دنبال کننده ها

۲۹ فروردین ۱۳۹۹


طفلکی راست میگوید !

در اسارت طالبان


خبرنگار مجله « نیویورکر» که هشت ماه در اسارت آدمخواران طالبان بود ؛ دیروز آمده بود تا خاطرات تلخ دوران اسارتش را بازگو کند
این روزنامه نگار امریکایی هنگامیکه برای تهیه گزارشی به افغانستان رفته بود همراه راننده اش به اسارت طالبانی ها در آمد
او میگفت : پیش از او یک خبرنگارایتالیایی و راننده او توسط طالبانی ها به گروگان گرفته شده بودند و طالبانی ها جلوی چشمان او راننده افغان را گردن زدند
میگفت : من میدانستم که آنها مرا نخواهند کشت . میدانستم از دولت امریکا یا از ناشر مجله نیویورکر چندمیلیون دلاری باج خواهند گرفت اما ترسم از آن بود که نکند راننده بیچاره ام را گردن بزنند . وحشتم از این بود اگر راننده ام را گردن زدند من تا آخر عمرم نتوانم از عذاب وجدان رهابشوم . بنا براین به آنها پیشنهاد کردم یکی از انگشتانم را قطع کنند ولی به راننده ام آسیبی نرسانند
چه کسی بود که میگفت : اسلام به ذات خود ندارد عیبی؟
بگمانم یارو قرآن را نخوانده بود . یا خوانده بود و چیزی از آن سر در نیاورده بود

۲۸ فروردین ۱۳۹۹

حاج آقا ترامپ


!! زن مان اسم مان را گذاشته است حاج آقا ترامپ
می پرسیم : آخر برای چه؟ دلتان میآید ؟ از ما مظلوم تر و بی دست وپا تر توی همه عالم پیدا میشود ؟ حالا چرا حاج آقا ترامپ ؟اسم بهتری نمی توانستید روی ما بگذارید؟
میگویند : برای اینکه به حرف هیچکس گوش نمیدهید! مرغ تان هم همیشه خدا یک پا دارد
دخترمان هم صدای قهقهه خنده شان به آسمان میرود و از مادرشان پشتیبانی میفرمایند
!لابد باید دست به دامان نوا جونی بشویم بلکه از ما در برابر این لشکر جرار دفاع کند
یادمان میآید چند سال پیش هم که تانک های آقای بوش خیابان های عراق را شخم میزدند ، زن مان اسم مان را گذاشته بود حاج آقا !بوش
می پرسیدیم : آخر برای چه ؟
!میگفت: برای اینکه مثل بوش خرابکار هستید
باری ، در عهد شباب در کتاب ها خوانده بودیم که« نوبتی به سمع سلطان محمود رساندند که شخصی در نیشابور مال فراوان دارد
:او را به حضور خواست و فرمود
!!بر ما معلوم شده است که مذهب قرامطه داری
!آن مرد گفت :از بهر خدای هر چه دارم از من بستان و این نام بر من منه
سلطان فرمود تا تمامی اموالش بستدند ونامه ای در درستی اعتقاد او نوشتند
حالا حکایت ماست 
آخر به چه زبانی به این زن جان مان بگوییم «از بهر خدای این نام بر من منه » ؟

نترسید. نگران نباشید


« از یاد داشت های اسدالله علم »
شنبه بیستم آبان ۱۳۵۱
....بعد از ظهر سفیر امریکادیدنم آمد. نامه تشکر آمیزی از نیکسون آورده بود
قدری اظهار نگرانی از نارضایی آخوند ها میکرد
گفتم :نترسید و نگران نباشید . اولا عمل آنها گذشته و در قبال قدرت شاهنشاه دیگر هیچ عملی نمیتوانند بکنند
برای او تشریح کردم وقتی که من نخست وزیر بودم و آخوندها جدا علیه تقسیم املاک قیام کردند تا جایی که باکمونیست ها هم هماهنگ شدند و آن آشوب و انقلاب را راه انداختند و مالکین و عشایر هم همدست آنها بودند غلطی نتوانستند بکنند و آنها را له کردیم بطوری که برای همیشه از دست رفتند .دیگر حالا نق نق دو آخوند مفلوک اثری نمیتواند داشته باشد 
« یاد داشت های علم - جلد دوم - ص۳۳۵

۲۷ فروردین ۱۳۹۹

قرمه سبزی


مادر بزرگ هفته ای هفت روز توی آشپزخانه سرگرم پخت و پز است.
میگویم :نسرین جان من چیزی نمیخواهم ها ! یک لیوان شیر میخورم میروم میخوابم.
میگوید : دارم برای نوه ها غذا درست میکنم .
نوه ها - نوا جونی و آرشی جونی- غذای ایرانی دوست دارند . مخصوصا قرمه سبزی و کتلت. با چنان ملچ ملوچ و لذتی میخورند که ما کیف میکنیم.
من قرمه سبزی دوست ندارم . از قیمه پلو و کتلت هم بدم میآید . به استانبولی پلو میگویم آشغال پلو! آرشی جونی هم از استانبولی پلو خوشش نمیآید . تا نگاهش به این غذا می افتد اخم هایش را تو هم میکند و میگوید : نو...نو
هر وقت به نوا جونی زنگ میزنیم و می پرسیم چه غذایی دوست داری برایت بیاوریم بی هیچ تامل و درنگی میگوید : گورمه سبزی!
دیروز رفته بودم دیدن شان . برای شان غذا برده بودم . یک دوربین عکاسی هم برای نوا جونی خریده بودم برود از عروسک هایش عکس بگیرد . عکاسی را خیلی دوست دارد . عکاس خوبی هم هست .
میگوید : بابا بزرگ! من امروز گریه کردم
می پرسم : چرا بابا جونی؟
میگوید : دوستانم را « میس» کرده ام.
توی دلم میگویم : ما هم دوستان مان را « میس» کرده ایم نازنین.
راه افتادم و گفتم :
کرونا خر است
گاو نر است

ماسک


آمدم صندوق پستی ام را باز کردم نامه هایم را بردارم
می بینم دوتا ماسک پزشکی در میان نامه هاست
چه کسی برای مان ماسک فرستاده است ؟ نمیدانم
تکه کاغذی همراه ماسک هاست .
نوشته است : از طرف همسایه ات.
کدام همسایه؟
نمیدانم
رودکی بود که میگفت:
اندر بلای سخت پدید آید
فضل و بزرگمردی و سالاری

۲۶ فروردین ۱۳۹۹

معالج الشعرا


این شعر را ایرج پزشکزاد برای مردی گفته است که پزشک بود و دست و دل باز بود و گشاده دل بود و گشاده دست بود و نامی و نانی و آوازه ای و ید وبیضایی داشت ودر شهر فرشتگان - لس آنجلس - خانه ای و سر پناه و منزلگاهی ساخته بود تا هر آنکس از جماعت شاعران و نویسندگان و اهل هنر را که گذر به آن سامان افتد بتواند رایگان چند گاهی در آن خانه مهر بماند و بنوشد و بخورد و بیاساید
و کلام و سخن ابوالحسن خرقانی آویخته بر دیوار که هرکه در این خانه در آید نانش دهید و از ایمانش مپرسید
ناگهان وزش توفانی نا بهنگام - و شاید هم لغزشی فرا قانونی - همه آن بساط را در چشم بر هم زدنی در هم ریخت و آن نیکمرد نیکو نهاد پس از رهایی از چنبر یاسای دردناک ینگه دنیایی، دار و ندار خویش از کف بداد و خود به نان شبی نیازمند افتاد
چند سالی از این ماجرا گذشته است و دیگر هیچ نام ونشانی از آن پزشک نیکوکار نیست و از خیل عظیم شاعران و متشاعران و قوالان و دلالان و دلقکان که از آن خوان یغما بهره میگرفتند حتی یک نفرشان یادی از او نمی کند و نامی از او نمی برد و پروای آن ندارد که آن 

نیکمرد بد فرجام سالها در آسایشگاهی متروک می زیست  و تنها می زیست و چشم براه نگاه گرم و مهربان و دستان نوازشگر آنها بود
بقول حافظ جان
-پیر پیمانه کش من - که روانش خوش باد
گفت : پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان
-----------
ای جناب معالج الشعرا
باد بر جانت آفرین خدا
جمله ی شاعران نو پرداز
میکنندت به صبح و شام دعا
زانکه در سایه توجه تو
رسته اند از هزار درد و بلا
حضرت امجد مشیری را
نسخه ات در سه روزه کرد دوا
خوب شد معده درد رویایی
می خورد ظهر و شب سه پرس غذا
دیگر این روزها ندوشن را
نبود هیچ حاجتی به عصا
ورم بیضه های نادر پور
کم شده تازگی به لطف شما
شاش بند علی دهباشی
گشته شرشر به کوری اعدا
ضعف جنسی ه الف سایه
یافت آخر به همت تو شفا
نقرس پای احمد شاملو
هست در این میانه استثنا
شعر نو را کنون تویی ناجی
وقنا ربنا عذاب النا!!!

می دزدم میزنم به چاک


این رفیق مان آقای آنتون چخوف میگفت :
از یک مرد دهاتی پرسیدم اگر شاه بشوی چه کار میکنی؟
گفت : صد روبل میدزدم میزنم به چاک !
حالا حکایت روزگار ماست.
آقای چارلز کاروین مامور آتش نشانی شیکاگو رفته بود بانک دویست دلار پول از حسابش بردارد .مانده بود معطل که خدایا ، بارالها! اگر این چک هزار و دویست دلاری آقای عمو سام هر چه زودتر دستش نرسد تا سر برج چه خاکی باید به سرش بریزد
دویست دلارش را گرفت و نگاهی به رسید بانکی اش انداخت و دید خدای من ! هشت میلیون و دویست هزار دلار پول نقد توی حسابش دارد.
طفلکی نگاهی به آسمان انداخت و بجای اینکه شکر آقای باریتعالی را بجا بیاورد و بگوید خدایا خداوندا! به رحمت واسعه ات شکر فریاد کشید : oh....shit
و همین جا بود که کارمندان بانک به اطلاعش رساندند که :
سر سلطان را نشاید گفت هرگز با عسس
لقمه مردان نمی شاید به طفلی باز داد
همچنین به عرض مبارک شان رساندند اگر حضرت باریتعالی را چنین کرمی باشد بانکداران ینگه دنیایی را نیست . او در حساب بانکی اش فقط سیزده دلار و شصت و پنج سنت دارد. یعنی اگر چه در خانه قاضی گردو بسیار است اما حساب و کتابی هم در کار است .
خوب شد طفلکی سکته نکرد. من اگر بودم همانجا سکته ناقص میکردم.

۲۵ فروردین ۱۳۹۹

hansengilemard's profile picture

ساعت بیست و پنج

آمده ام اینجا - حیاط خانه ام- نشسته ام شراب سفید مینوشم . شراب ناب ناپا . با شیرینی و بادام سوخته. اگر سر همسرجان را دور ببینم یواشکی سیگاری هم دود خواهم داد .
چشم اندازم سبزه است و آب و سبزی و سبزینگی . هیچ صدایی از هیچ جا بگوش نمیآید . سکوت مطلق
غروب نزدیک است . چه ساعتی است؟
ساعت بیست و پنج

چنین کنند بزرگان


سه چهار سال پیش بود . آقای « سایه » آمده بودکالیفرنیا. شب شعری داشت در دانشگاه برکلی . نتوانسته بودیم برویم
مهمان کسی بود بنام آقای نظامی
این آقای نظامی گویا خود دستی در شعر و شاعری داشت . من متاسفانه نمی شناختمش. من از قبیله نظامیان فقط نظامی گنجوی را می شناسم
یکی دو روز بعد شنیدیم شب شعری دارد در رستورانی در بی اریا. به رفیقم گفتم : برویم
و رفتیم . نام شهرش یادم نیست. دور و بر سانفرانسیسکو بود
عده ای آمده بودند
رفتیم گوشه ای نشستیم و به انتظار ماندیم
در این حیص و بیص رفیق شاعرم - آقا رضا - از آلمان تلفن کرده بود که فلانی ، اگر جناب سایه را دیدی این پیغامم را به او برسان
رفتیم گوشه ای نشستیم و به انتظار ماندیم
آقای نظامی میکروفن را بدست گرفت و چند شعری از سایه خواند و یکساعتی هم در باب فضائل او سخنرانی کرد . بعدش به صحرای کربلا زد و سایه را با قاآنی همطراز دانست
توی دل مان گفتیم : پدر آمرزیده ! شاعر دیگری سراغ نداشتی؟ آخر سایه را چه نسبتی است با قا آنی؟ قاآنی لقب « مجتهد الشعرا » از خاقان مغفور فتحعلیشاه قاجار و لقب « حسان العجم » از محمد شاه دارد . از راه مدیحه سرایی نان و ماستی میخورده است .بیچاره سایه همان سایه است و سایه اش !( گیرم در عهد شباب چنانکه افتد و دانی شعری در ستایش رفیق لنین و رفیق استالین گفته باشد
باری ، سایه آمد کنارمان نشست . با ریش و با عصا . سایه سنگین ! با چنان اخم و تخمی که زهره آدمی آب میشد
سرش را گذاشت روی عصایش و به سلام مان هم پاسخی نداد . مگر مرا زهره آن بود که پیغام آقا رضای شاعر را به او برسانم ؟ گاو نر میخواست و مرد کهن
نیم ساعتی گذشت . سایه آمد که شعر بخواند . پیش از آنکه کتاب شعرش را باز کند رو به جماعت کرد و با خشم گفت
کسی نبود به این مرتیکه احمق بگوید وقتی خود شاعر اینجا حی و حاضر است تو به چه حقی شعر او را میخوانی و غلط هم میخوانی؟
من خیال کردم لابد قصد شوخی با مهماندارش دارد .آخر مگر میشود مهمان کسی بود و او را در برابر دیگران چنین خوار و خفیف کرد ؟
در همان نیم ساعتی که آنجا بودیم جناب ابتهاج شعری می خواند و پشت بندش چند دشنام آبدار نثار مهماندارش میکرد . فقط کم مانده بود خواهر و مادر و عمه جان آقای نظامی را به دشنامی بنوازد
من طاقت نیاوردم و به رفیقم گفتم پا شو برویم
پا شدیم رفتیم آبجو خوردیم و تصمیم گرفتیم دیگرهرگز پای مان را در شب شعر« بزرگان ! »نگذاریم
با اینهمه من شعرش را دوست دارم و توده ای بودنش را دوست ندارم