دنبال کننده ها

۲ اردیبهشت ۱۳۹۹

داس و یاس


پیکار داس و یاس
گل های خانه ام شکوفا شده اند. هر یک به رنگی.
آمده ام اینجا در حیاط خانه ام نشسته ام و به گلها خیره شده ام . بهار است اما عطر بهار را حس نمیکنم
اندوهی سنگین بر جان و جهانم چنگ انداخته است . داس مرگی نابهنگام و نامنتظر ، اینجا و آنجا، آدمیان را درو میکند . پیکار داس و یاس است.
طاقتم طاق میشود . هیچ زمستانی سوز سرمای این بهار را ندارد .
سرمایی جانسوز . آنگونه که استخوان آدمی را می ترکاند.
آیا بشریت در پرتگاه مرگ قرار گرفته است ؟
نمیدانم . دلم میخواهد گریه کنم .

بچه گربه های من


بچه گربه های من
پنج تا بچه گربه داشتم . هر پنج تا نارنجی. به رنگ نارنج.
یک روز رفته بودم پشت فروشگاهم دیدم صدای میو میوی بچه گربه ها میآید . اینور و آنور گشتم و دیدم خدای من ! یک گربه خالی مخالی آمده است آنجا پشت فروشگاهم در حاشیه مزرعه ذرت زیر جعبه ها و صندوق های میوه پنج تا بچه زاییده است. هر پنج تا نارنجی.
رفتم مقداری شیر خریدم آوردم گذاشتم نزدیکی های کاشانه شان. بچه گربه ها وحشی بودند . از آدم می ترسیدند و میرفتند توی هزار تا سوراخ سنبه مخفی میشدند.
هر روز برای شان شیر میخریدم . یواش یواش بزرگتر شدند . آهسته آهسته با من خو گرفتند . دیگر نمی ترسیدند . اما هنوز به من نزدیک نمیشدند .
رفتم برای شان غذای مخصوص گربه خریدم . این غذا را خیلی دوست داشتند.
صبح که سر کار میرفتم میدیدم آنجا جلوی دروازه آهنی چشم براه من ایستاده اند . تا ماشینم را می دیدند بسرعت برق و باد بسویم میدویدند . میو میو میکردند .گشنه شان بود .
من پیش از آنکه مغازه را باز کنم اول باید غذای بچه گربه ها را میدادم. تازه میخواستم روی یکی یکی شان اسم بگذارم . اسم ایرانی: جیران . حیران . آقا رضا. مورتوز
یک روز رفتم از والمارت یک پاکت بزرگ غذای گربه گرفتم . غذای خشک . آوردمش مغازه و یک کاسه پر گذاشتم جلوی بچه گربه ها . با چه ملچ ملوچی می خوردند .
فردایش آمدم مغازه . دیدم از بچه گربه هایم خبری نیست. چی شده ؟ چی نشده ؟نگران شدم . رفتم پشت مغازه . خشکم زد . هر پنج تا بچه گربه نارنجی نازنینم دراز به دراز افتاده و مرده بودند .
نمیدانستم چه اتفاقی افتاده. تا شب نمی توانستم کار کنم. دلم بد جوری شکسته بود .
پیش از آن هر روز خانم مرادی از استرالیا تماس میگرفت و احوال بچه گربه هایم را می پرسید. من هم از آنها عکس میگرفتم و برایش میفرستادم.
هر روز سفارش میکرد که گیلی جان ! مواظب گربه هایم باش ها !حالا نمیدانستم جواب خانم مرادی را چه بدهم .
شب خسته و دلشکسته و مغموم رفتم خانه . داشتم اخبار تلویزیون را نگاه میکردم. دیدم از مردم میخواهد از خریدن فلان نوع غذای گربه خودداری کنند.معلوم شد این غذای گربه که از چین آمده بود باعث مرگ هزاران گربه شده است .
این را هم بگویم که من از غذای چینی بدم میآید .لب به غذای چینی نمیزنم. همیشه خیال میکنم موشی ، ماری ، جانوری ، چیزی قاطی غذای شان است .
اما از روزی که بچه گربه های نارنجی نازنینم اینطوری قربانی شده اند هرگز جنس چینی نمی خرم.ترجیح میدهم جنس ویتنامی و هندی و سیرالانکایی و بنگلادشی بخرم اما چینی نه .
لطفا ملامتم نفرمایید.
هنوز مرگ بچه گربه های نارنجی نازنینم آزارم میدهد .

شاش شتر و ناصر خسرو


آقا مهدی با ماشین آخرین مدل و رخت و لباس آدمیزاد آمده است شاش شتر میل میفرماید
یکی دو تا حدیث هم از امام جعفر کذاب ردیف کرده است و میفرماید برای رهایی از بیماری های ریوی و کرونا و انواع و اقسام بلیات ارضی و سماوی شاش شتر بنوشیم . آن هم شاش داغ .
آقا مجتبی هم دستیار اوست.
ناصر خسرو در سفرنامه اش ، آنجا که از بیابان های طائف میگذرد چنین مینویسد :
«قومی عرب بودند که پیران هفتاد ساله مرا حکایت کردند که در عمر خویش بجز شیر شتر چیزی نخورده بودند چه در این بادیه ها چیزی نیست الا علفی شورکه شتر می خورد .
ایشان خود گمان می بردند که همه عالم چنان باشد .
من از قومی به قومی نقل و تحویل میکردم و همه جا مخاطره و بیم بود ...به جایی رسیدیم که آنرا سربا میگفتند . کوهها بود هر یک چون گنبدی که من در هیچ ولایتی مثل آن ندیدم .
و از آنجا بگذشتیم . چون همراهان سوسماری می دیدند می کشتند و میخوردند و هر کجا عرب بود شیر شتر میدوشیدند .
من نه سوسمار توانستم خورد و نه شیر شتر .و در راه هر جا درختی بود که باری داشت مقداری که دانه ماشی باشد از آن چند دانه حاصل میکردم وبدان قناعت مینمودم ....»
خدا را صدهزار مرتبه شکر که پس از هزار سال از «شیر شتر » به «شاش شتر » رسیده ایم . فقط مانده است کباب سوسمار که آنهم به عون الهی بزودی در اختیار امت اسلام قرار خواهد گرفت.

با دریا


امروز پس از چهل و ‌پنج روز خانه نشینی اجباری ، بالاخره دل به دریا زدیم و یکی از این راههای پر درخت کوهستانی را پیش گرفتیم و رفتیم حول و حوش دریاچه بری یه سا(Berryessa)
آسمان صاف و آفتابی . نه بادی و نه دودی و نه هیاهویی . آرامش مطلق.
اینجا و آنجا تک و توکی آمده بودند در حاشیه دریاچه بساط قهوه و آبجو و گپ و گفتی راه انداخته بودند و تک وتوکی هم سرگرم ماهیگیری.
اگر زمانه فرمانروایی عالیجناب کرونا نمیبود در چنین فصلی و در چنین روزی صدها نفر را میدیدی که در کرانه دریاچه بساط کباب و باربی کیو راه انداخته بودند و قایق های بادبانی هم درون دریاچه جولان میدادند و هیاهوی شاد کودکان به آسمان میرفت
اما اکنون تنها سکوت است و زمزمه نسیم و تابش خورشید و کرختی آرامش بخش دلنشینی که انگار سالها از ما دریغ شده بود
جهان پسا کرونایی جهان دیگری خواهد بود و ما نیز - اگر از این دهلیز تاریک و هزار توی مرگ بسلامت جستیم - آدمیان دیگری خواهیم بود

خواهر پادشاه را ......


در افغانستان ؛ داوود خان - که هم داماد ظاهر شاه بود و هم با شوروی سوسیالیستی لاس میزد ؛ کودتایی کرد و محمد ظاهر شاه را به رم فراری داد
طولی نکشید که افسران خود او کاخ ریاست جمهوری اش را بمباران کردند و خانه و خانواده و خود داوود خان را تکه پاره کردند
استاد خلیل الله خلیلی شاعر بزرگ معاصر افغان در این باره این دو بیتی زیبا را سروده است 
داوود ! چه خوش زمانه را پاییدی
رندانه چو رنده ؛ تخت را ساییدی
هم بر سر پادشاه جمهوریدی
هم خواهر پادشاه را گاییدی 

در اسارت طالبان


خبرنگار مجله « نیویورکر» که هشت ماه در اسارت آدمخواران طالبان بود ؛ دیروز آمده بود تا خاطرات تلخ دوران اسارتش را بازگو کند
این روزنامه نگار امریکایی هنگامیکه برای تهیه گزارشی به افغانستان رفته بود همراه راننده اش به اسارت طالبانی ها در آمد
او میگفت : پیش از او یک خبرنگارایتالیایی و راننده او توسط طالبانی ها به گروگان گرفته شده بودند و طالبانی ها جلوی چشمان او راننده افغان را گردن زدند
میگفت : من میدانستم که آنها مرا نخواهند کشت . میدانستم از دولت امریکا یا از ناشر مجله نیویورکر چندمیلیون دلاری باج خواهند گرفت اما ترسم از آن بود که نکند راننده بیچاره ام را گردن بزنند . وحشتم از این بود اگر راننده ام را گردن زدند من تا آخر عمرم نتوانم از عذاب وجدان رهابشوم . بنا براین به آنها پیشنهاد کردم یکی از انگشتانم را قطع کنند ولی به راننده ام آسیبی نرسانند
چه کسی بود که میگفت : اسلام به ذات خود ندارد عیبی؟
بگمانم یارو قرآن را نخوانده بود . یا خوانده بود و چیزی از آن سر در نیاورده بود

۲۹ فروردین ۱۳۹۹


طفلکی راست میگوید !

در اسارت طالبان


خبرنگار مجله « نیویورکر» که هشت ماه در اسارت آدمخواران طالبان بود ؛ دیروز آمده بود تا خاطرات تلخ دوران اسارتش را بازگو کند
این روزنامه نگار امریکایی هنگامیکه برای تهیه گزارشی به افغانستان رفته بود همراه راننده اش به اسارت طالبانی ها در آمد
او میگفت : پیش از او یک خبرنگارایتالیایی و راننده او توسط طالبانی ها به گروگان گرفته شده بودند و طالبانی ها جلوی چشمان او راننده افغان را گردن زدند
میگفت : من میدانستم که آنها مرا نخواهند کشت . میدانستم از دولت امریکا یا از ناشر مجله نیویورکر چندمیلیون دلاری باج خواهند گرفت اما ترسم از آن بود که نکند راننده بیچاره ام را گردن بزنند . وحشتم از این بود اگر راننده ام را گردن زدند من تا آخر عمرم نتوانم از عذاب وجدان رهابشوم . بنا براین به آنها پیشنهاد کردم یکی از انگشتانم را قطع کنند ولی به راننده ام آسیبی نرسانند
چه کسی بود که میگفت : اسلام به ذات خود ندارد عیبی؟
بگمانم یارو قرآن را نخوانده بود . یا خوانده بود و چیزی از آن سر در نیاورده بود

۲۸ فروردین ۱۳۹۹

حاج آقا ترامپ


!! زن مان اسم مان را گذاشته است حاج آقا ترامپ
می پرسیم : آخر برای چه؟ دلتان میآید ؟ از ما مظلوم تر و بی دست وپا تر توی همه عالم پیدا میشود ؟ حالا چرا حاج آقا ترامپ ؟اسم بهتری نمی توانستید روی ما بگذارید؟
میگویند : برای اینکه به حرف هیچکس گوش نمیدهید! مرغ تان هم همیشه خدا یک پا دارد
دخترمان هم صدای قهقهه خنده شان به آسمان میرود و از مادرشان پشتیبانی میفرمایند
!لابد باید دست به دامان نوا جونی بشویم بلکه از ما در برابر این لشکر جرار دفاع کند
یادمان میآید چند سال پیش هم که تانک های آقای بوش خیابان های عراق را شخم میزدند ، زن مان اسم مان را گذاشته بود حاج آقا !بوش
می پرسیدیم : آخر برای چه ؟
!میگفت: برای اینکه مثل بوش خرابکار هستید
باری ، در عهد شباب در کتاب ها خوانده بودیم که« نوبتی به سمع سلطان محمود رساندند که شخصی در نیشابور مال فراوان دارد
:او را به حضور خواست و فرمود
!!بر ما معلوم شده است که مذهب قرامطه داری
!آن مرد گفت :از بهر خدای هر چه دارم از من بستان و این نام بر من منه
سلطان فرمود تا تمامی اموالش بستدند ونامه ای در درستی اعتقاد او نوشتند
حالا حکایت ماست 
آخر به چه زبانی به این زن جان مان بگوییم «از بهر خدای این نام بر من منه » ؟

نترسید. نگران نباشید


« از یاد داشت های اسدالله علم »
شنبه بیستم آبان ۱۳۵۱
....بعد از ظهر سفیر امریکادیدنم آمد. نامه تشکر آمیزی از نیکسون آورده بود
قدری اظهار نگرانی از نارضایی آخوند ها میکرد
گفتم :نترسید و نگران نباشید . اولا عمل آنها گذشته و در قبال قدرت شاهنشاه دیگر هیچ عملی نمیتوانند بکنند
برای او تشریح کردم وقتی که من نخست وزیر بودم و آخوندها جدا علیه تقسیم املاک قیام کردند تا جایی که باکمونیست ها هم هماهنگ شدند و آن آشوب و انقلاب را راه انداختند و مالکین و عشایر هم همدست آنها بودند غلطی نتوانستند بکنند و آنها را له کردیم بطوری که برای همیشه از دست رفتند .دیگر حالا نق نق دو آخوند مفلوک اثری نمیتواند داشته باشد 
« یاد داشت های علم - جلد دوم - ص۳۳۵