دنبال کننده ها

۲۸ آذر ۱۳۹۷

شباهت


این آقای جان بولتون مشاور امنیتی آقای ترامپ و سفیر پیشین ایالات متحده در سازمان ملل متحد ، شباهت غریبی به خود ما دارد ! نمیدانیم برادر ماست ؟ پسر عموی ماست ؟ پسر خاله ماست ؟ کدام است ؟ پدر مادرمان هم که زنده نیستند بپرسیم کدامیک شان چنین دسته گلی به آب داده اند !!
گیله مردی که ما باشیم با هرگونه جنگ و خین و خین ریزی مخالفیم و اگر چه زن مان اسم مان را اصغر ترقه گذاشته اما ما اساسا آدم آرام سر بزیر صلحجویی هستیم. اما این پسر خاله جان مان جناب آقای جان بولتون مدام در شیپور جنگ میدمد و اگر زورش برسد هیچ تردیدی بخودش راه نمیدهد برود روی ایران هزارها تن بمب بریزد و یک حمام خون راه بیندازد تا چلبی های وطنی بروند آنجا وزیر و وکیل و نمیدانم قبله عالم و والاگهر و صاحب آلاف و اولوف بشوند
ما اگر چه سعی میکنیم هرگز وارد مقوله سیاست نشویم و مدام ماست مان را میخوریم و سرنای مان را میزنیم اما وقتی می بینیم این پسر خاله جان مان با چه کسانی فالوده میل میفرماید و با چه اراذل انقلابی ! دل میدهد و قلوه میگیرد و ایضا چه خط و نشان هایی برای میهن مان میکشد و چگونه سر گرم آلترناتیو سازی برای وطن بلا زده ماست دیگر نمیتوانیم سر در گریبان بنشینیم و بقول قدیمی ها لالمونی بگیریم
غرض اینکه ما بعنوان گیله مرد ینگه دنیایی که کدخدای دهی هستیم همینجا اعلام میکنیم که هیچگونه نسبتی - چه سببی و چه نسبی - با مشا ر الیه نداریم و فقط سبیل های مان شبیه هم است
اگر فردا پس فردا ملاحظه فرمودید که جناب آقای گیله مرد سبیل های نازنین سابقا استالینی اش را دود داده و به هوا فرستاده است بدانید و آگاه باشید که میخواسته است از این آقای جان بولتون تشنه خون اعلام برائت کند و قصد و غرض دیگری نداشته است
بقول این رفیق مان ، آقای باریتعالی از همه گردن کلفت تر است حتی از آقای ترامپ .

شب یلدا در ولایت ما


شب یلدا در ولایت ما
امشب آیین بزرگداشت شب یلدا با حضور گروه کثیری از ایرانیان در شهرساکرامنتو بر گزار شد
در این جشن که به پایمردی مرکز آموزشی و فرهنگی ساکرامنتو و تلاش های آقای محمد گلشنی و همکارانش بر پا شده بود گیله مردی که ما باشیم برای حاضران حافظ خوانی کردیم و اینکه:
صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن 
دور فلک درنگ ندارد شتاب کن
زان پیشتر که عالم خاکی شود خراب
ما را ز جام باده گلگون خراب کن
روزی که چرخ از گل ما کوزه ها کند
زنهار کاسه سر ما پر شراب کن ...
اینهم یکی دو تا عکس از شب یلدای امسال مان

۲۶ آذر ۱۳۹۷

روز نوشت های بابا بزرگ (۲)



پیر زنک یک جعبه کوچک شکلات بر میدارد میگذارد روی پیشخوان جلوی من .
میگویم : میشود چهار دلار !
دست توی کیفش میکند تا پولش را بدهد
دخترش که چهار پنج قدم آنور تر مشغول ور رفتن با میوه هاست خودش را بما میرساند و معذرتی میخواهد و جعبه شکلات را برمیدارد و بازوی مادرش را میگیرد و میرود چهار قدم آنطرف تر .
صدایش را میشنوم . جعبه شکلات را توی دستش گرفته است و دارد پیر زنک را ملامت میکند :
⁃ مادر ! مادر جان ! قند خونت بالاست . خیلی هم بالاست . اگر این شکلات ها را بخوری میمیری ! میفهمی ؟ میمیری !
پیر زنک همچون کودکی به حرفهای دخترش گوش میدهد . هیچ دلش نمیخواهد از آن شکلات خوشمزه دل بر کند . اما امر و نهی دخترش جدی است . خیلی هم جدی است .
شکلات را میگذارد روی قفسه و با دلخوری و دلشکستگی بیرون میرود .
دلم برایش میسوزد .
بیاد دختر خودم می افتم . هر وقت به رستوران میرویم دخترم با مادرش دست بیکی میکنند و نمیگذارند غذای مورد علاقه ام را سفارش بدهم . نیویورک استیک !
دخترم می‌گوید : بابا جونی! سکته میکنی ها ! یک غذای سالم سفارش بده ! زنم می‌گوید : مگر نمیخواهی فارغ التحصیلی نوا جونی و آرشی جونی را ببینی ؟ پس نیویورک استیک بی نیویورک استیک!
البته گیله مردی که ما باشیم بعدا تلافی اش را در میآوریم و جای تان خالی میرویم رستوران مورد علاقه مان و یک فقره نیویورک استیک سفارش میدهیم به این بزرگی !
بعدش هم لب و لوچه مان را آب میکشیم و مثل بچه آدم میرویم خانه مان و شتر دیدی ندیدی !
یاد هادی خرسندی می افتم : میگفت جوان که بودیم از ترس پدر مادر هایمان توی توالت سیگار میکشیدیم حالا از ترس بچه هامان .
ما هم سی چهل سال بچه های مان را نصیحت میکردیم این کار را بکن آن کار را نکن ، حالا نوبت بچه های ماست که انتقام آن سال‌ها را بگیرند و نگذارند ما یک فقره نیویورک استیک نوش جان بفرماییم !
عجب زمانه ای شده آقا !!

مردیت بیازمای وانگه زن کن


از یکی پرسیدند : اسمت چیست ؟
گفت : هیبت الله !
گفتند : راستی راستی اسمت هیبت الله است یا میخواهی ما را بترسانی؟
حالا حکایت این سرداران سپاه اسلام است .
‏سردار سپاه « غاز چران اسبق » آقای نمیدانم ارتشبد یا سپهبد قدرت‌الله منصوری فرمانده قرارگاه ثامن‌الائمه سپاه پاسداران ایران ، امروز وقتیکه سرگرم پاک کردن اسلحه شخصی اش بوده یک گلوله ای از همان اسلحه به کله مبارک ایشان شلیک شده و آقا را به لقا الله فرستاده است . ما وقتی این خبر هولناک شادی آفرین ! را خواندیم گفتیم : قدرت الله جان ! مگر میخواستی زیر ابرو برداری برادر ؟ تفنگ است کاکو ! میزند آدم را درب و داغان میکند . لنگ حمام که نیست هر کس بست بست !
کشته شدن این سردار شهید اسلام « که اگر صد من ارزن رویش میریختی یکی شان پایین نمیآمد » اگر یک خودکشان به سبک و سیاق خودکشانی های مرسوم و یک تسویه حساب درون مافیایی نباشد باید گفت این آقای قدرت الله لابد پند شیخ یک لاقبای شیرازی را نشنیده بود که میگفت : مردیت بیازمای وانگه زن کن !
آخر پدر آمرزیده ! تو که اسلحه خودت را نمیتوانی تمیز کنی فردا پس فردا چطوری میتوانی پشت تیر باری ، مسلسلی ، کلاشینکفی ، خمپاره اندازی ، توپی و تانکی بنشینی و به جنگ همانهایی بروی که آقای قواد اعظم آنها را دژمن امت اسلام میداند و مدام دژمن دژمن میکندو با دیدن یال و کوپال دروغین شما یابو ورش میدارد و میخواهد پوزه عالم و آدم را به خاک بمالد ؟ لابد به گله خودی ها خواهی زد و آن بیچارگان را تار و مار خواهی کرد .
نه هر زنی به دو گز مقنعه است کدبانو
نه هر سری به کلاهی سزای سالاری است
کاشکی میرفتی همان دوغ و دوشابت را میفروختی تا اینطور جوانمرگ نمیشدی و مردم هم پشت سرت نمیگفتند این گه به آن گاله ارزانی !

آقا رضا


آقا رضا
ساعت دو و نیم شب بود . خوابیده بودم . خواب میدیدم . خوابی آشفته و پریشان .
تلفن زنگ میزند . در خواب و بیداری هراسان گوشی را برمیدارم . این وقت شب حتما باید اتفاق بدی افتاده باشد که زنگ زده اند .
-الو؟
یکنفر از آنسوی سیم میگوید : سلام
می پرسم : شما؟
میگوید : من رضا هستم ، از شیراز زنگ میزنم !
با خودم فکر میکنم شیراز ؟ ما که دیگر در شیراز کسی را نداریم ، همه یا مرده اند یا کوچ کرده اند
تنم میلرزد . صدایم هم میلرزد . هیچ رضایی را نه در شیراز و نه هیچ جای جهان نمیشناسم
می پرسد : شما کجا هستید ؟
میگویم : توی جهنم ، توی قبرستان . هیچ میدانی حالا اینجا چه ساعتی است ؟حالا چیکار داشتی با ما ؟ اصلا شماره ام را از کجا پیدا کرده ای؟
چیزی نمیگوید . و من با خشم تلفن را قطع می‌کنم وتا صبح هر چه به چپ و راست می غلتم دیگر خواب به چشمم نمیآید که نمی آید

روز نوشت های نوا جونی و بابا بزرگ


نوا جونی دیشب آمده بود خانه ما . معمولا آخر هفته یکی دو روزی میآید پیش ما .
وقتی میآمدیم خانه چشمش افتاد به گله گاوان . گاوانی که در مزرعه ای نزدیک خانه مان می چریدند . هوا بفهمی نفهمی سرد بود .
نوا جونی در آمد که : بابا بزرگ ، گاو ها شب ها کجا می خوابند ؟ 
گفتم : همین جا توی مزرعه
پرسید : سردشان نمیشود ؟
گفتم : چرا ، سردشان میشود
سری به تاسف جنباند و گفت : بابا بزرگ نمیشود گاو ها را ببریم خانه مان تا سردشان نشود ؟
ساعت حوالی نه شب بود . مادرش تلفن زد که نوا باید سر ساعت ۹ بخوابد ها !
بردمش طبقه دوم تا توی اتاقش بخوابد .
گفت : بابا بزرگ ، سردم است
یک پتو و یک ملافه کشیدم رویش . دوباره گفت : بابا بزرگ ، هنوز سردم است
یک لحاف کت و کلفت کشیدم رویش .
دوباره گفت : سردم است
خواستم پتوی دیگری رویش بکشم . گفت : بابا بزرگ پتو نمیخواهم ، کاشکی می توانستی کنارم بخوابی. اگر کنارم بخوابی دیگر سردم نمی‌شود !
صبح پا شدیم با هم صبحانه خوردیم .وقتیکه میخواستم بیایم سر کارم پرسید : بابا بزرگ داری میروی سر کار ؟
گفتم : آره عزیزم
آمد مرا بغل گرفت و بوسید و گفت : من هم باید بروم فروشگاه تارگت. هم میخواهم یک کفش برای خودم بخرم هم اسباب بازی
گفتم : باشدعزیزم . فقط لباس زیاد بپوش سرما نخوری
وقتی میخواستم از خانه بیرون بیایم دو باره پرید توی بغلم . دلش نمیخواست بابا بزرگ از خانه بیرون برود
دوباره پرسید : بابا بزرگ ، میروی سرکار ؟
گفتم : آره عزیزم
با لحن بغض آلودی گفت : میدانم باید بروی سر کار چون باید کار کنی پول در بیاوری پول اسباب بازی هایم را بدهی !

۲۳ آذر ۱۳۹۷

ای کاش کور و کر و لال بودم


ای کاش کور و کر و لال بودم
عینک مان توی دست و بال مان گم شده بود . کورمال کورمال دور و برمان را کاویدیم اما انگار این عینک لعنتی آب شده بود توی زمین فرو رفته بود . بی عینک هم که کور کوریم .
به زن مان گفتیم : زن جان ! این عینک ما ن را ندیدی؟ نمیدانیم کجا گذاشتیمش . همه چیز را تیره و تار می بینیم . انگار همه جا را مه گرفته است ؟
زن مان خندید و گفت : عینک تان ؟
گفتیم : بله بله ! ، عینک مان. همان که یکی دو ماه پیش هفتصد و چهل و نه دلار و هفتاد و شش سنت پولش را داده ایم
زن مان در آمد که : آن هفتاد و شش سنت دیگر برای چیست که اینطوری یادتان مانده است ؟
گفتیم : خانم جان ! مگر شما در ینگه دنیا زندگی نمیکنید ؟دیگر کم مانده است برای همین هوایی که تنفس می‌کنیم از ما مالیات بگیرند . کار دولت هم که شوخی بردار نیست . اگر مالیات ندهیم باید برویم هوا خوری در محبس ! . این چهل و نه دلار و هفتاد و شش سنت مالیاتی است که ما بابت همین عینک بی صاحب مانده بلا وارث داده ایم ؟ حالا میشود محبت بفرمایید و بجای سئوال های نکیرانه منکرانه این عینک مان را برای مان پیدا کنید ؟
زن مان نگاه عاقل اندر سفیه معنا داری بما انداختند و گفتند: عینک تان که روی پیشانی تان است
دست کردیم عینک مان را بر داشتیم گذاشتیم روی چشم مان . آخی ... همه جا روشن و نورانی شد . از کوری در آمدیم
زن مان رفت پی کار و زندگی اش . ما هم به سبک و سیاق مالوف! رفتیم نشستیم پای کامپیوتر مان ببینیم دنیا دست کیست و در میهن آریایی اسلامی ملا زده مان چه خبرهاست . نخستین خبری که به چشم مان خورد این خبر خبرگزاری دانشجویان ایران بود :
15 میلیارد یورو گم شد.
از مجموع حدود ۲۸ میلیارد یورو صادرات غیرنفتی ایران در هشت ماهه نخست سال جاری، تکلیف بیش از ۱۵ میلیارد یورو از ارز حاصل از صادرات که بر اساس قوانین قرار بوده به سامانه نیما بیاید مشخص نیست.
ما وقتی این خبر را خواندیم تن مان شروع کرد به لرزیدن . پانزده میلیارد یورو کم پولی نیست آقا ! پانزده میلیارد است . یک دلار و ده دلار و هزار دلار و صد هزار دلار که نیست . پانزده میلیارد یورو است . بیست میلیارد دلار است . یعنی آقایان براحتی آب خوردن پانزده میلیارد یورو را بالا کشیده اند و هیچکس هم نیست بهشان بگوید بالای چشم شان ابروست ؟
آقا ! شما که غریبه نیستید . بگذارید یک اعترافی برای تان بکنیم .
آقا ! ما گاهی آرزو می‌کنیم کاشکی کور بودیم . اگر کر و لال هم بودیم چه بهتر ! دستکم تن مان اینقدر نمی لرزید . نان و ماست و اشکنه مان را میخوردیم هیچ هم لازم نبود چپ و راست سرنا بزنیم وتن مان هم مدام مثل فلان ملا نصر الدین بلرزد . خلاف عرض میکنیم؟

شط خون


شط خون

تاریخ ما ، تاریخ بیقراری است
زورقی است بر شط خون .
اسکندر آمد و کشت و سوخت و رفت
تازیان آمدند ، کشتند ، سوختند و مادران و دختران مان را در بازارهای برده فروشان فروختند ، و ماندند
چنگیزیان را آواز دادیم و بر نطع خون نشستیم
غزان و تیموریان آمدند و کشتند و سوختند
سلطان محمود مان انگشت در جهان کرده بود و قرمطی می جست و هر جا می یافت بر دار میکشید
و این قرمطیان ، پدران و برادران من و تو بودند که دین اهریمنی زاغ سار اهرمن چهرگان را تاب نمیآوردند
بر ما چها که نرفته و نمیرود
گهگاه دار ها را بر می چینند و خونها را می شویند :
«دار ها بر چیده خونها شسته اند »
اما ، تا سر بلند میکنی باز دار است و زندان است و شکنجه است و گلهایی که در آرزوی بهار و بهاران پژمرده میشوند
آمدند کشتند سوختند رفتند ، اما این آخرین ،از میان ما برخاست . از قوم و قبیله ما بود . بیگانه نبود . از خودمان بود . آیا ما همگان به قیام مرگ برخاسته بودیم ؟.
آمدند شمشیر در ما انداختند و تا توانستند کشتند ، چون تاب خستگی نیاوردند شمشیر بدست خود ما دادند و ما نیز برادران و خواهران و مادران و پدران و حتی فرزندان مان را بر نطع خون نشاندیم و بی تاملی گردن زدیم . و هنوز میزنیم . و همچنان میزنیم .
در تورات خوانده بودیم که :
چون بنی اسراییل از خدا به گوساله روی آورد ندا آمد « هر کس شمشیر خود را بر ران خود بگذارد... و برادر خود و دوست خویش و همسایه خود را بکشد - تورات ، سفر خروج ،۳۲»
و ما که از لجن بویناکی گوساله ای زرین ساخته و پرستیده بودیم ندا آمد که :
« یهوه خدای غیور است که انتقام گناه پدران را از پسرانشان تا پشت سوم و چهارم می‌گیرد ...- تورات . سفر خروج - ۲۰ -
و اینک پاد افره ما و فرزندان ما: مرگ و تبعید و دار و زندان و شکنجه و تحقیر.
اما ، با اینهمه مصیبت و درد ، امید همچنان در رگ جان مان جاری است و به آوای بلند میخوانیم :
درخت پیر تن من
دوباره سبز می‌شود
هر چه تبر زدی مرا
زخم نشد
جوانه شد «۱»
و همراه آن شاعر زمانه درد و تلخ آوا در میدهیم که :
پیش از شما
بسان شما
بی شمار ها
با تار عنکبوت
نوشتند روی باد
کاین دولت خجسته جاوید
زنده باد«۲»
———————-
۱- ایرج جنتی عطایی
۲- شفیعی کدکنی

سرزمین قانون


سر زمین قانون
چند تا از بوته ها و درختچه های جلوی خانه ام پیر و لاغر و افسرده شده بودند . هر چه آب و کودشان میدادیم هیچ تغییری در احوال شان پیدا نمیشد
به باغبان مان گفتیم : سینیور ! این گلها و بوته ها و درختان را در بیاور و جای شان نهال ها و گل های تازه ای بکار : رزی، گلایلی، نرگسی ، گلی که چشم دل مان با دیدن شان روشن بشود .
رفت و چهار پنج روز بعد برگشت و یک صورتحساب دست مان داد که: هفت هزار و پانصد دلار خرج مان میشود . 
قرار شد گل و گیاه و درختچه های دو سمت خانه مان را در بیاورد و بجایش گل و گیاه تازه بکارد .سیستم آبرسانی اش را هم تغییر بدهد و سیستم تازه ای نصب کند
فردایش با بیل و کلنگ و ماشین های جور واجور آمدند و درختان و بوته های نیمه خشک را از ریشه در آوردند و سنگریزه های سپیدی آوردند و باغچه جلوی خانه را با آن پوشاندند
پس فردایش دیدیم یک نامه بالا بلند از دم و دستگاهی که نظارت بر فضای سبز ناحیه را بعهده دارد برای مان آمده است که آقای فلانی ! شما بدون اجازه و نظر و موافقت ما حق هیچگونه تغییری در باغچه تان را ندارید !
توی دل مان گفتیم : اینجا خانه ماست . یعنی حق نداریم به حیاط خانه خودمان دست بزنیم ؟
تلفن کردیم به اداره جلیله مربوطه . گفتیم : خانم جان ! قربان آن دستان بلورین تان بشویم ، ما هیچ تغییری در حیاط خانه مان نمیدهیم ، فقط میخواهیم گل ها و درختچه های نیمه مرده را ریشه کن کنیم و جای شان گل و گیاه تازه و جوان بکاریم . آیا برای چنین کاری نیاز به اجازه و رخصت و موافقت شما داریم ؟
فرمودند : بدون اجازه و نظارت ما حق دست زدن به هیچ چیز را ندارید
پرسیدیم : حالا باید چیکار کنیم و چه خاکی بر سرمان بریزیم ؟
فرمودند چند تا پرسشنامه و فرم های مخصوصی برایتان میفرستیم باید همه شان را پر کنید و همراه طرح و نقشه تان برای مان بفرستید تا اگر در مجمع کارشناسان تصویب شد با نظارت خودمان کار را انجام بدهید
فردایش هم با پست سفارشی یک پاکت کت و کلفتی برای مان آمد و چهار پنج ساعت نشستیم و به پرسش های ریز و درشت شان پاسخ دادیم و فرستادیم خدمت شان .
غرض اینکه این ینگه دنیا سرزمین هر دمبیلی نیست ، سر زمین قانون است و ما هم دعا می‌کنیم انشاالله هزار سال دیگر در سایه توجهات امام عصر عجل الله تعالی فرجه ، مملکت ما هم چیزی بشود مثل ینگه دنیای امروزی . شما هم دعا کنید پلیز !!!

چرا می نویسم ؟


چرا می نویسم ؟
این رفیق شاعرمان - حسین شرنگ - که یکی دو سالی است مثل قطره آبی در زمین فرو رفته است و نشان و نشانه ای از خود بجا نگذاشته است ، جایی نوشته بود که :
گویا "راز‌ی" از آمیختن سرکه با مس به زنگاری دست یافت که به کار شستن و گند‌زدایی از زخم می‌‌آمد.
نوشتن هم برای من همان کار زنگار را با زخم‌های روان می‌‌کند. این هم یک جور پانسمان است. می‌‌نویسم و زخم‌ام را می‌‌شویم و می‌‌بندم.
در پاسخش نوشتم :
حسین جان
نوشتن ، درمان درد بیهودگی است .
می نویسیم تا بیهودگی های این زندگی هشلهف در زمانه ای تلخ و هشلهف را توجیه کنیم ،تا بتوانیم شقاوت زندگی را تاب بیاوریم
تا شرم زیستن در این بقول آن پیر '' میهمانخانه مهمان کش روزش تاریک '' را از سر بگذرانیم
چون نمی توانیم در برابر شقاوتی که در سرتاسر جهان جاری است کاری کنیم لاجرم می نویسیم تا توجیه گر ناتوانایی های خود باشیم
شاید هم مرثیه گوی ناتوانی خویش
نمیدانم ، نوشتن ، درد بی درمانی هم هست ، اعتیاد است ، پس بی جهت نیست که میگویند نویسنده آنکسی نیست که بتواند بنویسد بلکه آنکسی است که نتواند ننویسد
می نویسیم تا بگوییم هستیم !