دنبال کننده ها

۶ بهمن ۱۳۹۳

کفن نسوز .....

آقا ! ما وصیت کرده بودیم اگر به عرش اعلا خدمت حضرت باریتعالی مشرف شدیم این جسد مان را بسوزانند و خاکسترمان را هم توی دریاچه " تاهو " بریزند
زن مان میگوید : آخی ! چطور دلت میآید ؟  بگذار ترا در قبرستانی ؛ جایی خاک کنیم تا هروقت دل مان گرفت بیاییم روی قبرت گریه بکنیم !!
ما آقا ؛ از هر چه گریه و ندبه و ضجه و اشک و زاری است بیزاریم .دل مان میخواهد وقتی مردیم همه رفیقانم بیایند بجای گریه و زاری شراب بنوشند و بگویند و برقصند و بخندند و اگر هم دلشان خواست از ما به مهربانی یاد آرند .
ما یک رفیقی داریم که قرن هاست یار گرمابه و گلستان ماست . البته گهگاهی دعوامان میشود و میزنیم دک و دنده یکدیگر را خرد و خاکشیر میکنیم اما هنوز یکی دو روزی نشده همه دعوا ها و دلخوری ها را فراموش میکنیم و دوباره دل میدهیم و قلوه میگیریم و میشویم رفیق جان جانی .
در این چند روزی که ما توی بستر بیماری افتاده بودیم و این آقای ملک الموت هی بما چنگ و دندان نشان میداد این رفیق مان هر روز تلفن میزد که ببیند ما مرده ایم یا زنده ؟ هر روز حال مان را می پرسید .هر روز نصیحت مان میکرد که : آقا ! اینهمه کفر نگو ! سوسک میشوی ها !!
همین رفیق مان امروز تلفن کرده بود که : حسن جان ! زنده ای یا مرده ؟
گفتیم : والله دروغ چرا ؟ حال مان چندان تعریفی ندارد .بقول شاملو جان مان : از این گه تر نمی شود !
میگوید : فیلم ها را حاضر کرده ای ؟
می پرسیم : کدام فیلم ها را ؟
میگوید : یکی دو تا فیلم و چند تا عکس از خودت دیگر .این فیلم ها را حاضر کن وقتی برحمت خدا رفتی نمایش شان بدهیم !
بله آقا ! ما همچو رفیقانی داریم .هوای ما را دارند .حتی بفکر پل صراط و روز قیامت مان هم هستند لاکردار ها .
راستی آقا ! میدانستید کفن ضد آتش هم ببازار آمده ؟
خدا بسر شاهد است یک آقای حجت الاسلام بسیار محترم و معتبری در ترکیه سیصد دلار میگیرد و یک دست کفن فرد اعلای نسوز بشما میفروشد تا وقتی نفس آخر را کشیدید و غزل خدا حافظی را خواندید روز اول قبر این آقایان نکیر و منکر نتوانند کنده نیمسوز توی ماتحت مبارک تان فرو کنند . این است که ما هم تصمیم گرفته ایم برویم از این کفن های نسوز ضد آتش ابتیاع بفرماییم که  وقتی راهی آن دنیا شدیم نه تنها به جناب عزراییل و میکاییل و اسرافیل ؛ بلکه به این آقایان نکیر و منکر بگوییم بیلاخ ! نمیدانید چه کیفی دارد به حرضت عباس .
آقا ! به گلوی عطشان حضرت علی اصغر سوگند بعضی از این مشایخ محاسن دراز در هر جای دنیا که باشند انگاری توی کله مبارک شان تپاله چپانده اند . مغز پغز یوخدور !
خلاف عرض میکنیم والله ؟؟

۵ بهمن ۱۳۹۳

چگونه یک شاه میمیرد !!

..... مرض کلیه شاه ( مظفر الدین شاه قاجار ) شدت کرد .نه شاه حال مسافرت فرنگ را داشت نه وضعیت اجازه میداد .  دکتر دامش آلمانی را که متخصص بود خواستند . 
آنچه کردند از علاج و از دوا 
رنج افزون گشت و حاجت ناروا 
چهل شب من ( مخبر السلطنه ) مجاور گلستان بودم و جهنم میگذشت .  یک شب تا صبح پای رختخواب شاه نشسته ام و از ژاپن حکایت کرده ام . بیشتر هم حسب الامر از درخت ها صحبت کرده ام در صورتی که در علم نبات شناسی جنبه من ضعیف است .سرم را هم پایین کرده ام چشمم را به قالی دوخته ام . خانم ها در چادر نماز دور رختخواب نشسته اند . 
گاهی تصور میرفت شاه خوابش برده باشد . سکوت میکردم و آرزوی فرار . اینطور نبود .میفرمودند : بگو !
روز به روز حال شاه بدتر میشود و رقت آور است . دکتر دامش اظهار کرد که شاه هفته ای بیشتر دوام نخواهد کرد و قانون اساسی حاضر نبود .
دو روز قبل از فوت ؛ بنا شد شاه را پاشویه کنند . طاس و طشت حاضر شد . حال شاه تنفر آور است . پاها جوش کرده و از همه بدن ادرار خارج میشود .  از چند نفر که حاضر بودند و اولی به تصرف ؛ کسی رغبت نکرد . من خجالت کشیدم . دست بالا کردم و پای شاه را شستم .....

نقل از کتاب " خاطرات و خطرات " - مهدیقلی خان مخبر السلطنه هدایت .

بگوز به قبر پدرشان ...

خواب بودم .  نیمه های شب از خواب پاشدم . دیدم اینها را در خواب و بیداری نوشته ام :
اگر کسی بخواهد در باره زندگی علمای اعلام و آیات عظام -  از ابتدای خلقت تا اکنون امروز -  چیزی بنویسد این دو جمله کفایت است :
بشاش به قبر همه شان
بگوز به گور پدرشان .
---------
ثبت افتاد در ولایت قالیفورنیا ؛ یوم شنبه بیست و چهارم ژانویه 2015 

۲۴ دی ۱۳۹۳

تا پول داری رفیقتم .....

اندر حکایت دکتر شاپور بختیار و مگسان .........

....در این اواخر از لحاظ مالی در شرایط بدی قرار داشت ؛ میخواست ویلای سورن را که بنام  پسرش پاتریک بود بفروشد و فرانسه را ترک کند . تصمیم گرفته بود به جزایر  ری یونیون در اقیانوس هند که به فرانسه تعلق دارد برود . میگفت : در آنجا شاید بتوانم در دانشگاه تدریس کنم 
به او گفتم : آنجا خیلی دور است و چون در امریکا تحصیل کرده بودم و با فرهنگش آشنایی داشتم پیشنهاد کردم به امریکا برویم که نپذیرفت .
گفت : یا برویم به جزایر ری یونیون و یا به کبک در کانادا که فرانسه زبان است 

" گفتگوی همسر بختیار با حمید شوکت " 
---------------
پری کلانتری منشی دوره زمامداری بختیار که با تشکیلات او در پاریس کار میکرد میگوید : 
اواخر ؛ وضع مالی خیلی بدی داشت .باید دفتر نهضت مقاومت ملی را در خیابان راسپای که کرایه اش چند ماه عقب افتاده بود تخلیه میکردیم . همه چیز را قطع کرده بودند . فقط تلفن کار میکرد که آنرا هم قطع کردند . پول نداشتیم چراغ روشن کنیم  . پول بلیت مترو  و مستخدم را نداشتیم .بختیار میخواست برود با پسرش زندگی کند . گفته بود : چون دارم اسباب کشی میکنم یک فرش و یک تابلو نقاشی دارم که می خواهم آنها را به خانم کلانتری بدهم . 
به روایتی ؛ پسرش یکماه پس از قتل او در منزل عمویش عبد الرسول بختیار گفته بود اگر پدرم را نکشته بودند این ماه پول نداشت زندگی اش را اداره کند . 

" نقل از کتاب : پرواز در ظلمت - حمید شوکت " 
------
و این همان شاپور بختیاری است که وقتی کیا بیایی و پولی و رادیویی و روزنامه ای در پاریس داشت صد ها نفر در دستگاه او نان میخوردند و حقوق میگرفتند و او را " آقای خان " صدایش میکردند آما وقتی پول ها ته کشید هر یک از گوشه ای فرا رفتند . بیخود نیست که یک ضرب المثل ایرانی میگوید : تا پول داری رفیقتم / رفیق بند کیفتم 
البته از این داستانها بسیار اتفاق افتاده است . من خودم در سال 1988 در شمال کالیفرنیا با تیمسار دریا دار دکتر احمد مدنی آشنا شدم و این آشنایی به رفاقت و دوستی صمیمانه ای بین مان انجامید . او هم اگر چه دو میلیون دلار از امریکایی ها گرفته بود و تا شاهی آخرش را در اختیار پناهندگان و آوارگان ایرانی گذاشته بود اما خودش در حوالی فرزنو در یک خانه یک اتاقه روستایی  در مزرعه ای زندگی میکرد نیمی از اتاق را با آویختن پرده ای بصورت اتاق خواب و نیم دیگرش را هم بصورت آشپزخانه در آورده بود . و همچنان از تلاش برای آزادی میهن مان دست باز نمیداشت . 
در میان سیاستمداران ایرانی که من به اقتضای مشغله ام با آنها آشنا شده ام بدون هیچ تردید و اما و اگری دکتر احمد مدنی سالم ترین و پاک ترین و میهن پرست ترین و راستگو ترین شان بود و من هروقت بیاد روز ها و شب هایی را که با او گذرانده ام می افتم بی اختیار اشک به چشمانم می نشیند . 
کسانی مثل بختیار و دکتر احمد مدنی میبایست در غربت غریب غرب مثله یا دقمرگ بشوند تا رجاله هایی همچون خامنه ای و رفسنجانی و موسوی های رنگ وارنگ بر مملکت فلکزده ما پادشاهی کنند . و چه دریغ 

۲۳ دی ۱۳۹۳

چگونه میتوان معروف و معروف تر شد !

وقتی نیستی
از دلتنگیت
کیت کت میخورم
 با چای نعنا

این پرت و پلا را اگر نوه هیجده ماهه ام نوشته بود  من کلی ذوق میکردم و برایش هورا هم میکشیدم و شاید سه چهار تا کیت کت هم برایش میخریدم تا دیگر دلتنگی نکند .
اما این شعر !! را آقای عباس معروفی نوشته است آنهم با غلط املایی نعناع !
من آقای عباس معروفی را نمی شناسم . یکی دو کتاب از ایشان خوانده ام که چنگی به دلم نزده است  اما اینجا و آنجا شنیده و خوانده ام که گویا کباده ملک الملوکی داستان  نویسی معاصر ایران را بر دوش میکشد .ما به ادعاهایش کاری نداریم . داستان مرید و مراد بازی هایش را هم زیر سبیلی در میکنیم . بخاطر گل جمال آقای هوشنگ خان گلشیری هم که شده باشد به ایشان نمیگوییم بالای چشم تان ابروست . اما یک سئوال گیله مردانه داریم و آن این است که انتشار چنین ترهاتی  یعنی چه ؟ آیا پیامی ؛ پسغامی ؛ معنایی ؛ شوری ؛ نوری ؛ مفاهیم خاصی در این یاوه سرایی ها  وجود دارد که ما از آنها سر در نمیآوریم .
آمدیم و دل تان برای کسی تنگ شد و رفتید کیت کت و نمیدانم چای نعنا دار  بدون " ع " خوردید ؛ خب بما چه ؟ بقول این همسایه دهاتی  ینگه دنیایی مان - آقای جیم -  که نه شعر میشناسد و نه چای نعنا دار بدون عین ؛ سو وات ؟
حالا اگر فردا پس فردا یکی در دارالخرافه اسلامی دلش برای امام خمینی اش تنگ شد و خواست برای رفع دلتنگی اش آش شله حضرت زهرا سلام الله علیها با چای نعنا دار با عین بنوشد ما نباید او را حلوا حلوا کنیم و بالای سرمان بچرخانیم و برایش هورا بکشیم ؟
اصلا آقا ! ما همین امشب دل مان برای آقای استالین رحمته الله علیه تنگ شده است ؛ چطور است برویم یک بطر ودکای اسمینوف فرد اعلای روسی بنوشیم با چای نعنا دار بدون عین ؟

شاه داریم تا شاه

میگویند : در جریان بر گزاری جشن های دو هزار و پانصد ساله شاهنشاهی ؛ شاه سرفرازانه و گردن افراخته از یکی از محارمان در بارپرسیده بود : می توانی بمن بگویی تفاوت دوران سلطنت من با دوران سلطنت پدرم رضا شاه در چیست ؟
و آن محرم دربار - که پیر مردی درستکار و راست کردار بود -  در پاسخ گفته بود : تفاوتش این است که در دوران رضا شاه هیچکس جرات نداشت به او دروغ بگوید و در دوران سلطنت شما هیچکس جرات ندارد بشما راست بگوید .

۲۱ دی ۱۳۹۳

ما رابه سخت جانی خود این گمان نبود .

من در زندگی ام تجربه های تلخ فراوانی را پشت سر نهاده ام
- تجربه زیستن در کویر هراس امام خمینی
- تجربه آوارگی و در بدری و پرواز از ظلمتی به ظلمت دیگر
- تجربه تلاش بی پایان برای ساختن آشیانه ای در سر زمین غیر

اما این تجربه آخرین - یعنی بیماری و فرو افتادن در چنگال هیولای مرگ - یکی از تلخ ترین تجربه هایم بود . تلختر از این بابت که میدیدم انسان با آنهمه قدرت و هیبت و ادعایش چگونه می تواند در چشم بر هم زدنی به " هیچ " تبدیل شود .

آقا ! به کوری چشم دشمنان اسلام و مسلمین ما از همین امروز پس از چهار روز درد و رنج و عذاب و بیهوشی  از بستر بیماری بر خاسته ایم و همه میکرب ها و ویروس ها و باکتری ها که در وجود ذیجودمان لانه کرده بودند بلکه ما را به زیارت جناب آقای باریتعالی ببرند  بار و بندیل شان را بستند  و دست از سر کچل ما بر داشتند و ما هم تحت توجهات حضرت امام عصر عجل الله تعالی فرجه از فردا پس فردا دوباره بساط مارگیری مان را در همین گوشه کنار ها پهن خواهیم کرد و شما را خواهیم خنداند . در در این دوران بیماری ام دو اتفاق جالب هم برایم روی داد که حیفم میآید با شما در میان نگذارم :
نخست اینکه : شبی نوه ام ( نوا جونی ) همراه مادرش به دیدنم آمده بود . معمولا وقتی نوا به خانه ما ن مِیاید من و او تمام خانه را  سرمان میریزیم . بیش از صدبار از طبقه اول به طبقه دوم میرویم و همه جعبه ها و بقچه های مادر بزرگ را باز میکنیم و خلاصه اینکه خانه مان تبدیل میشود به میدان جنگ .
این بار اما ؛ نوا وقتی مرا بیهوش روی تخت بیماری میبیند شروع میکند به گریه کردن و آنچنان اشکی میریزد که دلم به درد میآید . بعدش هم سعی میکند خودش را به آغوشم بیندازد تا مثل همیشه با هم گلاویز شویم ویک عالمه سر و صدا راه بیندازیم و بانگ شادی و خنده مان تا آسمان هفتم هم برود
نکته دوم اینکه : ما در این چهار روز بیماری ؛ هر وقت جانی میگرفتیم و توان خواندن پیدا میکردیم  از خواندن غزلیات حضرت سعدی غافل نمیشدیم و چه لذتی میبردیم از این شعر عاشقانه استوار
حرف آخر اینکه : از دریای مهر و عاطفه و همدردی و همدلی یکایک شما سپاسگزارم . و دست مهربان شما را می بوسم
شب های هجر را گذراندیم و زنده ایم - ما را به سخت جانی خود این گمان نبود

بقول حضرت سعدی : عاقبت از ما غبار ماند زنهار ! تا ز تو بر خاطری غبار نماند
ما حال مان خوب است . باور بفرمایید .
حسن تو دایم بدین قرار نماند
مست تو جاوید در خمار نماند
ای گل خندان نوشکفته نگه دار
خاطر بلبل که نوبهار نماند
حسن دلاویز پنجه‌ایست نگارین
تا به قیامت بر او نگار نماند
عاقبت از ما غبار ماند زنهار
تا ز تو بر خاطری غبار نماند
پار گذشت آن چه دیدی از غم و شادی
بگذرد امسال و همچو پار نماند
هم بدهد دور روزگار مرادت
ور ندهد دور روزگار نماند
سعدی شوریده بی‌قرار چرایی
در پی چیزی که برقرار نماند
شیوه عشق اختیار اهل ادب نیست
بل چو قضا آید اختیار نماند



۱۵ دی ۱۳۹۳

رشوه نمیگیری ؟؟

ایرج میرزا شاعر بزرگ میهن ما در سال 1326 هجری قمری همراه مهدیقلی خان مخبر السلطنه هدایت فرمانفرمای آذربایجان  با حفظ مقام خود در وزارت معارف به تبریز رفت و ریاست دفتر ایالتی را بعهده گرفت و در انقلاب تبریز با او از راه قفقاز به تهران آمد و اداره عتیقه جات را - که بعدها بنام اداره کل باستان شناسی موسوم شد - بنیاد نهاد 
ایرج دو سال بعد به معاونت حکومت اصفهان رفت 
وحید دستگردی شرح این ماموریت را از قول خود ایرج اینچنین گزارش داده است : 
" ...در زمان حکومت مشترک سردار جنگ و سردار ظفر بختیاری  به معاونت حکومت اصفهان منصوب شدم .هر دو حکمران ظاهرا نسبت بمن احترام فوق العاده قائل بودند . 
من چهار روز در دفتر حکومتی کار کردم ؛ با اینکه ریاست دفتر با من بود ولی مرد نادان بیسوادی بنام حاجی یعقوب خان بدون اجازه من در آنجا رتق و فتق میکرد .
شبی سردار ظفر مرا نزد خود خواست و گفت : " بیا ببینم چقدر پول گیرت آمده ! " 
از این متعجب شده پرسیدم : " چه پولی و از کجا ؟ " 
حکمران فرمود : " معاون حکومت اصفهان باید روزی هزار تومان بمن برساند ! " 
به پاسخ گفتم : " این کار از من ساخته نیست " 
گفت : " پس معلوم میشود شما میل ندارید معاون حکومتی اصفهان باشید " 
من دیگر به دفتر حکومتی نرفتم و پس از چند روز اقامت در اصفهان ؛ پولی قرض کرده به تهران آمدم ....
**
ایرج میرزا در 22 اسفند 1304 خورشیدی در گذشت 

۱۴ دی ۱۳۹۳

سه طلاقه ......

.... جلو در یک کپر ( بافته شده از حصیر و نی نخل ) زنی نشسته بود ؛ رو زانو ؛ سر یک ( روسری ) سبزی هم آویزان مشکی موهاش ؛ دو سه ( بقول بلوچ ها ) بچک هم  می لولیدند  رو ماسه و خاک ؛ جلو در کپر
پرسیدم : " شوهرت کجاست ؟ چه کاره ست ؟ "
اشاره کرد به دو کپر آنطرف تر ؛ گفت : " اون جاست ؛ دیگه اینجا نمیاد "
گفتم : " چرا ؟ " 
گفت : " طلاقم داد " 
" چطوری ؟ "
" اومد سه تا ریگ انداخت تو کپر ؛ جلو من ؛ یعنی سه طلاق " 
" به همین راحتی ؟ " 
" بله "
آن طرف تر ؛ یک پلاس ( بافته شده از موی بز ) رنگی ...
احوال شوهرش را پرسیدم 
گفت : " کویته ....رفته کار " 
گفتم : " برای شما می فرسته پول و پله ای ؟ " 
گفت : " آخریش یک پاکت بود ؛ دادن دستم ؛ وا کردم ؛ سه تا اسکناس دو تومنی بود ؛ یعنی سه طلاق " 
( این هم نوعی طلاق پستی در بلوچستان )
از یاد داشت های دکتر محمود زند مقدم 
نویسنده کتاب " حکایت بلوچ " 

۱۱ دی ۱۳۹۳

فلک به مردم نادان دهد زمام مراد ...

استاد عباس اقبال آشتیانی  یکی از مفاخر فرهنگی میهن ماست که مجله " یادگار " را منتشر میکرد . 
بعد از آنکه مجله یادگار بمدت پنج سال منتشر شد ؛ دولت تصویب نامه ای گذراند که کارمندان دولت حق نشر مجله ندارند  و در نتیجه یادگار تعطیل شد . 
معروف است که مرحوم اقبال به دفتر وزیر فرهنگ وقت رفته بود که اگر ممکن است اجازه بدهند مجله یادگار منتشر بشود . 
وزیر فرهنگ - آقای دکتر زنگنه - گفته بود : نمیشود آقا ! قانون گذرانده اند که کارمندان دولت حق ندارد نشریه منتشر کند . اما یک راه هست ؛ شما میتوانید امتیاز را بنام همسرتان بگیرید و خودتان آنرا منتشر کنید . 
اقبال گفته بود : متاسفانه من زن ندارم . 
زنگنه گفته بود : می شود امتیاز مجله یادگار را بنام کلفتی ؛ نوکری ؛ یک کسی بگیرید و ادامه بدهید 
اقبال خشمگین از جایش برخاست و یک شماره مجله یادگار را که با خود همراه داشت بطرف آقای وزیر پرتاب کرد و در حالیکه خارج میشد فریاد کشید که : 
-مملکتی که کلفت و نوکر اقبال حق مجله نویسی داشته باشند و امثال اقبال نداشته باشند جای ماندن عباس اقبال نیست 
اقبال آشتیانی که زن و فرزند نداشت و تنها دلبستگی اش همین مجله یادگار بود چندان خشمناک شد که دل از ایران کند .  او چند صباحی در رم زیست و در آنجا در تنهایی و بیکسی در گذشت .