دنبال کننده ها

۲۳ مهر ۱۴۰۰

رضا شاه و کسروی

احمد کسروی درمورد رضا شاه در کتاب“سرنوشت ایران چه خواهد بود؟" چنین می نویسد:
در محاكمه مختاري كه حزب توده در آن دخالت داشت، پرونده شهرباني شيخ خزعل بدست افتاده دانسته گرديد كه در سال ١٩١٤ كه جنگ با آلمان و عثماني آغاز شده بود، انگليسها با خزعل پيماني بسته بوده اند كه بر طبق آن خزعل در تحت حمايت انگليس باشد و با دستور آن ها رفتار كند و انگليسها نيز حكومت خوزستان را در خانواده شيخ، ارثي و دائمي شناسند.
با اينحال رضاشاه لشكر بر سر خزعل فرستاده ترتيب او را بهم زد و دولت را در خوزستان داراي اقتدار گردانيد. در آن قضيه سيد حسن مدرس مخالف رضاشاه بود كه چه در مجلس و چه در بيرون، كارشكني هاي بسيار كرده آشكار بخزعل حمايت نشان ميداد.
با اينحال شما رضاشاه را آلت سياست انگليسها مي شماريد و مدرس را يكي از قهرمانان ملت بحساب مي آوريد. اينست نمونه اي از وارونه بودن حقايق در اين كشور.
اگر رضاشاه افزار دست انگليسها بوده پس چرا براي ايران آرتش تهيه كرد؟ .. چرا ايلات را بتحت اقتدار دولت درآورد؟ چرا زنها را از چادر و چاقچور بيرون كشيد؟ چرا از قمه زني و زنجيرزني و ديگر رسواييها جلو گرفت؟
شما از يكسو مي گوييدانگليسها طرفدار ارتجاعند و از يكسو رضاشاه را كه كارهايش بضد ارتجاع بوده آلت دست انگليسها مي خوانيد. من نميدانم اين دو سخن با هم چگونه سازگار است؟
مي دانم خواهند گفت : از رضاشاه دفاع مي كند . ولي چنين نيست . رضاشاه اگر دفاع لازم داشته پسرش شاه ايرانست. ايشان بهتر مي توانند دفاع از پدرشان كنند.
من از حقيقت دفاع مي كنم، از تاريخ ايران دفاع مي كنم . در اين چند سال تاريخ هم لگدمال شد و راهش گم گرديد. من عادت نكرده ام سخني را برخلاف حقيقت بشنوم و بدفاع قادر باشم و خودداري نشان دهم.
من از رضاشاه جز زيان و گزند نديدم . از اين شاه جانشينش هم كمترين نيكي نديده ام و اگر بگويم بدي هم ديده ام دور نرفته ام. اين دليل حقيقت پرستي منست كه از كسانيكه بدي ديده ام هواداري نشان مي دهم و از گفتن حقايق باز نمي ايستم.
نقل از کتاب : "سرنوشت ایران چه خواهد بود؟ صفحه ۲۰"

۲۲ مهر ۱۴۰۰

فغان ز جغد جنگ و مرغوای او

جنگ جهانی اول و مرگ میلیونها ایرانی
در گفتگو با شبکه جهانی تلویزیون پارس
Sattar Deldar 10 13 2021

عینکی روشنفکر


عینکی روشنفکر !!
......بعد از انقلاب بود. داشتم از پهلوی دانشگاه رد می شدم که گفت، «وایسا ببینم»،
برگشتم دیدم یک لات، یک زنجیر هم دستش بود. گفت : «عینکی روشنفکر ، وایسا بینم»،
منهم ایستادم. گفت، «بینم اون چیه زیر بغلت؟»
گفتم کتاب.
گفت، «بنداز دور».
گفتم برای چه؟
گفت، «انقلاب را ما کردیم شماها می خواهید بیایید سر کار؟»
گفتم : ما کاری نداریم، کدام کار؟
گفت، «نه، من زمان انقلاب شیشه ی پنجاه تا بانک را شکستم، تو چند تا را شکستی؟»
دیدم اگر من بگویم که من نشکستم یا اگر چهل و نه تا بگویم مرا می زند، گفتم من پنجاه و یک تا. گفت، «پس برو» و مرا نزد.
( از حرف های غلامحسین ساعدی در گفتگو با ضیا صدقی پژوهشگر دانشگاه هاروارد )
May be an image of 1 person

این آقا استاندار جدید استان تهران است
به پاهایش نگاه کنید . بگمانم از زمان حضرت آدم تاکنون رنگ آب و حمام به خود ندیده است .به قول شاعر :
نفس به بوی خوشش مشکبار خواهد شد !
گول نان و پیازش را نخورید . قصر لواسان و حساب بانکی فرنگستانش هنوز مکشوف نشده است . همین روزهاست که رقبا و ‌رفقا پته اش را روی آب بیندازند
May be an image of 1 person and food

۲۰ مهر ۱۴۰۰

زنی با پاهای چوبین ...


نزدیکی های خانه مان ؛ در حاشیه جنگل ؛ بر بلندای تپه ای ؛ آسایشگاهی برای پیران و از کار افتادگان ساخته اند . همان خانه سالمندان که اینجا میگویند :Nursing Homes
من گهگاه ؛ شبی ؛ نیمه شبی ؛ زوزه آمبولانسی را می شنوم که تنوره کشان بسوی این آسایشگاه  - یا بهتر است بگویم آرامسایشگاه - روان است .
 بخودم میگویم : لابد یکی قلبش از کار افتاده است . لابد آن دیگری استخوان هایش ترکی بر داشته و لگن خاصره اش شکسته است . و لابد آن دیگری نفس اش دیگر در نمیآید و همین حالاست که پرونده زندگانی اش برای ابد بسته شود
هر بامداد اما ؛ وقتی میخواهم به سر کارم بروم  پیر زنکی را می بینم که هر دو پایش را از دست داده است.نمیدانم به حادثه ای یا به بیماری مهلک مرموز جانسوزی .
مرغک بال و پر شکسته را میماند . وزنش شاید به سی کیلو نرسد .یکپارچه استخوان است . پوستی و استخوانی . اما هر بامداد با دو پای چوبین از آسایشگاه بیرون میآید و از کمرکش خیابان آهسته آهسته - مورچه وار - بالا میرود و در زیر آفتاب صبحگاهی قدم میزند .
 بخودم میگویم : آدمی را می بینی ؟ می بینی چگونه در این هنگامه درد و رنج و بی دست و پایی ؛ هنوز هم میخواهد همچنان بماند و زنده بماند و از آب و آفتاب وباران و جنگل و مه و دریا و موج و پرنده و لبخند و سلام و صبح بخیر لذت ببرد ؟ چه معجون شگفتی است این انسان ؟!
 آنگاه بیاد آن داستان سعدی می افتم در گلستان همیشه بهارش که :
با طایفه دانشمندان در جامع دمشق بحثی همی‌کردم که جوانی در آمد و گفت : درین میان کسی هست که زبان پارسی بداند؟ غالب اشارت به من کردند. گفتمش خیرست گفت پیری صد و پنجاه ساله در حالت نزعست و به زبان عجم چیزی همی‌گوید و مفهوم ما نمیگردد . گر به کرم رنجه شوی مزد یابی، باشد که وصیتی همی‌کند. چون به بالینش فراز شدم این میگفت:
دریغا که بر خوان الوان عمر
 دمی خورده بودیم و گفتند بس
معانی این سخن را به عربی با شامیان همی‌گفتم و تعجب همی‌کردند از عمر دراز و تاسف او همچنان بر حیات دنیا.
گفتم چگونه‌ای درین حالت؟
گفت: چه گویم؟
ندیده‌ای که چه سختی همی‌رسد به کسی
که از دهانش به در میکنند دندانی؟
قیاس کن که چه حالت بود در آن ساعت
 که از وجود عزیزش بدر رود جانی.


Life in America
Twenty years ago we had Johnny CASH ,Bob HOPE,
And Steve JOBS.
Now we have no CASH , no HOPE and no JOBS!!

گاه

داشتم با خودم فکر میکردم این فرهنگستان زبان خدا بیامرزمان از پسوند « گاه » چه واژه های زیبایی ساخته است :
دانشگاه
زایشگاه
ورزشگاه
اردوگاه
پرورشگاه
باز داشتگاه
بزنگاه
عبادتگاه
آموزشگاه
آسایشگاه
پالایشگاه
خوابگاه
درمانگاه
پرتگاه
صبحگاه
شامگاه
گذرگاه
خلوتگاه
گیجگاه
نهانگاه
دادگاه
خرمنگاه
بارگاه
باشگاه
فرودگاه
و صدها واژه دیگر
اکنون اما در عصر حکومت قمه و قیمه، فرهنگستان زبانش هم واژه ها و ترکیبات عجیب غریب صادر میفرماید.
یک نمونه اش اینکه بجای کراوات میگویند: «گردن آویز زینتی »!

کجا میروی ؟

میرزا غلامحسین خان به رحمت خدا رفته بود .
دوستان و فامیل و رفیقان سابق و اسبق جمع شدند و پیکر مرحوم مغفور مبرور را تا آرامسایشگاهش بدرقه کردند
همسر غلامحسین خان که با روسری توری سیاه و لباس عزا لنگان لنگان همراه سوکواران پشت سر تابوت جناب غلامحسین خان در حرکت بود رو به خانم فخر الدوله کرد و گفت :
میدانی فخری جان ؟ این اولین بار است که میدانم این غلامحسین خان کجا میرود

۱۹ مهر ۱۴۰۰

فغان ز جغد جنگ و مرغوای او

در جنگ اول جهانی علاوه بر قحطی و وبا و مالاریا ، بیماری آنفلو آنزای اسپانیایی که همچون کرونا سراسر جهان را در چنبره خوفناک خود گرفته بود سبب ساز مرگ میلیون ها نفر در ایران شد تا آنجا که برخی از پژوهشگران از جمله آقای مجد در کتاب « قحطی بزرگ » که بر اساس اسناد وزارت خارجه امریکا منتشر کرده است تعداد کل قربانیان این بیماری را بین چهل تا پنجاه در صد جمعیت کشور یعنی حدود هشت میلیون نفرمیدانند .
در نور آباد ممسنی سنگ قبری هست که نشانگر کشتار بی امان مردم ما توسط آنفلو آنزای اسپانیایی است .
بر روی این سنگ قبر چنین نوشته شده است :
« وفات مرحمت پناه علیرضا ولد صدق ملا علی نجات جاوید الله در سنه ۱۳۳۷.
ناخوشی بلایی بر کل ربع مسکون نازل که تمام حکیمان از معالجه آن حیران و سر گردان و از اول شهر صفر تا پانزدهم شهر مذکور تمامی انواع انسان را ، سه قسم و دو قسم آنرا هلاک ، و یک قسم باقی . و آن یک قسم از عهده کفن و دفن بر نیامدند .
علامت ناخوشی عطسه ای و سرفه ای بود .
به جهت عبرت نوشته شد .»
در ماه آوریل ۱۹۱۸، فرانسیس وایت دبیر سفارت امریکا از بغداد به تهران سفر میکند و دیده های خود را اینچنین به وزارت خارجه امریکا گزارش میدهد :
«در سرتاسر جاده کودکان لخت دیده می‌شوند که فقط پوست و استخوانند. ساق هایشان بیش از سه اینچ نیست و صورت شان مانند پیرزن ها و پیر مردان هشتاد ساله تکیده و چروکیده است.
همه جا کمبود دیده میشود و مردم ناگزیرند علف و یونجه بخورند و حتی دانه ها را از سرگین سطح جاده جمع میکنند تا نان درست کنند
در همدان چندین مورد دیده شد که گوشت انسان می خورند و دیدن صحنه درگیری کودکان و سگ ها بر سر جسد یا بدست آوردن زباله هایی که به خیابان ها ریخته میشود عجیب نیست»
پس بی جهت نیست که ملک الشعرای بهار می سراید که :
فغان ز جغد جنگ و مرغوای او
که تا ابد بریده باد نای او
May be an image of monument

سیب

نوه ام - نوا جونی- سیب سرخی به دستم می‌دهد و می‌گوید :
-بابا بزرگ ! این را برایم قاچ کن .
سیب را قاچ می‌کنم . می‌گوید :
- حالا تخم هایش را بیرو ن بیاور !
با دقت تخم ها را بیرون میآورم . می‌رود یک دستمال کاغذی میآورد و تخم ها را روی آن می چیند . بعدش می‌رود یک لیوان آب بر میدارد و بمن می‌گوید : بابا بزرگ ! در را بازکن میخواهم بروم توی باغچه !
میگویم : خانوم خوشگله ! این وقت شب توی باغچه چیکار داری ؟
می‌گوید : میخواهم بروم دانه های سیب را بکارم !
در را باز می‌کنم . می‌رود دانه های سیب را گوشه ای در باغچه توی خاک فرو می‌کند و یک لیوان آب هم روی شان میریزد و بر می‌گردد توی اتاق.
فردایش صبح زود بیدار می‌شود ، قبل از آنکه دست و رویش را بشورد به شتاب وارد باغچه می‌شود . اینجا و آنجا را نگاه می‌کند . در گوشه ای از باغچه جوانه ای سر بر کشیده است. جوانه ای است از درختی یا گلی . شاید هم ریحان باشد . جوانه را نشانم می‌دهد و با شادی می‌گوید :
-بابا بزرگ ! می بینی ؟ می بینی ؟ درخت سیب من دارد بزرگ می شود .آنوقت می‌رود یک لیوان آب بر میدارد و می ریزد پای جوانه.
و من همچون جوانه ای شاداب میشوم