دنبال کننده ها

۹ مهر ۱۴۰۵

پدر بزرگ و درختان نارنج


پدر بزرگم- حاج خلیل- آمده بود آنجا در کمرکش کوه، خانه ای ساخته بود دو طبقه، با بامی سفالی و پنجره هایی با شیشه های رنگین
(به پنجره ها ارسی میگفتند « orsi»)
ارسی ها بصورت عمودی بالا پایین می‌رفتند
شیشه‌های رنگی، بگاه بامداد و شامگاه ، نقش‌های بسیار زیبایی از نور خورشید روی دیوار ها و کف اتاق می‌انداختند.
خانه پدر بزرگ شاه‌نشین، پنج‌دری، تالار، ایوان، حوض‌خانه، مطبخ، سرداب، اندرونی و بیرونی داشت
پدر بزرگ آمده بود دورادور باغ درندشت چای و گردو و آلبالو ، صدها درخت نارنج کاشته بود
بهار که میشد عطر شکوفه های بهار نارنج در سراسر باغ می پیچید و با عطر بنفشه ها میآمیخت
پدر بزرگ چندان زنده نماند تا به بار نشستن درختان نارنجش را ببیند اما درختان قد کشیدند وبه بار نشستند
بعد تر ها پدرم تصمیم گرفت درختان نارنج را به پرتقال تبدیل کند ، مشدی باقر از راه رسید و جوانه های پرتقال را بر تنه درختان نارنج پیوند زد
زمستان که میشد پرتقال ها می درخشیدند
برف که میبارید تا کمر در برف فرو میرفتیم پرتقال می چیدیم و با چه لذتی در کنار بخاری هیزمی که وسط اتاق شعله میکشید می خوردیم . گاهی هم گنجشککانی شکار میکردیم در همان بخاری کباب شان میکردیم می لمباندیم ( ای کودک ستمکار مظلوم ! )
روزگار کودکی ام بسرعت برق و باد گذشت ‌تا چشم باز کردم دیدم آواره کشورها و قاره هایم اما خاطره آن درختان نارنج در فراسوی اقیانوس ها هم از یادم نرفت
دیروز از برادرم پرسیدم بر خانه پدر بزرگ و آن درختان نارنج چه رفته است؟
گمان میکردم پس از چهل و سه سال آوارگی ، اگر روزی روزگاری حکومت گوربانان به ژرفای جهنم در غلتد و مرا یارای سفری به میهنم باشد آنجا خانه پدر بزرگی یا خانه پدری هست که چند گاهی بیاسایم و در یاد ها و یادمان های کودکی و نوجوانی ام غرق و غرقه شوم
پاسخ برادرم اما همه آرزوهایم را بر باد داد:
نه تنها از خانه پدر بزرگ و خانه پدری چیزی بر جای نمانده و همسایگان عزیز پنجره ها و ارسی ها و سقف و آینه را کنده و‌برده و فروخته اند بلکه درختان نارنج و ترنج را نیز از بن و بیخ بریده و چوبش را فروخته اند !
چه بگویم ؟ چه میتوانستم گفت ؟ جز اینکه بگویم ای جغرافیای رنج ، ای جغرافیای فلاکت و زوال و تباهی، ای جغرافیای دزدان ! خدایت نگاهدارت
May be an image of fruit
See insights and ads
24
7
3

آه ....میلیاردر ها

امروز رفتم کاسکو . بنزین زدم گالنی شش دلار و بیست سنت .
پریروزها گالنی پنج دلار و هشتاد سنت بود . یعنی طی کمتر از یکهفته چهل سنت به قیمت هر گالن بنزین افزوده شده است
با گرانی بنزین میلیونها نفر رنج میکشند و قیمت مواد خوراکی لحظه به لحظه بالا میرود. از سوی دیگر بهای گازوییل از گالنی هشت و نیم دلار گذشته و‌بسرعت برق و باد صعود میکند
امروز از زبان یک سناتور امریکایی شنیدم که هر کشاورز امریکایی روزانه هزار و‌پانصد دلار اضافه بابت گازوییل می پردازد !
در این گیر ‌ودار میلیاردرها میلیاردرتر و فقیران فقیر تر میشوند و آقای ترامپ دو میلیارد و سیصد میلیون دلار به جیب میزند و همچنان وعده میدهد که :
Make America Great Again
یاد داستان شمس تبریزی افتادم :
خوارزمشاه را گفتند که خَلق فریاد می‌کنند از قحط که نان گران است.
گفت: چون است؟
گفتند که یک مَن نان به جوی بود، به دو دانگ آمد.
گفت: هِی، دو دانگ زَر خود چه باشد؟
گفتند: دو دانگ چندین پول باشد.
گفت: تُف تُف، این چه خسیسی است! شرمتان نیست؟
پیش او ارزان بود. پیش او آنگاه گران بودی که گفتندی که یک شکم سیری به همۀ ملک تو می‌دهند. آنگاه بترسیدی. بگفتی یکبار شکم سیر کنم دیگر چندین مُلک از کجا آرم؟ عمری بایست تا این به دست آمد.
May be an image of text
See insights and ads
25
5