دنبال کننده ها

۱۱ مرداد ۱۳۹۷

بیچاره زن ایرانی


بیچاره زن ایرانی
«طبس شهری انبوه است، اگرچه به روستا نماید، و آب اندک باشد و زراعت کمتر کنند، خرماستان ها باشد و بساتین. و چون از آنجا سوی شمال روند، نیشابور به چهل فرسنگ باشد… و در آن وقت امیر آن شهر گیلکی بن محمد بود و به شمشیر گرفته بود. و عظیم آسوده بودند مردم آنجا، چنانکه به شب در سرای ها نبستندی. و ستور در کوی ها باشد، با آنکه شهر را دیوار نباشد هیچ زن را زهره نباشد که با مرد بیگانه سخن گوید و اگر گفتی هر دو را بکشتندی و همچنین دزد و خونی نبود از پاس عدل و…»
" نقل از : سفرنامه ناصر خسرو قبادیانی"
حالا ببینیم جناب آقای اوحدی مراغه ای در باره زن ایرانی چه فرمایشاتی میفرمایند :‌
زن مستور ، شمع خانه بود ....زن شوخ ، آفت زمانه بود
زن پرهیزگار طاعت دوست ....با تو چون مغز باشد اندر پوست
زن نا پارسا شکنج دل است ....زود دفعش بکن ، که رنج دل است
زن بد را قلم بدست مده ....دست خود را قلم کنی زان به
زان که شوهر شود سیه جامه ....به که خاتون کند سیه نامه
زن چو خطاط شد بگیرد هم .... هم چو بلقیس عرش را به قلم
کاغذ او کفن ، دواتش گور ....بس بود گر کند به دانش زور
آنکه بی نامه نام ها بد کرد ....نامه خوانی کند چه خواهد کرد ؟
او که الحمد را نکرد درست ....ویس و رامین چراش باید جست ؟
زن چو بیرون رود بزن سختش ....خود نمایی کند ، بکن رختش
ور کند سرکشی ، هلاکش کن ....آب رخ میبرد ؟ به خاکش کن
چون به فرمان زن کنی ده و گیر ....نام مردی مبر ، به ننگ بمیر
زن چو مار است ، زخم خود بزند ....بر سرش نیک زن ، که بد بزند .....
والله با این مواعظ حکیمانه ای که در سرتاسر دواوین شعرا و آثار فیلسوفان وطنی موج میزند عجبی نیست اگر بقول ناصر خسرو : هیچ زن را زهره نبوده است که با مرد بیگانه سخن گوید و اگر گفتی هر دو را بکشتندی !!
عجب تاریخ پر افتخاری داریم ها ؟!!

۱۰ مرداد ۱۳۹۷

از روزگاران


از روزگاران....
این نامه را پسرم - الوین - بیست سال پیش برای من و مامانش نوشته بود
ده ساله بود . برای اولین بار با همکلاسی هایش رفته بود کمپ .
یکی دو تا غلط املایی هم دارد . 
امروز الوین ما پزشک است و حوالی سانفرانسیسکو کار میکند . دیگر برای ما نامه نمینویسد . ماه به ماه نمی بینیمش . هر وقت هم به دیدن مان میآید نمی تواند بیش از یکی دو ساعت بماند . همیشه آماده به خدمت است .
پریشب آمده بود مهمانی خاله اش . چه مهمانی مفصلی هم بود . هنوز میز غذا را نچیده بودند که تلفنش زنگ زد . باید میرفت بیمارستان . باید میرفت به درد کسی میرسید . پا شد و با عجله رفت . خاله اش فقط توانست مقداری غذا توی ظرفی بریزد و بدهد با خودش ببرد .
الوین انسان عجیبی است . دنبال پول و زندگی لوکس و این قضایا نیست . در دوران دانشجویی اش تابستانها به آفریقا میرفت تا به بیماران آن دیار کمکی کرده باشد .
امروز که آلبوم های گذشته را ورق میزدم چشمم به این نامه افتاد . گفتم نامه و عکس اش را اینجا بگذارم تا یادی کرده باشم از گذشته ها . آن روزهایی که الوین را بیشتر میدیدیم و روزگار خوش تری داشتیم
آقای دکتر الوین شیخانی تابستان آینده داماد میشود . همسرش هم پزشک است و ما هم آرزو داریم دوباره پدر بزرگ بشویم

۹ مرداد ۱۳۹۷

های و هوی از بهر هیچ


نمیدانم کدام شاعری بود که فرموده است :
هر که اظهار فضل و دانش کرد
به یقین دان که سخت بی هنر است 
های و هوی ارابه خالی
دیده ام من ، همیشه بیشتر است
آقای ترامپ - یا بقول خودمان آقای ترومپت ـ که مثل همه دلالان عالم دنبال خر مرده میگردد تا نعلش را بردارد و اگر هم قاری مفت ببیند عزای پدرش را میگیرد پس از یک عالمه ایلدرم بیلدرم و شمر خوانی و هارت و پورت و شارت و شورت ، بالاخره گلوی چین و اتحادیه اروپا را گرفته است و میفشارد . میخواهد باج بگیرد . زور هم که الحمدالله قبض و برات نمیخواهد . از قدیم ندیم ها هم گفته اند :
هر کجا پول است آنجا دلگشاست
دلگشا بی پول زندان بلاست
اما این باج خواهی درد سر ها و پیامدهای تلخی هم دارد .
او که کورانه عصاها میزند
لاجرم قندیل ها را بشکند
چینی ها و اروپایی ها هم که بیطاری را روی خر کولی یاد نگرفته اند گلوی ما را گرفته و میفشارند و میگویند : باج نمیدهیم . برادری مان بجا بزغاله دانه ای هف صنار ! یکی بزنی دو تا میخوری ! کسی کاو انگبین جوید چه باک از نیش زنبورش ؟
نتیجه ؟
نتیجه اینکه : بنا به نوشته مجله تایم دو میلیارد و پانصد میلیون پاند گوشت در سردخانه ها و انبارهای امریکا روی دست تولید کنندگانش مانده است که نمیدانند چه خاکی بسر شان کنند .
یادمان میآید چند سال پیش امریکا به ژاپنی ها فشار آورده بود که باید برنج امریکایی بخرید
ژاپنی ها میگفتند : آقا جان ! برنج امریکایی اصلا به مذاق ما سازگار نیست .
امریکا یی ها میگفتند : بخورید ! کم کم عادت میکنید !
برنجکاران ژاپنی طاس و نقاره بر داشته بودند و رفته بودند جلوی کنگره ملی کشورشان و داد و قال راه انداخته بودند که : آقا ! ما برنج امریکایی نمیخواهیم . اما هیچکس نگفته بود خرتان به چند ؟ لاجرم رفته بودند فکر شان را روی هم گذاشته بودند و آمده بودند دوباره داد و قال راه انداخته بودند که در مذهب ما خوردن برنج امریکایی ممنوع است .
و لاجرم قال قضییه را کنده بودند .
ما که الحمد الله نه مال داریم دیوان ببرد نه ایمان داریم شیطان ببرد مانده ایم حیران که خدایا نه هرکه زاده مصر است شیخ ذوالنون است . این آقای حنا بسته مو دیگر از کدام گورستانی آمده است ؟
میگویند : ملا نصر الدین خدا بیامرز صد دینار میگرفت سگ اخته میکرد یک عباسی میداد میرفت حمام . حالا حکایت این آقای ترومپت ماست .
کار خلقی را به تدبیر تو باز انداختند
چون تو خود تدبیر کار خود نمیدانی چه سود ؟

۶ مرداد ۱۳۹۷

کجاست بام بلندی ......؟


هدیه دوست
اسمش را حتی نمیدانم . هرگز اسمش را نپرسیدم .
گاهگداری میآید فروشگاهم . بادامی و پسته ای میخرد و دوست دارد با من سخن بگوید .
نوروز و سیزده بدر و غذاهای ایرانی و موسیقی ایرانی رادوست دارد . برایم و برای وطنم دلسوزی میکند که به چنین گرداب بلایی گرفتار شده ایم .
بگمانم بازنشسته جایی است . هرگز نپرسیدم چیکاره بوده است .
میآید گپی میزنیم و میرویم پی گرفتاری هایمان .
امروز برایم دو تا کتاب آورده بود . از آن امریکایی های کتابخوان است .خیلی چیز ها در باره ایران میداند . با وجودیکه فارسی نمیداند اما در همه جشن ها و جشنواره ها و نمایشگاههای ایرانی شرکت میکند و لذت میبرد . خیلی بیشتر از من و ما .
دو تا کتاب برایم آورده است . یکی شان Hidden Iran. و آن دیگری کتابی بنام The Struggle For Iran نوشته کریستوفر د بلاژیو .
باید بنشینم بخوانمشان . اما مگر وقت گیرم میآید .؟ چنان گرفتار روز مرگی های بی حاصلم که سر و دستار از یادمان رفته است .
کتاب دیگری را دوست نازنینم - انوشه - از نیویورک برایم پست کرده است . نامش زبان و شبه زبان ، فرهنگ و شبه فرهنگ .
نویسنده اش آرامش دوستدار . از آن کتابهاست که باید با دقت و هشیاری و احتیاط خواند و یاد داشت بر داشت . چند صفحه اش را خوانده ام اما مجال بیشتری می خواهم تا دقیق بخوانم و بیاموزم .
یکی از آرزوهای بزرگم این است که روزی روزگاری از این دوندگی های شبانه روزی و این تلاش های مذبوحانه برای بهتر زیستن و پولدار تر شدن خلاص بشوم و بنشینم با خیال راحت کتاب بخوانم و فیلم ببینم و موسیقی گوش بدهم و به دیدار دوستانم بروم و مست کنم و نعره مستانه بر کشم و سقف آسمان نیلی رنگ را بشکافم و از پیله ام رها شوم و هوای تازه ای بخورم و به گشت و گذار و تماشای جهان بروم و .... آه چه آرزوهای دور و درازی !
البته اگر آقای عزراییل عجل الله تعالی فرجه در کمین ما ننشسته باشد
بقول آن همولایتی حافظ - منصور اوجی - :
کجاست بام بلندی؟
و نردبان بلندی؟
که بر شود و بماند بلند بر سر دنیا
و بر شوی و بمانی بر آن و نعره برآری:-
-« هوای باغ نکردیم و دور باغ گذشت!...

۵ مرداد ۱۳۹۷

هوا بس ناجوانمردانه گرم است . آی .....

هوا بس نا جوانمردانه گرم است آی ....
اواسط تابستان است . اما انگار از آسمان آتش میبارد. دیروزگرمای شهر مابه صد و ده درجه فارنهایت رسیده بود .آسمان هم خاکستری و دود آلود است .
دلم برای آهوها و بوقلمون ها وپرنده ها و چرنده ها میسوزد . برای آدم های فقیر هم . آنها که در خانه شان از کولر خبری نیست
چنین گرمایی در چنین فصلی در کالیفرنیا بی سابقه است.
رفیق جمهوریخواهم آقای موریس میگوید :
خداوند دروازه های جهنم را باز کرده است تابه ما دموکرات های کالیفرنیایی نشان بدهد
جهنم چه جور جایی است !
جناب آقای باریتعالی ! باران بفرست !
البته نه بارانی همچون باران شرق امریکا ، بارانی بفرست تا درختان و پرندگان وچرندگان تشنه کام سیراب بشوند
باران رحمت ، نه باران زحمت !
این هم تصویری از دار و درخت های تشنه کام از پشت پنجره خانه ام ۰
هوا بس ناجوانمردانه گرم است آی ....

چند تا عکس یادگاری از :......
.بارسلونا - کاخ سفید - لاس و گاس . پاریس . مکزیکو. هاوایی . سانفرانسیسکو .....
حالا چند سالی است در پیله خود تنیده ای گرفتار شده ایم و مجال سفری و گذری و نظری نیست . البته پیری و بیحوصلگی هم بی تقصیر نیستند .

۱ مرداد ۱۳۹۷


امپراتوری عسل
این رفیق مان - آقای ایشای - یکی دو ماهی بیمار بود .سرگیجه داشت و نمیتوانست کار کند . معلوم شد تومور مغزی دارد . رفت جراحی کرد و امید داشت زنده بماند .
امروز تلفن کردم حال و احوالی بپرسم . پسرش گفت :
My Dad passed away.
یعنی مرد . به همین سادگی.
خیلی دلم گرفت . خیلی غمگین شدم . طفلکی سن و سالی هم نداشت .
آقای ایشای عسل فروش بود . بیست و چند سال پیش با یک وانت قراضه برای فروشگاه مان عسل میآورد . اما حالا یک امپراتوری تولید و توزیع عسل در همین شهر ما دارد . چهل پنجاه نفر آنجا کار میکنند .
آقای ایشای یهودی بود . چند بار مرا به کنیسه شان دعوت کرده بود . از اوباما بدش میآمد . از آمدن آقای حنا بسته مو خوشحال بود . خیلی هم خوشحال بود . با دمش گردو می شکست .
آقای ایشای از « هیچ » یک امپراتوری ساخته بود .امپراتوری عسل
اما روزگار را می بینی ؟ نگذاشت آقای ایشای بنشیند و از این امپراتوری عسل کامی بگیرد .
آمد و رنج کشید و ساخت و رفت . بهمین سادگی .
آقای ایشای از این جهان ما - از این امپراتوری اندوه - به امپراتوری « هیچ » پر کشید بی آنکه از امپراتوری عسل کامی شیرین کرده باشد .
یاد شعر مشیری افتادم :
به اسب و پیل چه نازی که رخ به خون شستند
در این سراچه ماتم ، پیاده ،شاه ، وزیر

دعوای اصفهانی


یک آقای اصفهانی کنار جویباری با یک آقای دیگری دعوا و بگو مگو میکردند. فحش میدادند و فحش می ستاندند .
آقاهه گفت : اگه مردی بیا اینور جوب تا حالیت کنم چند مرده حلاجی !
اصفهانی گفت : برو عمو ! شما اونور جوب ، من اینور جوب . پیرهن دونه ای هف صنار است !
حالا وقتی قداره کشی های لفظی عالیجناب ترومپت و یاوه بافی های مقام عظمای ولایت و ور دست هایش را می شنوم یاد دعوای آن آقای اصفهانی می افتم :
تو اونور جوب من اینور جوب ، پیرهن دونه ای هف صنار است
To Iranian President Rouhani: NEVER, EVER THREATEN THE UNITED STATES AGAIN OR YOU WILL SUFFER CONSEQUENCES THE LIKES OF WHICH FEW THROUGHOUT HISTORY HAVE EVER SUFFERED BEFORE. WE ARE NO LONGER A COUNTRY THAT WILL STAND FOR YOUR DEMENTED WORDS OF VIOLENCE & DEATH. BE CAUTIOUS!

۳۱ تیر ۱۳۹۷

بیدر کجایی .


بیدر کجایی !!
می پرسد : کجایی هستی؟ 
میخواهم بگویم بی در کجا ! اما نگاهم به چشمانش می افتد . یک چشمان سیاه مخمور . از آن گونه چشمانی که دل از سعدی و حافظ و گیله مرد می رباید ! یا بقول حکیم توس :
دو چشمش بسان دو نرگس به باغ!
میخندم و میگویم : از همان جایی که تو آمده ای 
میگوید : میدانستم
می پرسم : زبان فارسی هم بلدی ؟
میگوید : متاسفانه نه . پدرم ایرانی بود و مادرم امریکایی
میگویم : بود ؟
میگوید : سالهاست از هم جدا شده اند . من سالی یکی دو بار پدرم را می بینم
می پرسم :
هرگز به ایران رفته ای ؟
میگوید : آرزو دارم بروم . اما تا امروز نتوانستم
میگویم : من هم چهل سالی است ایران را ندیده ام . ما آرزوهای مشترکی داریم
وقتی میخواهد بیرون برود بزبان فارسی میگوید : خدا حافظ
دوباره به چشمانش خیره میشوم . خدای من ! چه چشمانی !
اگر حافظ اینجا بود حالا یک غزل ناب در باب چشمان مخمور مست خرابش میگفت و چنین میسرود .
ز چشمش جان نشاید بردکز هر سو که می بینم
کمین از گوشه ای کرده ست و تیر اندر کمان دارد
سعدی هم اگر اینجا بود که واویلا ! چنان غزلی میگفت که حضرت باریتعالی در عرش اعلی به لرزه می افتاد

۲۹ تیر ۱۳۹۷

از خاک بر آمدیم و ......


به ارتفاع بیست و نه هزار پایی اورست رسیده اند .چند قدمی مانده است تا به بالا بلند ترین قله روی زمین پا بگذارند . با تقلای بسیار خود را به نوک قله میرسانند. هفت هشت نفری هستند .
فریاد شادی شان در آن فضای نا متناهی طنین می اندازد : فاتح شدیم . فاتح شدیم ، خود را به ثبت رساندیم .
دوربین تلویزیون مردی بودایی را نشان میدهد. با ردایی نارنجی. و نازک .
مرد ، از پای بلند ترین و سرفراز ترین کوه گیتی پاره سنگ سپیدی را بر میدارد . هزاران سال از عمر سنگ گذشته است .
سنگ را میکوبند و میکوبند . نه در آسیابی ؛ بل با سنگ دیگری . سنگ ذره ذره میشود . هزار تکه میشود . ده هزار پاره میشود .اکنون به قطعه های الماس میماند . دوباره میکوبند . و باز میکوبند . با صبر و حوصله ای شگفت . سنگ اکنون به گونه پودری است . همچون نمکی . آنرا با پودرهای زرد و نیلی میآمیزند . آنگاه می نشینند و با دقتی فرا انسانی از ترکیب رنگ ها ، از ترکیب سرخ و سپید و بنفش و نیلی و آبی و قرمز ، تابلویی میسازند . تابلویی که به قالی های هزار رنگ ایرانی میماند . چشم و دل و جان و جهان آدمی را میلرزاند . با ترکیبی از شگفت انگیز ترین رنگها .
مرد بودایی میگوید : بهنگام ساختن این تابلو ، از هر حس درونی خالی میشود . نه می شنود ، نه می بیند ، نه چیزی را حس میکند . نه لامسه ای ، و نه ذایقه ای .....
دوربین ، روی تابلو مکث میکند .براستی یک شاهکار هنری است . شاهکاری که انگشتان هنر بار چند انسان آنرا خلق کرده است .
ناگهان ، مرد بودایی ، دستانش را دراز میکند و در چشم بر هم زدنی تابلو را در هم میریزد . نابودش میکند .
آه از نهادم بر میآید . خشمگین میشوم . حیران میمانم . یعنی چه ؟ آفریدن و آنگاه شکستن ؟
دیگر چیزی از آن رنگین کمان ، جز مشتی غبار رنگ وارنگ ، باقی نمانده است
مرد بودایی میگوید : این کار ، یعنی اینکه هیچ چیز در این جهان پایدار نیست. هیچ چیز ماندنی و ماندگار نیست . هیچ چیز .
و من می بینم که خیام بزبانی دیگر این ناپایداری جهان را باز میگوید :
یک چند به کودکی به استاد شدیم
یکچند ز استادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که مارا چه رسید
از خاک بر آمدیم و بر باد شدیم