دنبال کننده ها

۲۸ مهر ۱۳۹۸

جایزه ادبی نوبل و یک شرمساری تاریخی


آقای « پیتر هاندکه » نویسنده اتریشی برنده جایزه ادبی نوبل شده است
آقای سلمان رشدی و بسیاری دیگر از نویسندگان جهان اعطای جایزه ادبی نوبل به آقای« هاندکه » را محکوم کرده اند .
آقای «پیتر هاندکه » در جریان جنگ های داخلی بالکان و ماجرای نسل کشی بوسینا، بشدت از آقای اسلوبدان میلوسویچ - آدمکش معروفی که به قصاب بالکان شهره شده بود - حمایت کرد و در سال ۱۹۹۶ با نوشتن کتابی زیر نام «A journey to the Rivers» از صربستانی ها بعنوان قربانیان اصلی این جنگ یاد کرد .
او با شرکت در مراسم خاکسپاری میلوسویچ رهبر جنایتکار صربستان و تجلیل از او مدعی شد که مسلمانان بوسنیا همدیگر را میکشتند و گناهش را به گردن صرب ها می انداختند ! .
کمیته اعطای جایزه ادبی نوبل اما دلیل اهدای این جایزه را چنین ماستمالی فرموده است :
For an influential work that with linguistic ingenuity has explored the periphery and the especificity of human experience
که ترجمه تحت اللفظی اش این میشود که جناب «هاندکه » با خلق چنین اثر تاثیر گذاری به انکشاف جلوه های بیرونی تجارب انسانی کمک کرده است !
ما میخواستیم همراه سلمان رشدی و دیگر قلم به دستان معترض جهان به عرض مبارک جنابان اعضای کمیته جایزه نوبل برسانیم که ما هم یک نویسنده « دولت » مداری داریم که در ماه مبارک رمضان پای سفره افطار حشرات الارض می نشیند و افطاری میل میفرمایدو بقول شاملو با کش تنبان فلان رییس جمهور طناب دار می بافد و پشت سر قصابان وطنی نماز میخواند
اگر به آدمکش نامداری بنام آقای هنری کسینجر جایزه صلح نوبل و به آقای هاندکه جایزه نوبل ادبیات داده اید یکوقت نکند خدای نا کرده این نویسنده نامدار وطنی را - که متاسفانه به برخی از عادات رذیله مبتلاست و سی چهل سال است چشم براه نوبل مانده است - از دریافت چنین جایزه « شیرینی » محروم بفرمایید و زبانم لال ایشان را از قلم بیندازید ، مخصوصا اینکه این نویسنده نامدار کراوات قرمز هم می بندد و اخم انقلابی هم میفرماید و جلوی برخی از ما بهتران جفتک توده ای - انقلابی هم می اندازد !

اینها که دروغ نمیگویند


آمده بودند توی فروشگاهم . مادری با سه فرزندش. سه تا پسر . ده دوازده ساله . از لهجه شان فهمیدم افغان هستند
یکی شان یک گونی گردو - یا بقول خودشان یک گونی چهار مغز - برداشت و گذاشت روی پیشخوان . نفهمیدند من ایرانی هستم
مادر رو به پسر بزرگش کرد و با همان لهجه زیبای دری گفت : بپرس ببین چهار مغز ها محصول امسال است ؟
پسر به زبان انگلیسی سئوال مادرش را تکرار کرد
گفتم : بله ! سه چهار روز ی است که به بازار آمده است
پسر رو به مادرش کرد وگفت : میگوید مال امسال است مادر جان . اینها که مثل ما نیستند . اینها که مثل ما دروغ نمیگویند 

لوطی پای نقاره


لوطی پای نقاره
می پرسد : آقای گیله مرد ! می‌شود بفرمایید شما چیکاره هستید ؟
میگوییم: سرنا چی کم بود یکی هم از غوغه آمد ؟برای چه میخواهی از کسب و کار ما سر دربیاوری ؟خیال کن لوطی پای نقاره ایم
می‌گوید : آنکه بجای خودش ، میخواهم بدانم چپ پشیمان هستی ؟ راست پریشان هستی؟ مصدقی هستی ؟ بختیاری هستی ؟ هجرتی هستی ؟ سلطنت طلبی ؟ اکثریتی هستی ؟ اقلیتی هستی ؟ میانه ای ؟ لیبرالی ؟ مشروطه خواهی ؟ ضد انقلاب غالب هستی؟ ضد انقلاب مغلوب هستی ؟ققنوسی هستی؟ گذاری هستی ؟ گداری هستی ؟ بیگداری هستی ؟ بر اندازی ؟ تجزیه طلبی ؟ اصلاح طلبی ؟ استمرار طلبی؟ اسهال طلبی ؟ هخایی هستی؟چپ مستقل هستی ؟ راست منفعل هستی؟ پوتینی هستی؟ چکمه ای هستی؟ توده ای هستی؟ کمونیست کارگری هستی ؟ جبهه چی هستی؟ عضو حزب خرانی ؟ اشرفی هستی ؟ مجاهدی؟ منافقی ؟ مستاصلینی ؟ متحیرینی ؟ شورای ملی مقاومتی هستی ؟ نهضتی هستی ؟ جمهوریخواهی ؟ ترامپی هستی؟ رضا شاهی هستی؟ شازده چی هستی؟ آریامهری هستی ؟ موسوی چی هستی ؟ فرشگردی هستی؟ ری استارتی هستی ؟ میخواهم بدانم از قماش کدام قوم و قبیله ای
میگوییم : هیچکدام ! ولی میخواهیم شاه بشویم
می پرسد : چی چی بشوی ؟ شاه ؟
میگوییم : ها بله ! شاه! ما توی تاریخ مان محمد شاه و احمد شاه و مظفر الدین شاه و نمیدانم رضا شاه و سلطان فلان و شاه سلطان حسین و سلطان محمود داشته ایم اما حسن شاه نداشته ایم. شاه میشویم و اسم مان را هم میگذاریم شاه سلطان حسن اول . بعدش هم به یاری جان نثاران و بادنجان دور قاب چین های وطنی نمک و فلفل اش را زیاد می‌کنیم و یک دادگستر یا عادل یا شجاع هم به دمبش می چسبانیم و به سبک و سیاق مرحوم مغفور ریچارد شیر دل ما هم میشویم شاه سلطان حسن دادگستر شیر گیر !خدا را چه دیدی ؟ یکوقت دیدی هیبت اسم مان چنان بود که آقای پوتین و آقای ترامپ و ایضا همین آقای رجب خان اردوغان آدمکش آمدند دست بوسی مان !

آقای بیخواب


رفته است پیش دکتر . گفته است : دکتر جان ، یک نسخه ای برایم بنویس . شب ها خواب به چشمانم نمیآید . نمی توانم بخوابم . قرصی ، کپسولی ، زهر ماری ، چیزی برایم بنویس بلکه خوابم بب
دکتر نگاهی همچون نگاه عاقل اندر سفینه به او انداخته است و گفته است : بخوابی که چطور بشود ؟ هزار سال خواهی خوابید . حالا که زنده ای از بیداری ات لذت ببر ! بعدها صد هزار سال زیر خاک خواهی خوابید !نگران بیخوابی ات نباش
————
رفیقم رفته بود دکتر . گفته بود : دکتر جان ، میخواهم مرا بفرستی آزمایش قلب . هر شش ماه به شش ماه میخواهم بروم قلبم را معاینه کنم
دکتر گفته است : مگر قلب سرکار عیب و ایرادی دارد ؟ مگر با مشکلی روبرو شده ای ؟
می‌گوید : نه
دکتر می‌گوید : برو پی کارت عمو جان ! اصلا خیال کن قلب نداری !اصلا خیال کن توی بدنت چیزی بنام قلب وجود ندارد
————-
رفته بودم دکتر . گفت : فشار خونت بالاست . باید مواظب باشی . شوری نخور . پیاده روی بکن . استرس ممنوع ! اگر مواظب نباشی سکته میکنی
ترسیدم. رفتم صدو بیست دلار دادم یک دستگاه کنترل فشار خون خریدم آوردم خانه . روز اول و دوم هر ساعت و هر دقیقه دستگاه را وصل میکردم به بدنم و فشار خونم را اندازه میگرفتم . نمک و شوری هم نمیخوردم . اما فشار خونم لحظه به لحظه بالا میرفت . خیال میکردم همین حالاست سکته کنم و ریق رحمت را سر بکشم .
سه چهار روزی به همین روال با ترس و لرز و نگرانی گذشت . دست آخر کفرم در آمد و دستگاه را انداختم دور . بعد از آن اصلا یادم رفت فشار خونم بالاست . حالم خوب خوب شده است . فشار خونم هم حتما پایین آمده است
بگمانم بهترین راه پایین آوردن فشار خون خود داری از دیدن عکس های آقای عظما و آقای پوتین و شاه عربستان و رجب اردوغان و ترامپ و ایضا آقای جولیانی و رهبر کبیر کره شمالی است

دعوت به مهمانی در خانه کدخدا


آقا ! این گیله مردی که ما باشیم سالی ماهی یکی دو بار رفیقان مان را توی خانه مان جمع میکنیم چهار استکان چای کهنه جوش تازه دم به انضمام یک فقره باقلا قاتوق و میرزا قاسمی ( البته از نوع شیرازی اش )به خوردشان میدهیم و جای تان خالی تا نیمه های شب میگوییم و میخندیم
صد البته آمدن به خانه آقای گیله مرد هزار جور دنگ و فنگ و شرط و شروط و اما و اگر دارد که گذشتن از هفت خوان رستم را غیر ممکن میکند
شما لطف بفرمایید نگاهی به همین دعوتنامه آقای گیله مرد بیندازید تا حساب کار دست تان بیاید
ضمنا گاهی اوقات همراه داشتن کردیت کارت و شناسنامه و پاسپورت معتبر برای مهمانان ضروری است و از ورود مهمانانی که سن شان بالای چهل سال باشد جلوگیری خواهد شد !البته مهمان های ما اغلب شان از همسن و سال های آقای گیله مرد هستند اما نمیدانیم با چه دوز و کلکی اسنادمعتبری را ارائه میفرمایند که سن شان را کمتر از چهل سال نشان میدهد !شاید خود ما ن هنوز چهل ساله نشده ایم و نمیدانیم
و اما متن دعوتنامه 
با سلام و درود و آرزوهای خوش ، بدینوسیله از شما دعوت میشود ساعت پنج بعداز ظهر روز فلان میلادی برابر با هشتم ذیقعده قرن دوم هجری ! برای صرف کله پاچه شیرازی و پاره ای مذاکرات در باب رویداد های جهان و ایضا تغییرات جوی و مشکلات ارضی و ارزی و سماوی و تصمیم گیری در زمینه اوضاع کواکب و سیارات ، در منزل کدخدای دیکسن و توابع حضور بهمرسانید و آقای کدخدا و عیال مربوطه را به زیارت جمال بی مثال خود مفتخر و مشعوف بفرمایید .
مذاکرات حول محور کله پاچه شیرازی و چگونگی سرنگونی آقای حنا بسته مو صورت میگیرد و متعاقبا اساسنامه تشکیل یک دولت جهانی به ریاست کدخدای دیکسن و توابع به مجمع عمومی سازمان ملل نا متحد ارسال خواهد شد
از مهمانان گرامی با چای و قلیان و پیاز و نماز پذیرایی خواهد شد
مهمانان گرامی همچنین شاهد اجرای موسیقی توسط هنرمندان نامدار و غیر نامدار ! و ایضا رقص گیلکی توسط نوا جونی و بابا بزرگ خواهند بود
از مهمانان بابت کله پاچه و چای و قلیان وجوهی دریافت نخواهد شد و کسانیکه بعد از ساعت پنج بعدازظهر تشریف فرما شوند باید جریمه سنگین نقدی بپردازند
با احترام :
کدخدای دیکسن و عیال مربوطه
بعد التحریر : لطفا شکم تان را برای مهمانی خانه آقای کدخدا صابون نزنید
ارائه شناسنامه و پاسپورت و کردیت کارت و ضمانت معتبر بانکی الزامی است

۲۲ مهر ۱۳۹۸

حدیث بیقراری انسان


کتاب تاریخ مردم امریکا ( A people’s story of the United States)را میخوانم.
این کتاب را هوارد زین. (Howard Zinn) نوشته که یکی از راستگو ترین تاریخ نویسان امریکایی است.
چند صفحه ای را میخوانم . سرم گیج میرود . تاملی میکنم و عرق شرمی از جبین پاک میکنم و برای هزارمین بار آن گفته غزالی را تکرار میکنم که: خونخوار تر از نوع بشر جانوری نیست :
۱- در سال 1781 میلادی یک کشتی مخصوص حمل بردگان بنام زونگ که به اتحادیه برده داران لیور پول تعلق داشت بسبب اشتباه ناخدای کشتی در سفر خود به جاماییکا از مسیر اصلی اش منحرف شد و چند روزی سرگردان در میان اقیانوس ماند. ناخدای کشتی به بهانه کمبود آذوقه یکصد و چهل و دو تن از بردگان را به دریا ریخت و با خیال راحت به سفر دریایی خود ادامه داد .
۲- در سال 1723 در ویرجینیا قانونی وضع شد که بموجب آن به سفید پوستان اجازه میداد اگر سیاه پوستی با یک سفید پوست دست به گریبان بشود مجازاتش این است که نخست گوش هایش را ببرند و آنگاه او را به دار بیاویزند .
Cutting the ears of a black slaves who struck white and hang them!
۳-در سال 1663 در مریلند یکی از برده داران ادعا نامه ای را تسلیم دادگاه کرد و مدعی شد بردگان وظایف خود را به درستی انحام نمیدهند .
نماینده بردگان در دادگاه گفت : غذای ما فقط نان و لوبیاست . با چنین غذایی ما توان کار کردن نداریم .
دادگاه هر یک از بردگان را به سی ضربه شلاق محکوم کرد !
۴- این آگهی هم در بیست و هشتم مارچ 1771 در روزنامه Virginia Gazette به چاپ رسیده است:
بفروش میرسد
کشتی Justitia وارد Leedstonشد .
حدود صدتا برده تندرست شامل زن و مرد و کودک پسر بفروش میرسند
زمان حراج : سه شنبه دوم آوریل

آقا زاده ها


آقا زاده ها
....بعد از صرف ناهار به تماشای شهر (دزفول )مشغول شدم. شهر خوب و جای قابلی است
متاع عمده آنجا « نیل »است که در مدرس و بنگاله هم هست و کرورها فایده میدهد . لکن از بدبختی ایرانی، در دزفول بوضع نامرغوبی تربیت ( تولید ) میکنند و به قیمت نازلی می فروشند
شیخ محمد طاهر - عالم بزرگ آنجا - که مردم از خودش رضایت داشتند به ملاقاتش رفتم . پیر و شکسته و ضعیف البصر شده و مردم از دست پسرانش به تنگ آمده بودند 
بد بخت ایران ! آقا زادگان یک ملا یا سید مقتدری ، آتش جان مردم میشوند و تا چند پشت از گریبان مردم دست بر نمیدارند . گویا علم و اقتدار راخداوند به ارث به ایشان میدهد
اغلب بلاد ایران به این درد بزرگ مبتلایند......
«از خاطرات حاج سیاح»
****نیل : ماده ای که برای رنگریزی پارچه استفاده میشده است

۱۹ مهر ۱۳۹۸

سیب


سیب
نوه ام - نوا جونی- سیب سرخی به دستم می‌دهد و می‌گوید :-بابا بزرگ ! این را برایم قاچ کن .
سیب را قاچ می‌کنم . 
می‌گوید :- حالا تخم هایش را بیرو ن بیاور !
با دقت تخم ها را بیرون میآورم . می‌رود یک دستمال کاغذی میآورد و تخم ها را روی آن می چیند . بعدش می‌رود یک لیوان آب بر میدارد و بمن می‌گوید : بابا بزرگ ! در را بازکن میخواهم بروم توی باغچه !
میگویم : خانوم خوشگله ! این وقت شب توی باغچه چیکار داری ؟
می‌گوید : میخواهم بروم دانه های سیب را بکارم !
در را باز می‌کنم . می‌رود دانه های سیب را گوشه ای در باغچه توی خاک فرو می‌کند و یک لیوان آب هم روی شان میریزد و بر می‌گردد توی اتاق.
فردایش صبح زود بیدار می‌شود ، قبل از آنکه دست و رویش را بشورد به شتاب وارد باغچه می‌شود . اینجا و آنجا را نگاه می‌کند . در گوشه ای از باغچه جوانه ای سر بر کشیده است. جوانه ای است از درختی یا گلی . شاید هم ریحان باشد . جوانه را نشانم می‌دهد و با شادی می‌گوید :
-بابا بزرگ ! می بینی ؟ می بینی ؟ درخت سیب من دارد بزرگ می شود .آنوقت می‌رود یک لیوان آب بر میدارد و می ریزد پای جوانه.
و من همچون جوانه ای شاداب میشوم

هیچ


دنیا همه هیچ و کار دنیا همه هیچ
ای هیچ ! برای هیچ بر هیچ مپیچ 
آقای ترامپ گفته است ما سربازان خود را از شمال سوریه خارج میکنیم
آقای اردوغان به شمال سوریه لشکر کشی کرده است
حالا ترکها کردها را میکشند
کردها هم ترک ها را خواهند کشت
سنی ها شیعه ها را میکشند
شیعیان میگویند خدای ما بهترین خدای دنیاست ! لاجرم ترک ها و کرد ها و عرب ها و ایرانی ها و یهودی ها و مسیحی ها را میکشند
در یمن و سودان و لیبی و عراق و سوریه ، مسلمانان مسلمانان را میکشند . عرب ها عرب ها را میکشند . کرد عراقی کرد ایرانی را میکشد . کرد ایرانی بروی همزبانان و همنژادان خود شمشیر میکشد
سنی ها شیعیان را کافر و مهدور الدم میدانند. قرمطی و باطنی و کافر و مجوس میخوانند
یهودی ها مسلمانان را می کشند ، مسلمانان میخواهند ریشه قوم یهود را از زمین بر کنند . بودایی ها مسلمانان را می کشند و مسلمانان بودایی ها را
چه قصابخانه ای است این دنیای بشریت
چه تاریکخانه ای است این خاورمیانه 

مادر بزرگ
.... مادر بزرگ انگلیسی ام در بستر مرگ ما را به بالین خود خواند و گفت
« هیچ چیز مهمی در کار نیست . من جز پیر زنی که آهسته آهسته میمیرد نیستم . دلیلی برای نگرانی هیچیک از اهالی خانه وجود ندارد .
من از همه شما معذرت میخواهم...»
« خورخه لوییس بورخس»
نویسنده و شاعر آرژانتینی