دنبال کننده ها

۱۵ تیر ۱۳۹۹

پروار پروران پروار


سید باقر شفتی در زمان محمد شاه قاجار امام جمعه اصفهان بود و در آن منطقه دم و دستگاهی داشت که به دم و دستگاه شاه قاجار پهلو میزد
ثروت این مجتهد در سال ۱۸۴۳ میلادی معادل دو میلیون و پانصد هزار فرانک بود.
میرزا محمد تنکابنی در کتاب« قصص العلما» در باره این مجتهد قدرتمند می نویسد :
از زمان ائمه اطهار تا آن عهد ، هیچیک از علمای امامیه به آن اندازه ثروت و مکنت نداشته اند.
این مجتهد دو هزار دکان و دهها کاروانسرا داشت و تنها از یک روستای کروند نهصد خروار برنج مقرری میگرفت.
در باره سلوک آقاسید باقر شفتی با خلایق نوشته اند که :
متهمین را ابتدا به اصرار و ملایمت و با این وعده که خودم روز قیامت پیش جدم شفیع گناهانت خواهم شد به اقرار و اعتراف وا داشته، سپس غالبا در حالیکه گریه میکرده آنان را گردن میزده و خودش بر کشته آنان نماز می خوانده و گاهی هم در حین نماز غش میکرده است!

۱۳ تیر ۱۳۹۹

تانم که نگویم ، نتوانم که ندانم


تانم که نگویم ، نتوانم که ندانم
بامداد امروز ، چشم که باز میکنم آفتاب و آسمان آبی و درخت و کوهسار و جلگه ای سبز را در چشم انداز خود می بینم و صبحم را با ترنم شعری از دیوان شمس می آغازم.
چون آینه ی راز نما باشد جانم
تانم که نگویم ، نتوانم که ندانم
از جسم گریزان شدم از روح به پرهیز
سوگند ، ندانم نه از اینم نه از آنم
اندر کژی ام منگر ، وین راست سخن بین
تیر است حدیث من و من همچو کمانم ...
زیر ساخت های معرفتی مولانا و شیوه او در بیان هیجانات روحی اش همواره مرا به اعجاب فرو می برد
برای درک آثار مولانا نخست باید جهان بینی او را شناخت . جهان بینی او آتشفشان معرفتی است و این آتشفشان معرفتی را نمی توان حتی در قالب های فلسفی - همچون مکتب های مشایی و اشراقی و ایده آلیسم و رئالیسم - ریخت . نگرش او به همه پدیده های هستی یک جهان بینی عرفانی مبتنی بر وحدت وجود است که برای دریافت و شناخت آن باید پیچ و خم های بغرنج فلسفی را در نوردید
ای خواجه بفرما به کی مانم به کی مانم
من مرد غریبم، نه از این شهر جهانم
گر دم نزنم تا حسد خلق نجنبد
دانم که نگویم ، نتوانم که ندانم
Like
Comment
Share

Comments

بکش ولی خوشگلم کن

میگفت : ‏دخترعموی ۲۱ساله‌ام چهارده سال پیش بخاطر جراحی بینی توی یکی از همین کلینیک‌های غیراستانداردی که ارزان تر از بیمارستان‌ها هستندکشته شد. بماند که چندماه زجر کشید ولی در عوض یکی از عکس‌هایش با دماغ جدید روی اعلامیه ترحیمش چاپ شده بود!
آن دیگری میگفت
دختری آمده بود توی محل کارمان و ناله و ندبه میکرد که پدرش را در جنگ از دست داده و مادرش هم بیمار و زمینگیر است
ما برای اینکه این دختر خانم - که بر و رویی هم داشت - به فساد کشانده نشود و زندگی اش سر و سامانی بگیرد با همکارانم دست بدست هم دادیم و از دوستان و رفیقان و فامیل و همسایه و کس و کارمان پول گرفتیم و مبلغ قابل توجهی جمع کردیم و به این دختر خانم دادیم . چند روز بعد دیدیم رفته است دماغش را عمل کرده است و با بینی پانسمان شده توی خیابانها رژه میرود

کجایت درد نمیکند ؟



استاد بدیع الزمان فروزانفر میگفت : وقتی ما درس میخواندیم کتابهایی که در اختیار داشتیم در دوره قاجار چاپ شده بود
وقتی به اشعار بزرگان شعر پارسی میرسیدیم اگر مثلا شعر مسعود سعد را از روی کتاب می خواندیم استاد ادیب نیشابوری اگر متن را قبول نداشت تاملی میکرد و ریش اش را با دست میگرفت ومیفرمود :« به روح پدرم مسعود سعد اینطور نگفته بود »
بعد به سلیقه خودش شعر مسعود سعد را اصلاح میکرد و میفرمود :مسعود سعد اینطور گفته است
«از حرف های استاد محمد جعفر محجوب»
استاد محمد جعفر محجوب -که من افتخار شاگردی اش را داشتم - انسان فروتن شوخ طبع شیرین سخنی بود
یکی دو روز پیش از مرگش همسرش زری خانم دستش را گرفت و با مهربانی پرسید
امیر جان کجایت درد میکند
استاد گفته بود : خانم جان ! بفرمایید کجایت درد نمیکند


۸ تیر ۱۳۹۹

با اسب ها


امروز رفتیم دیدن اسب ها - نام شان چیف و ریو-
نوا جونی و آرشی جونی دو سه ماهی بود اسب ها را ندیده بودند . ترس از ویروس کرونا همه مان را خانه نشین کرده بود .
اسب ها تا چشم شان بما افتاد شیهه ای کشیدند و سم به زمین کوبیدند و گردنی کشیدند و بدین سان خوش آمد مان گفتند .
آقای کوین خانه نبود . همسرش آمد و دروازه آهنی را گشود و نواجونی و آرشی جونی توانستند نیم ساعتی دستی به سر و گردن اسب ها بکشند و ناز و نوازش شان کنند
چشمان اسب ها را با پوششی پارچه ای پوشانده بودند . نوا جونی با نگرانی و دلسوزی کودکانه ای می پرسید چرا چشمان شان را بسته اند ؟
گفتیم : چون مگس ها روی چشم اسب ها می نشینند و آزارشان میدهند باید چشمان شان را بست تا کمتر آزار ببینند .
وقتیکه میخواستیم به خانه برگردیم اسب ها بیتابی میکردند . دور خودشان می چرخیدند . سم به زمین میکوبیدند و با زبان بی زبانی میگفتند : کجا؟ چرا تنهای مان میگذارید ؟

چرا نمیمیرم ؟

یک روز آفتابی که گذارم به ژنو افتاده بود به خانه سالمندان - محل اقامت محمد علی جمالزاده- به زیارت او رفتم 
گفتتد : فایده ای ندارد . او همیشه در خواب است و گاهی چشم میگشاید و عجیب است که وقتی بیدار میشود برهمه حواس خود مسلط است
گفتم : اشکالی ندارد ، میخواهم او را در هر حالتی که هست ببینم 
روی تخت دراز کشیده و در خوابی آرام فرو رفته بود
مقابل او نشستم و به این انسان - که بیش از صد سال گفت و نوشت و آرام نداشت - چشم دوختم و به سر نوشت آدمیان که چه آغاز و فرجامی برای شان رقم زده اند
چشم در چشم او داشتم که ناگهان چشم هایش را باز کرد . به من خیره شد با حیرتی آشکار
از ترس اینکه مبادا دوباره چشم بر هم بگذارد هیچ نگفتم و تکان نخوردم
با صدایی بسیار ضعیف گفت : تو محمد نیستی؟
گفتم : چرا آقا جمال
گفت : اینجا چه میکنی؟
گفتم : آمده ام شما را ببینم
گفت : من که دیدن ندارم
گفتم : چرا ، شما را همیشه با شوق و شادی می توان دید
گفت : من چرا نمیمیرم ؟
گفتم : چرا بمیرید آقا جمال ؟ شما هنوز باید برای ما باز هم از سفر به بندر پهلوی و آن ماجراها حرف بزنید
گفت : آخر همه مردند . من دیگر زبان این آدم ها را نمی فهمم و با کسی آشنا نیستم
وچشم بر هم گذاشت و به خواب رفت
مدتها همانجا نشستم. باور نداشتم که این سعادت غیر مترقبه نصیب من شده است و توانستم شاید تنها کسی باشم که آخرین حرف های او را بشنوم
بگو به خضر که از عمر جاودانه ترا
چه حاصل است بجز مرگ دوستان دیدن ؟
آرامش جاودانی همراه او باد 
محمد عاصمی - مونیخ
 آبان ۱۳۷۶
 نوامبر ۱۹۹۷

آنجلا


آنجلا....
" از داستان های بوئنوس آیرس "
*. نامش آنجلا بود . صدایش میکردند آنخلا . سی و چند سالی داشت . بلند قد و سیاه چشم و گیسو کمند . عاشق مردی شده بود با زنی و سه فرزند 
آنجا - در بوئنوس آیرس - طلاق ممنوع بود . از نظر قانونی ممنوع بود . اما زنها و مردها - زن ها وشوهرها - از هم جدا میشدند بی هیچ اما و اگری . بی گردن نهادن به هیچ قانونی . قانونی که در قدرت پنهان کلیسای کاتولیک جریان داشت
عمویش و زن عمویش را میشناختم . درست مقابل سوپرمارکت من خانه ای ساخته بودند . خانه ای آجری . آنجلا را از خانواده خود طرد کرده بودند . عمویش و زن عمویش از او پرهیز میکردند . نمیخواستند بدانم با آنها نسبتی دارد
مرد اما - مردی که آنجلا عاشقش شده بود - آمده بود حول و حوش فروشگاهم خانه ای اجاره کرده بود و با آنجلا در آن میزیست
آنجلا گهگاه غروب ها به فروشگاهم میآمد . نانی و مربایی و تخم مرغی و بیسکویتی میخرید . اگر میدید میتواند با من سخنی بگوید سفره دلش را باز میکرد . چشمان جادویی سیاه سحر انگیزی داشت . گهگاه پسرک سه ساله اش را هم همراه میآورد . کودکی شیطان و مدام در جست و خیز . چشمانش هم رونوشت برابر اصل . عینهو چشمان سیاه سحر انگیز آنجلا
می پرسیدم : آنجلا ! تو با اینهمه زیبایی و ملاحت چرا خودت را به بند بلا گرفتار کردی ؟ میتوانستی مرد بهتری بیابی و زندگی بهتری داشته باشی
چشمانش از اشک پر میشد و میگفت : اسن ! انگار تو از عشق چیزی نمیدانی ؟ من به گرداب عشق افتادم
آنگاه قطرات اشک را میدیدم که بر پهنای صورتش فرو می چکید
آنجلا مدام در هراس میزیست .ترسی هولناک در جانش خانه کرده بود . بی تاب و شکننده و مایوس بود
می پرسیدم : آنجلا ! از چه می ترسی ؟
میگفت : می ترسم . سخت هم می ترسم . می ترسم روزی رهایم کند و به زن و فرزندانش باز گردد. آنوقت چه خاکی باید بسر کنم ؟
و دوباره قطرات اشک بود که بر پهنای صورتش می درخشید
وقتی از بوئنوس آیرس به امریکا آمدم هنوز برایم نامه می نوشت . هنوز همچنان درد دل میکرد . هنوز می ترسید و می هراسید . سال نو که از راه میرسید کارتی میفرستاد و تبریکی با گل و گیاه و تصویری از قلبی شکسته
دو سه سالی برایم نامه می نوشت . پس از آن دیگر هیچ
مرا گم کرده بود . شاید هم خودش را گم کرده بود . نمیدانم . شاید من او را گم کرده بودم
دیگر سالهاست از آنجلا خبری ندارم .زنی با چشمان سیاه جادویی . قربانی عشق
زنی که در هراس میزیست 

۵ تیر ۱۳۹۹

چه سرمایی


می پرسم : از کجا میآیی ؟
میگوید : از مینه سوتا
میگویم : مینه سوتا ؟ آنجا چه میکنی ؟ جا قحط بود ؟
میگوید : چه کنیم آقا ! این روزگار غدار چنان زد بر بساطم پشت پایی - که هر خاشاک من افتاد جایی
می پرسم: با سرمای گزنده زمستانش چه میکنی ؟
آهی میکشد و میگوید : میدانی آقا ؟ هیچ سرمایی گزندگی سرمای تبعید و آوارگی را ندارد
. آنگاه لحظه ای به دور دست ها خیره میشود و انگار بخواهد دفتر خاطراتش را باز کند داستانش را برایم شرح میدهد
... زمستان بود . چه زمستان تلخ و سیاهی هم بود . چهار هزار و پانصد دلار به یک قاچاقچی میدهم و از استانبول خودم را میرسانم بلژیک . برف همچنان می بارد . در بروکسل در هتل درب و داغانی جا میگیرم . هتل که نه ؛ از آن پانسیون های ارزانی که غربتی ها میتوانستند در آن مسکن و ماوایی بیابند . . نه زبان میدانم نه تنابنده ای را می شناسم . شب که شد میآیم بیرون بلکه نانی و مربایی و میوه ای و بیسکویتی بخرم . از یکی دو چهار راه میگذرم . برف همچنان بی امان میبارد و سرما هم بیداد میکند . خرت و پرتی میخرم و میخواهم به هتلم بر گردم . اما هر چه نگاه میکنم نمیتوانم هتلم را پیدا کنم . تنابنده ای هم در خیابان نیست . اگر هم باشد من نه زبان میدانم و نه نام هتلم را . هزار بار از بالا به پایین و از پایین ببالا میروم اما نمیتوانم هتلم را پیدا کنم . همه ساختمانها شبیه هم اند . همه یک رنگ و یک شکل . خدایا ! چه کنم چه نکنم ؟ اگر تا صبح در خیابان بمانم که منجمد خواهم شد . ترس برم میدارد . آنجا در گوشه خیابان کیوسک تلفنی بود . به اتاقک آن پناه میبرم. تا صبح آنجا سر پا می ایستم و میلرزم و میلرزم
. آره دوست عزیز . هیچ سرمایی گزندگی و تلخی سرمای تبعید و آوارگی را ندارد

میرزا کوچک خان


میرزا کوچک خان
این ساراخانم بیست سی سال است آرایشگر ماست
هر وقت میرویم موهای مان را کوتاه کنیم یکساعت تمام باید از سیر تا پیاز به داستان زندگی شان گوش بدهیم ولام تا کام هم حرف نزنیم .
دیشب برای شان پیغام فرستادیم که : سارا خانم جان ! . روزگارتان بی بلا و بی کرونا باد . آیا میشود امروزی فردایی پس فردایی خدمت تان شرفیاب بشویم این موهای سر مان را کوتاه بفرمایید ؟
جواب دادند : یکماه دیگر باید صبر کنید!
گفتیم : خانم جان ! هیچ میدانی ما حالا چه شکل و شمایلی شده ایم ؟ عینهو انسان های غار نشین عهد ماضی را میمانیم ! این خلایق بیچاره وقتی چشم شان بما می افتد خیال میکنند مرحوم مغفور میرزا کوچک خان جنگلی زنده شده است و لابد میخواهد اینجا در کالیفرنیا یک دولت دموکراتیک خلقی اسلامی سوسیالیستی راه بیندازد ! از آنطرف می ترسیم طفلکی ها نوه های مان هم با دیدن مان زهره ترک بشوند ! حالا نمی شود محبت بفرمایید وقتی بما بدهید شبی نیمه شبی صبحی سحری خدمت تان شرفیاب بشویم این موهای لعنتی مان را کوتاه کنید و شرشان را از سر مان کم بفرمایید ؟
دوباره پیغام فرستادند که : خیر آقای گیله مرد ! خیلی متاسف هستم . آی ام ساری ! باید یکماه منتظر بمانید !
دیدیم چاره ای نیست . گفتیم ؛ باشد ! یکماه دیگر صبر میکنیم ، مگر آسمان به زمین میآید ، بگذار این گرینگوها خیال کنند ما همان میرزا کوچک خان جنگلی هستیم !
باری! امروز صبح پاشدیم رفتیم بانک . یک فقره ماسک سپید هم روی دهن و دماغ مان چسبانیدیم و رفتیم آنجا . خیال میکردیم حالاست که همه خلایق برای مان هورا بکشند که : به به ! جناب آقای میرزا کوچک خان ! صبحکم الله بالخیر !
اما بقدرتی خدا هیچ تنابنده ای نیم نگاهی هم بما نینداخت و نگفت موسیو گیله مرد خرت به چند !
آمدیم بیرون برویم پی کار و زندگی مان . دیدیم دو قدمی بانک یک آرایشگاهی باز است و خانمی آنجا پشت میز نشسته است و ناخن هایش را لاک میزند
رفتیم داخل و گفتیم : گود مورنینگ مادام ! می توانید موهای سرمان را کوتاه کنید یا باید وقت قبلی بگیریم ؟
ایشان خنده ملیحی فرمودند و گفتند : شما چقدر آدم خوش شانسی هستید
پرسیدیم : چطور مگر ؟
فرمودند : یکی از مشتری های مان نیامده است . بیا برو بنشین جلوی آینه.
ما هم رفتیم نشستیم پای آیینه و قبل از اینکه ایشان دست به قیچی و سایر ابزار آلات قتاله و اصلاحگرانه ! ببرند گفتیم : خانم جان ! قربان آن دست و پنجه بلوری تان بشویم ما ! بالاغیرتا سرمان را طوری اصلاح کنید زن مان از خانه مان بیرون مان نیندازدها !
آقا ! یکساعتی آنجا نشستیم و این بانوی هنرمند با چنان دقت و ظرافتی سرمان را اصلاح کرد که ما هم از بس از کارشان خوش مان آمده بود یکدانه اسکناس ده دلاری انعام دادیم و گفتیم : سارا بی سارا ! بای بای سارا
( این هم عکس های پیش و پس از اصلاح)

نور چشم عزیزم


نور چشم عزیزم
*************
" به بهانه روز پدر "
نوشته بود : نور چشم عزیزم ؛ امیدوارم از جمیع بلیات ارضی و سماوی محفوظ و محروس بوده باشید . اگر جویای حال ما باشید الحمد الله سلامتی حاصل است و ملالی نیست جز دوری دیدار شما که آنهم امید وارم بزودی زود تازه گردد . آمین یا رب العالمین .
پدرم نامه هایش را همیشه با همین دو سه خط شروع میکرد . چه آنهنگام که در تبریز و ارومیه بودم چه زمانی که توفان نابهنگام آن انقلاب ؛ تن زخم خورده ام را به دیاری دور - به بوئنوس آیرس - پرتاب کرده بود .
روز پدر مرا بار دیگر بیش از هر روز دیگری بیاد پدرم می اندازد . مردی که خطی بسیار خوش داشت .برای مان کتاب می خواند . قصه میگفت . و هر گز به خشم و غضب و زور با ما سخنی نگفت . و هرگز حتی گراز گرسنه ای را به بانگ طبل نراند .
در نوجوانی اش - بهنگام حکومت رضا شاهی - کارمند اداره طرق و شوارع بود . اداره ای که بعد ها نام وزارت راه بر خود گرفت . پس از آن مامور وصول عوارض دروازه ای شهرداری آستانه اشرفیه بود . شغلی که چند سالی در آن پایید و پلکید و عمر گذاشت .
بعد از کودتای بیست و هشت مرداد - در هنگامه شگفتی که مصدقی بودن جرم نابخشودنی هراسناکی بود - چندی در بیم و هراس زیست . سر انجام بقول خودش عطای " نوکری دولت " را به لقایش بخشید و در دامنه شاه نشین کوه لاهیجان - آنجا که باران بود و سبزه بود و سرود پرنده بود - به چایکاری و باغداری پرداخت . خانه ای ساخت بر فراز تپه ای که میشد در تالار چوبی اش نشست و افق تا افق ؛ سبزه و سبزی و دریا را بتماشا نشست .
آنهنگام که میهنم را به اجبار ترک میکردم پدرم پنجاه ساله بود . مردی که بعد ها تا مرز هفتاد و چند سالگی هم پیش رفت اما من او را همچنان و هنوز همچون مردی پنجاه ساله در ذهن و ضمیرم دارم .
پدر آنچنان به دار و درخت هایش دلبسته بود که هر وقت میگفتم چرا به امریکا نمیآیی ؟ در پاسخم میگفت : پسر جان ! پس این دار و درخت هایم را چیکار کنم ؟
انگار دار و درخت هایش را به جانش بسته بودند .
آخرین باری که صدایش را شنیدم در بستر مرگ بود . صدایم را نمی شناخت . ناله ای و تمام .
حالا سالها از مرگ پدر - و مادر نیز - گذشته است و ما همچنان دوره میکنیم شب را و روز را . و هنوز را
روز پدر را به همه پدران . و پدرانی که برای فرزندان خود مادری کرده اند . و مادرانی که برای فرزندان خود پدری کرده اند تهنیت میگویم .
بقول حافظ :
حدیث هول قیامت که گفت واعظ شهر
حکایتی است که از روزگار هجران کرد
: