دنبال کننده ها

۱۱ آذر ۱۳۹۲

مفاعیل خمسه ......

آقا ! من این آقای اکبر جباری را نمی شناسم . اولین بار است اسم شان بگوشم خورده  . اما خوشمان آمد که روی برادران پنجگانه لاریجانی اسم بسیار زیبای با مسمایی گذاشته است : مفاعیل خمسه
آنطور که آقای اکبر جباری توضیح میدهند ؛ مفاعیل جمع مفعول است و بار منفی بسیار سنگینی را با خود حمل میکند .
مفعول ؛ یعنی آدمی که اونکاره است . یعنی کونی است .
بنا بر این مفاعیل خمسه  - یعنی کونی های پنجگانه - کل خانواده آقای لاریجانی و توابع را در بر میگیرد .
کجایی ای اصغر قاتل مرحوم مغفور مغفول !! اگر زنده مانده بودی حالا نانت توی روغن بود و لازم نبود بروی بیابان های شتر خان و از آن کار های بی ناموسی بکنی . همینجا در تهران بیخ گوش شما در دستگاه قضاییه و مقننه می توانستی دو تا از مفاعیل خمسه را پیدا کنی و هرگز هم به اعدام محکوم نمیشدی بلکه ممکن بود به وکالت و وزارت هم برسی . روحت شاد اصغر آقا جان ! بیا ببین نوچه ها و وردست هایت به چه آلاف و الوف و پست و مقامی رسیده اند ! آ
ای که در دستت بود سینی بامیه
دار الفنون جای تو خالیه
اصغر شتر خونی
تو........

۹ آذر ۱۳۹۲

نماز جمعه ....

رفیقم توی اداره برق شیراز کار میکرد . یک وانت اداره برق زیر پایش بود و مدام با بی سیم با تکنیسین ها در تماس بود .
یک روز جمعه مرا سوار ماشینش کرد  وگفت : حسن ! برویم باغ !
رفتیم نانی و خیاری و گوجه ای و پیازی  و کالباسی خریدیم و راه افتادیم .
توی خیابان زند گوشه ای توقف کرد و کلیدی را از جیبش در آورد و رفت کنار خیابان ؛ جعبه فلزی بزرگی را که روی یک سکوی بتونی نصب شده بود باز کرد و یکی دو تا از پیچ و مهره هاش را بالا پایین کرد و بعد پرید توی ماشین و بی سیم ماشین را خاموش کرد و گفت : بریم !
رفتیم توی باغ .جای تان خالی یکی دو بطر از آن شراب های ناب خلار خوردیم و وقتی کله مان گرم شد رفیق مان در آمد که : میدانی چیکار کردم ؟
گفتم : نه ! چیکار کردی ؟
گفت : امروز نماز جمعه شیراز بر گزار نمیشود .
گفتم : جطور ؟
گفت : برق شان را قطع کرده ام !

عمامه .....

یکسالی از انقلاب گذشته بود و من در شیراز بودم .یک روز سوار تاکسی شده بودم و میرفتم تلویزیون . توی خیابان زند یک آخوند ریقوی مردنی با یک عمامه سه منی جلوی تاکسی را گرفت و گفت : فصر الدشت .
راننده زیر پایش ترمز کرد و گفت :
- فرمودین کجا ؟
- قصر الدشت .
راننده تاکسی با همان لهجه غلیظ شیرین شیرازی گفت : آی من توی اون عمامه ات ریدم !!
آخونده عمامه اش را بر داشت و گرفت جلوی راننده و گفت : کاکو ! آقای خمینی توی این عمامه بقدر کافی ریده ! حالا شمام میخواین توش برینین بفرما !
راننده ؛ در ماشین را باز کرد و گفت : نوکرتم آقا ! سوار شو ! هر جا بخوای میبرمت ! کرایه هم نده !

۷ آذر ۱۳۹۲

انسان ابله ....

آقا ! از خدا که پنهان نیست ؛ از شما چه پنهان ما این پرت و پلاهایی که اینجا می نویسیم هیچ منظوری غیر از خنداندن شما نداریم .وقتی به دور و برمان نگاه می کنیم می بینیم توی این دنیای هشلهفی که سگ صاحبش را نمی شناسد انگار غیر از جنگ و آدمکشی و مرگ و نفرت و بیگانگی و یقه درانی و نامردمی خبری نیست . ما چنین دنیایی را دوست نمیداریم و از " آدم " بودن خودمان شرمساریم . این است که سعی می کنیم دنیا را از زاویه دیگری نگاه کنیم  و اگر چه خودمان هم بقول غزالی گرفتار خشم و قهر و کینه و زیاده خواهی و " خود برتر بینی " هستیم اما میگوییم چرا نخندیم و نخندانیم ؟
آقا ! حالا که داریم با شما درد دل می کنیم این را هم بگوییم که : ما با هرچه دین و مذهب است مخالفیم . می خواهیم سر روی تن هیچ پیامبر و امامی نباشد . آب مان هم با هیچ خدا و الله و گاد و کدخدایی به یک جوی نمیرود .
گاهی اوقات که دل مان از اینهمه بلاهت و حماقت انسان بدرد می آید به خودمان میگوییم : حیف آدمیزاد نیست که این چهار روزه عمر کوتاهش را صرف اباطیلی می کند که چند هزار سال پیش از زبان شیادی یا شیادانی بیرون آمده و بشریت را به چنین طاعون و قانقاریای علاج نا پذیری مبتلا کرده است ؟
دانشمندان میگویند در کهکشان هشت میلیارد و پانصد میلیون سیاره دیگر وجود دارد که از نظر وسعت و شکل و کیفیت آب و هوایی مشابه کره زمین است ( توجه بفرمایید هشت میلیارد ) آنوقت ما شیعیان مرتضی علی خاک بر سر ؛ خیال میکنیم که حضرت باریتعالی هفت روز نشسته است و همه کائنات را خلق کرده است و اگر بخاطر نعمت  هایی که بما ارزانی داشته روزی هفده بار بنده درگاهش نشویم و خایه مبارکش را نمالیم ما را روانه دوزخ خواهد کرد و در آنجا کنده نیمسوز توی ما تحت ما فرو خواهند کرد !! آخر ابله تر از چنین  انسانهایی هم موجودی یافت می شود ؟

۵ آذر ۱۳۹۲

سگ ها ...و آدم ها !!

این رفیق مان آقای " تاد  " هیچوقت سردش نمیشود  ! تابستان و زمستان یک زیر پیراهن رکابی سفید می پوشد و مو های طلایی بلندش را روی شانه های پت و پهنش  رها میکند و از صبح تا شام سرگرم سگدویی است . 
آقای  " تاد  " اگر چه در یک سوپر مارکت درندشت کار میکند اما همینکه فرصتی گیرش میآید سرش را میکند توی کتاب و کتاب می خواند .چه کتاب هایی هم ؟! کتاب هایی که صد سال پیش چاپ شده اند و هر کدام شان سیصد چهار صد دلار قیمت دارند . 
آقای  " تاد  " کتابخوان که نه ؛ کتابخوار است ! هر چه پول در میآورد میدهد کتاب میخرد . گهگاه کتاب هایش را بمن هم قرض میدهد تا بخوانم . 
آقای  " تاد  " به سناتور ها و سیاستمداران امریکایی بچشم دزدان سر گردنه نگاه میکند  و گهگاه که آمپرش بالا میرود و جوش میآورد  از نثار فحش های خوار و مادر به حضرات هم خود داری نمیکند . تا مرا می بیند تازه ترین کتابی را که خریده است نشانم میدهد و بعدش نیم ساعتی به اسراییل و عربستان و امریکا ناسزا میگوید . 
آقای " تاد  " یک امریکایی اهل کتاب است و کله مبارکش چنان بوی قورمه سبزی میدهد که گاه مغزم سوت میکشد .!
امروز رفته بودم دیدنش . معمولا تا مرا می بیند گل از گلش می شکوفد و مرا میکشاند توی دفتر کارش وتازه ترین کتابش را نشانم میدهد و بعدش می نشینیم و با هم گپ میزنیم . 
امروز آمپرش خیلی بالا بود .در واقع جوش آورده بود . همه اش از این اوضاع هشلهف دنیا می نالید و میگفت : میدانی رفیق ؟ میگویند سگ ها بهترین دوستان انسان هستند اما اگر سگ ها بدانند که ما آدمها بهترین دوستان آنها هستیم یک سیلی جانانه به صورت مان خواهند  نواخت !
بیچاره " تاد " حق دارد . آخر این هم شد دنیا که ما آدمها برای خودمان درست کرده ایم ؟!

۳ آذر ۱۳۹۲



ماانقلاب کردیم یا انقلاب ما را !!؟؟

آقا ! خدا بسر شاهد است ما از سیاست و سیاست بازی چیزی نمیدانیم . فقط همین را میدانیم که سیاست قلمروی آدمهای بخو بریده زبان باز چاخان حقه باز بی چشم روی دروغگو است . حالا چار تا نویسنده و شاعر هم از روی ناچاری یا از روی سادگی و بلاهت وارد این عرصه شده اند بحث جداگانه ای است . خلاصه اینکه سیاست یعنی پدر سوختگی . باور نمیفرمایید ؟ به همین دور و بر خودتان نگاهی بیندازید . یکنفر آدمی که سرش به تنش بیارزد در این قلمروی پهناور سیاست پیدا میکنید ؟ همه شان یک مشت حقه باز چاخان بی اخلاق دروغگو هستند .
حالا چرا ما سر صبحی انگار که از دنده چپ پاشده باشیم یقه سیاست پیشگان را گرفته ایم ؟ راستش خودمان هم نمیدانیم . از همان دیشب که خبر توافق باصطلاح هسته ای را شنیده ایم مدام این شعر مرحوم اخوان ثالث توی ذهن مان تکرار میشود و هی قلقلک مان میدهد . گفتیم شما را هم در این صبح یکشنبه کمی قلقلک تان بدهیم :

ياد، آن زمان كه چندي از شور انقلابي
هرگز نبود يكدم در ديده خواب ما را !

تا مرگ شاه خائن نهضت ادامه دارد
گفتيم و از مسلسل آمد جواب ما را !

برديم ماديان ر ا از بهر فحل دادن
برعكس آرزوها ؛شد مستجاب ما را !

كوني و كله‌قندي داديم و بازگشتيم
ديگر نماند وامي از هيچ باب ما را

گر انقلاب اين است باري به ما بگوييد
ما انقلاب كرديم يا انقلاب ما را ؟!

۲۷ آبان ۱۳۹۲

چهار مغز !!

یک آقای افغان از من می پرسد : - شما چار مغز دارید ؟ 
میگویم : چهار مغز ؟ ما مغز مان کجا بود کاکو ؟! آنهم چهار تا !
می خندد و می گوید : منظورم این است که شما گردو هم می فروشید ؟؟
------
*دوستان افغان به گردو میگویند چار مغز 

آرزوهای بر باد رفته ....

آرزوهای بر باد رفته ....

* - پرویز شاپور میگفت : آدمها آرزوهای بر باد رفته مشترکی دارند .
- داشتم فکر میکردم اگر انقلاب نشده بود حالا در ایران بودم و توی باغات چای مان - پای شیطان کوه لاهیجان -  یک ویلای کوچولوی تر و تمیز ساخته بودم  و روزها میرفتم ماهیگیری و قایقرانی ؛  و شبها میآمدم کتاب میخواندم و کتاب مینوشتم !
انقلاب آمد و آرزوهایم بر باد رفت .
- داشتم به زندگی آقای شاهنشاه آریامهر فکر میکردم .
اگر انقلاب نشده بود حالا هفتاد و چند سالی داشت و توی یکی از ویلاهای شاهانه اش در رامسر و کیش و نوشهر  می نشست و آقا زاده اش هم شاهنشاه ایران شده بود و یک آرامگاه با شکوه نیز کنار آرامگاه پدرش برایش ساخته بودند و با نوه نتیجه هایش گل میگفت و گل می شنفت و ایران هم ایرانی نبود که حالا داریم .اما گاو آمد و خورد دفتر پارین را .....
می بینید ؟ می بینید من و آقای شاهنشاه آریامهر آرزوهای بر باد رفته مشترکی داریم ؟!!

- آدم گاهی چه فکرهایی میکند ها ؟؟!!

۲۴ آبان ۱۳۹۲

جواز ورود به بهشت ...!!!

بیچاره پیر مرد چه باور های عجیب و غریبی داشت . نماز می خواند . روزه میگرفت . مسجد میساخت . حج میرفت . آب انبار میساخت . برای امام حسین گریه میکرد . قربان صدقه دو طفلان مسلم میرفت . 
توی آن گرمای تابستان شیراز - صلات ظهر - پای پیاده از دروازه کازرون به خانه مان میآمد و حاضر نبود یک قران پول تاکسی بدهد . به بچه هایش هم یکشاهی نمیداد .
با چه شور و شوقی رفته بود به جمهوری اسلامی رای داده بود . 
میگفت : وصیت میکنم پس از مرگم  شناسنامه ام را توی تابوتم بگذارید !
میپرسیدم : چرا ؟ چرا توی تابوت ؟
میگفت : رای من به جمهوری اسلامی جواز ورودم به بهشت است !
دو سه سالی دیگر زنده نماند . شب خوابید و دیگر بیدار نشد .
به وصیت اش عمل کردیم . شناسنامه اش را توی تابوتش گذاشتیم تا به نکیر و منکر نشان بدهد و یکراست راهی بهشت بشود !
وصیت نامه اش اما ؛ فصل دیگری هم داشت . خانه و زندگی و پس انداز و دار و ندارش را به امام حسین بخشیده بود . گویا رشوه داده بود تا به بهشت برود .
بیچاره پیر مرد !  پسرش بیکار بود . نتوانسته بود حتی دیپلمش را بگیرد . آه نداشت  با ناله سودا کند .
راستی ؛ چرا امروز بیاد پیرمرد افتادم ؟ نمیدانم . 
پیر مرد پدر زن من بود .
نمیدانم به بهشت رسیده است یا نه ؟؟!!

۱۹ آبان ۱۳۹۲

شاهنشاه آریامهر و امام زمان ...!!

آقا ! این آقای شاهنشاه آریامهرمان هم - که الهی نور به قبرش ببارد - دست کمی از آقای عظما و احمدی نژاد و شرکاء نداشته ها ! میفرمایید نه ؟ پس بخوانید : 

......کمی پس از تاجگذاری پدرم ؛ دچار بیماری حصبه شدم و چند هفته با مرگ دست به گریبان بودم . در یکی از شب های بحرانی کسالتم ؛ مولای متقیان علی علیه السلام را به خواب دیدم در حالیکه شمشیر معروف خود ذوالفقار را در دامن داشت و در کنار من نشسته و در دست مبارکش جامی بود و بمن امر فرمود که مایعی که در جام بود بنوشم . من نیز اطاعت کردم و فردای آن روز تبم قطع شد و حالم بسرعت رو به بهبودی رفت ....
-----
.....در دوران کودکی تقریبا هر تابستان همراه خانواده خود به امامزاده داود میرفتیم .برای رسیدن به آن محل ناچار بودیم که راه پر پیچ و خم  و سراشیب  را پیاده یا با اسب طی کنیم  . در یکی از این سفر ها که من جلوی زین اسب یکی از خویشاوندان خود که سمت افسری داشت  نشسته بودم . ناگهان پای اسب لغزید و هر دو از اسب به زیر افتادیم . من که سبک تر بودم با سر بشدت روی سنگ سخت  و نا همواری پرت شدم و از حال رفتم .هنگامیکه بخود آمدم همراهان من از اینکه هیچگونه صدمه ای ندیده بودم  فوق العاده تعجب میکردند . ناچار برای آنها فاش کردم که در حین فرو افتادن از اسب ؛ حضرت ابوالفضل علیه السلام فرزند برومند علی علیه السلام ظاهر شد و مرا در هنگام سقوط گرفت و از مصدوم شدن مصون داشت !!
سومین واقعه ای که توجه مرا به عالم معنی بیش از پیش جلب نمود روزی روی داد که با مربی خود در حوالی کاخ سلطنتی سعد آباد قدم میزدم . در آن هنگام ناگهان مردی را با چهره ملکوتی دیدم که بر گرد عارضش هاله ای از نور - مانند صورتی که نقاشان غرب از عیسی بن مریم میسازند - نمایان بود . در آن  حین بمن الهام شد که با خاتم ائمه اطهار حضرت امام قائم روبرو هستم . مواجهه من با امام آخر زمان چند لحظه بیشتر بطول نینجامید که آن حضرت از نظر ناپدید شد !!!

( از یاد داشت های شاهنشاه آریامهر در کتاب ماموریت برای وطنم )
منبع : نگاهی به شاه - عباس میلانی - صفحه 39