دنبال کننده ها

۳۰ مهر ۱۳۸۸

به چه کار مشغول بوديد..؟؟؟؟


روزی خواهد آمد
که ساده ترين مردم ميهن من
روشنفکران ابتر کشور را
استنطاق خواهند کرد و خواهند پرسيد :
روزی که ملت
همچون آتش يک بخاری کوچک و تنها ؛ فرو ميمرد
به چه کار مشغول بودند .؟؟

حوزه دو کاستيلو
شاعر اعدام شده گواتمالا يی

۲۸ مهر ۱۳۸۸

سنگ قبری در مکزيک

خدايا ! مواظب کيف ات باش !!

آقای توماس چين چيلا در مکزيک به رحمت خدا رفته است . بازماندگان ايشان جسد آقای چين چيلا را در گورستان مکزيکو دفن کرده و سنگ قبری هم رويش گذاشته اند . اما نميدانم که اين آقای چين چيلا چند بار جيب شان را زده بود که پس از مرگش هم دست از سرش بر نداشتند و به حضرت باريتعالی توصيه کردند مواظب کيف اش باشد تا نکند آقای چين چيلا آنرا کش برود !!
عکس سنگ قبر آقای چين چيلا را ملاحظه ميفرماييد .

۲۷ مهر ۱۳۸۸

از کجا آورده ای ..؟؟؟

ياد داشت های آقای مجهول الحال " 2"


**امروز صبح که از خواب پا شديم توی خبر ها خوانديم که يک آقای محترمی که گويا کارمند گمرک بندر عباس بوده اند توسط نيروی انتظامی دستگير و روانه باز داشتگاه شده اند .
- به چه جرمی ؟
جرم شان اين است که 27 ميليارد تومان توی حساب بانکی شان خوابانده بودند !!

خدا بسر شاهد است ما هر چه به کله مبارک مان فشار آورديم و هر چه با ماشين حساب بی صاحاب مانده مان جمع و تفريق کرديم آخرش نتوانستيم بفهميم يک آقای کارمند محترم مسلمانی که طبيعتا غير از حصير بودن و ممد نصير بودن ؛ قاشق ندارد با آن آش بخورد و معمولا از زور پيسی با شاش موش آسياب می گرداند ؛ چطوری اينهمه فوت و فن کاسه گری را بلد بوده که توانسته 27 ميليارد تومان ( که به گمان مان به پول ينگه دنيا ميشود 27 ميليون دلار ! ) برای روز مبادايش پس انداز داشته باشد ؟ مگر آنکه بگوييم :
روز بازار کپک اوغلی و زن قحبه لر است
هر که زن قحبگی اش بيشتر ؛ او پيش تر است .

خدا بسر شاهد است گيله مردی که ما باشيم توی اين ينگه دنيای لعنتی ؛ هفته ای هفت روزش را جان می کنيم و عرق ميريزيم اما نه تنها همچنان " جان گرو" و" جامه گرو" مانده ايم بلکه بقدرتی خدا هنوز هم که هنوز است نان سواره است و ما هم پياده به دنبالش ؛ ! آنوقت در مملکت اسلامی مان ؛ يک آقای محترم نماز خوان مسلمان اهل لفت و ليس ؛ نه بيل ميزنند نه پايه انگور ميل ميفرمايند در سايه ! و آب هم از آب تکان نمی خورد .

ما که اهل چرتکه اندازی و حسابرسی و حسابداری و اينحرفها نيستيم و نميدانيم کارمند جماعت در ايران چقدر مواجب ماهانه ميگيرند .حالا اگر بياييم دست و دلبازی بکنيم و بگوييم اين آقای کارمند متقی مسلمان ؛ ماهيانه يک ميليون تومان حقوق ميگرفته اند ؛ مواجب سالانه شان ميشود 12 ميليون تومان . حالا خودتان يک حساب سر انگشتی بفرماييد و ببينيد که اين آقای محترم مسلمان نماز خوان ميبايد 2250 سال جان ميکنده اند تا چنين پولی نصيب شان بشود در حاليکه آمده اند چهار تا قل هو والله احد و الله صمد تلاوت فرموده اند و خمس و ذکات حضرات علمای اعلام و مشايخ محاسن دراز را هم تعبيه فرموده اند و به راحتی صاحب 27 ميليارد تومان ثروت طيب و طاهر شده اند .
کجاست صائب تبريزی تا در آرزوی داشتن لقمه نانی و آب باريکه ای بسوزد و بسازد و بسرايد که :
کی ز پيچ و تاب ميشد رشته جانم گره ؟
آب باريکی اگر ميبود چون سوزن مرا ؟؟

۲۶ مهر ۱۳۸۸

ياد داشت های آقای مجهول الحال ...!!!



يک آقايی که ياد داشت هایمان در باره حور العين و غرفه های بهشتی به مزاج مبارک شان سازگار نبوده است ؛ فحشنامه ای برای مان فرستاده بود و نوشته بود : آقای معلوم الحال ! معلوم است که کجايت می سوزد !!
راستش ؛ ما هر چه دور و بر مان را نگاه کرديم ديديم هيچ جای مان نمی سوزد ؛ زيرا از قديم نديما گفته اند : زر خالص است و باک نميدارد از محک . بنا بر اين تصميم گرفتيم محض خاطر همين خر مگس معرکه و خواهر زاده عنکبوت و شرکا ء ؛ از امروز پرت و پلا های روزانه مان را زير نام " ياد داشت های آقای مجهول الحال " بنويسيم و هم شما را بخندانيم هم خودمان بخنديم .
لابد خواهيد گفت : خود گويی و خود خندی ! عجب مرد هنرمندی ؟!
ما هم در جواب تان فی البداهه ميگوييم :
من آن مورم که در پايم بمالند
نه زنبورم که از نيشم بنالند ...


از مکافات عمل غافل مشو !!
امروز ؛ در سيستان و بلوچستان ؛ بيست - سی تايی از اين آژدان دلهره ها - يا آنطور که ملا ها ميگويند سر داران اسلام - بسبب انفجار بمبی به ملکوت اعلی ! پر کشيدند و لابد دو سه هفته ای صدا و سيمای جمهوری نکبتی يک دستک و دمبک حسابی راه خواهد انداخت و هر چه فحش و فضيحت در چنته دارد نثار شيطان بزرگ و استکبار و صهيونيزم جهانی و عمه جان و خاله جان ضد انقلابيون داخلی و خارجی خواهد کرد و برای صد هزارمين بار مشت محکمی بر پوزه همه آنها خواهد کوبيد .

گيله مردی که ما باشيم اهل هيچگونه خشونت و يقه درانی و بزن بزن های آنچنانی نيستيم و مرگ هيچکسی را هم نمی خواهيم و با همه مرگ انديشان عالم هم دشمنيم ؛ اما به گمان مان گويا حضرت سعدی است که ميفرمايد :
از مکافات عمل غافل مشو
گندم از گندم برويد جو ز جو
و اين سخن فرزانه ديگری است که :
اگر بد کنی ؛ هم تو کيفر بری
نه چشم زمانه بخواب اندر است .

مسيحی رختخوابی !!

يک دختر خانم خوش بر و رويی وارد مغازه مان ميشود و پس از صغرا کبری چيدن های بی حاصل همه ی تک خال هايش را رو ميکند بلکه ما را به دين ترسايی در بياورد .
هر چه ميگوييم خانم جان ؛ ما آب مان با هيچ خدايی و نا خدايی و کد خدايی به يک جو نميرود توی گوش شان نمیرود که نمیرود . دست آخر کتابکی به دست مان ميدهد و با اطمينان ميگويد با خواندن اين کتابک به دين ترسايان در خواهيم آمد و غرفه ای از غرفه های بهشتی را تصاحب خواهيم کرد .!!

نگاه خريدارانه ای به قد و بالای لوند و عشوه گرشان می اندازيم و ميگوييم : خانم جان ؛ حيف شما نيست ؟ حيف شما نيست که بجای اين مهملات با ما از عشق نمی گوييد ؟؟ حالا نمی شود بجای اين ترهات با هم برويم رستورانی ؛ باری ؛ آبجويی ؛ ودکايی ؛ زهر ماری ؛ چيزی بخوريم و عشق را عملا تجربه کنيم ؟؟!!
دخترک ؛ انگار بدش نمی آيد . لبخندی ميزند و غمزه ای می آيد و عشوه ای می ريزد و ميگويد :
حالا اين کتاب را بخوان ! وان سخن بگذار تا وقت دگر .
خداييش را بخواهيد ما ديگر پير شده ايم و اهل اينجور فسق و فجور ها نيستيم . عيال مان هم مثل عقاب بالای سرمان ايستاده است و اگر دست از پا خطا بکنيم چشم هامان که سهل است ؛ دل و روده مان را بيرون ميريزد ! اما از شما چه پنهان اگر کمی چانه ميزديم و بند ليفه مان را سفت نبسته بوديم ؛ کارمان به رختخواب و کار های بی ناموسی می کشيد و ما ميشديم يک مسيحی واقعی !! يعنی فی الواقع مسيحی رختخوابی !!

روضه خوان خر ...
ايرج ميرزا ميفرمايد :

بقدر فهم تو کردند وصف دوزخ را
که مار هفت سر و عقرب دو سر دارد
خدای خواهد اگر بنده را عذاب کند
ز مار و عقرب و آتش گزنده تر دارد
از آن گروه چه خواهی که از هزار نفر
اقل دويست نفر روضه خوان خر دارد ؟
دويست ديگر جن گير و شاعر و رمال
دويست واعظ از روضه خوان بتر دارد ....

۲۵ مهر ۱۳۸۸

ابراهيم گلستان از نگاه آل احمد ...

...گلستان اهل صميميت نيست .کمتر درد دل ميکند . و ناچار تو هم که کنجکاو نباشی چه بسا مسائل که بر او بگذرد و تو ندانی .....


***- با گلستان از همان سالهای 1325-24 آشنا بوديم . و در همان ماجراهای سياسی . او اخبار خارجی " رهبر" را درست ميکرد . و اين قلم مجله "مردم " را می گرداند و ديگر کار های مطبوعاتی پراکنده .....

همان ايام ؛ يک روز گلستان يک مخبر فرنگی را بر داشت و آورد در حوزه ای که صاحب اين قلم اداره اش ميکرد . از همان ايام انگليسی را خوب ميدانست . و همان روز بود که معلوم شد تماشا گری گفته اند و بازيگری .
احساسی را که آن روز ها کرديم ؛ او خود بعد ها گذاشت در يکی از قصه هايش .به اسم - به نظرم ( باروت ها نم کشيده بود ). آدم ها بايد باشند و حوزه ها و روز نامه ها و مجله ها و حزبی و زد و خوردی تا فرنگی بيايد و تما شا کند و گزارش بدهد که نقطه اوج کدام نمايش کجاست و پرده ها را کی می توان کشيد . و گلستان از همان قديم الايام می خواست خودش را در سلک تماشاگران بکشاند . اما بازيگری هم ميکرد . اما همين تنها برايش کافی نبود . و به همين علت ها بود که از تشکيلات مازندران { حزب توده } عذرش را خواستند به اين دليل که روزنامه انگليسی می خواند در محيطی که تاواريش ها حکومت ميکردند

گلستان مثل همه ما فعال بود .اما نوعی خود خواهی نمايش دهنده داشت که کمتر در ديگران ميديدی . هميشه متکلم وحده بود . مجال گوش دادن به ديگری را نداشت . اينها را هنوز هم دارد . اما با هوش بود و با ذوق . خوب می نوشت . و خوب عکس بر ميداشت ....ترجمه هم ميکرد و و اغلب خوب . و گاهی بسيار خوب .حسنش اين بود که تفنن ميکرد ( مثل حالا نبود که از اين راهها نان بخواهد بخورد ) . و ناچار فرصت مطالعه داشت . تحمل شنيدن دو کلام حرف حساب را داشت . اما حيف که درست و حسابی درس نخوانده بود .يعنی تحمل نياموخته بود . ناچار نخوانده ملا بود . و چنين آدمی بهر صورت " اورژينال " هم می شود . گويا کلاس اول يا دوم دانشگاه ( رشته حقوق ) بود که معلومات زده بود زير دلش و رفته بود به مقاطعه کاری . زن و بچه هم داشت و بعد مازندران بود و آن داستان سياست و بعد که به تهران برگشت بالای خانه ای می نشست که دکتر عابدی منزل داشت . و خانه اين هر دو يکی از پاتوق های ما بود . ما آدم های بی خانمان ؛ سر مان را ميزدی يا ته مان آنجا بوديم . و بعد گلستان به آبادان که رفت باز ول کن نبوديم . و اگر هنوز شخصی در عده ای از ما بچه های آن دوره بيدار است و زنده است ؛ اين زندگی و بيداری را ما در آن سالها در تن همديگر کاشته ايم . او به پر مدعايی و ديگران به بی اعتنايی و بردباری همديگر را به آدمها راهنما بوده ايم و به کتاب ها و به ايده آل ها ......

اولين تجربه جدی آن " ما " با گلستان در خود داستان انشعاب بود . او با ما بود . اما با ما نيامد . ما که انشعاب مان را کرديم او تنها رفت و کاغذ استعفايی به حزب نوشت و در آمد . که بله چون نزديک ترين دوستان من رفتند ديگر جای من هم اينجا نيست . اعتراف ميکرد که به اتکای " ما " در آن ماجرا بوده است . اما بيش از آن خود بين بود که همراه جمع بيايد و گمنام بماند . آخر خليل ملکی سر کرده ما بود و او ناچار مثل من دست دوم و سوم ميماند .

گلستان اهل صميميت نيست . کمتر درد دل ميکند ......

از کتاب : يک چاه و دو چاله - جلال آل احمد
انتشارات رواق -خرداد 1343



مرگ بر هيچکس....

۲۲ مهر ۱۳۸۸

پرسه ای در متون ...!!

شيخ در بغداد در چله نشسته بود .شب عيد آمد .در چله آوازی شنيد نه از اين عالم . که :
-ترا نفس عيسی داديم . بيرون آی و بر خلق عرضه کن !
شيخ متفکر شد که عجب ؟؟ مقصود از اين ندا چيست ؟ امتحان است تا چه می خواهد ؟؟

دوم بار ؛ بانگ به هيبت تر آمد که :
-وسوسه را رها کن !برون آی ! بر جمع شو ! که ترا نفس عيسی بخشيديم !
خواست که در تامل مراقب شود تا مقصود بر او مکشوف شود .
سوم بار ؛ بانگی سخت با هيبت آمد که :
-ترا نفس عيسی بخشيديم ! برون آی بی تردد و بی توقف !!

برون آمد . روز عيد . در انبوهی بغداد روان شد . حلوائيی را ديد که شکل مرغکان حلوای شکر ساخته بود . بانگ ميزد : سکر النيروز !
گفت : والله امتحان کنم .
حلوايی را بانگ زد .خلق به تعجب ايستادند که تا شيخ چه خواهد کردن . -که شيخ از حلوا فارغ است -
حلوا که شکل مرغ بود بر گرفت از طبق و بر کف دست نهاد ....در حال ؛ گوشت و پوست و پر شد . و بر پريد !
خلق ؛ به يکباره جمع شدند . تايی چند از آن مرغکان بپرانيد !
شيخ از انبوهی خلق و سجده کردن ايشان تنگ آمد .روان شد سوی صحرا ؛ و خلايق در پی او !
هر چند دفع ميگفت که ما را به خلوت کاری است البته در پی او ميآمدند .
در صحرا بسيار رفت . گفت : خداوندا ! اين چه کرامت بود که مرا محبوس کرد و عاجز کرد ؟؟
الهام آمد که : حرکتی بکن تا بروند !

شيخ ؛ بادی رها کرد ! همه در هم نظر کردند . و به انکار سر جنبانيدند و رفتند . يکی شخص ماند . البته نمی رفت .
شيخ می خواست که او را بگويد که چرا با جماعت موافقت نمی کنی ؟ از پرتو نياز او و فر اعتقاد او شيخ را شرم می آمد . بلکه شيخ را هيبت می آمد .با اينهمه ؛ به ستم ؛ آن سخن را به گفت آورد .
او جواب گفت که : من بدان باد اول نيامدم که به اين باد آخرين بروم . ! اين باد از آن باد بهتر است پيش من . که ازا ين باد ذات مبارک تو آسود ؛ و از آن باد رنج ديد و زحمت .
از: مقالات شمس تبريزی

۲۱ مهر ۱۳۸۸

رفتيم و دل شما را شکستيم .....

لحظه های پريشانی پيش از مرگ اسلام کاظميه


اسلام کاظميه ؛ نويسنده ايرانی ؛ دوازده سال پيش ؛ در پاريس به زندگی خود پايان داد .
آنچه می خوانيد ياد داشت های اوست بهنگام کشاکش با مرگ . اين ياد داشت ها رويهمرفته ده صفحه را در بر ميگيرد که بازتاب لحظه های پريشانی اوست پيش از مرگ . بخش هايی از ياد داشت هايش را با هم می خوانيم :

رفتيم و دل شما را شکستيم ...

**چون ممکن است کار اين کثافت کاری اختياری - اجباری بنده به مقامات قضايی بکشد ؛ برای آسان شدن کار آنها ؛ چند کلمه مهملات بالا را به فرانسه نوشتم تا کارشان راحت تر شود . نقاشی ؛ کتابها ؛ چه در اينجا وچه در دکان مال آقای پيروز است .پيداست آقای پيروز عزيز همه کتابها را لازم ندارد .لغت نامه ها و چند کلاسيک را که لازم دارد بردارد و بقيه را از طرف من يا خودش به کتابخانه دانشکده ( السنه شرقی ؟ ) بدهد به شرط اينکه زحمت به گردنش نيفتد . قسمتی از " آثار ؟! " خودم را ...جداگانه گذاشته ام که حتما بدهد به شرط اينکه زحمت بار کشی به گردنش نيفتد . هرموز راه اين کار را بلد است . تلفنش.....و تلفن آقای بوگدانويچ يا همکاران شان را دارد .بگوييد خودشان بيايند و ببرند . ( می بينيد که در اين لحظه ها هم بفکر راضی کردن غريزه بی صاحاب مونده بقا هستم . خنده دار است ؛ نيست ؟؟)اگر هرموز هم کتاب هايی لازم دارد بردارد . چمدان لوازم آن دختر را که در اتاق است لطفا کاری کنيد که فورا صاحبش باشد و مايه درد سرش نشود . ديگر شش هزار تومان به عنوان وثيقه پيش آقای کبير صاحبخانه دارم . لطف کند و به آقای پيروز بدهد که به ايشان بدهکارم . خرده ريز احمقانه ديگری هم هست که جدا می نويسم . از " مرکزی " عزيز و ساسان هم شرمنده ام هم متشکر با آنهمه الطاف شان که بی نتيجه ماند . ديگر نا گفته نگذارم در اين لحظه مسموم تنها آرزويی که به دلم ماند اين که دلم می خواست در مملکت خودم بميرم .عجيب است که آنقدر آن خراب شده را دوست دارم و به مجموعه تاريخ ؛ فرهنگ و مردمی که در آن واحد جغرافيايی هستند هميشه عاشقانه و با احساسات بيش از عقل علاقه داشته و دارم . در اين يک سال گذشته علاوه بر بيماری و ساير گرفتاری ها ؛ از حضور چند تن جاسوس کثيف و هر جايی و خود فروخته جمهوری اسلامی ...که کم و بيش می شناسيدشا ن و در اطراف من می پلکيده اند سخت رنج می بردم . ديگر می خوابم و راحت می شوم . هر چه توانسته ام کرده ام . سم را از يک ترک اهل ترکيه در قهوه خانه کوچه...مدتها پيش خريده بودم و به اندازه کافی خورده ام .

زندگی =ناراحت و بی اختيار خود به دنيا آمدن - يک عمر بی اختيار خود دويدن از مرگ ترسيدن و بی اختيار و ميل خود رفتن . حالا من دارم دستکم سومی را به اختيار خود انجام ميدهم و بجای ترس از آن به ريش اش می خندم . مقداری سم در حدود يک ساعت پيش خوردم .با شراب متوسط .- که کاش خوبش را خريده بودم - امروز ظهر هم بر خلاف پرهيز پزشکی در رستوران مقبول " فرانسوا کوپه " همراه کسی که مرا دوست ميداشت و جورم را می کشيد و دوستش ميداشتم ؛ آخرين ناهار را خوردم . تظاهر به پرهيز پزشکی کردم . فکر ميکردم نکند با هوش غريزی اش بو ببرد .اما شب عاقبت فکر کردم ( از زندگی لذت ببرم Merde alors!) بعد از نه ماه پرهيز به غذای قراضه نمک مفصلی زدم که از بی نمک خوردن بدم ميآمد . شراب را ( يک بطر گذاشتم ) . سم اثری کرده ولی پيداست کاری نيست . دارم شام می خورم . می نويسم . و بقيه سم را که پودر کرده ام و از عصر در خمير نان کپسول کرده ام يکی يکی می اندازم بالا و رويش شراب . اما اختراع ديگری هم بر خاستم و کردم . دنيا را چه ديدی ؟ .... بايد به وسيله موثر تری هم دست زد -پنج دقيقه فاصله -اختراع کامل شد .کيسه پلاستيکی و خفگی . اما الان کم کم معنی لغتی را که يک عمر حس نميکردم دارم حس می کنم .الان ملنگم . ملنگ ميدانيد يعنی چی ؟ يعنی اين حالتی که منم و خوشحالم که راحت می شوم . شما هم خوشحال باشيد .يکی ديگر بالا انداختم و شراب و غذای نمک دار خوشمزه می خورم ...حافظ را هم باز کردم . آمد :
يارب آن نو گل خندان که سپردی به منش .......

....ديگر من که عاشق زيباييم از زشتی خطم بدم آمد . هر کدام از دوستان که بر داشتيد يک فتوکپی به " ص " بدهيد . حالا يک سيگار که 9 ماه در ذخيره داشتم روشن کنم و از ترس اينکه سم بيوک آقا کاری نباشد خودم را خفه کنم يا به قول بيهقی خپه سازم .

ساعت دو و نيم صبح است .روی آنتن يک فيلم طبيعت و در باره کبک شروع شد که من هم عاشق طبيعت ام هم کبک . ناچار سيگار را ميکشم و از تماشا آخرين کيف را می کنم بعدش خپه می کنم .

آگهی - اعلان - اخطار

اول آن يک مثقال و نيم خريداری را با دقت پودر کردم و در کپسول ها پيچيده در خمير نان خوردم .بعلاوه غذای شور و يک بطر شراب و نيم بطری ويسکی که هر يک می گويند برايم سم مهلک است خوردم ( قبل از ساعت 12 شب ) مخفی نماناد که در نوشتن ساعتی بعد قدری دستم لرزيد در نوشتن و چرتم برد و فکر کردم شکر خدا کار تمام شد ولی ظاهرا فقط تلخ بود و با عطر آشنا و تلخی زيادی که داشت مطمئن بودم . اما فيلم های قشنگ تلويزيون از طبيعت شروع شد و خفه کردن را کنار گذاشتم و فکر کردم لازم نيست . احمقانه و طبق عادت ( و خنده دار ! ) که آثار اولين سيگار بعد از هشت ماه ترک را معدوم کردم به اين اميد که کار آرام آرام تمام ميشود و لازم به زحمت و درد کشیدن( خپه کردن ) نيست . ولی الان که ساعت شش صبح است هنوز بيدارم و شنگول ..........

ديگر ساعت هفت و نيم صبح ششم شد . اگر دستم ميلرزد اثر بيست و چهار ساعت بيخوابی و اينهمه نا پرهيزی است . به اساس حرفها معتقدم ولی ديگر احوال منظم نوشتن نمانده است
باز هم از همه آنها که زحمت شان دادم و احوال شان را پريشان کردم عذر می خواهم ...تا هوا بکلی روشن نشده و وقت نگذشته دست بکار شوم که بالاخره اينجا هم شکست خوردم . کار تميز از آب در نيامد و کثافتکاری شد . ببخشيد

۲۰ مهر ۱۳۸۸

حوض کوثر ....و حوران بهشتی....!!!

حضرت آيت الله شهيد عبدالحسين دستغيب ؛ در يکی از کتاب هايش بنام "هزار سئوال " که از طرف سازمان انتشاراتی " ناس " منتشر شده است ؛ در باره حوض کوثر و حوران بهشتی فرمايشاتی ميفرمايند که آدميزاد روی کله مبارکش اسفناج که چه عرض کنم چنار سبز ميشود .
ايشان ميفرمايند : "طول حوض کوثر از صنعا تا بصره است "(انگار اين بنده خدا طول و عرض حوض کوثر را خودشان متر فرموده اند) و به عدد ستارگان آسمان جام در اطرافش ميباشد که بدست حور العين پر ميشود . جام ها مختلف است . بعضی از نقره بهشتی و برخی از بلور است . اين حوض سه قسمت است که از شراب بهشتی و شير و عسل لبريز است . قدر مسلم اين است که اين حوض از عسل شيرين تر و از برف خنک تر است .
حوض کوثر سقايی اش با محمد (ص)و علی (ع) است و هر مومنی از آن خواهد نوشيد . "
روايت است که : خدای تعالی اطراف اين حوض هزار درخت خلق فرموده که هر درختی سيصد و شصت شاخه و برگ دارد و از هر برگی نغمه ای بر ميخيزد که از ديگری شنيده نمی شود . " ( نگاه کنيد به کتاب هزار سئوال -چاپ 1371 -انتشارات ناس - صفحه 47)

و اما بشنويد از حوران بهشتی تا بدانيد حضرت باريتعالی چگونه از بندگان مومن و ببوی خود در بهشت برين پذيرايی ميفرمايد :
حضرت آيت الله دستغيب ميفرمايند :
" حوريان بهشتی بقدری لطيف اند که هفتاد حله می پوشند که هر کدام رنگی ويژه خود دارند . مع الوصف از زير تمام حله ها بدن لطيف اش نمايان است .
در روايتی ديگر اينطور تعبير ميفرمايند که : حوری بهشتی ؛ مغز استخوان ساق پايش نمايان است و کبدش بمنزله آينه ای است که مومن صورت خودش را در آن می بيند . و خلخال پايش به انواع نغمه ها آواز می خواند !! " ( نگاه کنيد به کتاب هزار سئوال - صفحه 86 -)- حالا آن مومن ببويی که می خواهد با چنين حور العينی همبستر بشود اگر زهره ترک نشود لابد بايد زهره شير داشته باشد - بقول شاعر :
گفت حاجی تاج با طوبای زشت
گر تويی طوبا گذشتم از بهشت !

شهيد محراب حضرت آيت الله دستغيب در کتاب " معاد " از پيغمبر اسلام نقل قول ميکند که : هر مومن که شهيد ميشود ؛ در بهشت ؛ قصری انتظارش را ميکشد که در آن هفتاد حجره است و هر حجره ای دارای هفتاد تخت است و بر هر تختی هفتاد فرش گسترانيده اند و بر هر فرشی هفتاد حوری نشسته و انتظار آن شهيد کشته شده در راه اسلام را ميکشد !! "

راستش را بخواهيد ؛ گيله مردی که ما باشيم ؛ از ضرب و تقسيم و حساب و کتاب چيزی سرمان نمی شود ؛ اما يک بنده خدای ديگری که سرش توی حساب و کتاب و رياضيات و اينحرفهاست ؛ نشسته است و چرتکه انداخته است و ميگويد : طبق سخنی که حضرت دستغيب از پيامبر اسلام نقل فرموده اند ؛ در خلد برين ؛ بيش از بيست و چهار ميليون حوری بهشتی فقط در انتظار يک شهيد اسلامی است و اگر قرار باشد اين شهيد اسلام روزی فقط يک ساعت با هر يک از اين حوريان معاشقه و مغازله و معانقه و کار های بی ناموسی داشته باشد ؛ دو هزار و هفتصد و چهل سال طول ميکشد تا نوبت به آخرين حوری برسد !! ( طفلکی اين حوری بهشتی بايد چه صبر ايوبی داشته باشد ) .
همين آقای چرتکه انداز با يک حساب سر انگشتی به اين نتيجه شگفت انگيز رسيده است که : اگر فرمايشات آقای دستغيب درست باشد و مو لای درز آن نرود ؛ مساحت کل فرش هايی که در حجره های بهشتی تنها برای يکی از بندگان مومن و ببوی حضرت باريتعالی گسترده اند ؛ دو ميليون و پنجاه و هشت هزار متر مربع خواهد بود که بايد در کاخی به مساحت دو ميليون و چهار صد و شصت و نه هزار و ششصد متر مربع پهن بشوند و چنين کاخی با يک زير بنای دويست متر در دويست متر ؛ عمارتی ميشود 62 طبقه با ارتفاع 186 متر که پر از حوریان بهشتی برای يک شهيد راه اسلام خواهد بود !!!

از قديم گفته اند : اندر جهان به از " خرد " آموزگار نيست .



دشمن نه شاه بود و نه شيخ است ....

از : اسماعيل خويی


گاهی نگاه مان سوی ماه است؛
گاهی پناه مان دلِ چاه است .

آه، انقلابِ ما چه درختی ست
که برگش اشک و میوه اش آه است؟!

شب بود و چشمِ گرگ درخشید:
آمد یقین مان که پگاه است!

برخاستیم جان به کف، آری:
پنداشتیم دشمن شاه است.

ایران تباه بود از او، لیک
اکنون تباه تر زتباه است.

شیخ است رهبر اینک و، تا هست،
زور وزرش بسیج و سپاه است.

چندان ستم شده ست فراگیر
که گور از آن یگانه پناه است.

شادی و داد و کشور آباد
هزل و فکاهه است و مزاح است.

آزاد اگر که هست، همانا،
شاهینِ تیزبالِ نگاه است.

مانده ست خود همین نفس ازما:
وآن نیز آهی از پسِ آه است.

دشمن نه شاه بود و نه شیخ است:
دشمن هماره جهلِ سیاه است.

گر وارهیم از قفس جهل،
ایران نه جای شیخ و نه شاه است.

تا نیست رهنمای تو دانش،
کارت خطا وخبط و گناه است.

راه است و هست نیز در آن چاه:
بادا که با تو نقشه ی راه است.

دهم شهریور هشتاد وهشت،
بیدرکجای لندن