دنبال کننده ها

۵ آبان ۱۳۹۰

به یاد فریدون آدمیت

پذيرش سايت > History & Chronology > به یاد فریدون

به یاد فریدون از : هما ناطق

این خانه روشن می شود چون یاد نامت می کنم.

شنبه 21 ژوئن 2008, بوسيله ى Homa NATEGH

آقای ع. دهباشی از من خواسته اند چند سطری در سوگ دوست از دست رفته ام بنگارم. کاری است بس دشوار. نمی دانم چه بگویم. سرانجام با خودم گفتم بهتر آنکه از زبان خود او قلم بزنم. او را آنچنانکه بود بشناسانم. یعنی از لابلای نامه‌هائی که پس از آمدن من به فرانسه از سالهای ۱۳٦٠ برایم فرستاد. [1] در زمینه‌های گوناگون. اکنون از میان خیل آن نامه‌ها چند تائی را دستچین می کنم. سطری چند بر می گزینم و به اختصار به دست می دهم.

هما ناطق
پاریس ٧ مارس ۲٠٠٨

نخست یادآور شوم که در بیشتر نامه‌ها فریدون تاریخگذاری را به قصد و یا محض احتیاط یاد برده. در ربط با امضا‌ها هم گاه خود را ”پرویز“، گاه ”فرهاد“ و گاه به شوخی ”مشتاقعلی خان گنابادی“ خوانده است. آنجا هم که مطلب به سر ِ همکاری است، خودش را با عنوان ”دوست تو“ و یا ”همکار تو“ می شناساند. حتی برای رد گم کردن می نویسد: «دوست و همکار تو را دیدم» به فلانکس چنین گفت.

PDF - 3 Mb
چهار نامه از فریدون آدمیّت.
(PDF — کیلک کنید)

گاه مطالب را چنان با ایما و اشاره بیان می کند که قابل درک نیستند. به مثل: «از قضا چند روز پیش که علی اصغر (که غرض دکتر مهدوی است) و همان ایرج خان (یعنی ایرج افشار) سراغ من آمده بودند […] به صراحت گفتم همکار تو (یعنی خودش) که با هم (یعنی با من) کتاب مشترکی تألیف کرده بودید، اکنون در اثر تازه‌اش از رسالۀ دکتری تو (که غرض ایران در راهیابی فرهنگی است) یاد کرده با تحسین‌های فروان […] تذکر دادم برایت بفرستند».

مقدمه‌وار بگویم که در این نامه‌ها از هر دری سخن رفته است. از کتابهای منتشر شده در ایران، از ارسال کتاب، از چگونگی و کُندی پیشرفت تحقیقات خودش و پرسش از چند و چون پژوهشهای من در غربت. بیش از همه به نقد روشنفکران ”لومپن“ نشسته است. در نامه‌های گوناگون نام هم برده است که درز می گیرم. اما از برخی دیگر دوستانه یاد کرده است. از میان رجال ایران آگاهی‌هائی در بارۀ دکتر مصدق به دست داده، همراه با نقد و ستایش. بخش دیگری از نامه‌ها در رفت و آمد خود اوست با خانوادۀ من. بویژه در بیماری پدرم که به گفت خودش ”هر روز“ در بیمارستان جم به ”عیادتش“ می رفت. اما در اصل، روح نامه‌ها بیشتر حکایت دارد از بی‌حوصلگی و خستگی و نیز ناامیدی. حتی از مرگ هم سخن رانده. پس چکیده‌ای از مطالب برخی از نامه‌ها را به دست می دهم.

می دانیم که فریدون اندکی تنهارو و حتی مردم‌گریز بود. با دید و بازدید و رفت و آمد چندان سر و کاری نداشت. نه مهمانی می داد و نه به میهمانی می رفت. بی‌حوصلگی یکی از خصلتهای او در شمار بود. گویاترین نمونه، نامه ایست که در اوت ۱٩٩٦ فرستاد. نوشت: «نه با کسی نامه‌نگاری دارم و نه جواب کسی را می دهم. گور پدر همه! حرف تو را تائید می کنم که زندگی برای بسیاری کسان انتظاری است که به سر نمی آید. چه بسا عمر به سرآید، اما آن انتظار همچنان باقی بماند […] روزها به دفتر مهندسی می روم، سه ساعت و نیم تا چهار ساعت کار می کنم. از توان جسمانی کاسته شده و مزاج و بنیۀ تحلیل رفته. بیش از اینهم انتظار نباید داشت.»

با اینحال او که خود همواره به تنهائی و تکروی خوی گرفته بود، در نامۀ ٩ مهر ماه (سال؟) به دلداری من برآمد. نوشت:

میز بزرگ کارِ تو و رساله و یادداشتها به تصوّر فضائی من می آید […] چرا به تنهائی خو کرده ای؟ مگذار غربت‌زدگی بر شخصیت پرتوان تو چیره گردد. تو همیشه به همّت بلند و پشتکار شاخص بودی. به کار آکامیک بپرداز که بهترین و شایسته‌ترین سرگرمی است.

اما گوش خودش به این سخنان چندان بدهکار نبود. زیرا می افزود: « مایۀ حسرت است که من و تو چیزنویس و میرزاقلندر هم نشدیم»! در نامۀ مهر ۱۳٦٤: «تو خود اهل دانش و هنری. این خود بزرگترین تسلی‌بخشِ افسردگیها ست» که البته نبود.

به راستی هرگز از تشویق من به راه پژوهش باز نایستاد. او بود که مرا به انتشار ”نامه‌های تبعید“ میرزا آقاخان وا داشت. چنانکه در ۲ اوت ۱٩٩٦نوشت: «چه خوب که اقدام به کار کتاب میرزا عبدالحسین بردسیری کرده ای. این خدمتی شایسته و ستودنی است و به روزگار خواهد ماند. کامیابی تو را در انجام آن آرزومندم.» باز: «اکنون که به آرشیو اسناد قرن نوزده و اوایل قرن نوزده دسترسی داری، خیال نمی کنی مجموعه‌ای از آنها را ترجمه و منتشر کنی؟ به این روزگار نشر اندیشه و دانش ارزشمندترین کارهاست». در نامۀ دیگر: «از انتشارات تازه اگر چیز قابلی منتشر گردد و من با خبر شوم، حتما می فرستم.» در نامۀ بی تاریخ دیگر: «از انتشارات تازۀ دو جلد کتاب برایت فرستادم که به نظرم سودمند است و باز هم خواهم فرستاد (غرض آخرین کتاب خودش است).»

باید اعتراف کنم که در در زمینۀ تحقیقات، فریدون از راه دور با من همراه بود و مرا به حال خود رها نمی کرد. هر بار که متون سودمندی به دستش می رسید، با پُست می فرستاد. امروز بخشی از کتابخانۀ من آراسته به کتابهائی است که او فراهم کرده بود.

نکتۀ دیگری که در نامه‌های فریدون چشمگیر می نماید، بدبینی او بود نسبت به دار و دستۀ روشنفکران ایران. از این طایفه چندان دل خوشی نداشت. در نامه‌های گوناگون از برخی به درشتی نام می برد. بر آن بود که اینان خدمتی به دانش و پژوهش نکرده اند. جز بیانیه‌نویسی و اظهار نظر در هر رشته، هنری ندارند. در اسفند ۱۳٦٥ نوشت:

اساساٌ این حضرات روشنفکر نیستند. روشنفکری خصوصیتی دارد و تعهداتی را به همراه می آورد […] اینان از نظر دانش و تفکّر جدید نمایندۀ تاریکفکری هستند و از نظر فضیلت و اخلاق انسانی در زمرۀ فرومایه‌ترین ناکسان […] برعهدۀ اهل دانش و فکر و نویسندگی است که اگر به روزگاری دیگر فرصت یافتند، یک مطالعۀ تحلیلی و تطبیقی در کارنامۀ خیل روشنفکران بنمایند و به حسابشان برسند. مردمانی کهکاراکتر نداشتند هیچ چیز ندارند. این حرفها برای تو تازگی ندارد حاشیه‌ای بود بر آنچه تو خود گفته بودی. [2]

با اینهمه از میان اهل قلم برخی را برکشیده و به دوستی پذیرفته. چنانکه در دو نامه به نیکی از چنگیز پهلوان یاد کرده. نخست در نامۀ ۱٤ شهریور ۱۳٦٤ که نوشت: «کمابیش مرتب چنگیز را می بینم. محبتی دارد و صحبت تو اغلب به میان می آید […] همین روزها قرار است ”زینی جون“ [3] را ببینم که البته به یاد تو خواهیم بود.» در نامۀ بی تاریخ دیگر: «نسخه‌ای از نشریۀ چنگیز را برایت فرستادم.» از غلامحسین ساعدی بیش از دیگران نام برده و یاد کرده. زیرا که او را سخت دوست می داشت. در نامه‌ها همواره از حال او پرسان بود. در این روال که: «از غلامحسین عزیز ما چه خبر؟» در نامۀ دیگر: «سلام مرا با دوست عزیزمان (ساعدی) برسان. لطیفه‌های نغز او همراه با لهجۀ ترکی‌اش را فراموش نمی کنم.» باز در ۲٠ مرداد ۱۳٦٦ گفت:

در سخن غلامحسین حقیقتی متبلور است که بعضی آدمیان محکوم هستند به فکر کردن و نوشتن. این برای اینکه بار زندگی زیاده سنگینی نکند.

در نامۀ بی تاریخ دیگر: «در خصوص ارسال رساله یا نوشته‌های دکتر غلام (ساعدی) بعد خواهم نوشت. بهتر است تأمّل شود»! در مرگ غلامحسین نوشت:

به حقیقت خودکشی تدریجی کرد. با آن همه افسردگی و رنجهای دیگر مرگ او واقعاً بر قلب من سنگینی می کند و حالت صمیمی او را عمیقاً حس می کنم. به تعزیت رفتم سراغ اکبر (برادرش). پیام تسلیت تو را هم رساندم. دلش نمی خواست که دسته‌های سیاسی به شیوۀ تبلیغاتی برآیند و از این مقوله صحبت می کرد و همچنین چیزهای دیگر که جنبۀ خانوادگی دارد.

در ربط با رجال ایران، فریدون تنها از مصدق یاد کرد، در ۱٨ مهر ۱۳٦٥ همراه با نقد و ستایش، نکات مهمی از خاطرات او بر کشید که در هیچیک از نوشته‌هایش بدان اشاره نکرده است. نوشت:

مصدق در قسمت اول خاطراتش ضمن گفتگو در موضوع‌های گوناگون، از دستگاه استیفا سخن گفته که بسیار سودمند است و اطلاعات تازه‌ای به دست می دهد. مطالبی هم راجع به تشکیلات اداری دارد که هیچ تازگی و ارزشی ندارد. رساله‌ای که تو بدست آوردی و ضمیمۀ کتاب مفصل ”افکار منتشر نشده“ [4] به انتشار رساندی خیلی سودمندتر و مهمتر می باشد. اطلاعات این رساله را در هیچ جا سراغ ندارم و این نکته را به هر کس گفتم، زیرا اغلب چنین می پنداشتند که نوشتۀ مصدق در این مقوله هم بدیع است که به هیچوجه نیست. در موضوع حرکت مشروطه‌خواهی نیز مطلبی دارد که پایه و مأخذ صحیحی ندارد. به عقیدۀ او آزادیخواهان و مشروطه‌طلبان ایران دانش سیاسی سطحی از مغرب زمین داشتند. از قضا اقلیت معدودی که از همان آغاز نهضت مشروطگی مروّج اندیشه‌های جدید بودند، هم آگاهی سیاسی صحیح از مدنیت و حقوق سیاسی مغرب داشتند و هم نسبت به مسائل اجتماعی و سیاسی ایران بینا بودند. مذاکرات مجلس و قوانین موضوعۀ آن در همان مجلس اول گواه بر این معنی است. اما این بدان معنا نیست که در کارشان کاستی نبود. مصدق نه آن زمان و نه پس از آنکه در سوئیس درس خواند، مقام شاخص در فلسفۀ اجتماعی و سیاسی و شناخت فرهنگ مغرب کسب نکرد و سهمی در ترقّی آن (حتی به اندازۀ نخبگان آغاز نهضت مشروطه‌خواهی) ندارد. اما او شاخص است به سخت‌پائی در برابر دیکتاتوری داخلی و زورگوئی و استعمار بیگانگان. از این نظر او مقام اول را حائز است. از این نظر هیچکدام از یارانش در جبهۀ ملی نزدیک مقام او نمی شوند. اساساً یاران او هیچکدام آدمی نبودند که ارزشی بتوان برایشان تصوّر کرد.

[…]

به تأسف باید بگویم خصلتی که در مصدق ستودم و اعتبارش را به همان می دانم، درکل جماعت تحصیلردگان نسل بعد، (یعنی زمان ما)، علی الاطلاق نمی شناسم. در این حضرات توان مقابله با استیلای خارجی را سراغ ندارم. قسمت دوم خاطرات مصدق پاسخهای اوست به نوشته‌های غرض‌آلود شاه در مأموریت برای وطن، جوابهای مصدق بسیار معقول و پسندیده است. خالی از طنز هم نیست. متن لایحه‌ای که در دفاع خویش نوشته، اما به محکمه عرضه نداشته بود، نیز در همین جا آمده […] آنچه نوشتم نظری اجمالی است. شاید هم صحیح نباشد. اشتباه کرده باشم. به هر حال خواستم عقیده ام را برایت نوشته باشم. اندکی پرحرفی کردم.

بخشی از نامه‌ها در بارۀ خانوادۀ من دور می زند. یعنی در بیماری و سکته مغزی پدرم، و دیدار ”هر روزه“ از او. از این دست: « می دانم از بیماری پدرت آگاهی درست داری […] به دنبال تلفن تو همه روزه به بیمارستان رفته ام.» در این باره، فریدون به من اطمینان هم می داد که «بهترین مراقبتها هم می شود […] هر دفعه احوال تو را می پرسند. این مطالب را برای دلخوشی تو نمی نویسم، بلکه عین حقیقت است.» در مرگ و مراسم ختم او به نیابت من صاحب عزا شد. اگر بگویم هر چه دارم از او دارم، به دور نرفته ام. هرگز کسی در زندگی من اینگونه همراه و پشتیبان من نبوده و نخواهد بود.

در نامه‌ها از موسیقی هم سخنی به میان آمده. به مثل از من خواسته بود که نوار موسیقی فیلم لایم لایت چاپلین را برایش بفرستم. پیدا کردم و فرستادم. زنگ زد و گفت: «هر روز گوش می کنم و آرامش می یابم.» هرگز ندانستم چرا از شنیدن این آهنگ به آرامش می رسید. عشق به موسیقی، خود نشان از لطافت طبع پنهان او داشت.

اما برای من مهمترین بخش نامه‌ها، خیال سفر فرنگ بود که فریدون در سر می پروراند. در یک نامۀ بی تاریخ: «من هم واقعاً میل دارم سفر کوتاهی به آن طرف‌ها بکنم. این منوط به آنست که در مقررات فعلی تجدید نظری بشود.» در ٩ فرودین ۱۳٦۲:

برای تحصیل گذرنامه فرم مخصوص آنرا پُر کردم و به ادارۀ گذرنامه فرستادم. اگر نوبت به من برسد میل دارم یکی دو ماهی سفری بکنم. اما هنوز هیچ معلوم نیست. ادارۀ گذرنامه حسن نیت دارد […] معلوم نیست به چه تصمیمی بالاخر برسند.

در نامۀ دیگر:

البته دو سه ماهه سفر به فرنگستان بسیار مطلوب است. اما تصور کردم که اطلاع یافته ای که حتی مواجب وزارت کشاورزی هم (که غرض حقوق بازنشستگی است) بکلی قطع شده است. اگر آپارتمانی به فروش برسد گشایشی در کار خواهد بود ورنه هیچ امکان مادی و عملی نیست. [5]

چند سال بعد بود که فریدون به کمک بانو سیما کوبان توانست از سفارت فرانسه ویزائی دست و پا کند و راهی پاریس شود. از روزی که رسید در خانۀ ما منزل کرد. به گفتِ خودش خیال بازگشت به ایران را هم نداشت. ساعاتی را که من در دانشکده در کار تدریس بودم، او با روزنامه و کتاب‌خوانی و قدم‌زدن سر می کرد. رفته رفته به این اندیشه افتادیم که کتاب مشرک دومی را که طرحش را در ایران ریخته بودیم، از سر گیریم. پیشتر هم در نامه‌ای نوشته بود: «همکار تو هیچ ناامید نیست که باز بر سر یک میز بنشینید و کتاب دیگری بیافرینید. روزگار را چه دیدی؟» طرح کتاب آماده بود. عنوانش را هم فریدون در تهران آفریده بود. در گزینش این عنوان من سهمی نداشتم. کتاب نوین ما دولت بر باد رفته، دولت بادآورده نام گرفت. به گردآوری اسناد برآمدیم. از آن میان، گزارشها و بیانیه‌ها و اسناد دیگری از این دست. برآن شدیم که کار را دنبال کنیم. بدا که ”افتاد مشکلها“.

دیری از اقامت او در پاریس نگذشته بود که دوست دیرینه‌اش دکتر اپریم، از لندن زنگ زد و از او خواست که سری به خانۀ او بزند و هفته‌ای بماند. فریدون درخواست او را پذیرفت. یکی از دوستان نزدیک من او را برای اخذ ویزا به سفارت انگیس برد. از منش و پوشاک او، اهل سفارت حدس زدند که صاحب مقام است. در دم ویزا را صادر کردند و فردای همان روز بلیط گرفت. بالاپوش و لباسهای پشمی را در خانۀ من گذاشت و با یک چمدان کوچک راهی لندن شد. او را با با اتوموبیل آقای بابک خندانی، و با دو تن دیگر از دوستان تا فرودگاه بدرقه کردیم. روی ما را بوسید و به ناگه در برابر نگاه شگفت‌زدۀ ما گریه را سرداد. ندانستیم چرا. به هر رو رفت و دیگر برنگشت!

همینکه پای فریدون به لندن رسید، گویا دولت انگلیس پاسپورت و اسناد او را گرفت و پس نداد. فریدون از جان گرنی استاد ایرانشناسی یاری خواست. آقای گرنی هر روز وعده داد که فلان روز پاسپورت را پس خواهند داد، که هرگز ندادند. فریدون سرگشته و سرگردان در لندن بماند. من همه روزه با او در تماس تلفنی بودم. تا اینکه پس از دوسه هفته زنگ زد و گفت: «گرفتار برونشیت شده ام.» رفته رفته این برونشیت تبدیل به ”آمفیزم“ شد. نه می توانست به پاریس برگردد و نه راهی وطن بشود. تا اینکه از ایران آقای عطاالله مهاجرانی به داد او رسید. دستور داد فریدون را بدون پاسپورت و بدون بلیط سوار هواپیما کنند و به ایران برگردانند. نمی دانم این ماجرا درست و دقیق نوشتم یا نه. به هر رو، فریدون پاریس را ترک گفت. ”آمفیزم“ را نیز با خود برد. طرح کتاب مشترکمان روی دستمان ماند و امید همکاری برای همیشه رخت بربست.

این را بیفزایم که فریدون چه در گفت‌هایش و چه در نامه‌هایش، در بارۀ مرگ نظر غریبی داشت. بارها شنیدم که می گفت: «روزی که احساس کنم از زندگی سیر شده ام و رفتنی هستم یک حولۀ داغ روی سینه ام میکشم و هفت تیر را خالی می کنم»! به این آرزو هم دست نیافت. بیماری مجالش نداد. اگر همسرش بانو شهین به داد او نرسیده بود و از دل و جان به او نپرداخته بود،چه بسا تا کنون به یاری همان حولۀ داغ، رخت از جهان بر بسته بود. در اینجا مرگ جانسوز آن بزرگوار را از دل و جان به ایشان تسلیت می گویم. آخرین غمشان باد.

سرانجام باید از آقای دهباشی هم سپاسگزاری کنم که به گواهی خانم آدمیت در همه احوال به فریدون رسید. روزی نبود که به بیمارستان سر نکشد. در واقع فریدون همواره به او نیازمند بود و دهباشی را به چشم فرزندی می نگریست. بدون او کارهایش پیش نمی رفت چرا که کس دیگری نداشت. امیدوارم که ایشان نیز صمیمانه مراتب تسلیت مرا بپذیرند.

اکنون در این خلوت تلخ ”من مانده ام خموش“ و به دور از قیل و قال و ”بیانیه“ نویسی. در این تنهائی یاد بیتی از اشعار رودکی می افتم که سروده بود: «ای آنکه غمگنی و سزاواری»! والسلام. مرگ او دفتر ”دولت بر باد رفته“ را هم برای همیشه بست. اگر روزگار مجال دهد شرحی در زندگی و افکار و آثار او خواهم نوشت. امروز به همین چند نکته بسنده می کنم، تا چه پیش آید! بهر رو ”آنچه بر دل گذشت بر قلم رفت“و به گفت بیهقی «این حدیث فرا بُرید»!

این چند سطر را هم از نامه‌ای نقل می کنم که افسردگی و تنهائی او را می رساند:

بگذار نامه‌ام را با ترجمۀ یک شعرآغاز کنم: آدمی چند لحظه از دریچۀ حیات بر جهان هستی می نگرد و از آن زود می گذرد و به عدم می پیوندد […] این مضمون شعر تُرکی است که از دوستی روزی شنیدم. مضمون رواقی آن بر دلم نشست . آنطور که به خاطرم مانده برای تو نقل کردم.

چه بسا به حدس و نه به یقین، آن دوبیتی الهام گرفته از بیت دوم این ترانۀ مشهور ترکی باشد که به دست می دهم: [6]

س گلر آخار گچر یان وری یخار گچر
بو جهان پنجره دی هر گَلن باخار گچر

يادداشت

[1] اين نامه‌ها را به آقای علی دهباشی می سپارم تا بتوانند محتوایشان را با آنچه که در متن بدست می دهم بسنجند.

[2] امروز مخالفان ديروز او برآنند به ياد او نامی برای خود دست و پا کنند. آنکه در ۱۳٥٧ در مجلۀ انديشه آدميت را ”فاشسيت“ خوانده بود، دو ساعت پس ازمرگ او، خود را پای راديو فرانسه رسانيد و در رثای او داد سخن داد. و آنکه يک گفتگوی من‌درآوردی با عنوان ”صدراعظم معزول“ آراست و فريدون را سخت به خشم آورد. زيرا همه دانند که او هر گز در طول زندگی با کسی مصاحبه نکرده است. پس زنگ زد و از من خواست از سوی او به تکذيب آن مصاحبه ساختگی برايم. پذيرفتم. در روزنامۀ کيهان لندن تکذيب کردم. اما هنوز هم دست بردار نيست. و مانند ديگر کاسه‌ليسان در سوگ فريدون خوش‌نشين شده. و ديگر آنکه از روزنامه‌نگاری يکباره تاريخدان از آب درآمد، در ”مشروطۀ ايرانی“ بارها و بارها به نفی نوشته‌های فريدون برآمده. از اين دست که ”امانت را هم رعايت نمی کند“ ص. ٢٨۳ و يا: آدميت فلان سند را ”ظاهراً درست نخوانده“ و يا با شناساندن افکار ملکم «موجب گمراهی بسياری از روشنفکران از جمله جلال آل احمد شده»! ص. ٢٨٩ و سخنان ديگری از همين دست. يکی دو جا هم خدمت بنده رسيده که قابلی ندارد.

[3] غرض دکتر زينت توفيق، دختر خاله و دوست ديرينۀ من است که من او را ”زينی جون“ می خوانم. البته بارها با خود او ديدار داشته و تلفنی هم بارها مکالمه کرده.

[4] به ياد نمی آورم از کدام رساله سخن می گويد. من هرگز در بارۀ مصدق مطلبی ننوشته ام. شايد اشاره‌اش به يکی از رساله‌هائی از دورۀ قاجار است در تشکيلات اداری که در کتاب مشترکمان افکار سياسی و اجتماعی و اقتصادی در متون دوران قاجار (تهران، انتشارات آگاه، ۱۳٥٧) گنجانيده ام.

[5] غرض فروش يکی از طبقات خانه‌اش بود که پس از مرگ برادر بزرگش منوچهر خالی مانده بود.

[6] می کوشم برگردانی از آن ترانه به فارسی به دست دهم:

آب می ريزد و می گذرد
کِشتگاه را می کوبد و می گذرد
اين جهان دريچه ايست
رهگذر می نگرد، می گذرد.

۴ آبان ۱۳۹۰

بچه سقو.....

از : ارژنگ هدایت


همان اتفاقی که در ۱۲ بهمن ۱۳۵۷ در بهشت زهرای تهران رخ داد، پیش از آن، و برای اولین‌بار در تاریخ معاصر منطقه، در افغانستان به ثبت رسیده است. به عبارت دیگر ناگاه در بستری از مدرنیزاسیون شکسته‌بسته‌ی ناموزون، و در میان ناباوری نیروهای پیش‌رو در مبارزه برای کسب حقوق مدنی، از کوچه‌های گردآلود و مخروبه‌ی یکی از روستاهای تاجیک‌نشین شمال افغانستان، روستامرد بی‌سواد دین در کفی ظاهر شد، که در چشم‌برهم‌زدنی امیرامان‌اله‌خان پادشاه افغان را ساقط و در تاریخ ۱۸ ژانویه ۱۹۲۹، بر تخت شاهی جلال‌آباد نشست؛ و یکی از کم‌نظیرترین خطبه‌های تاریخ زمام‌داران جهان را به نام دولت کوتاه‌مدت و مستعجل خود خواند: حبیب‌اله، فرزند آبله‌رو و خشن یک آب‌فروش بود. به همین دلیل او را «بچه‌سقو» یا بچه‌سقا میخواندند. عمر حکومت بچه‌سقو به درازا نکشید. شاید با کمی گذشت و سهل‌نگری، بتوان یکی از دلایل‌ش را حماقت و سادگی بیش از اندازه‌ی بچه‌سقو دانست، که حرف آخر را همان اول کار به زبان آورده بود، و به کلی با سیاست و سیاست‌ورزیبیگانه بود. او برخلاف حاکمان روستا‌تبار و دین‌درکف جدید ایران، دستی در دست تکنوکرات‌ها و آزموده‌های رنگ‌به‌رنگ سیاست نداشت تا در کار دولت‌سازی مدد‌کارشان باشند؛ از این‌رو طولی نکشید تا از تخت جلال‌آباد به زیر آمد و از دار مکافات بالا رفت.

امیرامان‌اله‌خان پادشاه افغانستان در سال ۱۲۹۸ خورشیدی، برابر با ۱۹۱۹ میلادی، (یک‌سال پیش از کودتای رضاخان و سید‌ضیا و ۵ سال مانده به سلطنت رضاشاه)، به تخت پادشاهی نشست. او برخلاف رضاشاه، که با واسطه‌ی انگلیسی‌ها به حکومت رسید، با وعده‌ی کسب استقلال سیاسی از انگلستان، حمایت برخی سران قبایل و روشن‌فکران مشروطه‌خواه را در جنگ با انگلیسی‌ها به دست آورد و سرانجام با پذیرش الغای قرارداد گندمگ از سوی بریتانیا، که استقلال افغانستان را در امور مربوط به سیاست خارجی محدود می‌کرد، به خواسته‌اش رسید. امان‌اله‌خان، پادشاه اروپا دیده‌ای بود که خود را مشتاق گسترش مظاهر، و ظواهر دنیای جدید نشان می‌داد. او درسال ۱۹۲۱، نخستین مدرسه‌ی دخترانه را به نام مکتب عصمت بنیاد گذاشت و هم‌چنین گروهی از دختران را برای ادامه‌ی تحصیلات به ترکیه اعزام کرد. ۱۴ سال قبل از داستان کشف حجاب رضاشاه، دستور کشف برقع را صادر کرد و به زنان اجازه داد تا به جای آن از یک چادر نازک، بدون آن‌که روی وموی را بپوشاند بهره ببرند. برده‌داری را لغو کرد، و خواسته‌های مشروطه‌خواهان را تا حد یک مجلس ملی انتصابی پذیرفت. اما او نیز هم‌چون مقلد خود در ایران، از ظواهر مدرن پیش‌تر نرفت.

در چنین احوالی، با مخالفت یک روحانی روستایی به نان «حضرت صاحب شوربازاری»، بچه‌سقو از روستای کلکان شورید و روستاییان را به دنبال خود کشاند و کاخ جلال‌آباد را که تصرف کرد، امان‌اله‌خان از کشور گریخت و به ایتالیا رفت. در نتیجه داستان تخت حوضی حاکم جدید افغانستان آغاز شد. شاید برای فهم ابعاد و اندازه‌ی این مضحکه‌ی تاریخی، و تطبیق آن با روی‌داد‌های مشابه، گیرم با درنظرگرفتن ظرف زمان، هیچ‌ توصیفی گویاتر از نخستین سخن‌رانی بچه‌سقو، در اولین روز از زمام‌داری خود نباشد. روستا‌زاده‌ی تاجیک نمایش تخت حوضی ما، این سخن‌رانی تاریخی را به زبان فارسی، و خطاب به بزرگان و سران قبایل، شخصیت‌های اجتماعی، سران سپاه، روحانیان و هیات‌های نمایندگی کشورهای خارجی بر زبان رانده است:

« .. مه، (من) اوضای (اوضاع) کفر و بی‌دینی و لاتی‌گری حکومت سابقه ره دیده، و برای خدمت دین رسول‌اله کمر جهاده بسته کدم، تا شما بیادرها (برادرها) از کفرولاتی‌گری نجات بتم، مه بادازی (بعد از این) پیسه (پول) بیت‌الماله به تعمیر و متب (مکتب) خرج نخات کدم (نخواهم کرد) بلکه همه ره به عسکر خود میتم (میدم) که چای و قند و پلو بخورن، و به ملاها میتم که عبادت کنن، و دگه، مه پاچای (پادشاه) شماستم، و شما رعیت مه می‌باشین، بروین بادازی همیشه سات (همه وقت) خوده تیر کنین، (خوش باشین)، مرغ‌بازی، بودنه بازی کنین، و ترنگ‌تامه ( چاق و شاداب و سُر و مُر) خوش بگذرانین»

بچه‌سقو در درازای چند ماه حکومت‌ش، جز خراب کردن موزه‌ی کابل و تخریب مجسمه‌ها که نشانه‌ی بت‌پرستی می‌دانست، فرصت نکرد کار دیگری انجام دهد. اما‌ن‌اله‌خان با کمک نادرخان سفیر افغانستان در پاریس، از طریق تجهیز قبایل پشتون، به حکومت بازگشت و به رغم توافق و تسلیم، بچه‌سقو و هم‌راهان‌ش را به چوبه‌ی دار سپرد. یکی از سفیران ایران در افغانستان، که شاهد پیروزی بچه‌سقو بوده است، در خاطرات‌ش می‌نویسد: «راز موفقیت او این بود که هرچه از اغنیا می‌گرفت، بین فقیران و مستمندان تفسیم می‌کرد.» مالیات را برای اهالی کابل و جلال‌آباد برچیده بود و خود به تنهایی اختیار بیت‌المال را به عهده داشت، هرجا می‌خواست می‌بخشید و هرجا نمی‌خواست می‌گرفت. نوشته‌اند که او حتا می‌خواست حقوق سفیران دولت‌های خارجی را خود پرداخت کند. این جمله‌ی معروف که در دیدار با سفرا، به ویژه خطاب به شیخ‌سفرا بیان شده و در کتاب‌های تاریخی افغان‌ها، به منظور شناساندن سادگی وروستا‌منشی اوبسیار نقل شده، از اوست: «اگر شما، و ماتحت‌های شما خوب کار بکنند، دستور می‌دهم که جیره ومواجب همه‌ی شما را زیاد کنند!»



!... فرم ارزیابی در آخرت
با تشکر از اقامت شما در دنیای فانی. مدیریت کاینات به منظور بهبود خدمات دستگاه الهی و ارتقاء کیفیت نعمات، شما را دعوت به ارائه نظراتتان از طریق پرسشنامه زیر می کند.
پر کردن فرم ارزیابی زیر حداکثر 4 دقیقه طول می کشد. با پر کردن این فرم شما در قرعه کشی یک دستگاه آیپاد نیز شرکت داده می شوید.
نام (اختیاری) ........... .......
جنیست: انس جن
سن در هنگام مرگ ........
محل تولد: سیاره اورانوس سیاره زمین دیگر ............ ......... ..
شماره DNA ............ ........
____________ _________ _________ ________
نخستین بار چگونه از وجود ما مطلع شدید؟
پدر و مادر
دینی دوم دبستان
برهان علیت
سایر......
____________ _________ _________ ________
آیا از رفتار مامور ما در هنگام قبض روح رضایت داشتید؟
بلی خیر
____________ _________ _________ ________
نظر شما در مورد موسیقی پخش شده در هنگام جان دادن چه بود؟
دوباره دوباره
مگر موسیقی پخش می شد؟
لطفا سرگرمی دیگری برای اسرافیل پیدا کنید
____________ _________ _________ ________
آیا آنتن دهی 124000 پیامبری ما دوره زمانی شما را پوشش می داد؟
بلی خیر
____________ _________ _________ ________
ابزارهایی که برای ارتباط مناسب تر می دانید را به ترتیب اولویت شماره بزنید:
کتاب آسمانی
وحی مستقیم
تویتر
____________ _________ _________ ________
آیا از سرویس دهی دفتر مرکزی ما واقع در عربستان و یا شعب آن در مساجد محلی استفاده کرده اید؟
بلی خیر
____________ _________ _________ ________
کدام راه را برای تکلم با خدا بهتر می دانید؟
نماز
مناجات در غار
سیگار کشیدن
فیس بوک
____________ _________ _________ ________
کدام یک از شواهد وجود خدا را ترجیح می دهید؟
کتاب به عنوان معجزه
معجزات سنتی نظیر اژدها کردن چوب و نصف کردن ماه
____________ _________ _________ ________
کدام یک از خدمات بهشت برای تان جذاب تر می نمود؟ (به ترتیب اولیت شماره بزنید)
فنا شدن در لقاء خداوند
دار و درخت
دخترکان ترگل ورگل
لوله کشی شیرکاکائو
____________ _________ _________ ________
ارزیابی شما از نمازهای یومیه چگونه است؟
از نظر تعداد در روز عالی معمولی ضعیف
از نظر طول هر نماز عالی معمولی ضعیف
جاگیری آن در طول روز عالی معمولی ضایع
ارزیابی کلی عالی معمولی ضعیف
____________ _________ _________ ________
کدام روش را برای جذب روزه داران موثرتر می دانید؟
استفاده از تقویم شمسی
گنجشکی نمودن ده روز آخر
افزایش سرعت چرخش زمین به دور خود
____________ _________ _________ ________
به نظر شما مهترین علت گرایش مردم به شرکت های رقیب نظیر نهاد روحانیت چیست؟
ارایه خدمات بهتر و پاسخگویی سریعتر
تبلیغات و اطلاع رسانی قویتر
روشن تر بودن وعده ها و مطالبات شان
____________ _________ _________ ________
به نظر شما کدام یک از تغییرات زیر می توان در جذب مومنین موثرتر باشد؟ (به ترتیب اولیت شماره بزنید)
افزایش پیچیدگی ها در آفرینش اجزای هستی
نمود روشن تر اعجاز روایی در بطون هفتگانه کتب آسمانی
آزادسازی مصرف مشروبات الکلی
____________ _________ _________ ________
در صورت گزینشی بودن سیستم تناسخ، آیا حاضر بودید بار دیگر زندگی انسانی را تجربه کنید؟
بلی خیر
____________ _________ _________ ________
اگر تمایل ندارید که از بارگاه الهی ایمیل دریافت کنید اینجا را علامت بزنيد.

۲ آبان ۱۳۹۰





زنده یادان احمد شاملو و منوچهر آتشی دوتن از آخرین شاگردان بلاواسطه ی نیمای یوشیج - بنیان گذار شعر نو - بودند. هنگامی که شاملو (1304-1379) درگذشت، آتشی (1310-1384) مطلبی در ستایش از یار از دست رفته اش نوشت که به نحو آشکاری پرده از راز پایداری زبان فارسی برمی دارد. این نوشته را در زیرتقدیم شما می کنیم:


پاسداران زبان فارسی

یکی از دوست داران شعر فارسی جایی نوشته یا گفته بود که:"یکی از ویژه گی های زبان شعر شاملو این است که به ابتذال تن نمی دهد و یاوه گویی را برنمی تابد." شاید این سخن در نظر اول ساده بنماید. اما من در این کلام دقیق شدم و دریافتم که در این مدعا، برجسته ترین و روشن ترین خصوصیت زبان شاملو بیان شده است و اصلن هم ساده نیست. این مدعا ما را به عمق تاریخ ادب سرزمین خودمان می برد و ما را متوجه این حقیقت می کند که از ریگ ودا و گاتاهای زرتشت تا امروز این خصلت بارزترین و مهم ترین ویژه گی زبان شعری ما بوده است که اگر در گذشته، در زبان شعری ما - جز در موارد معدودی مثل تاریخ بیهقی، تفسیر طبری و تفسیر عتیق نیشابوری و...- تجلی نداشته، خوشبختانه در نثر جدید ما، در رمان ها و داستان های کوتاه نویسنده گانی چون دولت آبادی، احمد محمود، گلشیری، مندنی پور، ابوتراب خسروی و بسیاری از نویسنده گان دیگر که ذکر نام شان باعث تطویل کلام می شود، به همان روشنی و زیبایی زنده شده و به جلوه گری پرداخته است و در نقدها، مقوله ها و ترجمه ها نیز همین خصوصیت را می بینیم.

اما یک نکته ی بدیع و دقیق فراموش مان نشود:"بزرگان شعر ما، ازرودکی تا نیما و شاملو و اخوان و فروغ و سیمین و مختاری و دیگران، به ساده گی و از روی هوس به این توفیق دست نیافتند.." به سرگذشت و سرنوشت هر کدام شان که بپردازیم به این حقیقت خواهیم رسید که:" چه خون دل ها خوردند، چه تازیانه هایی برجسم و روح شان فرود آمد، چه گرسنه گی ها کشیدند، تا توانستند کاری کنند که پیکر در خون غلتیده ی جغرافیای ایران، با نام خودش و مردم ایران با نام ایرانی، از آن همه شور بختی تاریخی، جان سالم به در برند و امروز و فردا و تا همیشه، ایرانی باقی بمانند. برای این که به اطناب نگرایم، سخن کوتاهم را با مثالی واقعی روشن می کنم. یکی از دوستان من روان پزشکی است که در ردیف پزشک های برون مرز، کار می کند و هم اکنون در مصر - و گاهی سوییس - به سر می برد. او شاعر است و با استادان فارسی
خوانده ی مصری هم رفاقت دارد. به من می گفت که روزی یکی از این استادان که در کار ترجمه ی شعر معاصر فارسی به زبان عربی با او همکاری دارد، از من سووالی کرد. او پرسید:" شما یک راز را برای من فاش کنید. آن راز این است که شما ایرانی بودید و مسلمان شدید، ما هم مصری بودیم و مسلمان شدیم، اما چرا ما مصری ها که عرب نبودیم، عرب شدیم و امروزه هم در ردیف کشورهای عربی هستیم، اما شما مسلمان شدید ولی هم چنان ایرانی ماندید و زبان تان فارسی ماند؟" دوست من به او جواب داده بود که:" این راز را رودکی ، فردوسی، سنایی، ، عطار، نظامی، مولانا، سعدی، حافظ، نیما، شاملو، اخوان، فروغ، دولت آبادی، گلشیری، سیمین بهبهانی و شاگردان این ها می توانند برای شما فاش کنند."

بیش از این جایز نیست شما مردم هوشیار را به این مساله ی حل شده و موضوع روشن مشغول دارم. تنها این نکته می ماند که شاعران و نویسنده گان بدانند و در خلوت خود به خود بقبولانند که:" ایران، اگر توانسته از گردنه ها و گردبادهای مهیب تاریخی سالم عبور کند و امروز و فردا و پس فردا هم ایرانی بماند، به خاطر این بوده که برای حفظ و ارتقای زبانی که ابتذال بر نمی تابد و همواره در همه ی پیچ و خم های تاریخی، با مردم و در جان مردم، حرکت کرده و روح ملی ما را از زخم زارها عبور داده، رنج ها کشیده و هرگز اجازه نخواهد داد که بازیچه ی هوس بازی ها و گاه خیانت های هوس بازان شود و به ابتذال تن بسپارد. شاملو سمبل چنین افتخاری بود و به همین سبب در دل و جان مردم ماند و هرکس بخواهد به چنین افتخاری برسد، باید حقیقتی را که بازگفتم - و بسیار گفته اند - آویزه ی گوش خود کند. والسلام

برگرفته از کتاب بامداد همیشه - یادنامه ی احمد شاملو- به کوشش آیدا سرکیسیان


۲۲ مهر ۱۳۹۰

خاطره ای از استاد دکتر شفیعی کد کنی

خاطره ای از استاد ما
چند روزی به آمدن عيد مانده بود. بیشتر بچه ها غایب بودند، یا اکثرا" رفته بودند به شهرها و شهرستان های خودشان یا گرفتار کارهای عید بودند اما استاد ما بدون هیچ تاخیری آمد سر کلاس و شروع کرد به درس دادن.

استاد خشک و مقرراتی ما خود مزیدی شده بر دشواری "صدرا".

بالاخره کلاس رو به پایان بود که یکی از بچه ها خیلی آرام گفت: استاد آخره سالی دیگه بسه!

استاد هم دستی به سر تهی از موی خود کشید! و عینکش را از روی چشمانش برداشت و همین طور که آن را می گذاشت روی میز، خودش هم برای اولین بار روی صندلی جا گرفت.

استاد 50 ساله‌مان با آن كت قهوه‌اي سوخته‌اي كه به تن داشت، گفت: حالا که تونستید من رو از درس دادن بندازید بذارید خاطره ای رو براتون تعریف کنم.

"من حدودا 21 یا 22 سالم بود، مشهد زندگی می کردیم، پدر و مادرم کشاورز بودند با دست های چروک خورده و آفتاب سوخته، دست هایی که هر وقت اون ها رو می دیدم دلم می خواست ببوسمشان، بویشان کنم، کاری که هیچ وقت اجازه آن را به خود ندادم با پدرم بکنم اما دستان مادرم را همیشه خیلی آرام مثل "ماش پلو" که شب عید به شب عید می خوردیم بو می کردم و در آخر بر لبانم می گذاشتم.

استادمان حالا قدری هم با بغض کلماتش را جمله می کند: نمی دونم بچه ها شما هم به این پی بردید که هر پدر و مادری بوی خاص خودشان را دارند یا نه؟ ولی من بوی مادرم را همیشه زمانی که نبود و دلتنگش می شدم از چادر کهنه سفیدی که گل های قرمز ریز روی آن ها نقش بسته بود حس می کردم، چادر را جلوی دهان و بینی‌ام می گرفتم و چند دقیقه با آن نفس می کشیدم...

اما نسبت به پدرم؛ مثل تمام پدرها؛ هیچ وقت اجازه ابراز احساسات پیدا نکردم جز یک بار، آن هم نه به صورت مستقیم.

نزدیکی های عید بود، من تازه معلم شده بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم، صبح بود، رفتم آب انبار تا برای شستن ظروف صبحانه آب بیارم.

از پله ها بالا می آمدم که صدای خفیف هق، هق مردانه ای را شنیدم، از هر پله ای که بالا می آمدم صدا را بلندتر می شنیدم...استاد حالا خودش هم گریه می کند...

پدرم بود، مادر هم آرامش می کرد، می گفت آقا! خدا بزرگ است، خدا نمیذاره ما پیش بچه ها کوچیک بشیم، فوقش به بچه ها عیدی نمی دیم، قرآن خدا که غلط نمی شه اما بابام گفت: خانم نوه هامون تو تهران بزرگ شدند و از ما انتظار دارند، نباید فکر کنند که ما ...

حالا دیگه ماجرا روشن تر از این بود که بخواهم دلیل گریه های بابام رو از مادرم بپرسم، دست کردم توی جیبم، 100 تومان بود، کل پولی که از مدرسه گرفته بودم، گذاشتم روی گیوه های پدرم و خم شدم و گیوه های پر از خاک و خلی که هر روز در زمین زراعی، همراه بابا بود بوسیدم.

آن سال همه خواهر و برادرام ازتهران آمدند مشهد، با بچه های قد و نیم قد که هر کدام به راحتی "عمو" و "دایی" نثارم می کردند.

بابا به هرکدام از بچه ها و نوه ها 10 تومان عیدی داد، 10 تومان ماند که آن را هم به عنوان عیدی داد به مامان.

اولین روز بعد از تعطیلات بود، چهاردهم، که رفتم سر کلاس.

بعد از کلاس آقای مدیر با کروات نویی که به خودش آویزان کرده بود گفت که کارم دارد و باید بروم اتاقش، رفتم، بسته ای از کشوی میز خاکستری رنگ زوار درفته گوشه اتاقش درآورد و داد به من.

گفتم: این چیه؟

"باز کن می فهمی"

باز کردم، 900 تومان پول نقد بود!
این برای چیه؟

"از مرکز اومده؛ در این چند ماه که اینجا بودی بچه ها رشد خوبی داشتند برای همین من از مرکز خواستم تشویقت کنند."

راستش نمی دونستم که این چه معنی می تونه داشته باشه، فقط در اون موقع ناخودآگاه به آقای مدیر گفتم این باید 1000 تومان باشه نه 900 تومان!

مدیر گفت از کجا می دونی؟ کسی بهت گفته؟ گفتم: نه، فقط حدس می زنم، همین.

راستش مدیر نمی دونست بخنده یا از این پررویی من عصبانی بشه اما در هر صورت گفت از مرکز استعلام می‌گیرد و خبرش را به من می دهد.

روز بعد تا رفتم اتاق معلمان تا آماده بشم برای کلاس، آقای مدیر خودش را به من رساند و گفت: من دیروز به محض رفتنت استعلام کردم، درست گفتی، هزار تومان بوده نه نهصد تومان، اون کسی که بسته رو آورده صد تومانش را کِش رفته بود که خودم رفتم ازش گرفتم اما برای دادنش یه شرط دارم...

"چه شرطی؟"

بگو ببینم از کجا می دونستی؟ نگو حدس زدم که خنده دار است.

***
استاد کمی به برق چشمان بچه ها که مشتاقانه می خواستند جواب این سوال آقای مدیر را بشنوند، نگاه کرد و دسته طلایی عینکش را گرفت و آن را پشت گوشش جا داد و گفت: "به آقای مدیر گفتم هیچ شنیدی که خدا 10 برابر عمل نیکوکاران به آن ها پاداش می دهد؟"
www.sohagroup.com



۱۹ مهر ۱۳۹۰

اوه.... خدای من !

More options Oct 9, 4:52 am

روزی چهار مرد و یک زن کاتولیک در باری ، مشغول نوشیدن قهوه بودند.

یکی از مردها گفت : من پسری دارم که *کشیش *است. هرجا که میرود مردم او را "*
پدر*" خطاب میکنند.

مرد دوم گفت : من هم پسری دارم که* اسقف* است و وقتی جایی میرود مردم به او
میگویند " *سرورم*"!

مرد سوم گفت " پسر من* کاردینال *است و وقتی وارد جایی میشود مردم او را "*
عالیجناب*" صدا میکنند.

مرد چهارم گفت : پسر من *پاپ *است و وقتی جایی میرود او را "*قدیس بزرگ*" خطاب
میکنند!

زن نگاهی به مردان کرد و گفت : من یک* دختر *دارم. 178 سانت قدش
است ، بسیار خوش هیکل ، دور کمرش 61، دور باسنش 92 سانت ، با موهای بلوند و
چشمهای روشن .

وقتی وارد جایی میشود همه میگویند : "* خدای من !* "


۸ مهر ۱۳۹۰

یک ایرانی در بهشت








وقتي با اين همه گناه رسيدم اون دنيا , خودم شروع کردم به رفتن سمتِ جهنم که يه فرشته بهم گفت کجا؟!
گفتم: هان؟!
گفت: ايراني هستي ديگه؟!
گفتم : آره.......
گفت: بيا برو تو بهشت!
... گفتم: من ميدونم گناه کارمُ اول بايد برم جهنم...
گفت: پس فکر کردي تو اين مدت کجا بودي؟!

۷ مهر ۱۳۹۰





برای ظهور آقا امام زمان

وقتی احمقی، یکی از راه می رسد و با لهجه دهاتی مزخرف می بافد و تو اتقلاب می کنی بدون اینکه بدونی که دقیقا داری چه کار می کنی .
وقتی احمقی،به جمهوری اسلامی رای می دهی بدون اینکه بدونی اسلام دقیقا چه جور دینی است و جمهوری دقیقا چه تعریفی دارد
وقتی احمقی ، وقتی می گویند اقتصاد مال خر است می خندی ولی بعد ها از دیدن قبض گاز و برق و تورم دو رقمی و قیمت نون بربری گریه می کنی
وقتی احمقی ، روسری سر خواهر و مادرت می کنند و تو با خودت فکر می کنی که یک روسری سر کردن یا نکردن آنقدر ها هم مهم نیست.
وقتی احمقی در برابر تمام حقوق ضایع شده ات کوتاه می آیی و نمی فهمی به مخاطره افتادن بخشی از آزادی از بین رفتن همه ی آن است
وقتی احمقی ، برات مهم نیست که روزنامه ها را می بندند ، سرمایه های ملی را چپاول می کنند ،مخالفین را اعدام می کنند، مغزهای کشورت یکی بعد از دیگری فرار می کنند.
وقتی احمقی برات مهم این است که کسی به تو کاری ندارد و نمی بینی که وقتی کل کشتی در حال غرق شدن باشد به زودی نوبت تو هم خواهد شد
وقتی احمقی، باور می کنی که خدایی آن بالا نشسته که همه ی این جنایت ها را توجیه می کند ، باور می کنی که منجی تو در ته چاه است ، باور می کنی که نجات تو در دستان کسی به جز خود توست
وقتی احمقی از اعتقادات تو سو استفاده می کنند و سر سفره برای آقا امام زمان بشقاب می گذارند و در قرن 21 از رمال و جن گیر و نیروهای شیطانی برایت در نهایت پر رویی دری وری می بافند
وقتی احمقی همیشه کاسه کوزه ها را سر این و آن و دزدان و بیگانگان می شکنی و نمی بینی همه ی آنچه بر تو می گذرد از حماقت خودت بوده است
وقتی احمقی اشتباهاتت را تا بی نهایت تکرار می کنی.
خطاب این نوشته به همه ی کسانی است که با اینکه به این قانون اساسی و آن دوران طلایی امام اعتقاد ندارند سنگ میر حسین موسوی را به سینه می زنند، دیده اند اسلام سیاسی چیست و باز شیخ شیخ می کنند، نمی دانند دموکراسی چیست ولی روزی شانزده بار حرفش می زنند، تنها به منافع حقیر و کوتاه مدت خود می اندیشند، نسبت به سرنوشت همه ی آنهایی که برای ما در زندان هستند بی تفاوتند، فرزاد کمانگر و نسرین ستوده و مجید توکلی و احمد زید آبادی و ..و… را از یاد برده اند، از دستگیر شدن رمال احمدی نژاد در عجبند اما نذر امام رضا می کنند و سفره ابولفضل می اندازند و یا فال قهوه می گیرند.
خطاب این نوشته به همه ی کسانی است که آنقدر احمقند که حماقت خود را نمی بینند

برای ظهور آقا امام زمان جمیعاٌ صلوات
-------------------------------------------------

نویسنده : ؟؟ نمیدانم . از طریق ایمیل دریافت شد