دنبال کننده ها

۱ شهریور ۱۳۹۵



سفرنامه پاریس

سه شنبه 14 نوامبر **
امروز آخرین روزی است که در دبی گذرانده ام
صبح ساعت چهار از خواب بر می خيزيم . قرار است مهرنوش به ايران و من به پاريس پرواز کنيم .
فرنوش خانم يک صبحانه حسابی برای مان راه می اندازد و پس از خوردن صبحانه سوار ماشين می شويم و به فرودگاه ميرويم . مهرنوش عازم ايران ميشود و من راهی پاريس .
پروازم با هواپيمای جت شرکت هواپيمايی امارات است . مدرن ترين و شيک ترين هواپيمايی است که تا کنون ديده ام .پذيرايی شان هم يک پذيرايی شاهانه است . توی هواپيما می توان بيش از پانصد فيلم سينمايی را تماشا کرد . در بدنه هواپيما دوربين های مخصوصی کار گذاشته اند که می توانيد همه جزييات پرواز هواپيمای تان را شخصا تما شا کنيد . وقتی هواپيمای تان از فراز شهر ها ميگذرد می توانيد شهر های زير پای تان را ببينيد .مهمانداران لباس های آبی کمرنگی به تن دارند و به دو زبان انگليسی و فرانسوی سخن ميگويند . در اين پرواز من توانستم شهر های بندر عباس ؛ شيراز و تبريز را زير پايم ببينم و گرمای اشکی را که بی اختيار از چشمانم جاری شده بود بر گونه هايم احساس کنم .
پس از هفت ساعت پرواز به پاريس ميرسيم .
حالا ساعت يک و نيم بامداد است و من نشسته ام و اين ياد داشت ها را می نويسم .چون خوابم نمی برد کليات سعدی را بر داشته ام و سرگرم خواندنش هستم
اين هم طنزی از حضرت سعدی ؛ البته از نوع مودبانه اش :
ز چشم مست تو اميد خواب می بينم
تو خوش بخفت ؛ که ما را قرار خفتن نيست
به ديدن از تو قناعت نمی توانم کرد
حکايتی دگرم هست و جای گفتن نيست !
اين هم فحش جانانه ای که حضرت سعدی نثار بنده خدايی کرده که نميدانم چه هيزم تری به ايشان فروخته بود :
آفتابی و نور می ندهی
ابری ای کير خواره زن ؛ ابری
مومن ات خوانم و نه ای مومن
گبری ؛ ای کير خواره زن ؛ گبری
به جدل همچو روبه و شيری
ببری ؛ ای کير خواره زن ؛ ببری
به مذاق جهانيان تلخی
صبری ای کير خواره زن ؛ صبری ....
بهتر است بروم بخوابم . خدا کند خواب به چشم مان بيايد و گرنه کارمان زار است .
----------
چهار شنبه 15 نوامبر
در پاريس هستم . پاييز انگار پاورچين پاورچين از راه رسيده است و بر سيمای درختان شلاق زده است . برگها زرد شده اند و خيابان های پاريس لبريز از برگ های زرد رنگی است که با نفس باد به اينسو و آنسو پر می کشند . بياد خيابان های بوئنوس آيرس می افتم . خيابان هايی که بيست و چند سال پيش ؛ در آنها پرسه ميزدم و زير درختان خزان زده راه می رفتم و شعر حافظ و شاملو می خواندم . سالها چه زود گذشته اند .
در پاريس ؛ آسمان نيمه ابری است و درجه حرات هوا به هفده درجه ميرسد . فوريه گذشته که در پاريس بودم سرما آنچنان بيداد ميکرد که استخوان هايم انگار يخ زده بود !
امروز صبح ؛ کفش و کلاه ميکنيم و به خيابان ميرويم . سوار ترن ميشويم و از حومه پاريس به منطقه کارتيه لاتن ميرويم . من دلم می خواهد در خيابان های پاريس پرسه بزنم و از زيبايی های منحصر بفرد اين شهر دوست داشتنی لذت ببرم .
پالتويی به تن کرده ام و شال گردنی پشمی به گردن خود پيچيده ام و خود را برای پيکار با سرمای احتمالی آماده کرده ام ؛ اما آسمان پاريس آبی تر و هوايش گرم تر می شود و قدم زدن در خيابانها را دلپذير تر ميکند .
در کافه ای ؛ در حاشيه خيابان می نشينيم و آبجو می خوريم . من از ديدن رفت و آمد آدمها در خيابانها لذت میبرم.بياد امريکا و بياد شهر خودمان در کاليفرنيا می افتم که هيچوقت در خيابان هايش هيچ آدميزادی را نمی توان ديد .همه اش اتومبيل است و اتومبيل ....
اين سومين باری است که به پاريس آمده ام .با وجودی که بسياری از خيابانها و ساختمانها و بناهای تاريخی اش را قبلا ديده ام ؛ معذالک از ديدن مجدد آنها لذت می برم و اگر صد بار ديگر هم به پاريس بيايم با شور و شوق به ديدن آنها خواهم رفت . من عاشق پاريس هستم .
قدم زنان به ديدن دانشگاه سوربن ميرويم و پس از آن در يک رستوران کوچک ايرانی در يکی از کوچه پسکوچه های پاريس قورمه سبزی می خوريم و به فرمايشات يک آقای ايرانی گوش ميدهيم که گويا در آلمان فيزيک خوانده است و در دانشگاهی در آن سامان شغلی دارد .
بعد از ناهار ؛ سوار کشتی می شويم و بر روی رود سن ميرانيم و از کنار ميراث های تاريخی فرانسه ؛ از جمله موزه لوور و برج ايفل ميگذريم و شب ؛ شاد و پر انرژی به خانه بر ميگرديم .
من آنچنان از اين قدم زدن های چند ساعته لذت برده ام که دلم می خواهد دو باره به خيابان های پاريس بروم و سر تا پای آنها را پياده گز کنم . ابدا احساس خستگی نمی کنم .
قرار بود فردا به شانزه ليزه برويم اما گويا ترن های پاريس فردا در اعتصاب خواهند بود و ما نخواهيم توانست از حومه پاريس خود مان را به مرکز شهر برسانيم .
از جاهاي ديگری که امروز از آن ديدن کرديم کوچه ای بود که صادق هدايت در آن منزل داشت و در همين کوچه با کشتن خودش به اين دنيای سرشار از شقاوت و نکبت پشت پا زده بود .
-----------
**پنجشنبه 16 نوامبر
چه خواب وحشتناکی ديدم ديشب . خواب ديدم که وارد خانه ام شده ام . مقداری خرت و پرت خريده بودم و دو سه تا پاکت پلاستيکی در دستم بود .
وقتيکه وارد خانه شدم ديدم که در های خانه باز است . اول خيال کردم سر به هوايی مان کار دستمان داده و خودم يادم رفته که در ها را ببندم . اما وقتيکه می خواستم وارد خانه بشوم يک آقای گردن کلفت نتراشيده نخراشيده ای – که يک چشمش هم کور بود ! - از گوشه ای بيرون آمد و بمن حمله کرد . من پاکت ها را رها کردم و فرياد زنان ؛ در حاليکه HELP HELP ميگفتم پا به فرار گذاشتم .
از صدای فرياد من طفلکی ها ميزبانانم از خواب پريدند و بگمان اينکه بلايی بسرم آمده است چراغها را روشن کردند و ترسان و لرزان به اتاقم آمدند و ديدند اين آقای گيله مرد شجاع ! عرق ريزان و ترسان توی رختخوابش نشسته و مثل بيد ميلرزد .
حالا ساعت پنج و نيم صبح است و من ديگر خواب از سرم پريده است . بروم کتابی بر دارم و بخوانم و شکر حضرت باريتعالی را بجا بياورم که آن کابوس در خواب بوده است نه در بيداری !. ولی عجب دزد گردن کلفتی بوده ها ؟؟!! اگر يک مشت توی ملاج مبارک مان ميکوبيد بايد ناله کنان تا پطرز بورغ ميدويديم !
امروز ؛ پس از آن کابوس ديشب ؛ تا ساعت ده صبح خوابيدم .بعدش صبحانه ای و قهوه ای ....
و چون امروز کارکنان خطوط راه آهن در اعتصاب هستند از رفتن به مرکز پاريس محروم مانده ايم .
حوالی ساعت يازده ؛ در حاليکه نم نمک باران ميباريد از خانه بيرون زديم و در فروشگاه معروف Lafayette پرسه ای و خريدی .....و نوشيدن آبجويی در بار کوچکی و ناهاری و عصرش را در خانه مانديم و به نشخوار خاطرات گذشته پرداختيم .
الان ساعت يازده و نيم شب است و من کتاب “ مکتب تبريز و مبانی تجدد خواهی “نوشته آقای سيد جواد طباطبايی را می خوانم تا کی خوابم ببرد .
فعلا شب بخير
جمعه 17 نوامبر **
هوای پاريس پاييزی است . . برگها ريخته اند و درختان دارند يواش يواش لخت می شوند . گهگاه بارانی نم نمک ميبارد و گهگاه خورشيد از پس ابری لبخندی و چشمکی ميزند . هنوز هوا چندان سرد نشده است .در فوريه گذشته که در پاريس بودم حتی استخوانهايم از سرما چاييده بود ! اما اينبار خودم را کاملا مسلح کرده ام . پالتويی گرم به تن کرده ام و کلاهی پشمين به سر . و مرا ظاهرا از هيچ سرمايی باکی نيست .
ديشب بيش از يکی دو ساعت نتوانستم بخوابم . نميدانم چرا . حس ميکنم دلم برای خانه و زندگی ام در کاليفرنيا تنگ شده است . دلم برای آسمان آبی و آفتاب درخشان کاليفرنيا لک ميزند . بگمانم هيچ جای دنيا با کاليفرنيا قابل مقايسه نيست . چه بامدادان زيبايی دارد کاليفرنيای من ! دلم برای قرقاول ها و بوقلمون های وحشی که همواره دور و بر خانه مان پرسه ميزنند و برای آن آهو های قشنگی که هر صبح ؛ جست و خيز کنان ؛ از تير رس نگاه من ميگريزند تنگ شده است . دلم برای فرنوش و مهرنوش و آلما و الوين و کورش و نسرين و حميده و کاترين و فيروزه و داداش و موسيو علی هم تنگ شده است .
سه چهار روز ديگر سفرم به پايان ميرسد .اما از همين حالا هوای ولايت ! به سرم زده است . هوای شهر کوچک خودم Fairfieldدر شرق سانفرانسيسکو ؛ که بيست و چند سال است جل و پلاسم را در آنجا پهن کرده ام و همه کوچه ها و خيابانها يش را می شناسم و با پستچی و شير فروش و سپور و کارمندان بانکش شوخی ميکنم و سر به سرشان ميگذارم .
راستی ؛ وطن من کجاست ؟؟
وطن فرهنگی من ايران است . اين را بدون هيچگونه ترديدی ميگويم .آفاق فرهنگی من تنها ايران است و بس . اما وطن جغرافيايی من کجاست ؟؟ سانفرانسيسکو ؟ بوئنوس آيرس ؟ لاهيجان ؟ شيراز ؟ تبريز ؟؟
به نظر من وطن جغرافيايی من کاليفرنيا ست .و من اين ايالت طلا خيز ر ا عاشقانه و صميمانه دوست دارم . آسمانش را . آفتابش را . مردمانش را . بزرگراههايش را . جنگل هايش را . رود هايش را . بارانش را . و آرزو دارم در کاليفرنيا به خاک بروم نه در لاهيجان . چرايش را نميدانم . اين يک حس درونی بود که اينجا ؛ بی هيچ واهمه ای ؛ بی هيچ ملاحظه ای ؛ وا گويه اش ميکنم .
دلم برای کاليفرنيای زيبای من تنگ است . بد جوری هم تنگ است .
امروز به ديدن اپرای پاريس ميرويم . ساختمانی عظيم و شگفت انگيز ؛ و ياد آور عظمت روزگاران گذشته .
اپرای پاريس که به Palais Garnier معروف است در سال 1860 به دستور ناپلئون سوم توسط يک آرشيتکت 35 ساله فرانسوی بنام Charles Garnier ساخته شده و بنای آن پانزده سال يعنی تا سال 1875 طول کشيده است .
بعد از گشت و گذاری در اطراف ميدان اپرا و ميدان باستيل ؛ در يک رستوران بسيار شيک ؛ غذايی و شرابی می نوشيم و غروب خسته و مست و شنگول بخانه ميآييم و يکی دو ساعتی می خوابيم و منتظر فرداييم تا چه پيش آيد .
-----------
شنبه 18 نوامبر ***
امروز به تماشای کليسای “ قلب مقدس “ ميرويم
اين کليسا بر فراز تپه ای است که برای رسيدن به آن بايد چند صد پله سنگی را طی کرد .
ساختمانی است عظيم و شگفت انگيز با معماری ويژه اش و نقاشی های حيرت آور بر سقف آن .
مراسم دعا در داخل کليسا بر پاست .ما هم همراه صد ها نفرکه در داخل کليسا زانو زاده و بدرگاه حضرت باريتعالی دعا ميکنند ؛ زانو ميزنيم و به خودمان ميگوييم : ببين خلايق به چه اباطيلی دل خوش کرده اند !
نزديکی های کليسا محله ای است که به محله نقاشان معروف است .و صد ها نقاش در اين محل نشسته اند و سر گرم نقاشی اند . محله زيبا و دلنشينی است با کوچه پسکوچه هايی که سنگفرش اند و خانه هايی که ميگويند قيمت شان خيلی بالاست .
در کافه ای می نشينيم و آبجوی خنکی می خوريم و گشت و گذاری در حوالی کليسا می کنيم و بعدش سوار ترن ميشويم و به خيابان شانزه ليزه ميرويم .
خيابان شانزه ليزه لبريز است از دختران و پسرانی که يکی از ديگری زيباترند . من هيچ آدميزادی نديدم که دارای وزن اضافی باشد . هيچ زنی نديدم که به شلختگی و بد لباسی زنان امريکايی باشد . اصلا هيچ آدم چاق نديده ام . درست بر عکس امريکا که 65 در صد از زنانش چاق و بی ريخت و بد قيافه و شلخته و بد لباس اند ؛ اينجا زنانش باريک و ترکه و زيبا و عطر انگيز و خوش لباس اند . من از ديدن اينهمه زنان زيبا و خوش لباس کيف ميکنم .
گشت و گذاری در خيابان شانزه ليزه می کنيم و ناهاری و شرابی در يک رستوران خوب در يکی از کوچه پسکوچه های پاريس می خوريم و حوالی ساعت هشت شب ؛ خسته و مانده به خانه بر ميگرديم .
** يکشنبه 19 نوامبر
امروز آخرين روزی است که در پاريس هستم . فردا به سانفرانسيسکو پرواز خواهم کرد .پرواز من از پاريس به واشنگتن و از واشنگتن به سانفرانسيسکو خواهد بود . از همين حالا دلهره پرواز به جانم چنگ انداخته است .بگمانم چهارده – پانزده ساعت در هواپيما خواهم بود .
هوای پاريس سرد تر شده و نم نمک باران ميبارد .
امروز را با قدم زدن در دور و بر خانه مان و نشستن در رستوران کوچکی و نوشيدن آبجو گذرانديم و فردا با پاريس وداع ميکنيم .
-----------
دوشنبه 20 نوامبر **
ساعت ده صبح به فرودگاه شارل دوگل ميروم . پروازم ساعت دوازده و نيم خواهد بود . در فرودگاه شارل دوگل تدابير امنيتی بسيار سنگينی حکمفرماست . سربازان با مسلسل های اتوماتيک در گوشه و کنار فرودگاه ايستاده اند .
هواپيمای مان با نيم ساعت تاخير به پرواز در ميآيد . پس از حدود 9 ساعت به واشنگتن ميرسيم .فرودگاه واشنگتن بسيار شلوغ است . بنظر ميآيد که نوعی بی نظمی در آنجا حاکم است .من پروازم را به سانفرانسيسکو از دست داده ام . مجبورم دو ساعتی در فرودگاه بمانم تا با پرواز بعدی به سانفرانسيسکو بروم . کارت پروازم را ميگيرم و از کانال های امنيتی ميگذرم و خودم را به ترمينال اصلی ميرسانم . آنجا گوشه ای می نشينم و منتظر ميمانم . يکی از کارمندان شرکت هواپيمايی UNITED AIRLINES ميآيد به سراغ من و به زبان فارسی ميگويد : سلام
بعد ميگويد : شما آقای رجب نژاد هستيد ؟؟
سلام عليکی می کنيم و به گپ و گو می پردازيم . معلوم ميشود که اين دوست نازنين يکی از خوانندگان پرت و پلاهای ماست .
چند دقيقه ای با هم گپ ميزنيم وبعدش من سوار هواپيما ميشوم و به سانفرانسيسکو پرواز ميکنم . و بدين ترتيب سفر مان به پايان ميرسد

۲۷ مرداد ۱۳۹۵

ویزا برای آقای بیل گیتس

آقای بیل گیتس  میلیاردر ترین میلیاردر جهان  ؛ میخواستند بروند نیجریه .
گفتند : باید ویزا بگیرید .
پرسیدند : ویزا ؟ ویزا برای چه ؟
گفتند : آقا جان !  شما کجای کاری ؟ مگر شما از زن عقدی هستی و دیگران از زن صیغه ای ؟  اگر پسر اتول خان رشتی هم باشید باید ویزا بگیرید . مگر شهر هرت است ؟ کشور ها برای خودشان آقا بالا سر و قانون و مقررات و دروازه و دروازه بان و صدر اعظم و نمیدانم قاپوچی باشی دارند ؛ اگر بیل حضرتعالی هزار من آب هم بر دارد همینطور که نمیشود سرتان را پایین بیندازید  و بروید کشور معتبری مثل نیجریه ! روزگار آیینه را محتاج خاکستر کند . از آن گذشته هر کاری برای خودش قاعده و قانونی دارد . خانه قاضی گردو فراوان است اما دانه دانه اش را شمرده اند .
آقای بیل گیتس گفتند : حالا که اینطور است یکی را بفرستید سفارت نیجریه در واشنگتن تا برای مان ویزا بگیرد .
فردایش ؛ یکی از کارکنان دستگاه آقای گیتس شال و کلاه کردند و رفتند سفارت نیجریه . آنجا ده بیست صفحه پرسشنامه رنگ وارنگ گذاشتند جلوی آقا و گفتند : بروید بدهید آقای گیتس پرشان کند و پای شان هم امضاء بگذارد و شجره نامه اش را هم ضمیمه اش کنید و بیاورید اینجا .
آقای گیتس پرسشنامه ها را  پر کردند و به همه سین جیم های خنده دار هم پاسخ دادند و آنها را با سلام و صلوات فرستادند سفارت نیجریه .
دو سه روز بعد نامه ای از سفارت نیجریه بدست آقای بیل گیتس رسید به این مضمون :
آقای محترم ! تقاضای شما برای سفر به نیجریه مورد بررسی قرار گرفت . صدور ویزا برای جنابعالی منوط به آن است که از بانک تان گواهینامه ای بیاورید که نشان دهد شما برای سفر به نیجریه دارای موجودی کافی هستید و بهنگام اقامت تان در کشور ما از خدمات درمانی دولتی و سایر خدمات عمومی رایگان استفاده نخواهید کرد .
آقای بیل گیتس بمصداق ضرب المثل معروف " از روی لاعلاجی به خر میگویند خانباجی "  گواهی مخصوصی از بانک شان گرفتند که نشان میداد این جناب لنگ دراز عینکی مردنی بد لباس پریشان احوال ! 59 میلیارد دلار ثروت دارد .( متوجه عرایضم که هستید ؟ پنجاه و نه میلیارد دلار !)
اینکه مقامات سفارت نیجریه با دیدن این گواهینامه چه برقی ازشان پریده است خدا میداند !

۲۴ مرداد ۱۳۹۵

جنگ سیب زمینی

در امریکای لاتین  دو کشور شیلی و پرو  سالهای سال است که برای همدیگر شاخ و شانه میکشند و گهگاه یک عالمه  دعوای لفظی هم در رسانه های خودشان راه می اندازند .
دعوای شان بر سر سیب زمینی است . بله سیب زمینی . همان سیب زمینی بی قابلیتی که در مملکت فلکزده ما آقای معجزه هزاره سوم آنرا گونی گونی به رای دهندگان هدیه میداد تا بروند پای صندوق ها  و به ایشان رای بدهند .
این دو کشور تاکنون یکبار بر سر تسلط باریکه ای در اقیانوس آرام با هم جنگیده اند و کلی هم کشته و زخمی داده اند . چندین بار هم در زمین های فوتبال بجان هم افتاده و بقول هموطنان لر مان خین و خین ریزی راه انداخته اند . دعوای شان حالا اما بر سر سیب زمینی است و خدا کند که کارشان به جنگ و توپ و تانک و لشکر کشی نکشد .
داستان از این قرار است که دولت شیلی میخواهد 286 نوع سیب زمینی را در فهرست میراث ملی خود ثبت کند .  وزارت تجارت پرو میگوید : دو زار بده آش به همین خیال باش ! سیب زمینی محصولی است که از پرو به سایر نقاط جهان رفته است و حالا شما میخواهید با حقه بازی این افتخار عظیم ملی را بنام خود ثبت کنید ؟ در دیزی باز است  حیای گربه کجاست ؟ .
آقای وزیر تجارت پرو در حالیکه از شدت عصبانیت تن شان به رغشه افتاده و فشار خون شان هم بشدت بالا رفته بود فرمودند : اگر ما دست روی دست بگذاریم همین فردا پس فردا است که  دولت شیلی رنگ های پرچم پرو را هم بعنوان میراث ملی خود  ثبت خواهد کرد .
خدا کند که این جنگ و جدال لفظی و فحش های پاستوریزه به جنگ و لشکر کشی نکشد و گرنه تاریخ نویسان جنگ سیب زمینی را هم به فهرست جنگ های بی پایان بشر اضافه خواهند کرد .
حیف که دست مان به مقامات معظم مکرم پرو نمیرسد و گرنه خدمت شان عرض میکردیم که خدا را هزار مرتبه شکرکه  شما فردوسی و نظامی و مولانا ندارید .اگر میداشتید چه میکردید ؟
شما باید مدارا یا بقول این فرنگی ها  تالرنس را از ما ایرانی ها یاد بگیرید که فردوسی مان افغان ؛  مولانا مان اهل ترکیه  و نظامی مان روس از آب در آمده اند وما ایرانی ها لام تا کام حرف نزده ایم .آخر سیب زمینی هم تحفه ای است که آدم بخاطرش جنگ و دعوا و مرافعه و بکش بکش و لشکر کشی راه بیندازد ؟

۲۳ مرداد ۱۳۹۵

حزب خران و باقی قضایا

....زمان شاه دو حزب عمده داشتیم به اسم حزب ایران نوین و حزب مردم .
توفیق هم آمد حزب خران درست کرد . بعد اعضای حزب خران بیشتر از آن دو حزب شد ؛
حزب دفتری داشت که اعضا در آن تجمع میکردندوبه زمین لگد میکوبیدند . زیر دفتر هم مغازه و فروشگاه بود که صدای آنها هم در امده بود .
کارت عضویت صادر میشد . کارت مان هم سبز رنگ بود . به رنگ یونجه . که رییس کمیته خر بگیری پایین اش امضاء میکرد بجای مهر هم نعل خر میزد . بالای بیشتر کارت ها می نویسند خانم یا آقا ؛ آنجا مینوشتند ماچه خر و نره خر !
من کارتم را هنوز دارم . خیلی هم به دادم رسیده . زمان شاه که سرباز بودم  فکر میکردند من یک آدم سیاسی هستم .برای همین مرا هم بردند ضد اطلاعات .دردسری بود .  دیدم اوضاع دارد خیلی بد میشود . کارت عضویتم در حزب خران را نشان شان دادم . این را که دیدند بی خیالم شدند . خب ؛ حزب خران سیاستمداران را مطلقا نمی پذیرفت .میگفت اینها همه آدم اند .اساسا هرکسی که اهل کلک و حقه بازی و ریاکاری بود  آدمیزاد محسوب میشد .  آنها که درستکار بودند؛ دزدی و خطا نمیکردند ؛خر خطاب میشدند . این بود که تمام خران جمع شدند و حزب درست کردند .فعال هم بودند .در تمام شهرستانها  شعبه داشتیم . سالی دو بار هم مراسم رسمی بر گزار میکردیم .  یکی سالروز تاسیس حزب خران بود  یکی دیگر هم سیزده بدر که به آن  " روز جهانی خر " میگفتیم چون همه جا سبز بود . جمع میشدیم در یک جوستان . یک خر واقعی هم جلو می انداختیم وبا بقیه اعضا در کوچه و خیابان دنبالش راه می افتادیم . سرود حزبی داشتیم با ارکستر و غیره .
تمام کارهایی که یک حزب میتواند بکند انجام میدادیم . در روزنامه توفیق هم دو صفحه ارگان حزب خران بود که مدتی خود من  خر دبیرش شدم .بالای صفحه نوشته بودیم :
به سر طویله حزب خران نوشته به زر
که نیست حزبی از این حزب در جهان بهتر
این شعار حزبی مان بود . برای همان هم کلی درد سر کشیدیم . چند دفعه محرمعلی خان معروف به چاپخانه آمد و از ارگان حزب خران ایراد گرفت .میگفت که اینها منظورشان سلطنت و فلان است

"از حرف های عمران صلاحی "

۲۲ مرداد ۱۳۹۵

امپراتوری شرم

نماینده ویژه سازمان ملل در منابع غذایی - جین زیگلر - کتابی منتشر کرده است بنام امپراتوری شرم
او میگوید : در زمان انقلاب فرانسه ؛ ایده غذا رسانی بهمه آدمیان در روی زمین یک ایده آل دست نیافتنی بود  ولی امروزه چنین کاری کاملا امکان پذیر است ؛ اما از آنجا که ثروت جهان در دست تعداد معدودی " فرماندهان جنگ اقتصادی " متمرکز شده ؛ این کار غیر ممکن بنظر میآید .
زیگلر می نویسد : در زاغه نشین های شمال برزیل ؛ بعضی مادران عصر ها آب را بار میگذارند و توی آن سنگ میریزند . آنها برای فرزندان خود که از بی غذایی گریه میکنند توضیح میدهند که بزودی غذا آماده خواهد شد  در حالیکه امید دارند کودکان شان با شکم گرسنه بخواب بروند .  آیا کسی می تواند شرمی را که مادر بیچاره احساس میکند اندازه بگیرد وقتی می بیند فرزندانش از گرسنگی شکنجه میشوند و او نمی تواند شکم شان را سیر کند ؟
تنها در همین برزیل - که بدهی خارجی اش دویست و چهل میلیارد دلار است -  چهل و چهار میلیون نفر از بی غذایی رنج میبرند و جهانی که روزانه یکصد هزار نفر را از بی غذایی و بیماری میکشد نه فقط کاری میکند که  " قربانیان " احساس شرم کنند بلکه ما که همدستان این قتل عام هستیم دست به کاری نمیزنیم
امپراتوری شرم در واقع امپراتوری سازمان های فرا ملیتی خصوصی است که توسط جهان وطنان هدایت  میشود . پانصد تا از قدرتمند ترین این شرکت ها در سالی که گذشت 52 در صد تولید ناخالص ملی جهان - یعنی 52 در صد از کل ثروتی را که در این سیاره تولید میشود - در اختیار داشته اند .
در این امپراتوری شرم  - که با قحطی و کمیابی سازمان یافته کنترل میشود  - جنگ دیگر گاه به گاهی نیست بلکه دائمی شده است . دیگر صحبت از یک بحران و یک آسیب نیست بلکه حالت طبیعی وضعیت ماست .
زیگلر می نویسد : از طریق بدهی های خارجی ؛ گرسنگی  یک سلاح کشتار جمعی  شده که از سوی شرکت های فرا ملیتی برای در هم کوبیدن و استثمار مردم مورد استفاده قرار میگیرد .
او میگوید : رواندا یک جمهوری کشاورزی کوچک به مساحت 26 هزار کیلومتر مربع ؛ در منطقه کوهستانی آفریقای مرکزی است که کشاورزانش قهوه و چای تولید میکنند .
از آوریل تا ژوئن 1994  یک نسل کشی هراسناک در آنجا اتفاق می افتد که هشتصد هزار زن و مرد و کودک توتسی کشته میشوند .
قمه هایی که برای این نسل کشی مورد استفاده قرار گرفت از چین و مصر وارد شده بودند و اعتبار مالی اش نیز توسط یکی از بانک های بین المللی تامین شده بود .
امروز ؛ بازماندگان این فاجعه - یعنی یک مشت کشاورز بینوا - باید به بانک ها و دولت های اعتبار دهنده ؛ این وام را بپردازند در حالیکه وام برای خرید قمه هایی مصرف شد که از آنها نسل کشی کرده است :
** The Empire Of Shame

۲۱ مرداد ۱۳۹۵

جلاد هزار ساله

روز یکشنبه است . پیرزن از کلیسا آمده است . چنان چسان فسانی کرده که انگار میخواهد به عروسی آقای دانولد ترامپ برود.
سیاه پوست است . با قدی بلند و کمری خمیده . پیراهن بلند خاکستری رنگی به تن کرده است . موهای سرش هم خاکستری است .
چنان از ته دل میخندد و قهقهه میزند که من هم به خنده می افتم .
با خنده میگوید : امروز صبح از خواب پاشدم رفتم برای خودم صبحانه ای درست کردم . بعدش رفتم دستشویی دست هایم را بشورم . وقتی برگشتم چشمم به میز صبحانه افتاد . بخودم گفتم : یعنی چه ؟ من که توی این خانه تنها هستم ؛ یعنی چه کسی آمده است و این کثافتکاری را کرده و برای من چنین صبحانه مزخرفی درست کرده است ؟
دوتایی مان به صدای بلند میخندیم . میگویم : مادر جان ! ناراحت نباش ! من هم گهگاه اسم خودم از یادم میرود
پیر زن دوباره قهقهه خنده را سر میدهد . سر خوشانه میخندد . خنده اش شادم میکند . از آن خنده های از دل بر آمده است .  میخواهم بگویم مادر جان ؛ کجای کاری شما ؟ ما آدمی را می شناسیم که یک شب پا شده است آمده است توی یخچال خانه اش شاشیده است  ؛اما رویم نمیشود
پیرزن قهقهه کنان  خدا حافظی میکند و میرود و من نمیدانم چرا  مدام این شعر نادر پور را زمزمه میکنم :
اینجاست که من جبین پیری را
در آینه ی پیاله می بینم
اوراق کتاب سر نوشتم را
در سطل پر از زباله می بینم
خود را به گناه کشتن ایام
جلاد هزار ساله می بینم 

۱۹ مرداد ۱۳۹۵

آقای موریس

شما این رفیق مان  - آقای موریس - را می شناسید . از آن جمهوریخواهان متعصب دو آتشه است . داستانش را چند ماه پیش برای تان تعریف کرده ام .
آقای موریس در شمال کالیفرنیا صد ها هکتار باغ زیتون دارد . سالهاست با من رفیق است . بمن میگوید : تو تنها دموکراتی هستی که با من رفاقت داری . من از دموکرا تها بدم میآید .
هفته پیش  ؛ هوای شهرمان بد جوری داغ شده بود . انگاری از آسمان آتش میبارید . کوههای دور و بر خانه مان هم دوباره آتش گرفته بود .
آقای بوریس بمن زنگ میزند و میگوید : حالا درجه حرارت شهرتان چقدر است ؟
میگویم : صد و چهار درجه . دیروز هم به صد و شش درجه رسیده بود .
میخندد و میگوید : اینجایی که من هستم درجه حرارت هفتاد و چهار است
میگویم : خوش به حالت
می پرسد : از آتش سوزی کوههای ناپا چه خبر ؟
میگویم : همچنان میسوزد .
میگوید : خداوند دارد از شما دموکرات ها انتقام میگیرد . تازه کجایش را دیده ای ؟ این عذاب اینجهانی است . منتظر عذاب آنجهانی هم باشید .
این آقای موریس با حزب اللهی های خودمان هیچ فرقی ندارد . گیرم که در بهشت آنجهانی اش از آن حوری های بلورین هفتاد ذرعی خبری نیست . نمیدانم . شاید هم باشد و ما خبر نداریم !

۱۳ مرداد ۱۳۹۵


توبه گرگ مرگ است

آقا ! ما چند روزی اوقات مان بد جوری گه مرغی بود . معده و روده و لوزالمعده و جزیره پانکرهاوس و نمیدانم کمر و زانو و اثنی عشر و نای و ناخن و سایر امعاء  و احشای مان چنان دردی میکرد که خیال میکردیم سرطانی مرطانی چیزی گرفته ایم .مضافا اینکه آنچنان دچار پریشانی ها و آشفتگی های درونی بودیم که کم مانده بود کارمان به طبیب و بیطارباشی و شفاخانه و دیوانه خانه بکشد .
به خودمان گفتیم : حالا که انگاری آب مان به کرت آخر است و تلنگ مان دارد در میرود چه بهتر که بساط مارگیری مان را جمع کنیم و بزنیم به چاک جاده و برویم جایی گم و گور بشویم ؟  مدام هم این شعر شهریار را زمزمه میکردیم که :
در این خرابه ؛ تا نبری بار اجنبی
کس ای گهر فروش نگوید خرت به چند
آنجا سری سپار و خزف بار کن که خلق
تازند در پی ات که عمو ! گوهرت به چند ؟
من شهریار عشقم و هر دم جعلقی
تاج از سرم رباید و گوید سرت به چند ؟
این بود که یک یاعلی گفتیم و خودمان را از سین جیم نکیر و منکر خلاص کردیم و رفتیم به غیبت صغری ! صد البته  با این بهانه  که  بقول حکیم توس : جهان را پس از تو چه ماتم چه سور .
اما مگر شما تخم جن ها میگذارید ؟ مگر میگذارید یک جرعه آب خوش از گلوی مان پایین برود ؟ مگر میگذارید ما با اینهمه ناتوانی های مان  ؛  نان بیات خودمان را بخوریم و بیخودی هی حلیم حاجی عباس را بهم نزنیم ؟
شما تخم جن ها هی پیغام و پسغام میفرستید که : ای آقای گیله مرد کجایی ؟ ای آقای گیله مرد چرا نمی نویسی ؟ ای آقای گیله مرد نکند با علیا مخدره محترمه مکرمه خانم جنیفر آتکینسن رفته ای جزایر هاوایی هواخوری !!؟
خلاصه اینکه آنقدر گفتید و نوشتید و پیغام و پسغام فرستادید و آنقدر پوست خربوزه زیر پای مان گذاشتید که ما همه درد های پیدا و پنهان مان یادمان رفت و مجبور شدیم دو باره سر و کله مان اینجاها پیدا بشود و باز روز از نو روزی از نو ؛ عینهو سگ یوسف ترکمن پاچه دوست و رفیق و آشنا و نا آشنا را بگیریم و برای خودمان و هفت پشت مان دشمن تراشی بفرماییم .
فلذا ! بر اساس آن ضرب المثل معروف ایرانی که میگوید " توبه گرگ مرگ است " ما دوباره اینجا آفتابی شده ایم و اگر حضرت مستطاب عالی جناب آقای ملک الموت و جناب آقای سرطان و مقام عظمای پیری و افسردگی و بیهودگی و پریشانی و پریشانحالی رخصت عنایت بفرمایند کما فی السابق به پنبه زنی بندگان خدا مشغول خواهیم شد
لاف سر پنجگی و دعوی مردی بگذار
عاجز نفس فرومایه چه مردی چه زنی
گرت از دست بر آید دهنی شیرین کن
مردی آن نیست که مشتی بزنی بر دهنی
پس بگرد تا بگردیم !