دنبال کننده ها

۳۰ مهر ۱۴۰۱

با شما هستم !

خانم فرح پهلوی سلام
شما روزگاری شهبانوی سرزمین من بوده اید
شما اهل فرهنگ بوده و هستید
شما جایگاه ویژه ای در قلب ایرانیان داشته اید
تاریخ ایران قدر شما را خواهد دانست ‌واز شما به نیکی یاد خواهد کرد
اما :
لطفا با هیچ رسانه ای گفتگو نکنیدو جلوی هیچ دوربینی ننشینید
هیچ پیامی به هیچ مناسبتی نفرستید
برای ما و میهن ما ولیعهد تعیین نفرمایید
با نور و یاسمن ، مردم رنجدیده و سوکوار ما را نیازارید
شما در سن هشتاد و چهار سالگی هستید، مادر بزرگ خوبی برای نوه های تان باشید هر چند مادر خوبی برای فرزندان خود نبوده اید
مگر پند سعدی را نشنیده اید که میگوید .
دو چیز طیره عقل است دم فرو بستن
بوقت گفتن و گفتن بوقت خاموشی ؟
باور بفرمایید اکنون سامان سخن گفتن نیست

با چه کسی میجنگی؟

آقای جمهوری اسلامی
با چه کسی میجنگی؟
با میلیون ها جان شیفته؟
صدای « بی شرف بی شرف » گفتن شان را نمی شنوی؟
آقای جمهوری اسلامی، بروی چه کسانی اسلحه میکشی؟
آیا نمیدانی شصت درصد از بدنه سپاه پاسدارانت سربازان وظیفه هستند ؟ آیا نمیدانی آنان در روز واقعه تیغ بر چهره هموطنان خود نمی کشند ؟
آیا نمیدانی آن چهل در صد وافوریان و بنگیان و باده بانان و غسالان و دلقکان و راهزنان در برابر خروش این جان های شیفته شلوار شان را خیس خواهند کرد ؟
آیا از زبان یکی از کارگزارانت نشنیده ای که میگوید صدا وسیمای جمهوری اسلامی عظیم ترین پایگاه مخالفان حکومت ملایان است؟
آیا نمی بینی دختران و پسران ما بر عمامه و ریش و عبا و ردای تان شاشیده اند ؟
با چه کسی میخواهی بجنگی آقای جمهوری نکبت اسلامی؟
به چه می نازی آقای جمهوری اسلامی؟ به تیر و تفنگ و زندان و آدمکشانت؟
آقای جمهوری اسلامی ! در زمان اشغال فرانسه توسط ارتش هیتلری، پیکاسو یک نمایشگاه نقاشی بر پا کرده بود.
یک افسر نازی به تماشای نمایشگاه می‌رود .جلوی تابلویی می ایستد و در آن جلوه هایی از خشونت مدرن می بیند .
از پیکاسو می پرسد : این کار شماست؟
نقاش می‌گوید : نه! کار شماست !
ما میخواستیم خدمت مخدوم اعظم اعدل، سلطان السلاطین فی العالم ، عماد الاسلام والمسلمین ، جناب آقای عظما و توابع ! عرض کنیم که این عصیان و خشونت و نفرت و دین گریزی و خشمی که در سرتاسر وطن مان موج میزند کار شماست.
بقول حضرت سعدی:
دعای بد نکنم بر بدان که مسکینان
بدست خوی بد خویشتن گرفتارند
آقای جمهوری اسلامی ،
باش تا صبح دولتش بدمد

مهمان نا خوانده

ما امروز مهمان داشتیم
مهمان ها آمدند گل های ما را خوردند و رفتند پدرسوخته ها

زهره ترک شدیم

هر روز صبح که سری به جناب فیس بوق میزنیم می بینیم یک پیام شداد و غلاظ برای مان میآید ومیگوید :
ای آقای فلانی! دست نگهدار ! آنچه را که می نویسی فقط خودت میخوانی و عمه جان تان ! . شما بمدت یکماه به زندان هارون الرشید گرفتار آمده و شمشیر آقای زال ممد ( موسوم به زاکر برگ ) بالای سر شماست . اگر تکان بخوری گردنت را خواهیم زد !پیام شان را هم به زبان کفار برای مان میفرستند تا بکلی زهره ترک مان بفرمایند !
Your account is restricted, only you can see this
Your posts will be moved lower in feed for 30 days
حالا قرار است یک ماه تمام کشک خودمان را بسابیم و به اسب آقای زال ممد نگوییم یابو مبادا ما را برای همیشه از این خانه شیشه ای بیرون بیندازد
چاره ای نداریم به اینستا گرام کوچ کنیم بلکه این آقای زال ممد سر عقل بیاید و بگذارد ما بیاییم اینجا مختصری آقای عظما و اذنابش را قلقلک بدهیم
داستان از این قرار است که یکی از رفیقان مان نمیدانم به شوخی یا به جد واژه« مسئولین » را « مصعولین» نوشته بود . ما پای نوشته ایشان یک کامنت کوچکی گذاشتیم و گفتیم چطور است این « مصعولین» را دار بزنیم ؟
آقا ! چشم تان روز بد نبیند ، هنوز سرمان را از روی صفحه کامپیوترمان بلند نکرده بودیم دیدیم یک اخطاریه شد یداللحن از طرف جناب آقای زال ممد برای مان آمده است که : ای آقای فلانی! این کامنت شما مصداق کامل ترویج خشونت است و با سیاست های ما سازگار نیست . بنا براین بمدت یکماه به زندان موقت محکوم میشوید و اگر بخواهید باز هم از این غلط های زیادی بفرمایید باید جل و پلاس تان را جمع کنید و بزنید به چاک !
با خودمان گفتیم : عجبا ! مادام که در ایران بودیم گرفتار «محرمعلی خان »بودیم حالا هم که آمده ایم فرنگستان شده ایم گرفتار زال ممد !
حالا تازه فهمیده ایم که این رفیق مان جناب مستطاب دانولد ترامپ ( موسوم به حنا بسته مو ) از دست همین آقای زال ممد چه میکشد !
No photo description available.

هر دقیقه دو دلار

یک آقایی توی روزنامه آگهی داده و یک شماره تلفن هم گذاشته و از خلایق خواسته است به این شماره تلفن زنگ بزنند و هرقدر دل شان میخواهد به ایشان فحش بدهند !
پایین آگهی هم نوشته است : دقیقه ای دو دلار !

سفر به ولادی وستک

ما را فرستاده بودند رشت .خبرنگار رادیو گیلان شده بودیم.
یک روز مدیر کل مان تلفن کرد و گفت: یک نوک پا بیا دفترم .
رفتیم دفترشان . گفتند : به دعوت اتحاد جماهیر شوروی ، دریا دار فلانی فرمانده پایگاه دریایی شمال یک سفر ده روزه به شوروی میروند تا از پایگاه نیروی دریایی ولادی وستک دیدن کنند . چون در این ولایت شما تنها خبرنگاری هستی که چهار کلام انگلیسی بلدی قرعه بنام شما افتاده است تا همراه ایشان به این سفر بروید ( حالا انگلیسی دانستن مان منحصر به همان چهار کلمه « یس» و « نو » بود ولی خدا پیغمبری از انگلیسی صحبت کردن وزیر خارجه جمهوری نکبت بهتر بود )
گفتیم : قربان !خیلی هم ممنون . مرحمت عالی مستدام !
پرسید : پاسپورت داری؟
گفتیم : خیر !
گفتند : بروید چهار قطعه عکس شش در چهار بگیرید شناسنامه تان را بر دارید بروید اداره گذرنامه . من همین حالا تلفن میکنم به رییس شهربانی گیلان تا پاسپورت تان را خارج از نوبت بشما بدهند .
خوشحال و خندان دوان دوان رفتیم خانه مان . صورت مان را شش تیغه کردیم لباس پلوخوری مان را پوشیدیم یک فقره کراوات عین اللهی هم به گردن مان بستیم رفتیم عکاسی جمشید.
آقا جمشید ترق تروق چند تا عکس از ما گرفت و گفت : بروید پس فردا بیایید !
گفتیم : جمشید جان ، قربان آن چشمان ازرق شامی تان بشویم ! کدام پس فردا ؟ ما داریم میرویم ولادی وستک ! فردا میرویم پیش رییس شهربانی . میرویم پاسپورت بگیریم. مگر میشود تا پس فردا منتظر بمانیم ؟ جناب سرهنگ منتظر ماست.
آقا جمشید پشت چشمی نازک کرد و با دلخوری گفت : برو عصری بیا .
عصری رفتیم آنجا . عکس ها را گرفتیم و گفتیم : به به ! چه شکل و شمایلی؟ به به ! چه قد و قامتی!کجایی آقای آلن دلن؟
فردایش دوباره چسان فسان کردیم و لباس پلو خوری مان را پوشیدیم و رفتیم خدمت جناب سرهنگ مطلق زاده رییس شهربانی گیلان ( این جناب سرهنگ مطلق زاده دست های درازی داشت . وقتی سر پا می ایستاد دست هایش تا زانوهایش میرسید ، به همین جهت ما اسمش را گذاشته بودیم اردشیر دراز دست! از آن آدم های بی شیله پیله کمیابی بود که وقتی ما گواهینامه رانندگی گرفته بودیم پیش از آنکه گواهینامه مان را به دست مان بدهد نیم ساعت تمام با لهجه غلیظ رشتی برای مان موعظه کرده بود .)
رفتیم خدمت جناب سرهنگ . به رییس گذرنامه تلفن کرد و ما را فرستاد آنجا. رفتیم نیم ساعتی آنجا نشستیم و پاسپورت مان را صادر کردند و شسته و رفته دادند دست مان و گفتند به امان خدا .
آمدیم خانه . اما مگر تا صبح می توانستیم بخوابیم ؟ همه اش در عالم خیال سوار یکی از این ناوهای جنگی بودیم و توی عالم هپروت سیر میکردیم .
در این گیر و دار همکاران مان هم یکی یکی میآمدند و میگفتند حالا که به روسیه میروی سوغاتی مان از یادت نرود . یکی برای اکبری پیرهن میخواست. آن دیگری برای اصغری کلاه پشمی میخواست . هیچکس هم نمیدانست دل مان چطوری مثل سیر و سرکه می جوشد .
سه چهار روز گذشت . یک روز مدیر کل مان ما را به دفترش خواست . رفتیم آنجا . پرسید : فلانی! مگر دسته گلی به آب داده بودی؟
گفتیم: چه دسته گلی قربان ؟ ما آهسته میرویم آهسته میآییم گربه شاخ مان نزند
گفت : ساواک صلاحیت شما را تایید نکرده است
گفتیم : مگر از ما شاهدوست تر و میهن پرست تر هم آدمی پیدا میشود ؟
گفتند : این را دیگر نمیدانم . اما نمی توانی به این سفر بروی. خیلی متاسفم .
با لب و لوچه آویزان برگشتیم به دفتر خودمان . حالا هی هزار جور فکر و خیال به سرمان میزند ، هی از خودمان می پرسیم :نکند بخاطر مصدقی بودن بابای مان ما را سلب صلاحیت کرده اند ؟ نکند دایی مان که توده ای بوده بندی به آب داده و ما را توی هچل انداخته است؟
حالا داستان چی بود ؟ داستان این بود که دوسه ماه پیش از آن ، رییس رادیو صدایم کرده بود و گفته بود : فلانی! توی خبرهای نیمروزی و شامگاهی یک خبر بگذار که فردا مدارس و ادارات تعطیل است
ما خندیده بودیم و گفته بودیم : چه خبر شده ؟ دوباره اسب شاه گوزیده؟
نگو مستخدم اداره مان چشم و گوش همایونی بوده و ما نمیدانسته ایم!
خلاصه اینکه بخاطر همین شوخی بیمزه ما را از سفر به ولادی وستک محروم کرده بودند!
آقا! ما وصیت کرده بودیم وقتی کپه مرگ مان را گذاشتیم ما را بسوزانند و خاکسترمان را هم بریزند پای درختی بلکه کود بشود اما حالا میخواهیم وصیت مان را عوض کنیم و بگوییم ما را ببرند ولادی وستک دفن کنند تا ناکام از این دنیا نرفته باشیم . البته اگر تزار روس اعلیحضرت پوتین اجازه بفرمایند

۲۸ مهر ۱۴۰۱

اصلاح طلبی دینی و فجایعی که بهمراه داشت.
در گفتگو با شبکه جهانی تلویزیون ملی پارس.
Sattar Deldar 10 19 2022

حال سرکار عالی چطور است ؟

( حالا که از زمین و آسمان خون و گلوله و شقاوت میبارد چطور است لحظه ای شما را بخندانیم؟ ها؟ همه اش که نمیشود زانوی غم بغل گرفت و نالید . پس بخند تا بخندیم . البته اگر آقای زال ممد بگذارد )
رفته بودیم مهمانی . مهمانی که چه عرض کنم ؟ یکی به رحمت خدا رفته بود وماهم به اصرار عیال رفته بودیم سر سلامتی . من نه صاحبخانه را میشناختم ، نه مهمان ها را ، نه صاحب عزا را ، و نه آن مرحوم مغفوری را که غزل خداحافظی را خوانده و عمرش را بشما داده بود . یعنی فی الواقع : سگی به بامی جسته ، گردش به ما نشسته !
پیش از آنکه به مهمانی برویم به زن مان گفتیم : زن جان ! این آقایی که وفات فرموده اند چه نسبتی با ما دارند ؟ قوم و خویش ما هستند ؟ سگ شان آمده است روی پرچین مان شاشیده است ؟ اگر قوم و خویش ما هستند چطور است که ما تا امروز اسم مبارک شان حتی به گوش مان نخورده است ؟ حالا نمیشود ما اینجا توی خانه خودمان بنشینیم کشک خودمان را بسابیم ماست خودمان را بخوریم سرنای خودمان را بزنیم و از همینجا برای روح پر فتوح آن خدا بیامرز فاتحه بخوانیم ؟
عیال مان در آمد که : نه آقا ! مگر میشود برای سر سلامتی شان نرویم ؟ فردا پس فردا جواب خاله عمقزی و دختر عمه جان مان را چه کسی باید بدهد ؟ حضرتعالی ؟!
ناچار پا شدیم رفتیم . دل مان میخواست بجای رفتن به مجلس عزا ، میرفتیم توی یک باری ، رستورانی ، جایی می نشستیم با رفیقان مان آبجو میخوردیم و به ریش دنیا و ما فیها می خندیدیم .
رفتیم آنجا گوشه ای نشستیم و بمصداق آنکه شب گربه سمور می نماید ، رفتیم توی نخ آدمیان .
صندلی کنار دست مان خالی بود . یک آقای چاق شصت و چند ساله ای با یک بشقاب پر از میوه و انواع و اقسام تنقلات از راه رسیدند و سری برای مان تکان دادند و فرمودند : اجازه میفرمایید ما اینجا کنار تان بنشینیم ؟
ما صندلی مان را تکانی دادیم و گفتیم : اجازه ما هم دست شماست قربان . بفرمایید !
آمدند نشستند نفسی تازه کردند ونگاهی به اینسو و آنسوی سالن انداختند و رو بما کردند و گفتند : حال و احوال تان که انشا الله خوب است ؟
گفتیم : بد نیستیم . از لطف سرکار ممنون .
یک دانه خیار قلمی بر داشتند و با دستمال کاغذی پاک شان کردند و گاز جانانه پر سر و صدایی زدند و دوباره رو بما کردند و گفتند :کسالتی مسالتی که ندارید الحمد الله ؟
حیران مانده بودیم که خدایا این دیگر کیست ؟ یعنی قوم و خویش ماست ؟ یعنی ما را می شناسد ؟ چه جور قوم و خویشی است که ما تا امروز جمال بی مثال شان را ندیده ایم؟
در جواب شان گفتیم : ملالی نیست . زنده ایم شکر خدا . به قتل عام ایام مشغولیم ! و توی دل مان گفتیم : و لابد هر نفسی که فرو میبریم ممد حیات است و چون بر میآوریم مفرح ذات ؟!
در همین قال و مقال بودیم که یک خانم میانسالی با یک سینی چای آمد جلوی ما . این عالیجناب یک استکان چای و سه چهار دانه خرما بر داشتند و گذاشتند روی میز عسلی جلوی پای مان .
سه چهار دقیقه ای نگذشته بود که دو باره چشم شان افتاد به چشم مان و با لبخند گفتند : حال و احوال سرکار که خوب است انشا الله ؟
کم مانده بود کفرمان بالا بیاید و استکان نعلبکی مان را بکوبیم توی ملاجش اما جلوی خشم خودمان را گرفتیم و گفتیم : خوبیم آقا ! خوبیم ! اما از شما چه پنهان ناگهان ترس ورمان داشت . گفتیم نکند یک مرگ مان است ؟ نکند رنگ روی مان پریده و میخواهیم سکته ای مکته ای بکنیم ؟ پا شدیم به بهانه ای رفتیم دستشویی و جلوی آیینه هی دست به صورت مان کشیدیم ، هی چانه مان را مالیدیم ، هی صورت مان را ور انداز کردیم و دیدیم نه تنها هیچ مرگ مان نیست بلکه بخاطر همان چهار تا گیلاس ویسکی که شب قبلش بالا انداخته بودیم صورت مان عینهو چهره قاسم ناکام برق میزند . آمدیم نشستیم سر جای مان . دوباره همان خانم میانسال با یک سینی چای آمد جلوی مان .این عالیجناب دست شان را دراز کردند تا چند تا خرما بر دارند . نمیدانیم چطور شد که دست شان خورد به سینی و استکان های چای داغ کله پا شدند روی بند و بساط آقا !
آخی .... دل مان خنک شد !
حالا نوبت ما بود که بپرسیم حال سرکار عالی چطور است قربان ؟!

۲۷ مهر ۱۴۰۱

جانوری بنام وزیر کشور


این جانور وزیر کشور مملکت ماست . به میلیمتر میگوید لی لی لیتر !
ما این تصویر را اینجا میگذاریم . چون در زندان آقای زال ممد رییس کل فیس بوق هستیم نمیدانیم آیا کسی آنرا می بیند یا اینکه فقط خودمان می بینیم و عمه جان مان ؟

ویسکی من کجاست ؟

آقای ابراهیم گلستان تعریف میکرد :
رفته بودم دیدن شهبانو. هنوز چند سالی به انقلاب مانده بود .
در کاخ نیاوران پای آلاچیقی نشسته بودیم و حرف میزدیم . پیشخدمتی آمد دست به سینه ایستاد و از من پرسید : قربان !چیزی میل میفرمایید ؟
گفتم : ویسکی با یخ
از شهبانو پرسید :شما چی میل میفرمایید؟
گفت: قهوه
تعظیمی کرد و رفت. ده دقیقه شد بیست دقیقه شد نه از ویسکی خبری شد نه از قهوه.
شهبانو مستخدم را صدا کرد و گفت: پس چطور شد این قهوه و ویسکی ما ؟
مستخدم تعظیمی کرد و گفت : همین حالا میارم خدمت تون!
دوباره ده دقیقه گذشت بیست دقیقه گذشت نه از ویسکی خبری شد نه از قهوه!
شهبانو دو باره پیشخدمت را صدا کرد و گفت : چطور شد این ویسکی و قهوه ما ؟
مستخدم آمد جلو ، تعظیمی کرد و گفت : ببخشید علیاحضرت ! خیلی ببخشید ! رویم نمیشود بگویم چه اتفاقی افتاده!
شهبانو گفت : بگو چی شده
گفت: والله علیاحضرت ! چون بعضی از کارکنان دربار ویسکی ها را میدزدیدند آقای فلانی آمده همه ویسکی ها را جمع کرده گذاشته توی صندوق درش را قفل کرده کلیدش هم توی جیب اوست و امروز هم نیامده سر کارش !
بیچاره اعلیحضرت رحمتی بر چه مملکتی و بر چه مردمانی حکمفرمایی میفرمود !