دنبال کننده ها

۳ مهر ۱۳۹۶

رفیق .....

ما یک رفیق یالغوزی داریم که به همه سوراخ سنبه های دنیا سرک میکشد . دیگر جایی روی کره زمین نمانده است که نرفته باشد . یک روز آفریقاست ، هفته بعدش استرالیاست . فردایش سر و کله اش در زاپن پیدا میشود و پس فردایش می بینی دارد در کرانه های غربی رود اردن با یک خاخام ارتدوکس قدم میزند . هزار تارفیق دارد .هزار تا که چه عرض کنم ؟ ده هزار تا رفیق دارد . عالم و آدم را می شناسد ، خانه اش اینجا در سانفرانسیسکو مقر شاعران و فیلسوفان و فیلمسازان و نویسندگان جهان است . هر گوشه جهان که برود احتیاجی نیست برود هتل و مهمانخانه و مسافرخانه . همه جای دنیا سرای اوست . بهمین خاطر است ما اسمش را گذاشته ایم آقای ناصر خسرو .
چند سال پیش ما داشتیم میرفتیم بارسلونا .  تا فهمید ما راهی اسپانیا هستیم شماره تلفنی بما داد و گفت : این رفیق ماست . وکیل است . اگر در بارسلونا کاری داشتی بهش زنگ بزن و بگو رفیق من هستی .
ما رفتیم بارسلونا . بچه ها هم از ایران آمده بودند . دیدیم هتلی که گرفته ایم باب طبع ما نیست . پول سه روزش را هم پیشاپیش داده بودیم . زنگ زدیم به همین رفیق آقا مورتوز . سلام علیکی کردیم و گفتیم ما رفیق آقا مورتوز هستیم . میخواستیم خواهش کنیم اگر میتوانید هتل بهتری برای مان پیدا کنید .
آقا ! نیم ساعت نکشید . دیدیم یک آقایی با یک مرسدس بنز آخرین مدل آمد سراغ ما . خودش را معرفی کرد و آبجویی با ما نوشید و وقتی فهمید ما زبان اسپانیولی بلدیم شدیم پسر خاله ! یکی دو تا تلفن کرد و ما را سوار ماشینش کرد و برد یکی از بهترین هتل های بارسلونا . آنجا یک سوییت بسیار زیبایی را برای مان گرفت به نصف قیمت هتل قبلی . ما یک هفته ای در بارسلونا ماندیم و با یک عالمه خاطره شیرین بر گشتیم ینگه دنیا
خلاصه اینکه این آقا مورتوز ما اگرچه فرزند آذربایجان است اما بگمان ما یک رگ و ریشه شیرازی دارد و ممکن است با حضرت سعدی علیه الرحمه قوم و خویش سببی یا نسبی باشد، آخر این جناب سعدی هم در گشت و گذارهایش هر جا که پا میگذاشت مهمان بازرگانی و خانی و رییس قبیله ای بود و اگر چه گهگاه به کار گل وا میداشتندش اما درست مثل آقا مورتوز ما ده هزار تا رفیق داشت و هر جا که میرفت خاک پایش را توتیای چشم میکردند .
حالا ببینید خود حضرت سعدی چه سخن حکیمانه ای در باب رفیق و رفاقت دارد :
هر دم که در حضور عزیزی بر آوری
دریاب ، کز حیات جهان حاصل آن دم است
گر خون تازه میرود از زخم اهل دل
دیدار دوستان که ببینند مرهم است ....

۲۸ شهریور ۱۳۹۶

آلفردو

قرار بود هشت صبح بیاید سرکار .ساعت نه شد نیامد . ده شد نیامد . یازده شد نیامد . هر چه زنگ زدیم تلفنش هم جواب نمیداد . گفتم شاید بلایی سرش آمده .شاید تصادفی چیزی کرده . شاید دوباره گیر پلیس و آزان افتاده . فکرمان هزار جا رفت .
ساعت چهار بعد از ظهر آمد سرکار .آمد توی دفترم و گفت : میتوانم چند دقیقه ای با شما صحبت کنم ؟
گفتم : کجا بودی مرد ؟ چرا جواب تلفن ها را نمیدادی ؟ما فکرمان هزار جا رفت .
دست هایش را جلویم گرفت و گفت : نیگاش کن !دارد میلرزد .
پرسیدم : چه بلایی سرت آمده ؟
گفت : خودم هم نمیدانم. چند روزی است دست هایم میلرزد . گهگاه بیهوش میشوم . تا دم دروازه مرگ میروم و بر میگردم .نمیدانم چه مرگم است
گفتم : چرا دکتر نمیروی ؟
گفت : پول ندارم . پول دکتر و دوا ندارم .هزار جور قرض و قوله روی دوشم هست .دارم از پا می افتم آقا!
میگویم : بیمه چطور ؟ بیمه هم نداری ؟
میگوید : نه آقا ! بیمه مان کجا بود ؟
دوباره دست هایش را جلویم میگیرد . میلرزد . بد جوری میلرزد .

آلفردو ، یک شهر وند امریکایی است . بیست و چهار پنج سالی دارد . زن گرفته است . زنش طلاق گرفته است . یک دختر چهار پنج ساله دارد . نیمی از حقوقش را باید بدهد کمک هزینه زندگی دخترش که اینجا میگویند چایلد ساپورت . باید کرایه خانه بدهد .پول بنزین و غذا و پوشاک بدهد . سیگار هم میکشد . سیگار هر قوطی اش ده دوازده دلار است .باید پول بیمه اتومبیلش را هم بدهد . و گهگاهی هم پول آبجویی ، ودکایی ، شرابی ، سینمایی ، تخم آفتابگردانی ....
من اگر جای آلفردو بودم تا حالا هفت تا کفن پوسانده بودم .
کاشکی آقای ترامپ اینجا بود و لرزش دستهای آلفردو را میدید .
و لرزش دلم را نیز 

چه خدایی !!!
از میان میلیون ها جانوری که در زمین و دریا و اقیانوس زیست میکنند ، هیچ جانوری به درندگی اشرف مخلوقات نیست .
هیچ جانور و درنده و خزنده و پرنده ای - جز انسان - هرگز در طول هزاره ها ، خدایی نیافرید و آب و هوا و عرش و کهکشان و خاک و افلاک را به دودها ی زهر آگین آن نیالود .
و حیرتا که چنین جانوری خود را اشرف مخلوقات هم میداند :
که ای بلندنظر شاهباز سدره نشین
نشیمن تو نه این کنج محنت آبادست
تو را ز کنگره عرش می‌زنند صفیر
ندانمت که در این دامگه چه افتادست.....
کنگره عرش ؟؟ بقول فرنگی ها : آر یو کیدینگ ؟ . ? Are you kidding me

۲۲ شهریور ۱۳۹۶

ابلهان ....

از یکی پرسیدند : از چه می ترسی ؟
گفت : از گاو
پرسیدند : گاو ؟ چرا ؟
گفت : برای اینکه هم شاخ دارد و هم عقل ندارد .
حالا حکایت ماست .

رفیقم می پرسد : از چه چیزی بیشتر می ترسی ؟ از مرگ ؟ از بیماری ؟ از نداری ؟ از تنهایی ؟ از....؟
میگویم : از هیچکدام . تنها از ابلهان می ترسم .
می پرسد : ابلهان ؟
میگویم : آری ! همان که مولانا از ترس شان میگوید :
گویا ترم ز بلبل ، اما ز رشک عام
مهر است بر دهانم و افغانم آرزوست
همانها که به تعبیر مولانا باید از آنها گریخت :
ز احمقان بگریز چون عیسی گریخت
صحبت احمق بسی خونها بریخت
همانها که مولانا همسخنی با آنان را دیوانگی میداند و می گوید :
هست با ابله سخن گفتن جنون
پس جواب او سکوت است و سکون

نادانی بد دردی است آقا ! ابلهی اما از آن بدتر است .ابلهی از شقاقلوس وطاعون و کوفت و تصلب شرایین و نمیدانم تراخم و صرع و وبا و سیفلیس و تیفوس و مشمشه و تب راجعه و سیاه زخم و خناق و باد مفصل وحتی مرگ مفاجات و هزار درد و بلای دیگر بد تر است . آدم نادان کور است اما آدم ابله هم کور است ، هم کر است ، هم مدعی است .
آدم ابله ، زنده و مرده اش به یک پاپاسی نمی ارزد .حیف نان گندم که در خندق بلای ابلهان ریخته می شود .  پس بی سبب نیست که جناب ناصر خسرو می فرماید :
ز دانا مویی ارزد بر جهانی
نیرزد صد سر نادان به نانی
پس بی سبب نیست که حافظ فریادش از همین ابلهان به ثریا میرسد و میفرماید :
بهر یک جرعه که آزار کسش در پی نیست
محنتی میکشم از مردم نادان که مپرس .
ابلهی که شاخ و دم ندارد . دارد ؟ کدام ابله سه پشته ای از این ابله تر که رییس کمیسیون نظارت حقوقی شهرداری دار الخرافه اسلامی تهران میخواهد پدیده بغرنجی چون آلودگی هوای تهران را با دوتا بسمه تعالی و چهار تا آیت الکرسی و چند فقره الله اکبر حل کند ؟
ابله تر از چنین جانوری آیا کسی را سراغ دارید که از آیات عظام و علمای اعلام و مقامات بلند پایه ! بخواهد که برای رفع آلودگی هوای تهران گروههای دعا تشکیل بدهند تا امت اسلام با ندبه ها و دعا های شان مدیریت باد و باران را بعهده بگیرند ؟
بقول قایممقام فراهانی :   فغان ز ابلهی این خران بی دم و گوش ....

۲۱ شهریور ۱۳۹۶

زنی که هرگز دریا ندیده بود

اگر کسی از ما بپرسد :" صبح که از خانه بیرون میآیید ، شده است که به درخت سر کوچه تان سلام کنید ؟ "
میگوییم : دیوانه است .
و اگر بپرسد : " دیده اید که درخت جواب سلام شما را داده باشد ؟ "
میگوییم : پاک عقلش را از دست داده است .
اما ، " در جهان مولوی  "   سلام گفتن به درخت و جواب شنیدن ، ساده ترین امری است که اتفاق می افتد .
از دور ترین ستاره به زمین می نگرد . به یک قطعه سنگ نگاه میکند . اما در همان آن در درون سنگ است . از همین جاست که با سنگ سخن میگوید . از زبان سنگ سخن می گوید . زبان سنگ است . سنگ زبان دار است . سنگی که حرف می زند ، می شنود ، طعم و بو را می شناسد ، اندیشه می کند ، درد می کشد . صبر و بیقراری دارد . عاشق است . کی عاشق است ؟ سنگ یا او ؟
هستی یگانه .
انسان امتداد طبیعت است .
آن انفجار عظیم ، آن رستخیز ناگهان ، زایش گدازان کهکشان ها . و یخبندان  باستانی ، همه در حافظه پنهان اوست . سنگ و برگ و اندیشه ، همزادان پیامی اند : ماییم
کسی با من است که به پهنای جهان است . همین چند روز پیش خنده زنان آمد که ببین چه بزرگ تر شده ام ! کهکشان ها یافته اند که میلیون ها سال نوری پهنا و درازا دارد ، هزار هزار بار گسترده تر از آنچه تاکنون می شناختند .....
زنی در خانه ما زندگی میکرد که هنوز دریا ندیده بود نخستین بار که او را در سفر شمال همراه بردیم شگفت زده گفت :
خیال میکردم دریا جایی سر پوشیده است ! مثل حمام .
جهان ما هم مثل دریای اوست ....
** از حرف های سایه - پیش نویس خطابه ای در باره مولانا 

۲۰ شهریور ۱۳۹۶

در پرسه های دربدری


در پرسه های دربدری ....
از هواپیما که پیاده شدم نگاهی به دور و برم انداختم و گفتم : - خدای من ! اینجا دیگر کجاست ؟ آخر دنیاست ؟
آخرین روز سپتامبر بود . سال ۱۹۸۴.
از فرانکفورت به بوینوس آیرس رسیده بودم . هیچ چیز در باره مملکتی که به آن پا نهاده بودم نمیدانستم . تنها ماهی پیش از آن ، شعری از یک شاعر گمنام آرزانتینی خوانده بودم که از انزوا و تنهایی و دور افتادگی نالیده بود . شعر در ذهن و ضمیرم جولان میداد :
ما دور افتاده ایم
درست در انتهای دنیا
-انجا که گامی دیگر
سقوطی است به زرفای سیاهی های آنسوی زمین -
کسی بیادمان نمیآورد .
ما دور افتادگانیم .
از یاد رفتگان .....
چند روزی در حیرت و کنجکاوی گذشت . آنگاه سر در خویشتن خویش فرو کردن و پرسشی مداوم و آزار دهنده که : چه خواهد شد ؟ آیا میتوان در سرزمینی چنین بیگانه و ناشناخته ریشه دوانید ؟
بوینوس آیرس انگار از یک کابوس هراسناک بیست و چند ساله بیدار شده بود . در جنگ با بریتانیا جزایر مالویناس را از کف داده بود و چکمه پوشان پس از دهه ها کشتار و خون ، اکنون جای شان را به حکومت نیم بند راول آلفونسین داده بودند . مردی از حزب Union Civica Radical . یک حزب بظاهر سوسیالیست میانه رو . وحزب چپگرای پرونیست به حاشیه رانده شده بود .
چکمه پوشان از کشته ها پشته ساخته بودو هزاران زن و مرد جوان را ربوده و سر به نیست کرده بودند . میگفتند که اجساد شکنجه شدگان و کشتگان را به دریا ریخته اند . روزهای یکشنبه ، مادرانی خمیده قامت و داغدار ، روسری سپیدی بر سر و عکس عزیزان گمشده در دست ، از بامداد تا پسین ، . در حاشیه کاخ ریاست جمهوری آرزانتین ، در اطراف ساختمان گلی رنگی که Casa Rosada نام داشت ساعتها و ساعتها در سکوتی شکوهمند راه میرفتند و میخواستند بدانند بر سر فرزندان شان چه امده است . نام شان Las Madres De La Plaza De Mayo
سالی را به حیرت و امید و نومیدی و هراس و اضطراب گذراندم .اضطرابی کشنده و فلج کننده . اینکه بر ما چه خواهد گذشت ؟. اینکه چه بر سرمان خواهد آمد ؟ پرسشی بی پاسخ .
سرانجام آپارتمانی و فروشگاهی خریدم و شدم بقال خرزویل .روزها به بقالی و شب ها به درس خواندن در دانشگاهش . رفیقان تازه ای یافتم . مردان و زنان دیگری را شناختم . به درد دل های شان گوش دادم و به درد دلهایم گوش دادند .
همسایه ای که گهگاه از فروشگاهم نانی و بیسکویتی و ماته ای و قهوه ای میخرید روزی بمن گفت : اسن ، در دوره سیاه حکمروایی چکمه پوشان من می توانستم تنها با یک تماس تلفنی ترا به گورستان بفرستم !
با حیرت گفتم : شوخی میکنی
گفت : نه ! کدام شوخی ؟ من میتوانستم به اداره امنیت ملی آرزانتین زنگ بزنم و بگویم کمونیست هستی ، دیگر کارت ساخته بود . دستگیر میشدی شکنجه میشدی و جنازه ات را هم به دریا می انداختند .
من آن روزها با حیرت و ناباوری به حرف هایش گوش میدادم و نمیدانستم روزی میهن من نیز مادران خاوران خواهد داشت . لعنت آباد و نفرین آباد ها خواهد داشت . و مادران و پدران خمیده قامتی که در جوانی پیر شده باشند .

آقای ترامپ و ملا نصرالدین ....

*- آنچه میخوانید متن گفتگوی تلفنی آقای ترامپ رییس جمهور امریکا با ملا نصرالدین است که توسط اداره امنیت ملی ایالات متحده در اختیار ما قرار گرفته است :

آقای دانولد ترامپ در اتاق کارش نشسته بود و داشت طرح حمله به کره شمالی را بررسی میکرد که تلفن دفترش زنگ زد و از آنور سیم یک آقایی با یک لهجه بسیار غلیظ گفت :
- الو...؟ الو...؟ مستر ترامپ ؟ من ملا نصرالدین هستم و از همدان از داخل یک کافه اینترنتی بشما زنگ میزنم . آقا جان ! من رسما بشما اعلام جنگ میدهم !
- ترامپ : چی گفتی ؟ اعلام جنگ ؟ اعلام جهاد ؟ بسیار خوب مستر ملا نصرالدین . میشود بمن بگویی ارتش شما چند هزار سرباز و جنگجو دارد ؟
- ملا نصرالدین : راستش ....( ملا شروع میکند به چرتکه انداختن و پس از چند لحظه میگوید )خودم هستم . غلامعلی همسایه ام هست . برادر زاده ام غلام قلی هست . آن یکی برادر زاده ام غلامحسین است . آن یکی برادر زاده ام غلامرضا هست .  گارسن کافه اینترنتی همدان هست . به این ترتیب میشویم هشت تا
- ترامپ : من باید بشما بگویم مستر ملا نصرالدین که یک میلیون نفر در ارتش من خدمت میکنندو منتظرند تا من با آنها فرمان بدهم که .....
- ملا نصرالدین : وای ددم وای .....آقای پرزیدنت ، فردا بشما زنگ میزنم
روز بعد آقای ملا نصرالدین دوباره به آقای ترامپ زنگ میزند .
ملا نصرالدین : آقای ترامپ . باید به اطلاع شما برسانم که ما آماده جنگیم . بجنگ تا بجنگیم .
- ترامپ: شما چه نوع سلاحی در اختیار دارید آقای ملا نصرالدین ؟
- ملا نصرالدین : راستش یک پیکان کار سال ۱۳۴۹ .پنج تا موتور سیکلت هوندای جاپونی . یک وانت بار . یک عالمه هم الله اکبر !
- ترامپ : باید به اطلاع شما برسانم مستر ملا نصرالدین که من هفده هزار تانک ، بیست و نه هزار نفر بر زرهی ،  ده هزار کشتی جنگی . بیست و شش هزار هواپیمای بمب افکن  و صدها کلاهک اتمی و بیولوزیکی در اختیار دارم . ضمنا از آخرین تلفن شما تا امروز پانصد هزار نفر به جمع سربازان امریکایی اضافه شده و آماده فرمان من هستند تا هر کجای دنیا که بخواهند خاکش را به توبره بکشند . حالا یک و نیم میلیون سرباز تحت فرمان من است .
- ملا نصرالدین : یا امام زمان ! هی بابام سوخت .... آقای ترامپ من باید با فرماندهان لشکر خودمان برخی مذاکرات استراتشیک  !داشته باشم . فردا دوباره بشما زنگ میزنم
روز بعد دو باره ملا به آقای ترامپ زنگ میزند :
ملا : آقای ترامپ . ما برای جنگ آماده ایم . بجنگ تا بجنگیم !
ترامپ چند لحظه سکوت میکند آنگاه میگوید : مستر ملا نصرالدین !شما بهتر است بدانید که من دهها هزار ازدر افکن  و موشک های زمین به هوا و هوا به زمین و هزاران هواپیمای جنگنده مدرن در اختیار دارم . کاخ سپید و پنتاگون توسط موشک های لیزری حفاظت میشوند . علاوه بر این از دیروز تا حالا ما تعداد رزمندگان ارتش امریکا را به دو میلیون نفر رسانده ایم . با این اوصاف باز هم میخواهید با ما بجنگید ؟
ملا نصرالدین با لکنت زبان میگوید : مستر ترامپ ....مستر ترامپ ...من فردا بشما زنگ میزنم .
صبح روز بعد ملا دوباره به آقای ترامپ زنگ میزند
- ملا : آقای ترامپ . من خیلی متاسف هستم که به اطلاع شما برسانم بسبب برخی ملاحظات امنیتی ما تصمیم گرفته ایم از جنگ صرفنظر کنیم !
- ترامپ : لبخند پیروزمندانه ای به لب دارد و میگوید : از شنیدن این خبر متاسف هستم مستر ملا نصرالدین . ولی چرا به این سرعت تصمیم تان را عوض کردید ؟
-ملا : راستش آقای ترامپ ما با ارتش مان اینجا توی کافه اینترنت همدان نشستیم وجای تان خالی چند استکان چای کهنه جوش تازه دم خوردیم و چند پک هم به قلیان زدیم و بعد از یک مذاکره دراز مدت استراتشیک ! به این نتیجه رسیدیم که ما نمی توانیم شکم دو میلیون زندانی جنگی امریکایی را سیر کنیم  بهمین خاطر است که اعلام آتش بس داده ایم .!!

۱۵ شهریور ۱۳۹۶

عطسه کنین مسلمونا ....


عطسه کنین مسلمونا .....
توی محل کارم عطسه مان گرفت . یکی از همکاران مان از آنسوی فروشگاه با صدای بلند گفت : گاد بلاس یو! God Bless You
چند لحظه بعد دوباره عطسه کردیم . با ز صدایش را شنیدیم که میگفت : گاد بلاس یو
نمیدانم چه مرگمان شده بود که همینطور مثل ماشین دودی خط شاه عبدالعظیم دم به دم عطسه میکردیم . لابد به پولی ، پریرویی ، چیزی حساسیت پیدا کرده بودیم !
از ترس اینکه نکند این همکار مان با هر عطسه ای یک گاد بلاس یو به ناف مان ببندد پارچه ای بر داشتیم و جلوی دهان مان گرفتیم تا آن طوفان بلا را از سر بگذرانیم .
شب که آمدیم خانه با خومان گفتیم عجیب است ها ! ما ایرانی ها هم چنین رسم و رسومی هم داریم ها ! تا یکی عطسه ای میزند ما پشت بندش میگوییم : عافیت باشد ! خیر باشد انشاالله !
همینطور که داشتیم با خودمان کلنجار میرفتیم یاد مان آمد که یکی دو سال پیش در یک کتابی ، جایی ، چیز هایی در این باب خوانده بودیم . رفتیم یاد داشت هایمان را ورق زدیم و دیدیم ای دل غافل !همین عطسه بی قابلیت ممکن است هزار درد و بلا را از آدم دور بکند و حتی دروازه های خلد برین را هم برویش بگشاید . میفرمایید چطور ؟ حالا خدمت تان عرض میکنیم :
در کتاب مستطاب " مجمع المعارف و مخزن العوارف " که در قرن سیزدهم هجری قمری اندر احوال روز قیامت و عقبات و مواقف پنجگانه آن نوشته شده است در باب خواص عطسه چنین آمده است :
" در آداب عطسه و آروغ و آب دهان انداختن ؛ از حضرت صادق عليه السلام منقول است که : مسلمان را بر برادرش حق لازم هست و چون او را ملاقات کند بر او سلام کند و چون بيمار شود او را عيادت کند . و چون عطسه کند او را دعا کند و بايد آنکه عطسه ميکند ؛ بگويد الحمد الله رب العالمين و لا شريک له .....
و از حضرت رسول صلی الله عليه و آله ؛ منقول است چون کسی عطسه کند او را دعا کنيد اگر چه دريا در ميان فاصله باشد !! ( آخر پدر آمرزيده ! آنکس که ّبين من و او يک دريا فاصله است من چگونه صدای عطسه اش را بشنوم و دعايش کنم .؟)
و در حديث صحيح از حضرت امام رضا عليه السلام منقول است که : دهن دره از شيطان است و عطسه از جانب خداوند عالميان است .
و در حديث ديگر منقول است که حق تعالی را ؛ نعمت های بسيار بر بنده هست در هنگام صحت بدن و سلامتی اعضا ء و جوارح . و بنده فراموش ميکند که خدا را بر آن نعمت ها شکر کند . پس به اين سبب خدا امر ميفرمايد بادی را که در بدنش جولان ميکند از بينی اش بيرون آيد . پس از اين جهت مقرر کرده اند که در اين حال خدا را حمد کند . که اين حمد تلافی شکر آن نعمت ها باشد .
و از حضرت امير المومنين عليه السلام منقول است که : هر که بعد از عطسه بگويد الحمد الله رب العالمين علی کل حال ؛ درد گوش و درد دندان نيابد !! و از حضرت صادق عليه السلام منقول است هر که عطسه کسی را بشنود و حمد خدا کند و صلوات بر محمد و اهل بيت اش بفرستد درد چشم و درد دندان به او نرسد .
حضرت صادق عليه السلام در حديث ديگر فرمود : هر که عطسه کند و دست را بر روی بينی بگذارد و بگويد الحمد الله رب العالمين ؛ از سوراخ بينی او مرغی بيرون آيد از ملخ کوچکتر و از مگس بزرگتر ! تا برود بزير عرش ؛ استغفار کند برای او تا روز قيامت !!
و در حديث ديگر فرمود : کسيکه عطسه کند تا هفت روز از مردن ايمن است !!
و اما در آداب آروغ زدن آمده است که : از حضرت رسول صلی الله عليه و آله ؛ منقول است که : کسی که آروغ زند ؛ سر بجانب آسمان بلند نکند . و فرمود : آروغ نعمت خداست !!
در آداب تف انداختن هم در اين کتاب مستطاب مطالب شگفت انگيزی آمده است که چون ما حال اخ و تف ائمه اطهار را نداريم از خيرش ميگذريم .
-----------
مجمع المعارف و مخزن العوارف - محمد شفیع بن محمد صالح - در باب احوال روز قیامت و احتجاجات کلام شیعه امامیه . نوشته شده در قرن سیزدهم هجری قمری - نسخه خطی - کتابخانه مجلس شورای ملی

۱۴ شهریور ۱۳۹۶


عریضه برای قبله عالم ...!
در زمان شاه شهید ناصرالدین شاه قاجار ، حاکم فارس عریضه ای داشت که میبایست بیست و چهار ساعته بدست قبله عالم در پایتخت میرسید .
جارچی ها در گوشه و کنار شهر جار کشیدند کسی که بتواند از عهده چنین کاری بر آید انعام کلانی دریافت خواهد کرد .داوطلبان به دار الحکومه هجوم آوردند . در این میان پیر مردی با الاغش از راه رسید . صف جمعیت را شکافت . سراسیمه به حضور حاکم بار یافت و نفس نفس زنان گفت : قربان ! من آمده ام به عرض مبارک تان برسانم که چنین کاری از من و الاغم ساخته نیست !
دیروز پریروزها جایی خواندیم که خانم وندی شرمن گفته است اعضای هییت نمایندگی ایران در مذاکرات هسته ای اندازه یک کودک دبستانی سواد انگلیسی نداشتند و معنای کلمه Lift را نمیدانستند
ما وقتی این خبر را خواندیم گفتیم یعنی نمیشد آقایان پیش از آنکه کفش و کلاه بکنند و راهی فرنگستان بشوند ریش مبارک شان را گلاب میزدند و میرفتند دست بوس آقای عظما ومیگفتند : اعلیحضرتا ! چنین کاری از عهده ما و الاغان دیگر بر نمیآید ؟

۱۳ شهریور ۱۳۹۶

آقای زردک ....

اسمش را گذاشته بودیم آقای زردک . صورتش عینهو زرد چوبه بود . انگاری خون در رگ هایش نیست . ته ریشی هم داشت . ته ریش که نه ، چهارتا و نصفی نخ زرد رنگ که روی صورت استخوانی اش ماسیده بود .
یکی دو سالی از ما کوچکتر بود . با یک دوچرخه قراضه میآمد مدرسه . مدرسه ایرانشهر لاهیجان . نه هرگز با کسی حرف و سخنی میگفت نه بازی میکرد . لباسش به تنش زار میزد . گشاد بود لباس بر تنش . اسم کوچکش یادم نمانده است ، اما نام فامیلی اش کریمی بود .
بابایش نزدیکی های مسجد چهارپادشاهان دکانک دخمه مانندی داشت که شنبلیله و گل گاوزبان و عرق کوت کوتو و سنبل طیب و گیاهان دارویی میفروخت .
درون دکانک آنقدر تاریک بود که هرگز ندانستیم آنکه پای پاچال ایستاده است چه شکل و شمایلی دارد . بنظرمان پیرمردی قوزی میامد .
آقای زردک یکی دو سالی به مدرسه مان میآمد . دو چرخه اش را به دیوار مدرسه تکیه میداد و میرفت سر کلاس .  من و پسر عموی شیطانم گهگاه میرفتیم باد لاستیک دوچرخه اش را خالی میکردیم . گاهی هم پنچرش میکردیم . از او بد جوری بدمان میآمد . نمیدانم چرا ؟

سالها گذشت . شاه شاهانی فرو افتاد و هیولای سپید موی دلسیاه آدمخواری بنام امام  بر اریکه قدرت نشست .
دو سه سالی در خون و جنگ و هراس و نکبت و التهاب و اضطراب گذشت .
روزی از شیراز به لاهیجان رفته بودم . دیدم بسیار پدران و مادران که سیاه پوش و عزا دارند .دیدم  چه سروهای بلندی بر خاک افتاده اند . و دیدم چه هراسی در فضا موج میزند .
پرسیدم اینان را چه کسی کشته است ؟
گفتند : کریمی
- کدام کریمی ؟
- همان زردک زردنبو !

همان زردک زردنبو اکنون بر کرسی دادستان انقلاب نشسته بود و بامداد و شامگاه فرمان قتل و اعدام صادر میکرد . صدها تن از بهترین ها را کشته بود و صدها تن نیز پای دیوار تیر باران  مرگ خود را چشم براه بودند . و مادران و مادران و مادران داغدار . و خواهران و خواهران در بند . و پدران و پدران شکسته قامت .  و سکوت و بغض و بغض و درد. و درد و درد و درد . و اشک خموشانه
پسر عمویم با اشک و حسرت و حیرت میگفت : پسر عمو جان !نکند دارد انتقام همان پنچری دوچرخه اش را از برادران و فرزندان و خواهران مان میگیرد ؟ نکند من و تو در ساختن و پرداختن چنین هیولایی مقصریم ؟
نمیدانم . نمیدانم . و همین ندانستن ها رنجم میدهد .  امروز وقتی تصاویرجگر سوزی از آدمسوزی ها و آدمکشی های  برمه را دیدم  به غزالی حق دادم که میگفت : خونخوار تر از نوع بشر جانوری نیست .