دنبال کننده ها

۸ آذر ۱۳۹۸

جوجه مرغابی بینوا



(تمثیلی از روزگار دوزخی امروز مردم ایران)
یک جوجه مرغابی بینوا امروز نمیدانم چرا راهش را گم میکند و میآید حوالی فروشگاهم
شاید یکی دو هفته ای از عمرش نگذشته است . هنوز پر پرواز ندارد . افتان و خیزان راه میرود . عینهو کودکی که میخواهد راه رفتن را تجربه کند 
میخواهم بگیرمش و آبی و دانه ای در حلقش بریزم . بسرعت میرود لای بوته ها گم و گور میشود
چند دقیقه بعد دوباره پیدایش میشود . زیر سایه درختی لمیده است و به آرامی جیک جیک میکند
دوباره پاورچین پاورچین خودم را به او میرسانم و سعی میکنم بگیرمش ؛ اما فرار میکند و میرود لای بوته ها
یکی دو ساعت بعد می بینم زیر ماشینم مشتی پر ریخته است . نمیدانم کدام گربه ای ؛ زاغی ؛ زغنی از کدام گورستانی آمده است و جوجه مرغابی بینوایم را لت و پار کرده است
دلم بدرد میآید . یکی دو ساعتی حال و حوصله هیچ کاری را ندارم . بعدش میروم توی فکر و خیالات
بخودم میگویم : اگر راهش را گم نکرده بود ؟
-اگر ازآشیانه اش جدا نشده بود ؟
-اگر فرصت زندگی می یافت ؟؟
اگر مجال زیستن می یافت در پهنه چه آسمانها که به پرواز در نمیآمد؟ . چه پر و بالی می توانست بگشاید . چه شهر ها و کشور ها و قاره ها را زیر پر و بال خود نمیدید ؟
اما ؛ آه از آن زاغ و زغن لعنتی 

۲۹ آبان ۱۳۹۸


آخرین شاه سلسله منحوس خمینیه

بابا از دخترش میگوید


امروز سالروز تولد آلما ست . دخترم آلما . یکساله بود که در آن گریز ناگزیر از ایران گریختیم . راه رفتن و حرف زدن را در بوینوس آیرس آموخت . پنجسالی آنجا بودیم . بوینوس آیرس . شهر شراب و ماته و تانگو و خوشباشی و - البته فقری پنهان - آنجا به کودکستان رفت . زبان اسپانیولی آموخت . چند ترانه یاد گرفت . به تلویزیون رفت و برای کودکان برنامه اجرا کرد. خوش سر و زبان بود . در دل همگان جا میگرفت .
در پنجسالگی اش به امریکا آمدیم . به مدرسه رفت . زبان انگلیسی آموخت و زبان اسپانیولی از یاد برد . عاشق شد . دل بست . دل برید . و این دل بستن ها و دل بریدن ها ما را به مرز جنون کشاند . و زندگی اش یاد آور آن شعر کلیم که :
افسانه حیات دو روزی نبود بیش
آنهم کلیم با تو بگویم چسان گذشت ؟
یک روز صرف بستن دل شد به این و آن
روز دگر به کندن دل زین و آن گذشت
به دانشگاه رفت . لیسانس گرفت . دو باره عاشق شد . فوق لیسانس گرفت . دل داد و دل برید و راه به دوره دکترای دانشگاه ارواین گشود . یکسالی خواند . دوباره در چنبر عشق و عاشقی گرفتار آمد . دانشگاه را رها کرد . معلم شد . معلم تاریخ در دبیرستان . ازدواج کرد . با مردی که دوستش میداشت . مردی موسیقیدان . آرام و سر بزیر . رها از همه بدی ها . مردی که وقتی از روزمرگی ها خسته میشود کوله پشتی اش را می بندد و به کوه میرود . به بلند ترین قله ای که بتواند . چادری میزند و یکی دو روزی غرق و غرقه میشود در زیبایی های طبیعت .
روزگار میگذرد . شب ها و روزها بهم پیوند میخورند . بچه دار میشود . دختری بنام نوا . زیبا و شیرین . معلمی را رها میکند . دوسه سالی بعد دومین فرزندش از راه میرسد . آرشان . که ما آرشی صدایش میکنیم . و خوشبختی معنا پیدا میکند .
تولدت مبارک دخترم . اگرچه مادر شده ای اما همچنان کودک بمان . پاک و زلال مثل همیشه . مثل دیروز . مثل اکنون . مثل فردا

چه باید کرد


چه باید کرد ؟
دنیای سیاست دنیای بغرنج و پیچیده ای است . عرصه بده بستان است . قلمروی آدمیانی است که میدانند چگونه باید پشتک و وارو زد
در عالم سیاست هیچ چیز قابل پیش بینی نیست و آنان که از دور دستی بر آتش دارند و تحلیل های ذهن گرایانه و رهنمود های فیلسوفانه صادر میفرمایند بهتر است سکوت کنند و با پای لنگان وارد چنین میدان فراخی نشوند.
من از تتها چیزی که می ترسم رادیکالیزه شدن این جنبش و حرکت بسوی یک جنگ داخلی است،
وضعیت ایران چنان پیچیده و در هم است که نمی توان پیش بینی کرد فردا چه پیش خواهد آمد
من اهل سیاست نیستم و از علم سیاست چیزی نمیدانم فقط دید ه هایم را و تجربیات عینی ام را اینجا باز میگویم و گهگاه نیز نغمه ای ساز میدهم که ناشی از دلسوختگی برای میهن و مردمان میهن من است

چه شباهتی


زمستان ۱۳۵۶ بود . دانشجوی سال آخر دانشگاه تبریز بودم. شب خوابیدیم و صبح بیدار شدیم دیدیم نیمی از شهر تبریز در آتش خشم خلایق سوخته است . مقر حزب رستاخیز و بانک ها و سینماها یک شبه دود شده و به هوا رفته بودند.
استاندار آذربایجان شرقی سپهبد اسکندر آزموده بود . برادر همان آزموده ای که مصدق را به محاکمه کشانده بود . مردی بیسواد و عامی و تند خو و بد زبان.
حیران مانده بودیم که چگونه ممکن است ساواک با آن سیطره جهنمی اش چنین رویدادی را پیش بینی نکرده باشد.
هفته ای نگذشت که نخست وزیر و وزیرانی چند به تبریز آمدند تا بقول خودشان پیوند ناگسستنی شاه و ملت را به رخ این و آن بکشند . میتینگ دولتی شان با فشار و اعتراض مردم نیمه کاره ماند . من خبرنگار رادیو بودم و میدیدم که وزیران و وکیلان چگونه میکوشند جان خود را از این مخمصه برهانند.
فردایش روزنامه ها از قول نخست وزیر تیتر زدند که : خرابکاران از آنسوی مرزها آمده بودند!
پس فردایش ، شاه در حالیکه انگشتانش را در جیب های جلیقه ضد گلوله اش فرو کرده بود با تبختری شاهانه فرمودند که : مه فشاند نور و سگ عو عو کند
هنوز دو سه ماهی نگذشته بود که شریف امامی سکان کشتی سیاست ایران را بدست گرفت ودرصدی به حقوق کارمندان و کارگران افزود. اما آتش انقلاب روز بروز بیشتر زبانه میکشید. لاجرم در چند شهر ایران از جمله در تهران حکومت نظامی و منع رفت و آمد شبانه بر قرار شد . برخی از نمایندگان مجلس فرمایشی اعتصاب غذا کردند یا استعفا دادند. سربازان با توپ و تانک در خیابانها مستقر شدند .اماهنوز یکسالی نگذشته بود که شاه صدای انقلاب را شنید و کاخ شاهنشاهی دو هزار و پانصد ساله در چشم بر هم زدنی فرو ریخت و بدنبال آن ملت ایران به ژرفای منجلاب بویناکی در غلتید که نام انقلاب اسلامی به خود گرفت
اکنون چهل سال از آن رویداد تلخ میگذرد. گویی تاریخ در حال تکرار شدن است
آقای عظما میگوید مردمی که هزار هزار به خیابانها ریخته و بنیاد های حکومت خودکامه ملایان را میلرزانند اشراری هستند که از بیگانگان پول میگیرند تا اغتشاش راه بیندازند
برخی از نمایندگان مجلس فرمایشی استعفا داده اند
آقای رییس جمهور کلید ساز میگوید
اغتشاشگران از اهالی بومی شهر ها نیستند بلکه کسانی هستند که با دریافت پول آمده اند تا امنیت مملکت را مغشوش کنند
فلان وزیرک مفلوک وعده میدهد که به شصت میلیون نفر از شهروندان ایرانی کمک های نقدی پرداخت خواهد شد
دستگاه قضایی شاه برای متهمان شرکت در هجوم تبریز ده سال زندان وعده میدا د و عدلیه ملایان شرکت در جنبش همگانی امروز را « بغی» میداند و وعده طناب دار میدهد.
و همین امروز در شیراز حکومت نظامی بر قرار شده و شورای امنیت ملی فارس وضعیت قرمز اعلام کرده است
شباهت ها را می بینید ؟
فقط مانده است با یک اعتصاب عمومی آخرین ضربت جانکاه را بر فرق این حکومت جهل و جنون و خون فرو آورد تا رهبر کبیر انقلاب ! صدای انقلاب را بشنود و آنگاه بر چوبه دار سلام کند
امروز یا فردا.
دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد

خلایق هر چه لایق


خلایق هر چه لایق
میگوید : خلایق هرچه لایق!
میگویم : منظورتان چیست ؟
میگوید : مردم ایران لیاقت حکومتی بهتر از این را ندارند !
میگویم : ببین کاکو ! این مردم همان مردمی هستند که صد سال پیش - یعنی زمانی که نیمی از مردمان گیتی به خواب خوش فرو رفته بودند - آزادی و عدالت را فریاد کشیدند و با ایثار خون و جان و مال و هستی شان انقلاب مشروطه را پی ریختند
این مردم همان مردمی هستند که چنگ در گلوی امپریالیسم انگلستان یعنی قدرتمند ترین نیروی استعماری زمانه خویش انداختند و تا او را از میهن خویش نراندند یکدم از پای ننشستند
این مردم همان مردمی هستند که در درازنای قرنها سینه خود را آماج تیر زهر آگین تازیان و چنگیزیان و تیموریان و غزان و دیگر اشغالگران اجنبی کردند تا ایران و ایرانی زنده بماند
این مردم همان مردمی هستند که اکنون و امروز با دستان خالی به پیکار با یکی از اهریمنی ترین و تبهکار ترین حکومت های جهان پرداخته و میروند تا کاخ ظلم و تحقیر و اسارت را بر سر نابکاران فرومایه ای که میهن ما را به تباهی کشانده اند خراب کنند .
میگفتی ای عزیز « سترون شده ست خاک »
اینک ببین برابر چشم تو چیستند
هر صبح و شب به غارت توفان روند و باز
باز آخرین شقایق این باغ نیستند

۲۴ آبان ۱۳۹۸

اندر این روزگار پر تلبیس


« هر که نور عقل بر وی اوفتاداز « شرم » شحنه ای سازد که وی را از هرچه زشت باشد تشویر همی دهد »
امام محمد غزالی
«کیمیای سعادت»
‏ یکی از آیات عظام و علمای اعلام بنام آیت الله سعیدی فرموده اند : اگر شخصی مقام معظم رهبری را در خواب ببیند ثواب زیارت امام رضا برایش نوشته خواهد شد
آقا ! از خدا که پنهان نیست ، از شما چه پنهان وقتی ما این خبر را خواندیم اگر کاردی، چاقویی ، قداره ای ، شمشیری ، گزلیگی ، موزری ، قرابینه ای ، چیزی دم دست مان بود میزدیم شکم خودمان را پاره میکردیم ، اما وقتی عقل مان سرجایش آمد بخودمان گفتیم آقای گیله مرد ! شما هم عجب دل نازک شده ای ها ! قربان آن سبیل های چخماقی تان برویم ما ، بخاطر یک دستمال قیصریه را که آتش نمیزنند . میزنند ؟
بنا براین نشستیم و گفتیم ما چهل سال است هزار جور ندبه و ناله و استغاثه کرده ایم بلکه سعادت زیارت بارگاه ملکوتی حضرت ثامن الائمه نصیب مان بشودو برویم خدمت آقام امام رضا بلکه درمانی برای هزار و یک درد بی درمان مان پیدا بشود و آخر عمری طیب و طایر از این دنیا برویم ، اما از ترس اینکه نکند در همان فرودگاه امام خمینی سلام الله علیه و آله سربازان گمنام حضرت بقیه الله یقه مان را بگیرند و بابت همان چهار کلام مزاح بیمزه ای که با حضرت باریتعالی کرده ایم ما را به اتهام محاربه با خدا آونگ دار بکنند این آرزو را در دل مان کشتیم و گفتیم ای آقا ! سخت نگیر ! ای بسا آرزو که خاک شده است.
لاجرم شب که میخواستیم بخوابیم دست به دعا برداشتیم و هر تیری که در ترکش داشتیم انداختیم و گفتیم : ای خدای عالمیان ! ای آنکه انس و جن آفریدی ! ای خدایی که توانی جهانی به آنی تپانی ته استکانی !حالا که اندر این روزگار پر تلبیس ، نان ز لاحول میخورد ابلیس ، نمی‌شودمرحمتی در حق ما بفرمایی و ما که از ترس خنازیر الاسلام نمی توانیم برای پابوس آقا مان ضامن آهو به زیارت بارگاه ملکوتی اش برویم امشب خواب جمال مبارک رهبر معظم را ببینیم بلکه کمی از این بار سنگین گناهانی که بر دوش ماست سبک تر بشود ؟
اندر همه ی دهر اگر پشه بجنبد
جنبیدن آن پشه عیان در نظر توست
آقا ! خوابیدیم و دم دمای صبح بجای اینکه خواب آقای عظما را ببینیم خواب بریژیت باردو و جنیفر آتکینسن و سه چهار تا جنیفر حرامزاده دیگر را دیدیم و بگمانم آنچنان بار گناهانی بر دوش مان ماند که تا قیام قیامت هم پاک شدنی نیست !
حالا که مااز مال پس و از جان عاصی شده ایم میخواستیم از آیت الله عظما آقای سعیدی ارواحنا فدا بپرسیم آیا دیدن خواب این جنیفر های حرامزاده ثواب هفتاد بار زیارت مرقد آقام امام زین العابدین بیمار را دارد یا اینکه جای مان در ژرفای دوزخ خواهد بود ؟
بگمانم امیر معزی است که میفرماید :
بر جای رطل و جام می
گوران نهادستند پی
بر جای چنگ و عود و نی
آواز زاغ است و زغن
زیاده عرضی نیست

۲۱ آبان ۱۳۹۸

غش کن ها


4 hrs

یک آقای مومن متقی نماز خوان که در شهر قم یک هیئت مذهبی بنام « هیئت انصار المحسن » را می چرخاند میگوید زنگ زدیم به یکی از این مداحان که بیاید در هیئت ما نیم ساعتی مداحی کند .
گفت بیست و پنج میلیون تومان برای نیم ساعت میگیرم !
گفتیم : بیست و پنج میلیون تومان ؟ آنهم برای نیم ساعت ؟ مگر شما همان نیستید که در تلویزیون گفته اید برای مداحی یکشاهی نمیگیرید و این کار را فقط برای رضای خدا میکنید ؟
در جواب مان گفت : بیست و پنج میلیون تومان برای نیم ساعت. حوصله چک و چانه را هم ندارم! تازه اگر بخواهید توی مجلس تان چند نفری غش بکنند مبلغ میرود بالا ! ما چند نفر « غش کن » میآوریم که باید به آنها هم دستمزد بدهیم !
آقا ! خدا را صد هزار مرتبه شکر که در دوران حکومت پر شکوه این آقایان مشاغل جدیدی پیدا شده و اگر روزی روزگاری گذارتان به آن سرزمین عجایب افتاد نباید نگران بیکاری و بی پولی و این حرفها باشید ، میروید در گروه غش کنان عضو میشوید و نان و بوقلمونی برایتان فراهم میشود !
یک نکته دیگر را بگوییم و برویم پی بد بختی های مان .
میشود محض رضای خدا بما بگویید این « انصار المحسن » دیگر چه صیغه ای است ؟ میشود بفرمایید این آقا محسن دیگر کیست که اینهمه سینه زن و قمه زن و فدایی و زنجیر زن و سینه چاک و هیئت و انصار دارد ؟

برو جهنم


میرزا آقا خان کرمانی داستان شگفتی در باره امام جمعه تهران آخوندسید زین العابدین تهرانی نقل کرده است که ژرفای نابکاری و مکاری ملایان را باز می نمایاند.
بگفته میرزا آقا خان ، در زمان ناصر الدین شاه قاجار امام جمعه تهران به بیماری کشنده ای دچار می‌شود .
هر چه به امامزاده ها دخیل بستند و هر قدر برای سلامت وجود ذیجود امام جمعه دعا کردند کارگر نیفتاد و کم مانده بود این فرزند رسول الله ! ریق رحمت را سر کشیده و راهی دوزخ شود.
سر انجام دست به دامان پزشک مخصوص شاه -دکتر تولوزان فرانسوی - شدند.
دکتر تولوزان پس از معاینه امام جمعه نوشیدن چند گیلاس شراب کهنه را برای حضرت آقا تجویز کردند.
حضرت آقا با خشم و خروش فرمودند: شراب ؟ من حاضرم همین حالا بمیرم اما لب به آن ام الخبائث نزنم . با خوردن شراب همه طاعات و عبادات چندین و چند ساله ام باد هوا خواهد شد و یکراست به جهنم خواهم رفت !
دکتر تولوزان گفت : اگر نخوری زود تر به جهنم خواهی رفت.
راویان اخبار و طوطیان شکر شکن حکایت کرده اند که حضرت آقا درپستوی خانه دور از چشم نامحرمان سه چهار گیلاس شراب کهنه مرد افکن ترس محتسب خورده نوش جان فرمودند اما برای آنکه سر حضرت باریتعالی کلاه بگذارند ادعا فرمودند آنچه نوشیده اند سرکه هفت ساله بوده است نه شراب چهارده ساله !
بقول همان میرزا آقا خان کرمانی :
باده را خوانی حرام و خون مردم را حلال
با چنین حالت عجب کز حق بهشتت آرزوست

مادرم نام نداشت


مادرم نام نداشت !
پدرم « خانم » صدایش می‌کرد .
برای من و خواهرانم « مامان جونی» بود
عمویم « زن داداش » میخواندش.
پسر عمو هایم « زن عمو » صدایش می‌کردند
برای رفیقانم « خانم شیخانی » بود .
خاله ام « خاخور جان » می نامیدش.
آقای جزایری پیشنماز محله مان « صبیه محترمه مرحوم حاج خلیل خان » می خواندش. در عروسی و عزا پیشگام و سردمدار بود . سنگ صبور زن‌ها و دختران و دخترکان محله مان بود .
مادرم ملک و مال داشت. باغات برنج و چای داشت .اسب سواری اش هم تماشایی بود .بی واهمه میتاخت و میتاخت. شبانه روز در زحمت و تلاش بود . چرخ زندگی مان را ماهرانه می چرخانید . به هیچ خدا و پیغمبری باور نداشت . نماز نمیخواند . اما قلبی به وسعت دریا ها داشت . قلبی آکنده از مهربانی و عشق .
مادرم اما «نام » نداشت.
من تا دوازده سیزده سالگی نمیدانستم نام مادرم چیست . لازم هم نبود بدانم . برای من و خواهرانم همان « مامان جونی » کافی بود .
یک روز دولتیان با بوق و کرنا آمده بودند تا نمیدانم برای کدام امر مقدسی ! مردمان را ثبت نام کنند . شناسنامه مادرم را از میان صدها اوراق کهنه و رنگ و رو رفته یافتند و بدستم دادند. و آنجا بود که من برای نخستین بار نام مادرم را دانستم.
نام مادرم « صفیه » بود. صفیه !
یعنی دوست با وفا!