کبابی و باده ای و سیورساتی. سیورساتی در خور صدر اعظم ممالک محروسه . هنرمندان آذربایجانی هم سنگ تمام گذاشتند.
با گروه خبرنگاران گوشه ای ایستاده بودیم .می نوشیدیم و میگفتیم و می خندیدیم . سرها گرم . مست از باده ناب.
هویدا بسوی مان آمد . با یکایک مان دست داد . از حال و روزگارمان پرسید .
چقدر خاکی بود این مرد . چقدر ساده و صمیمی بود این مرد .چقدر خودمانی بود این مرد .
وعده داد که برای خبرنگاران تبریزی خانه خواهد ساخت . خانه سازمانی . پیش از این برای کارکنان تلویزیون ساخته بود . حالا میخواست روزنامه نگاران را خانه دار کند .
مرگ اما امانش نداد . دو حجت الاسلام -خلخالی و غفاری- جانش را گرفتند . آنها آمده بودند برای مان نان و مسکن و آزادی بیاورند . درد و خون و دربدری آوردند .
حالا چهل و دو سال از مرگ هویدا میگذرد . بهتر است بگویم چهل ‌دو سال از قتل هویدا میگذرد . مردی که بسیار میدانست . مردی که مثل خود ما بود . مردی که یک تار مویش به صدتا حجت الاسلام و ثقه الاسلام و آیت الله العظمی می ارزید .
من بارها با او به سفر رفته بودم . چقدر خوب بود این مرد . چقدر صمیمی بود این مرد . چقدر ساده و‌خودمانی بود این مرد .
سعدی است که می‌گوید : عمل دیوان همچون سفر دریاست . بیم جان دارد و امید نان.
او ساده زیست . مال و منالی نیندوخت. جان و ‌‌مال آدمیان به تعدی نستد. خونی بر خاک نریخت . بر قفای مستمندان به ظلم نکوبید . همان بود که بود . ساده و صمیمی و خاکی و بی ادعا. بقول بوالفضل بیهقی « شرارت و زعارتی در طبع وی نبود .مردی محتشم و فاضل و ادیب بود ».
برای نگاهداشت دل و فرمان آن تاجدار نامدار گریز پا ، به حقارت و ذلت تن در داد و سرانجام جان خویش به باد .
حسنک وزیر را میمانست که به عبدوس گفته بود « من آنچه کنم به فرمان خداوند خود میکنم ، اگر وقتی تخت ملک بتو رسد حسنک را بر دار باید کرد»
حسنک وزیر را میمانست . و همچون حسنک وزیر فرجام او رقم خورد .اما در آن بیدادگاه، خواجه بونصر و خواجه بوالقاسمی نبود که بپرسد « خواجه چون می‌باشد ؟ و روزگار چگونه میگذارند ؟ »
و به دلداری اش بر آید که« دل شکسته نباید داشت که چنین حال‌ها مردان را پیش آید ، فرمانبرداری باید نمود به هر چه خداوند فرماید که تا جان در تن است امید صد هزار راحت است و فرح است »
« و حسنک قریب هفت سال بر دار بماند چنانکه پای هایش همه فرو تراشیده و خشک شد . چنانکه اثری نماند ، تا به دستوری فرود گرفتند و دفن کردند چنانکه کس ندانست که سرش کجاست و تن کجاست »
و مادر حسنک زنی بود سخت جگر آور .
May be an image of 1 person and standing
گپ و گفتی گیله مردانه در تلویزیون پارس
Sattar Deldar 04 07 2021