دنبال کننده ها

۳ بهمن ۱۳۹۱

آقای عیالوار.......



این هم شعری از زبان یک آقای عیالوار بدهکار !!


من از آن روز که شوهر شده ام
 از گدا نیز گداتر شده ام
عاقلی بودم و مجنون گشتم
 غنچه ای بودم و پرپر شده ام
بس که رقصانده مرا خانم من
 ناخودآگاه چو عنتر شده ام
هم به بقال گذر مقروضم
 هم بدهکار به مسگرشده ام
ظاهرا" شوهر خانم هستم 
باطنا" کلفت و نوکر شده ام
دور از جان شماشب همه شب
 اشک ریزم که چرا''نر''شده ام
هستی ام درره زن رفته به باد
 ایهاالناس عجب خرشده ام

۳۰ دی ۱۳۹۱

اجرای سمفونی شماره 9 بتهوون توسط ده هزار نفر ژاپنی ...!!

https://www.youtube.com/watch?v=X6s6YKlTpfw


 ده هزار نفر از ژاپنی ها سمفونی بتهوون را اجرا میکنند ...آنوقت ما صد هزار نفرمان میرویم تماشای اعدام برادران و خواهران مان . تازه تخمه و بادام و ساندویچ هم با خودمان میبریم نکند خدای نکرده عیش مان کامل نباشد . با چنین فرهنگی آیا نباید آسید علی گدای روضه خان به اعلیحضرت همایونی رهبر معظم تبدیل بشود ؟؟



۲۹ دی ۱۳۹۱

غلط های زیادی



میگویند: از زیادی نان پای سفره می شود فهمید که ناهار آبگوشت است .
حالا حکایت ماست.
ما میخواستیم به زبان طنز و کنایه و اشاره مختصری سر به سر " اصحاب شمشیر " بگذاریم تا " اصحاب قلم " را اینقدر نچزانند. اما انگار این کامپیوترمان هم به ما ظلم می کند. لاجرم آنچه می خوانید آش شله قلمکاری است که به قول دوستم سیاوش خان توکیو نشین !! توی طبله ی هیچ عطاری نیست .
چه کنیم ؟ دنیای ما دنیایی است که به قول عطار :
هر که را در عقل نقصان اوفتاد
کار او فی الجمله آسان اوفتاد 
******

گاهی اوقات ما هم از نکبت ایام تنگدل می شویم و دل مان می خواهد هر چه را که توی دلمان است- بدون هیچ آدابی و ترتیبی -روی صفحه ی کاغذ بریزیم و دق دلی مان را خالی کنیم. اما خانم جان مان می گوید :آدم عاقل حتی دیوار شکسته را برای روز مبادا نگه میدارد !!و بعد با توپ و تشر میفرماید :
مرد حسابی! مگر مرض داری ؟؟ آخر آدم عاقل مفت و مجانی برای خودش دشمن تراشی می کند ؟؟
اما گیله مردی که ما باشیم تنها هنر مان همین است و بس!یعنی نان خودمان را می خوریم و حلیم حاج عباس را بهم می زنیم !!
شاید هم همه اش تقصیر شیخ اجل سعدی است که با این فرمایشاتش فی الواقع سرود یاد مستانی مثل ما داده است که :
نیک باشی و بدت گوید خلق
به که بد باشی و نیکت دانند....

*****

دوستم مریض شد و کارش به بیمارستان کشید. 
کفش و کلاه کردیم و دسته گلی خریدیم و رفتیم دیدنش .
دیدیم زار و نزارروی تخت افتاده است و مدام ناله می کند که :خدایا ! اگر بمیرم چه بر سر همسر و فرزندانم خواهد آمد !!؟؟ 
و من به یاد آن شعر سنایی غزنوی افتادم که : 

گویی که بعد ما چه کنند و کجا روند ؟
فرزندکان و دختر کان یتیم ما 
خود یاد ناوری که چه کردندو چون شدند
آن مادران و آن پدران قدیم ما .............

******** 

نزدیکی های خانه مان یک کازینوی جدید تمام عیار افتتاح شده است تا خلایق بروند پول های شان را ببازند و با دماغی سوخته و جانی خسته و روانی پریشان به خانه های شان بر گردند.
پریشب ما هم به مصداق " خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو "دست عیال را گرفتیم و رفتیم آنجا . دیدیم خلایق گوش تا گوش نشسته اند و صدای جرینگ جرینگ دلار تا آسمان هفتم هم میرود .
جای تان خالی رفتیم در یکی از رستوران هایش شامی خوردیم و کمی هم به نظاره ی خلایق قمار باز نشستیم و تا آمدیم به خودمان بجنبیم همینطور شوخی شوخی سیصد و خرده ای دلار باختیم و آمدیم خانه !!!
و من به یاد داستان " لیلاج "آن قمار باز معروف افتادم که :
با همه ی استادی و مهارتی که در قمار بازی داشت در اواخر عمر چنان خاکستر نشین شده بود که از شدت فقر و بیچارگی در گلخن حمامی زندگی میکرد. 
میگویند : روزی جوانی برای آموختن فن قمار بازی نزد او رفت 
لیلاج سه قاپ به بام حمام انداخت و گفت :
راست جیک . چپ بک . و میانین انبه است .
مرد به بام شد . چنان یافت .
لیلاج گفت : با همه ی مهارتی که دیدی . خورش مرا خون جگر است .و پوشش خاکستر . اینک اگر خواهی ترا بیاموزم !!

*********

آقا رضا دندانش درد گرفته بود . رفت بیمارستان صد و شصت دلار داد و دندانش را کشید .
گفتم : آقا رضا ! حیف دندانت نبود؟؟ چرا کشیدیش؟؟ میدادی پرش می کردند .
و آقا رضا در آمد که :
کی غم دندان خورد آنکس که نانی نیستش ؟؟!! 
و من به یاد آن شعر دوست شاعرم - م . سپند - افتادم که سی سال پیش وقتی که تازه به امریکا آمده بودم و به مصیبتی بنام دندان درد مبتلا شده بودم خطاب به خود من سروده بود : 

ای همچو من ویلان و سر گردان حسن جان !
دندان چه خواهی چون نداری نان حسن جان؟

پزیدن .....




یکی دو سال دیگر پسرم _ الوین -دکتر خواهد شد .حالا ما صدایش میکنیم آقای دکتر بعد از این !!
این آقای دکتر بعد از این زبان فارسی را شکسته بسته حرف میزند و چون مادرش شیرازی است لاجرم لهجه غلیظ شیرازی دارد . آنهم چه لهجه ای ! انگار همین حالا از ناف دروازه کازرون شیراز به سانفرانسیسکو پرتاب شده است .به پختن هم میگوید پزیدن !!
چند وقت پیش بمن میگفت که : بابا ! خیال میکنی من فارسی نمیدانم ؟
گفتم : چطور مگر ؟
گفت : شما هر چی بزبان فارسی بگویید من میفهمم .
گفتم : هر چی ؟
گفت : آره !
من هم شوخی ام گرفت و بیتی از حافظ را خواندم که : " ما سر خوشان مست دل از دست داده ایم " و از الوین پرسیدم : این یعنی چه ؟
پسرم چند لحظه ای فکر کرد و گفت : بابا ! یعنی اینکه شما چیزی را گم کرده اید !!

۲۶ دی ۱۳۹۱

خداوند ابلهان را دوست نمیدارد ...!!!

شیعیان معتقدند که " امام " مظهر نور محمدی و معصوم است و از غیب و باطن احکام آگاهی دارد .
پیغمبر اسلام خود از پذیرش چنین باوری احتراز داشت و وقتی از او معجزه و غیبگویی میخواستند میگفت : آیا من جز انسان فرستاده خدا  کس دیگری هستم ؟
ابن بابویه در دو کتاب خود " عقاید " و " التوحید " آورده است که امام ششم در باره کسانی که قدرت ماوراء طبیعی برای محمد و علی قائل میشدند میگفت " دشمن خدا دروغ گفت " 
و امام هشتم شیعیان میگفت : ای خداوند ! من بنده و بنده زاده توام . ما را نیرویی نیست برای زیان یا سود رساندن ؛ میراندن و زنده کردن . آنکه مدعی است ما می آفرینیم و روزی میدهیم ؛ از او تبری می جوییم چنانکه مسیح از نصرانیان تبری جست " 

بنا بر این توصیه گیله مردانه ما به شیعیان مرتضی علی و بندگان ببوی حضرت باریتعالی این است که : ای ابلهان ! پول بی زبان تان را در بتکده هایی بنام بقعه و بارگاه و زیارتگاه و حرم مطهر نریزید و بروید خوش باشید که خداوند اگر چه ارحم الراحمین است اما ابلهان را دوست نمیدارد ! 
از ما گفتن بود .

البته طلبه است ....!1

معروف است که مرحوم سید جواد ظهیر الاسلام - داماد مظفر الدین شاه که به تولیت موقوفات سپهسالار بر گزیده شده بود  - در اواسط سلطنت رضا شاه که مقرر شده بود تنها آن روحانیونی لباس روحانیت بپوشند که از طرف مراجع بزرگ تایید شده باشند ؛طوماری نوشت و از چند تن از روحانیون خواست که استشهاد او را امضاء کنند . 
بسیاری از روحانیون این طومار را چشم بسته امضا ء کردند اما یک روحانی دیگر بنام حاج میرزا مسیح طالقانی در جواب چنین نوشت : 
بسم الله الرحمن الرحیم .  سید جواد اگر درس بخواند ؛ البته طلبه است ! والسلام .

۱۳ دی ۱۳۹۱

زیارتگاه شهید !!!

در تاریخ بلخ میخوانیم که : سردار خونخوار عرب - قتیبه بن مسلم باهلی - چندین هزار نفر از ایرانیان را در خراسان و منطقه ماوراء النهر کشتار کرد و در یکی از جنگها بسبب سوگندی که خورده بود آنقدر از ایرانیان کشت که از خون آنها آسیاب گردانید و گندم آرد کرد و نان پخت و خورد و زن ها ودختران ایرانی را در برابر چشمان پدران و مادران شان  به سپاهیان عرب بخشید .....

شادروان علامه قزوینی در جلد اول  " بیست مقاله " با اشاره به این رویداد خونین  با تاسف و اندوه و درد می نویسد :
" آنگاه قبر این شقی ازل و ابد را پس از کشته شدنش " زیارتگاه " قرار داده و همواره  برای تقرب به خدا و بر آوردن حاجات ؛ تربت آن " شهید !!! " را زیارت میکردند .

۹ دی ۱۳۹۱

تقاضا از دوستان

از دوستان عزیزی که به این وبلاگ مراجعه میفرمایند تقاضا میشود برای خواندن نوشته های گیله مرد به فیس بوک مان سرکی بکشند . ممنون از شما
نشانی فیس بوک مان هم چنین است :
hansen sheykhani gilemard

گناه از مردم نیست .....

..... در این فلات کوهستانی آفتاب زده ؛ طی زمان های دراز ؛ انسان های بزرگی زیسته اند که هر یک در کالبد مادی و معنوی عصر خود ؛ با شراره های ناب  - بخاطر آنچه که آنها عدالت و فضیلت میشمرده اند  - سوخته اند .
برای خود من آشنایی با کارنامه خونین و سوزان حیات معنوی آنان ؛ یک بیداری ؛ یک غرور ؛ و یک احساس وظیفه ژرف بود و تصور میکنم برای همه کسانی که سود یا مقام  یا استغراق در هستی بهیمی ؛ خرد و آگاهی آنها را کدر نساخته ؛ چنین خواهد بود .

احساس غروری که از بررسی این کارنامه حاصل میشود  نباید احساس تعصب ملی و بغض و کین به دیگران و لاف و گزاف در باره خود باشد .
اگر ما در تاریخ بمثابه  ساکنان این کشور از اقوام دیگر تجاوز و ستم دیدیم ؛ به نوبه خود از شرکت در ستم و تجاوز به اقوام دیگر نیز مبرا نیستیم . ولی هم در مورد دیگران و هم در مورد ما ؛ گناه از مردم نیست . گناه از قشر فوقانی است که آزمندانه خواستار حفظ امتیازات خود بود .
غرور ما باید به چیز های نجیب و شریف ؛ به ابداعات و آفرینش ها ؛ نه به ستم ها و تجاوز ها و جهانگشایی هاباشد  .
در ایجاد تمدنی که تمدن ایران نام دارد  ؛هم خلق های ساکن فلات ایران و هم بسیار بسیار خلق دیگر از هند و چین  گرفته تا اندلس و روم و صقلیه  دخالت داشته اند ....

۳ دی ۱۳۹۱

نامه ای به یک نویسنده ...




امروز ؛ رمان " جهان زندگان " نوشته محمد محمد علی را یک نفس خواندم .و این هم نامه ای است که به نویسنده کتاب نوشته ام :

جناب محمد علی غزیز :امروز - یکشنبه - اینجا - در حوالی سانفرانسیسکو - باران میبارید . چه بارانی هم میبارید . باد سرد گزنده ای هم از حاشیه اقیانوس به پنجره های خانه ام شلاق میزد و من نشسته بودم و " جهان زندگان " ات را می خواندم . خواندمش . تمامش را خواندم .و می خواهم دوباره بخوانمش تا از هزار توهای زندگانی زندگان و مردگان بیشتر سر در بیاورم .
این دو سه خط را برایتان می نویسم تا بگویم دنیای مرا آشفته کرده اید دوست نویسنده من . ذهن ساده اندیش مرا به چه چاله چوله هایی انداختید !
"جهان زندگان " ات مرا از جهان مردگان و از یاد رفتگان بیرون کشانید و اینک من با حیرت و حسرت به اینسو و آنسوی جهان نگاه میکنم .
حیرتم از آن است که در خاک بظاهر سترون میهنم ؛چه سرو هایی روییده اند که ما از آن بی خبر - شاید بهتر است بگویم کم خبر - بوده ایم
و حسرت از این بابت که : چرا نویسنده ای چون محمد محمد علی ؛ نتواند داستان هایش را در میهن اش بچاپ برساند و برای نسل تازه بخواند ؟
این دو سه خط ؛ سپاسی است از یک خواننده کنجکاو به یک نویسنده خوب و بی ادعا . شاید هم پژواک فریاد های خود شما باشد از فراسوی اقیانوس .
و حسرت دیگر اینکه : کاشکی در ینگه دنیا به دیگر کتاب هایتان دسترسی میداشتم .
همراه تان باد رامش و آرامش و سرود و درود .
با مهر : گیله مرد

**دوستانی که مایل اند این رمان زیبا را بخوانند می توانند آنرا از طریق آمازون دریافت کنند
www.amazon.com
نام کتاب به انگلیسی :The World of the Livings